تاملی به مسابقه داستان نویسی جشنواره تیرگان
و کتابی که با انتخاب پانزده داستان از این مسابقه
توسط نشر گردون برلین در آلمان به مدیریت
عباس معروفی منتشر شده است

در اینکه ادبیات راستین و خالص ما در ایران، لای چرخ دنده های دخالت های ممیزین مامور ارشاد، دارد لورده می شود و هیچ اثری بخصوص داستان، تا تراشیده نشود و جامه جامعه اسلامی را بر تن نکند به منصه ظهور نمی رسد کمترین تردیدی نیست.
” و در همین شماره گذرگاه که پیش رو دارید موارد مستندی را از این دخالت های ناروا منتشر کرده ایم ”
ولی کتاب:
داستان های تیرگان – پانزده اثر برگزیده
به سبب دور بودن از چنین دخالت هائی، کتابی بی سانسور است و خواننده آنچه را می خواند که بی کم و کاست از قلم نویسنده تراویده است و این خبر خوشحال کننده ای است.

نحوه برگزاری، و انتخاب داوران، و سرعت نشر و به بازار آوردن کتابی از پانزده داستان بر گزیده این مسابقه جای سپاس دارد.
خواندن با دقت و با توجه کامل ِ ۲۶۲ داستان ِ شرکت کننده توسط داورانی که احتمالن خود سخت مشغولند و کم وقت، و بر گزیدن ۱۵ داستان از بین آن ها فقط می تواند یک دلیل داشته باشد:
” عشق “.
عشق به حمایت از ادبیاتی که سخت تحت فشار است، و راغب کردن خوانندگانی که به دنبال خواندن آثاری سره هستند.
داستان:
پسر جان، عمر فریاد طولانی است
نوشته
فرامرز پور نوروز- ونکور – کانادا
یکی ازبهترین های این مسابقه و این کتاب است و شایسته مقام برتراست، که خوشبختانه حق به حق دار رسیده است و این بینش و ژرف نگری داوران را می نمایاند.

فرامرز پور نوروز، نویسنده ای تازه کار نیست و تا آنجائی که من می دانم این کتاب ها را در کارنامه ادبی خود دارد :
سالهای سخت
که مجموعه چهار داستان کوتاه و یک داستان بلند ” زندگی با اعمال شاقه ” است

در جاده های بن بست
مجموعه شعر
و
کاش کسی هم مرا نجات می داد
که این کتاب نیز مجموعه هفده داستان کوتاه است
و داستان
پسر جان عمر فریاد طولانی است
برنده مسابقه داستان نویسی نیز، در این مجموعه جای دارد

بازی تکرار رخداد با کمی تفاوت، به این داستان ویژگی خاصی داده است که خواننده را مشتاق می کند.
کار برد جملات موجز و پرهیز از زیاده گوئی و بخصوص احترام به انسان، داستان را بالنده و قابل توجه کرده است
به احترام جوانیش بلند می شوم و با او دست می دهم “
داستان ِ ” پسر جان عمر فریاد طولانی است ” ، ازآن ماجرا هائی است که احتمال وقوعش برای بخصوص روشنفکران کافه نشین دور از انتظار نیست. به هنگام رونق کافه های سه گانه ی
فردوسی “، “ نادری ” و کافه “ فیروز” به دفعات چنین ماجرا هائی برای نویسندگان و شعرا رخ داده است و بسیاری از آنها نیز بصورت داستان های کوتاه زیبا تحریر شده است. بهمین سبب این داستان علاوه بر روانی نثر و زیبائی فرم، خاطره انگیز نیز هست، بخصوص برای من که رمان ” شام با کارولین ” ام، از یک چنین جائی آغاز می شود.
**
داستان ِ وقتی همه خوابند جایزه دوم را نصیب خانم اتوسا زرنگار شیرازی از ایران کرده است.
لازم به یاد آوری نیست که بر داشت هر کس از نوشته ای خاص خودش است. و طبیعی است که این بر داشت ها ضمن داشتن حال و هوا و حتا مقصود نوبسنده ، به راهی تفسیر می شود که خوانند در آن راه منتظر است.
این داستان بسیار گویا در عین زیبائی نشان می دهد که چگونه موش بجان کتاب و کتابخانه های ما افتاده است و در حقیقت با توجه به این حقیقت که عامل شیوع طاعون موش است دارد می گوید که طاعونی در راه است تا ادبیا ت ما را نیست کند.
و می گوید که این نفوذ تا خانه های شخصی ما رسوخ کرده است :

…صدای دخترم از اتاقش مرا به خود آورد. توی سالن پبیم به مبل راحتی گیر کرد و سکندری خوردم. پائین مبل خرده های ریز شده کاغذ ریخته بود.

