پس از سالها، چند ماه پیش برای دیداری دو ماهه به تهران رفتم.

من متولد تهرانم، دبستان و دبیرستان را تا نزدیکی های پایانش در تهران بودم. من از آن دوران، هم خاطره های فراوان دارم، هم دوستانی که سرشار از مهر و محبت اند…

پس از پایان سالهای آخر دبیرستان در خارج از کشور، به دانشگاه رفتم، و حالا که دو سالی از پایان تحصیلاتم در دانشگاه گذشته است برای شرکت در عروسی یکی از دوستان و نگاهی به امکان کار در زمینه تخصصم به تهران رفتم.

من تهران ِ قبل از انقلاب را ندیده ام. و از گذران زندگی در آن دوران چیزی نمی دانم، ولی زیاد شنیده ام و فیلمها و عکسهائی را دیده ام.
من وقتی متولد شدم تارخ کشورم برگی دیگر خورده بود و صفحه دیگری در حال نگارش بود.

و آنچه نگاشته می شد با جوهری غیر از سیاه بود و نشان می داد که شاید نسیم خوشی در راه باشد. گواینکه بزرگتر ها می گفتند اگر آنچه می بینی پذیرا است به این خاطر است که هنوز نسیم قبل از تورق تاریخ است و این بوی جوی مولیان است، ولی بسیار ناگواری ها در راه است. شب دراز است . و تاکید داشتند: آنچه دارد نگاشته می شود حکایتی دیگر است، و خبر از زندگی و روال دیگری دارد.

من دخترم، و نمی توانم تصوری داشته باشم از تهرانی با دخترانی بی پوشش اجباری.  آنچه برایم از چنان جوّ و وضعی می گویند، قصه گونه است. می گویند در برگ قبلی نوشته شده که نه تنها پوشش که انتخاب رنگ هم آزاد بوده است. اما تولد من با مرگ رنگ با مرگ موسیقی و با مرگ  آزادی پوشش برای بخصوص زن ها همراه بوده است.
من به هنگامی متولد شده ام که دین داری و اجرای اجباری فرامین اش هنوز سیطره نیافته بود، و هنوز شمشیر دمکلوس ” امر به معروف و نهی از منکر   ” بالای سر زنان قرار داده نشده بود.

گویا به تعبیری باید از زمان تولدم خوشحال هم باشم چرا که اگر هر دو زمان را می دیدم، مقایسه اش برایم بسی بیشتر آزار دهند می بود ولی حالا برایم دردی ملموس و غبنی آزار دهنده نیست.
اما می دانم که چه دنیائی بوده است فصل پیشین کشورم.

وقتی آمدم خارج و ادامه تحصیل در محیط دبیرستانی که مختلط بود، و دانشگاهی که دنیای متفاوتی با دانشگاههای کشورم دارد…و آزادی زنان را دیدم، و به خوبی دریافتم که بخاطر نبود حجاب و پوشش مخصوصی که قامت زنان را در خود گرفته باشد. و بخاطر این آزادی و”  ساطع شدن اشعه هائی با  کشش سکسی از گیسوان خانم ها!! ”  جنجالی از انحراف و تجاوزجامعه را نبلعیده است ” بدانگونه که در ایران ادعا می شود ”  و ندیدم که مردان له له زنان به دنبال زنان باشند و بر عکس دیدم و می بینم که که همه معقول و با رعایت حد خود زندگی مسالمت آمیزی دارند، و زندگی بالنده، سازنده، متعارف،  و با احترام متقابل است، و با رعایت صد در صد قانون همه ی سنگها روی هم بندند. و بی حجابی بانی هیچ هرج و مرجی نشده است. ”  آنچه که در کشور ما روز و شب در موردش حرف می زنند و با خشن ترین بر خورد می خواهند که اجرا شود. ”
با همه ی این حرف ها دوستم که اصرار کرد و بر پایه علاقه خودم برای دیدن او در لباس عروسی و شرکت فعال در آن، بار سفر بستم و رفتم تهران.  پس از حدود کمتر از دهسال.

اما متاسفانه همان روز های اول بود که احساس کردم با سفینه ای، از کره ای دیگر به تهران افتاده ام.
در نگاه اول، تهران را شهری ” کهنه و مندرس ” دیدم….با اینکه ساختمان های نوساز فراوان داشت و تک توک اتومبیلهای لوکس ” منظورم اوتومبیلهای پراید و دوستانش نیست ” نیز دیده می شد،  ولی مردم چنین نبودند.

تهران را مردی دیدم ” بخصوص مردی دیدم ” که ریش دارد، لباس خاکی رنگی به تن کرده است با پیراهنی  با یقه ننه حسنی، و دکمه ای که کجکی گلو را خفت کرده است. و زنانی در کیسه های ناجور و بیشتر تیره رنگ ” وبا پز و شعفی که گاه می توانند چنین نباشند، و دور از چشم
” گشت! ” پا را کمی از گلیم درازتر کنند و با خواندن آیت الکرسی، که گرفتار نشوند ”  و صد البته با بوی عرقی که گاه با ” بوی آفتر شیو، مردان و یا عطر یاس زنان قاطی شده و بوی ترشال گرفته است ”

و این بو، در این گرما، دراتوبوس ها، بیداد می کرد. با اینکه معلوم بود اغلب همان روز صبح دوش گرفته اند ولی گرمای حاکم و جبر پوشش اسلامی که چون انگی زشت بر دامن تهران نشسته بود، عرق را می جوشاند و بر تن ها میماساند.

تهران را کهنه دیدم با مردمانی نگران عاقبت و با لباسهائی که رنگ شاد نداشت، و ریخت و قیافه هائی که خوشایند نبود ” حد اقل برای من ” و البته همه چنین نبودند. مد و زیبائی نیز سرک هائی داشت ولی زیبائی هائی که عین لب های بوتاکس زده ناجور قلوه ای شده بود.

حاکمیت خشن در هر کوی برزن و حتا در پاره ای از خانه ها واضح و بیشتر خشن دیده می شد.
و همه چیز گران بود و می دیدی که روزانه گرانتر می شود حتا بر پایه دلار،  الا به قول پدردوستم ” مواد مخدر ” که وفور داشت و ارزان که چون شمشیری آخته به جان جوانان افتاده بود، هم پسر را از یمین می خواباند و هم دختر را از یسار.

من در این سفر تهرائی را که در ذهن داشتم ندیدم. تهران شاد و براقی که بوی نوی می داد، دیگر نه نو بود و نه تازه و براق، با جوانانی که دلشان را به گفتن متلک به دختر خام ها ی محجبه خوش کرده بودند و  دادن شماره تلفن. و گنگ هائی که اگر جور می شد یکی از همین محجبه ها را می قاپیدند و می بردند. در تهران امنیت را هم ندیم، و قانونی را که برندگی حمایت از مردم را داشته باشد. محرومیت داشت جوانان را له می کرد.