دهان گشاده ای است زمین:
که تو را با تمامِ اندوه ات،
با شادی هایِ گاه گاه ات،
و با تنهایی های هماره ات؛
قورت می دهد!

پَس…
بر بوسه های بی امانِ من:
ایمان بیار… یار!
من هم شادمانی ی کودکی ام را:
بر باد داده ام
و زخم های عمیق میان سالی را:
از یاد برده ام.َ

چشمِ گشوده ای است آسمان:
به گاهی که خوابِ مهربانی و خوبی می بینی؛
و اگر تو نیز چشم باز کرده باشی،
می بینی عمقِ بی انتهایِ زمان را؛
و زار زار گریه می کنی:
بر بی خوابی ی تیره ی آسمان.

پَس…
بر اشگ هایِ بی قرارِ من:
ایمان بیار… یار!
من تمامِ خاطره هایم را؛
از یاد برده ام
و تنها یاد تو در خاطرم مانده ست؛
که از دهان زمین می شنوم؛
و از چشمِ آسمان می بینم.