توی اتاقش جلوی کتابخانه ایستاده بود و کتاب درسی نیمه خورده اش را با لا گرفته بود. فقط موش ها می توانستند کتاب ها را این گونه بجوند …
و هوشدار می دهد که در همه پهن دشت ایران هویت ما دارد جویده می شود و اشاره می کند که نه در تاریکی بلکه در هوای روشن به وضوح می توان دید:

“.…پرده حصیری سالن را کنار زدم و پنجره را باز کردم. هوا روشن شده بود.
صدای بوق ماشین ها می آمد. با باد خرده های کاغذ دور هم پیچ می خوردندو پراکنده می شدند . همه جا پر از کاغذ های نیمه بود.

و چه زیبا از سانسور می گوید:

….هرچیزی می نویسم جویده می شود…. “

گمان من بر این است که نمی تواند بی کم و کاست و بی ذرّه ای تفاوت دو داستان چنان در یک میزان باشند که ناچار هردو داستان مشترکن بشوند سوم. گیریم که رای مساوی هم آورده باشند. بالا خره داوران با کمی مشاوره می توانستند تکلیف اشتراک را روشن کنند.
در داستان همه یک روز می میریم نوشته علیرضا جاویدی از کشور سوئد، که همراه با داستان هاسمیک نوشته خانم کافیه جلیلیان به اشتراک سوم شده اند از آب صحبت می شود که :
زراعت بدون آب مرگه، زندگی آب می خواهد
واینکه در بل بشوی موجود تنها مفری که برای مردم باقی ماند مسافر کشی است.
دوستی می گغت وقتی می پرسی با این گرانی و این حقوق های ناچیز چگونه زندی می چرهد، اکثرن جواب می دهند مسافر کشی می کنیم
…می دانست که بی آبی آخرش وادارش می کند که زمین را بفروشدو ماشینی بخرد و مسافر ببرد به شهر “

هاسمیک داستان خانم کافیه جلیلیان نویسنده اهل تورونتو کانادا است که به اشتراک سوم شده است.
داستان تکراری مردن جسم و راه افتادن روح سالم و قبراق در پهنه زندگی است:
….به تنم دست می کشم. نه من سالمم. کس دیگری شبیه من پیش رویم بر تخت است…”
همان که گفتم این دور دیدن چشم سانسور اجازه داده است که دریابیم هر نویسنده خودش چه می گوید و نه ممیزین سانسور چه حرف هائی را در دهانش می گذارند.
….می گفت هاسمیک جان این روز ها اقلیت مذهبی بودن جرم است. وقتی مجبور شدم برای خرید نان و آذوقه و رفتن بیرون رو سری بپوشم سختی را حس کردم …

داستان “ دشمن ” نوشته خانم زینب غلامی که رتبه چهارم را دارد بخاطر دو برنده سوم، داستان پنجم کتاب است.
…با دست پهنش محکم گلویم را گرفت. نفسم به شماره افتاد. چشم هایش گشاد شده بود. با دست دیگر از کمر چاقوئی بیرون کشید و گذاشت روی رگ گردنم. سفیدی چشمش پر از رگ های قرمز شده بود. رگ گردنم که می پرید و به تیغه ی چاقو می خورد و بر می گشت حس مرگ را می ریخت توی سرم.

نمی شود، هر کار بکنیم نمی شود فراموش کرد. این حس آشنای همه گیر فضای کشورمان را مالامال کرده است. زندان و زندانی بودن جزئی از بافت جامعه ما شده است.
دوری مادرها از فرزندان و مردان از زنانشان و زن ها از شوهرانشان روزمرگی بسیاری را رقم زده است.

خانم شبنم کهن چی، در داستان ” یک مشت حرف ” از دوری کسی که دوستش دارد می گوید و دست به دامن یکی از نگهبان های زندان می شود تا یاداشتش را که فقط ” یک مشت حرف ” است به او برساند و داستان را با:
خواهش می کنم
شروع می کند
و می گوید:
… می ترسم دوباره تلفن کنی، دفعه پیش من دو کلمه گفتم دوستت دارم و یک دقیقه تمام هق هق کردم…نوشتن بهتر است، می نویسم:
دوستت دارم، باز می نویسم دوستت دارم باز هم می نویسم دوستت دارم…”

این داستان نمی توانست بیشتر در این رابطه حرف بزند….خواننده می تواند برای آن ادامه ای دلخواه تصور کند.

بطور کلی داستان های بر گزیده این مسابقه جز در یکی دو مورد که از پختگی لازم و فرم مطلوب و نثر شیوا و اثر گزار بر خوردارند بقیه یا خوب جفت و جور نیستند یا از پختگی لازم
بی بهره اند… ولی بیشتر آن ها سوژه هائی جالب دارند و بوی تازگی می دهند، و عاری از جملات دلنشین نیستند.

