اجتماعی بودن یک شعر به منزله ماندگاری و جاودانگی محتوم آن نیست بلکه عنصری که شاخص مانایی ست همانا انسان است. انسان بیرون از مرزهای خویش. انسان به همراه مفاهیمی چون عشق، مرگ، عدالت، آزادی، هستی و زمان.

اینها مفاهیمی هستند که به شعرهویت و معنا و دوام می بخشند.

شعر واکنشی در برابر این مفاهیم است واکنشی برای بیان آنها، شعر اصالت واژه است، شعر حکمفرمایی واژه است . واژه درون انسان، درون تاریخ جریان دارد، واژه که همواره و همیشه یکی بوده است وآرمان انسان که تجلی اش همانا در واژه هاست.

واژه که نمود تفکر، زندگی ، زنده بودن و تلاش و همدلی ست. جامعه انسان تنها تمایزی که با دیگر موجودات دارد و تنها شکل منحصر به فردی را که داراست زبان است . این تنها ویژگی و توانایی خاص انسان است و فرهنگ قلمرویی است که به وسیع تر شدن معنا ها کمک می کند و زندگی را از زیستن صرف به درجاتی ورای آن می رساند.

“و در آغاز کلمه بود ، و کلمه نزد خدا بود، و کلمه خدا بود.. و کلمه تن یافت و در میان ما مسکن گزید.(یو حنا)”

شعر در بستر تاریخ حرکت خود را اغاز کرده و شبیه به صدایی می شود که از چندین هزار سال تا به امروز پیوسته طنین انداز شده است . مفاهیم فلسفی چیزی است که خارج از متن خود را بر شعر تحمیل کرده اند . زاویه نگاه و دید شاعر از تاریخ و انسان به واژه گره می خورد و در نهایت یکی شدن تمامی اینها ست.

او می تواند به زبان مردم بابل از اینده سخن بگوید و گذشته و اینده را در هم بریزد . به عبارتی دیگر از گذشته بپرسید و به زبان مردم اینده جواب دهد و این یعنی تکرار مفاهیم ، و بقای هویت کلمات و واژه ها.

می توان گفت شعر در ذات خود در حال جدال است، چالش انسان و تاریخ، اینجا متنی پیش روی ما قرار دارد که پایان ندارد، اینجا نپذیرفتن مرگ است اینجا حرکت دایره وار است ، شروع از نقطه ای و پایان در همان نقطه، و دوباره شروع ، اینجا خطی است که نه پایان دارد و نه آغاز و نه ابتدا و نه انتها.

انسان ، رنج انسان و حرکت دایره وار او در مسیر تاریخ ، چیزی است که شعر واگویه می کند. شاعر خواننده را از “من ” به ساختار به مرکز و از مرکز به حضور و از حضور به تاریخ و از تاریخ دوباره با رجعت به “من” می کشاند

اصلا شعر خود دایره است ؟ شروع کجاست؟ پایانش کجاست؟ می توانیم پایانش را شروعش بگیریم و شروعش را پایانش؟