بخش بزرگی از شعر فارسی، مدح است. مدح شاهان و امیران و ستمکاران و قدر قدرتانی که گاه چونان محمود غزنوی منفور و نفرین شده ی تاریخ و مردمان هستند. قصیده در این میان نقش اول را داشته است و شاعران درباری گاه قصایدی غرا در مدح یا رثای قدرتمدارانی داشته اند که عرق شرم بر پیشانی انسان می¬نشاند.
اما در اینجا باید به چند نکته اشاره کرد تا شاید دریچه¬ای دیگر به روی خود بگشاییم. باید دانست که زیباترین توصیفات از طبیعت و درد و رنج های انسانی را نیز گاه می¬توان در میان همین قصاید جست. چنین است گلبانگ خشم و خروش خاقامی بر ویرانه¬های غارتزده¬ی تیسفون:
های‌ ای‌ دل‌ عبرت‌ بین! از دیده‌ عبر کن‌ هان‌
ایوان‌ مدائن‌ را آیینه‌ عبرت‌دان‌
یکره‌ زلب‌ دجله‌، منزل‌ به مداین‌ کن‌
وزدیده‌ دوم‌ دجله‌ برخاک‌ مداین‌ ران‌
خود دجله‌ چنان‌ گرید، صد دجله‌ خون‌ گویی‌
کز گرمی‌ خونابش‌ آتش‌ چکد از مژگان‌
بینی‌ که‌ لب‌ دجله‌، چون‌ کف‌ به دهان‌ آرد
گویی‌ زتف‌ آهش‌، لب‌ آبله‌ زد چندان‌
آن همه زیبایی که در قصاید منوچهری در وصف طبیعت هست در کمتر دیوان و دفتری می توان یافت. مدح منوچهری در باره¬ی مسعود غزنوی با این ابیات رشک برانگیز در تصویر پاییز آغاز می¬شود:
خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
باد خنک از جانب خوارزم وزان است
آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزان است
گویی به مثل پیرهن رنگرزان است
دهقان به تعجب سر انگشت گزان است
کاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار
در هر قصیده که در ستایش کسی بوده است، همواره بخشی بزرگ در ستایش نیکی ها و طبیعت دیده می¬شود. پس حکم بر سیاهی قصیده نمی¬تواند به یکسره درست باشد.
و اما گاه غزل¬ها و یا قطعه هایی نیز در مدح می خوانیم که باید دید در مدح کیست و که سروده است و در این میانه چه پیامی دارد .
حافظ نیز قصاید و غزلیات بسیار در مدح دارد. من بر آنم که این مدح نامه¬ها از جنس و گوهر مداحی¬های چاپلوسانه ی برخی دیگر نیست. ستایش و آفرین به نیک ترین انسان¬های آن روزگار است. از چاپلوسی و ریاکاری و دروغزنی و به آسمان بردن ممدوح خالی است. در بین ابیات آن¬ها نمونه¬هایی از دلکش¬ترین شعرهای فارسی را می¬توان یافت.
حافظ انسان روزگار خود و زبان زمانه¬ی خویش است و در میدان نبرد زندگی تنها شاعری برج عاج نشین نبوده است. رنج¬ها و ستم¬هایی که بر مردمان می¬رفته است، جانش را آزرده و آن همه را در شعرش فریاد کرده است. اگر امیر محتسب و ریاکاری بر اریکه¬ی قدرت بوده است، او را در شعر خویش نکوهیده و با دلیری و گستاخی در برابرش ایستاده و اگر وزیر و یا انسانی در راه انسانیت و آزادگی گامی برداشته، شاعر به ستایش او برخاسته است. چنین است راز مدح در شعر حافظ.
فراموش نکنیم در روزگار خیانت و دروغ، در برابر یورش خانمان برانداز تیمور و مقاومت دلیرانه و جانانه¬ی منصور شاه در برابر او، این تنها حافظ بود که دلیرانه و در زیر تیغ خونبار تیمور به ستایش جانانه از این نماد آزادی و آزادگی بر می¬خیزد:
بیا که رایت منصور پادشاه رسید
نویدفتح وبشارت به مهروماه رسید

گواه من بر این همه، نمونه¬های بسیار در شعر اوست که در اینجا به پیوند شاعرانه¬ی وی با یکی از این وزیران خواهم پرداخت.
قوام‌الدین محمد صاحب عیار از وزیران خاندان مظفری و مشاور و همراه شاه شجاع در قرن هشتم هجری قمری بود. وی وزیری با کفایت و کاردان و هم چنین مردی جنگجو و امیری دلیر بود. از آنگونه انسان¬ها که در آن روزگار نبردهای داخلی و ریاکاری و دینمداری بسیار نادر بوده¬اند. او در بیشتر جنگ های شاه شجاع چونان سرداری دانا و بی¬باک شرکت داشت.
