چشمانت را آرام بستی

و گوش دادی به سرود گردباد

قانون سیاه تور سفید تو را کفن کرد.

تو سردت بود می دانم

از غمی که نگشودی اش به حرف…

هزاران نهال به دنیا آمد.

برای نهال سحابی ….آریان رشیدی

سر زمین خاکستری شده ی ایران که در چنگال کفتاران دست و پا می زند، یکبار دیگر عشق را به صلابه کشید.
بهنام و نهال را بی هیچ جرمی دستگیر می کنند، به اوین می برند، و حیوان هائی  بنام باز جو را بجانشان می اندازند…به انفرادی می کشانند. و گناه ناکرده ای را سینه ریز سینه پاک و بی آلایششان می کنند و می خواهند که آن را اعتراف کنند…. از آن ها می خواهند که چون خودشان دروغ را راحت بگویند….ومعلوم نیست که برای پس از آزادیشان چه تکلیفی را می خواهند که بهنام گنجی با مرگ خود ناکامشان می کند. و لی با رفتن او معشوق نیز ویران می شود…
نهال که در اوج علاقه به بهنام است و کس نمی داند که چه برنامه های آینده سازی در سر داشته اند…با رفتن بهنام با سقوطی آزاد در خلاء سرنگون می شود…. و چون شاعری پر شور است….و چون نویسنده ای سرشار از احساس است ” و هیچ رسانه ای این را نگفته بود و لی او چنین بود ….”
با سرودن آخرین مرثیه خود و با بیان اینکه:
” تو مرگ را عنیت بخشیدی…”
و با اعتراف به اینکه:
…من ذرّه ای بجا مانده از بهنام ام…
بسوی معشوق پرواز می کند….

از عشق بونی نبرده ها به او می گفتند:

از دگر خوبان تو افزون نیستی

و او با فدا کردن خود پاسخ داد:

” خاموش! چون که مجنون نیستید ”

و گویا این بار” میخانه ساقی صاحب نظری ” داشت که خوب می دانست ” میخواری و مستی ” چه ره و رسمی دارد.

نامشان ماندگار