تکه ای از یکی از نامه های محمد علی جمالزاده به محمود دولت آبادی
که در شماره هفتاد و شش مجله وزین بخارا منتشر شده است.

پس از سلام و احوالپرسی، برای دلداری دادن و خوشحال کردن دولت‌آبادی با بازگو کردن یکی از رویاهایش می‌نویسد:
«….من از خواب چله‌ی دیو بی‌خبرم و این جهل هم سربار آن همه نادانی‌های دیگرم می‌باشد ولی می‌فهمم که تا اندازه‌ای برعکس آن چیزی است که در این سن و سال آرزو می‌کنم. میپرسید چه آرزو می‌کنی.گوش بده تا برایت حکایت کنم. دلم می‌خواهد از نو جوان بشوم. علاقه‌ام به موهبات زندگی و جوانی شدیدتر بشود….. عاشق بشوم.
بتوانم با معشوقه‌ام در جاهای بسیار زیبا و با صفا و با روح در سینه‌ی کوه‌ها و روبه‌روی منظره‌ی دریا و امواج سینه‌کش دریا و قایق‌های ماهیگیری دو رادور و شبانگاه آسمان با ستاره‌های شوخ و درخشانی که مدام روشنی و خاموشی دارند و صدای مرغانی که در شب هم گاهی آواز میخوانند بایستم.
دلم می‌خواهد هردو گرسنه باشیم و پول کافی داشته باشیم و خودمان را به یک رستوران خلوت و پاک و پاکیزه برسانیم و آنچه دلمان می‌خواهد از خوردنی و آشامیدنی و مخصوصاً انجیر و خیار تر و معطر و انگور سلطانی و شربتهایی که فقط در ایران پیدا می‌شود روی میز بیاید و پهلوی هم بنشینیم و دست همدیگر را بگیریم و ساکت بمانیم ولی صدای قلب یگدیگر را بشنویم و ضربان خون را در رگهای دست و بازوی یکدیگر احساس کنیم و حتا اگر ممکن باشد زیاد همدیگر را نبوسیم ولی بپرستیم و سپس در تاریکی شب با قدم کوتاه و رقصان، خود را به ساحل دریا برسانیم و به تماشای امواج دیوانه که سینه‌کشان حمله می‌آورند و بعد فوراً خش‌خش‌کنان خود را عقب میکشند چشم بدوزیم، و هر دو بدون آنکه بیکدیگر خبر بدهیم آرزو بکنیم که ای کاش روزگار بسیار درازی که شبیه مرگ باشد همانجا و بهمان حالت بتوانیم بمانیم و از دنیا و مافیها بی‌خبر و بی اعتنا خودمان را راستی راستی برگ و گلی از درخت نامتناسب خلقت و زمین و دریا و جنگلها و آسمان و ستاره بدانیم…»