یکی از داستان های خوب این کتاب
سوزش زیر پلک ها
نوشته
علی اکبر حیدری است
داستانی از تاثیر جنگ است بر اعصابی که آرام نیستند و عوارض گاه بسیار درد ناک آن که این بریده ای از آن است.
چه به روز مملکت آورده اند؟ روان راحت از همه ما سلب شده است….

من بهر تعبیر و بهر بهانه ای ضعف و خواری زنان را تحمل نمی کنم. و داستان تور عروسی نوشته ناز گل مومنی بر این پایه است.
دنیا روی سرم خراب شد. با گریه افتادم روی پاهاش و گفتم:
” عباس آقا، زری داره شوهر می کنه، بابام از پس خرجش بر نمیاد چه برسه به من، تو رو به خاک مادرت قَسَمت می دهم بذار بمونم. ”
با لگد زد تو صورتم و پرتم کرد وسط حیاط. با کمر بندش تا جون داشت من را زد ….”

در اینکه چنین رخداد هائی بافت بسیاری از زندگی های کشورمان را در خود دارد، حرفی نیست ولی نمایاندن خفت بار آن در داستان ها گیرائی به نوشته نمی دهد. نمی گویم از دردهای مردم و مشکلات اجتماعی نگوئیم بر عکس اعتقاد دارم که باید گفت و نشان داد شاید که افاقه ای داشته باشد و لی چنین عریان، تحقیری است نسبت به زنان.

نمی دانم چرا بعضی از نویسندگان را درست آدرس نداده اند؟ ….
گل ناز مومنی ” از انتاریو ”
انتاریو، یک استان کانادا است با وسعت خاکی بیشتر از کشور ایران و بسیاری شهر. سانسور است یا ترس از شناسائی بیشتر؟
و حتمن باید قبول کنیم که وقتی نوشته می شود
” ازایران ” و اسم شهر ندارد، هم ترس از داروغه است و هم خود سانسوری.

داستان گمشده نوشته بابک رنجبر ازایران !! از مشکل لاینحلی می گوید که گرفتاری اکثر افرادی است که روانی نیستند و دیگران بخصوص طبیب هائی که باید خودشان را گرفتار کرد تا حالیشان بشود، می خواهند که آنها روانی باشند. گوش و شعورشان را بر واقعیت می بندند و هر تلاش ِ گرفتار آمده ای را دلیل شدت بیماری اومی دانند و همین بیشتر باعث دگرگونی و پریشانی به اصطلاح بیمار، می شود.
یادم می آید شروع داستان ” مثل یوسف ” من نیز با چنین مشکلی همراه است. و در این شرایط آنچه که بجائی نرسد فریاد است.
اگر این داستان کمی بیشتر پرورده می شد و بخصوص از بعضی از جملات بی محتوا و نا زیبا و نا رسا ” که اندکند ” خود داری می شد می توانست از بهترین ها باشد.

دمیده شد در صور، نوشته یاسمن شکر گزار...ایران
انتخاب این داستان با موج نفرتی که همه داستان را در بر دارد بعنوان یکی از داستان های برگزیده، نه تنها جای تاسف که جای تعجب هم دارد. قرار نیست که داستانی با هر تعفنی که دارد فقط چون احیانن خوب نوشته شده برگزید شود. ضمن اینکه این داستان خوب هم نوشته نشده است.
دختری که با پدر افلیج خود که روی صندلی چرخدار نشسته، بخاطر اخلاق بد و یک به دو کردنش چنان رفتار کند که حتا با یک حیوان هم نمی کنند و داستان آن را نیز با آب وتاب بیان کند، جز اشمئزاز حس دیگری بر نمی انگیزد….
دختری دارد برای چنین پدری قرمه سبزی درست می کند. و تا خواننده می خواهد اوج رأفت و انسانیت را تصور کند با سر به حضیض نفرت سقوط می کند.
…آب برنج به قل قل که افتاد پشت به او تف توی دهانت را توی قابلمه انداختی و همش زدی.
در قابلمه را بستی و با لیوان آب و قرص های قلبش کنار ویلچیر ش ایستادی. “

…خوراک را بی روغن پختی تا بلکه ( پدر پیر فلج ویلچیر نشین را) کمی موقع دفع عذابش داده باشی

“…می خواست لگن را برایش ببری ….سعی کردی آن قدر خوابت عمیق باشد که چیزی نشنوی….چند دقیقه ای گذشت تا پدر ساکت شد…. تو را که دید گفت مگر نشنیدی صدایت کردم؟
….نتونستم خودمو کنترل کنم….دوباره صدایت زد….یلدا مگر نمی بینی توی چه وضعیم؟….نگاهش کردی، رنگ از چهره اش پریده بود….حتا چشمت را به روی قرص ها بستی.
اگر باید بمیرد می میرد….و راهی خیابان شدی….به ساعت نگاه می کنی، نه، ساعت می شود که پدر توی کثافت اش خوابیده و منتظر دست های توست ….”

