شیمبورسکا متولد دوم جولای سال ۱۹۲۳ در شهر کورینک در استان پزنان است. ۱۶ ساله بود که لهستان به تصرف آلمان نازی درآمد. در شرایط سخت به تحصیل پرداخت و پس از اخذ دیپلم به عنوان کارمندی ساده در راه‌آهن مشغول به کار شد.

پس از جنگ همزمان در دو رشته زبان و ادبیات لهستانی و جامعه‌شناسی به تحصیل پرداخت. اولین مجموعه شعرش با عنوان «برای این است که زنده‌ایم» در سال ۱۹۵۲ منتشر شد. در سال ۱۹۵۳ به عضویت هیات تحریریه هفته‌نامه ادبی- فرهنگی «زندگی ادبی» درآمد، که این همکاری تا سال ۱۹۸۱ ادامه یافت. اشعار او به ۳۶ زبان در ۱۸ کشور ترجمه شده. شیمبورسکا در سال ۱۹۹۶ جایزه نوبل ادبی را گرفت و در ۷ دسامبر ۱۹۹۶ سخنرانی زیبایی در باب شهود یا الهام شاعرانه در حضور اعضای آکادمی سوئد ایراد کرد.) شیمبورسکا شاعر دقیق و ظریف‌بینی‌ست. هوشمند است و ذهن تجزیه‌گر و تحلیلگری دارد. دنیا را آن‌طور می‌بیند که مختص خود اوست. سعی در تغییر و تحول چیزی را ندارد. دنیا را همان‌گونه که هست می‌پذیرد و به شعر بیان می‌کند. وقتی از ظلمی می‌نالد یا زیبایی‌ای را وصف می‌کند، نصیحت یا آرمانی تجویز نمی‌کند. آنچه هست را می‌گوید. شیمبورسکا یک راوی صرف یا توصیفگر نیست. صاحب اندیشه است و اندیشه‌هایش را توسط شعر بیان می‌کند. نگاه او نگاهی‌ست هم انسان‌دوستانه و هم طبیعت‌دوستانه. او در شعرهایش انسان را برای نفهمیدن طبیعت ملامت می‌کند. واکاوی ذهن انسان، درک و دریافت نگاه آدمی به طبیعت، واژه‌ها، ارتباط، هنر و اندیشه از مسائل مهمی‌ست که شیمبورسکا قصد بیان آن را دارد. نگاه او به جهان نگاهی خاص است و همین نگاه، شعر او را منحصربه‌فرد می‌کند. نفرت او از جنگ در شعرهایش پیداست. اما نگاه او در به تصویر کشیدن آن متعلق به خود اوست. طنز را چنان به کار می‌برد که اصل جنگ تمسخرانگیز به نظر می‌آید. او جنایت را در لابه‌لای همین طنز کلام می‌گنجاند. نگاه ظریف و بیان اندیشمندانه شیمبورسکا در خاص‌بودن شعرهایش موثر است.

زیر همان ستاره

مرا ببخش
زمان آن است
که تو را ضرورت بنامم
مرا ببخش، ضرورت
اگر اشتباه می‌کنم
امیدوارم خوشبختی بدبختی نشود
تا من آن را از آن خود بنامم
بگذار مرده‌ها فراموش کنند
که به زحمت در حافظه می‌درخشند
ببخش، زمان!
برای انبوه دنیای از دست رفته در ثانیه
ببخش عشق قدیمی
که من این گام تازه را برای اولین‌بار برمی‌دارم
ببخشید جنگل‌های دور
که من گل‌ها را به خانه می‌برم
ببخشید زخم‌های باز
که من انگشتم را سوراخ می‌کنم
ببخشید مرا، شما که جیغ می‌زنید از میان اعماق
برای لیست غذا روی میز
ببخشید همه‌ی شما در ایستگاه
برای خوابم ساعت پنج صبح
خنده‌های مرا ببخشید
امیدهای له‌شده
ببخشید کویرها
که من شما را
با یک قاشق آب هم
آبیاری نمی‌کنم
و تو ای کرکس
به همان شکل در همان قفس پس از سال‌ها
همیشه ساکن، خمیده؛ در همان نقطه
ببخش مرا، حتی اگر تو پر از کاه شده‌ای
ببخش مرا، درخت قطع شده، برای پایه‌های جدید میز
ببخشید سوال‌های بزرگ برای جواب‌های کوچک
ای حقیقت! زیادی مرا کاوش نکن
ای قادر متعال! به من سخاوت عطا کن
ای رمز هستی، تحمل کن تا من
سیم‌ها را از درون گاری‌ات بیرون بکشم
به من تهمت نزن، ای روح
زیرا به ندرت تو را پیش خودم دارم
ببخشید، ای همگی
از اینکه نمی‌توانم همه‌جا باشم
ببخشید از اینکه نمی‌توانم تک‌تک و همه شما باشم
می‌دانم تا آن زمان که زنده‌ام
نمی‌توانم کنار بیایم با این مساله
که من سر راه خودم ایستاده‌ام
ناراحت نشو، خطابه‌ی من
وقتی کلمات مطنطن را قرض می‌کنم
و آنگاه زحمت بسیار می‌کشم
تا آنها را ساده جلوه دهم
—————————————–
چند سروده دیگر
آه چقدر مرزهای خاکی آدم‌ها ترک‌دارند!
چقدر ابر، بی‌جواز از فراز آن‌ها عبور می‌کند.
چقدر شن می‌ریزد از کشوری به کشور دیگر
چقدر سنگ‌ریزه با پرش‌هایی تحریک‌آمیز!

آیا لازم است هر پرنده‌ای را که پرواز می‌کند
یا همین حالا دارد روی میله‌ی �عبور ممنوع� می‌نشیند، ذکر کنم؟
کافی‌ست گنجشکی باشد، دمش خارجی است و
نوکش اما هنوز این‌جایی‌ست
و هم‌چنان و هم‌چنان وول می‌خورد!
از حشرات بی‌شمار کفایت می‌کنم به مورچه.
سر راهش میان کفش‌های مرزبان
خود را موظف نمی‌داند پاسخ دهد به پرسش از کجا به کجا.
آخ تمام بی‌نظمی را ببین
گسترده بر قاره‌ها!
آخر آیا این مندارچه‌ای نیست که از راه رود
صدهزارمین برگچه را از ساحل روبه‌رو می‌آورد به قاچاق؟
آخر چه کسی جز ماهی مرکب با بازوی گستاخانه درازش
تجاوز می‌کند از حدود آب‌های ساحلی؟
آیا می‌شود راجع به نظمِ نسبی صحبت کرد؟
حتا ستارگان را نمی‌توان جابه‌جا کرد
تا معلوم باشد کدام‌یک برای چه کسی می‌درخشد؟
و این گستره‌ی نکوهیدنی مه!
و گرد و خاک کردن دشت بر تمام وسعتش،
گو اصلن نباشد به دو نیم!
و پخش صداها در امواج خوش‌خرام هوا:
فراخوان به جیغ و غلغل‌های پر معنا!
تنها آن‌چه انسانی است می‌تواند بیگانه شود.
مابقی، جنگل‌های آمیخته و فعالیت زیرزمینی کرم و موش و باد در زمین.