اگر بخواهیم منتقدانه به جامعه ادبی ایران نظری بیندازیم و این جامعه نسبتا فعال را آسیب‌شناسی کنیم، شاید مهمترین نقطه ضعفی که در آن بیابیم نبود نهادهای مدنی و تشکل‌های صنفی به معنای واقعی در این جامعه است. یک جامعه پیش‌رونده برای حمایت از اعضایش که در این مورد می‌شوند نویسندگان، نیازمند نهادهای مدنی و صنفی قدرتمند است. نهاد‌هایی که توانایی چانه‌زنی و احقاق حقوق اعضایش را داشته باشد. اما به نظر می‌رسد جامعه نویسندگان ما علاقه چندانی به گرد آمدن در زیر یک سقف ندارند. یا اگر در موارد نادری گرد می‌آیند بیشتر ترجیح می‌دهند حرف‌های کلی و غیر عملی بزنند و بیانیه‌های غیر کارکردی با خواست‌های آرمانی صادر کنند.
نویسنده ایرانی هم مثل هر صنف دیگری با مسائل روزمره و غیر آرمانی مانند مسکن، هوای آلوده، بیمه، اشتغال، طرح ترافیک، بازنشستگی و … سروکار دارد. و حتا شاید اولویت این مسائل کمتر از آزادی بیان هم نباشد. روزمره‌گی و دست و پا زدن در مسائل ابتدایی حیات می‌تواند بلایی سر نویسنده بیاورد که محدودیت‌های سیاسی نمی‌تواند. پس ضرورت دارد قبل از هر چیز قفل روزمره‌گی از پای نویسنده باز شود، قفلی که با همت جمعی و با حمکایت متدولوژیک از یکدیگر تحت نظام صنفی واحد باز شدنی است. بعد می‌توان سراغ سایر بندها رفت. باید بند به بند گشود تا خلاقیت‌ها آزاد شود. تولید آثار با کیفیت با خود امید خواهد آورد و گردش اقتصادی. و بعد آشتی مخاطب و ادبیات. و بعد قدرت تاثیرگذاری. و آن گاه است که چشم منتقد جامعه بودن مفهوم می‌یابد. آن گاه است که نویسنده عزت‌مند شده است…