برگزیدن این داستان نهایت بی توجهی و کم سلیقگی است.

داستان “ پی رو “، نوشته حبیب الله کلانتری هم، بنظر من بی سرو ته ترین داستان این کتاب است یک را ه پیمائی بی هدف…به دنبال تصور از کوه کشیدن بالا و نشخوار جملاتی نا مفهوم.

“…ایستاد به کوره راه نگریست در پیش رو رد پای گروه بود و در پشت سر رد پای خودش به رد پای آنها اضافه شده بود. آیا می توانست گرسنگی را تحمل کند؟….احساس ضعف می کرد. باید چیری می خورد….به دنبال گروه راه افتاد. فقط باید با حفظ فاصله دنبالشان می رفت. “

همه ی داستان تکرار چند باره همین جملات است…

ولی داستان ” همسایه ” نوشته مهرداد شهابی – سوئد
یکی از داستان های خوب و با کشش است.
آغاز توجه برانگیزی دارد.
” زن جوان از دستشوئی قطار بیرون آمد. به آرامی روی شکمش دست کشید. مانند زن بار داری که سعی می کند فرزندی که هنوز به دنیا نیاورده را لمس کند. “
دیالوگ ها کوتاه و لی ضربه ای است و خوانند را به دنبال خود می کشاند.
نگاهی به کوله ی زن انداخت و به آرامی گفت:
– ببخشید خانم!
زن جوان صورتش را به طرف او گرداند و گفت:
– بله؟
برای لحظه ای به چشم های هم خیره ماندند. قطار تکانی خورد و با صدا به راه افتاد. مرد گفت:
– فکر کردم شاید سنگینه
و به کوله اشاره کرد. بعد ادامه داد:
– می خواهید براتون بذارمش بالا؟
زن با حالتی جدی ولی محترمانه پاسخ داد:
– خیلی ممنون، نیازی نیست.
و نگاهش را از مرد جدا کرد.
زن و مرد ردیف مقابل با شیطنت مرد جوان را زیر نظر داشتند.
او کمی به سمت زن جوان خم شد و پرسید:
– ما قبلن همدیگر رو جائی ندیدیم؟

عجب گزیده هائی. و با چه تفاوت هائی. یعنی نمی شد بین ۲۶۲ داستان شرکت کننده داستان هائی که ارزش هم پائی با هم داشته باشند انتخاب کرد؟

خسرو منصف شکری، از آلمان داستان شمشیر کافکا را در این کتاب دارد و اگر بر پایه رتبه ای که داوران داده اند باشد این داستان چهاردهم است.
بنظر می رسد نویسنده مطالبی رابه روال ” پیدا کنید پرتقال فروش را “ سر هم کرده و برای توجیه کار خود از نام ” کافکا ” مدد گرفته است. با این تصور که نوشته های کافکا همه بی انجام و سرانجام هستند. در حالیکه اگر دست به دامن ” آگاتاکریستی ” می شد موجه تر! بود.

من نمی دانم در اینصورت باقی مانده ۲۶۲ داستان شرکت کننده در چه سطحی بوده اند که چنین داستان هائی آمده اند در ردیف تا پانزدهم.
این یکی از جملات این داستان است که مشابه آن در اغلب داستان ها دیده می شود :
…و منتظر اورژانس می ماندند. با کمک اورژانس شاید حالا دختر بیچاره زنده می ماند ( زنده می بود ) ”

و بالا خره داستان ” مکاسی ” از بهزاد ناظمیان پور- شاهرود، ایران ” عجیب است هنوز نام این شهر شاه رود است ؟ ”
” مکاسی ” داستانی است کاملن هذیانی، بی معنی و بی کشش و…و دیگر هیچ.

می دانم که صحبت در مورد کتابی با پانزده داستانی که از بین ۲۶۲ شرکت کننده برگزیده شده اند کار ساده ای نیست، بخصوص که می خواستم به هر داستان اشاره ای داشته باشم. و نمی خواستم به این کتاب که بهر حال نشانه ای از تعدادی داستان بی سانسور و خود سانسور و دخالت های ناروای ممیزینی که به گفته خودشانی ها ” مورد ” دارند بی توجهی شده باشد. حاصل این شده است که بی ایراد نیست.

.