تا آنجا که تاریخ فراموشکار ما به یاد دارد، ابتدای کار خواجه چنین بود که مبارزالدین محمد مظفری در سال ۷۵۰ هجری قمری وی را که از انسان¬های بزرگ و صاحب کتابت بوده به وزارت و همراهی و مشاورت پسر خود شاه شجاع که در آنوقت ۱۷ سال داشت برمی گزیند. در سال ۷۵۲ هجری قمری، نایب شاه شجاع و در سال ۷۵۵ قائم مقام شاه شجاع، فرمانفرمای کرمان می¬شود.
شاه شجاع پس از کور کردن امیر مبارزالدین در سال ۷۵۹ به سلطنت می رسد و روز به روز بر جاه و جلال و قدرت و شوکت خواجه قوام‌الدین نزد وی افزوده می‌گردد. در دستورالوزراء آمده است که چون پادشاه جهان مطاع شاه شجاع رایت سلطنت و اقتدار برافراشت زمام امور ملک و مال رادر قبضه ٔ اقتدار خواجه قوام الدین نهاد و به اندک زمانی خدمت خواجه در وزارت و نیابت به نوعی ترقی کرد که هیچ یک از امراء و ارکان دولت را در تمشیت مهمات مملکت دخل نماند، بلکه جناب وزارت مآب بخلاف رأی شاه شجاع نیز مرتکب سرانجام بعضی از مهام شد.
صاحب عیار انسانی مقتدر و زیرک بود و دوره وزارت او از دوره‏هاى قدرت و نظم و امنیت است.
در این هنگام، آنچنان که افتد و دانی و بارها و بارها در تاریخ وزیر کش و نخبه کش ما گواه آن بوده¬ایم و این تاریخ بزرگمهرها و امیرکبیرها و قایم مقام¬ها بر طشت خون نشانده است، نزدیکان شاه از رشک و پستی، ذهن شاه را نسبت به او آشفته و پریشان کرده و در نتیجه شاه، وزیر دانا و دلیر و پشتیبان خود را به زندان افکند و اموالش را گرفت و خود او را در سال ۷۶۴ هجری قمری، پس از عذاب و شکنجه بسیار کشت و جسدش را پاره‌پاره نموده و هر پاره ای را به ولایتی فرستاد تا دیگر کسی چوب در لانه¬ی زنبوران رشک و آز و قدرت نکند و چنین بوده است پیوند میان دربار و دیوان در دیار خودکامه پرور ما.
این خواجه که او را صاحب عیار به معنی خواجه ی پاک نهاد می¬نامیده¬اند، یکی از نزدیکان و دوستان و ممدوحین خواجه¬ی رند شیراز است.حافظ چه در قصائد و چه ضمن غزل بارها به مدح این امیر پرداخته است . حافظ هیچگاه، چه در اوج قدرت و چه در روزگار زندان و سیاست و چه پس از مرگ جانگداز این وزیر دانشمند حق دوستی را فراموش نکرد. در آن روزگار ریاکاری و دروغ، در برابر قدرت خودکامه به دفاع از دوست خود برخاست و هیچگاه زبان به سرزنش آن یار که اینک مورد خشم قدرت قرار گرفته بود، نگشاد. در برابر قدر قدرتی که از میل کشیدن در چشمان فرزند خویش، شبلی نیز باز نایستاده بود. پس چون قدرت هار برای دریدن وزیر دندان تیز می¬کند، حافظ نامه¬ای سرگشاده به سوی شاه روان می¬کند، گرچه امیدی به پاسخی بایسته و شایسته ندارد:
به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد
ترا در این سخن انکار کار ما نرسد
اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده اند
کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد
به حق صحبت دیرین که هیچ محرم راز
به یار یک جهت حق گزار ما نرسد
هزار نقش برآید ز کلک صنع و یکی
به دلپذیری نقش نگار ما نرسد
هزار نقد به بازار کاینات آرند
یکی به سکه ی صاحب عیار ما نرسد
دریغ قافله ی عمر ؛ کانچنان رفتند
که گردشان به هوای دیار ما نرسد
دلا ؛ ز رنج حسودان مرنج و واثق باش
که بد به خاطر امیدوار ما نرسد
چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را
غبار خاطری از رهگذار ما نرسد
بسوخت حافظ و ترسم که شرح قصه ی او
به گوش پادشه کامگار ما نرسد
و چون روزگار جدایی فرا می¬رسد و بوی خون از حریم قدرت برمی¬خیزد، گویا شاعر این غزل را می¬سراید:
آنکه رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
صبر و‌آرام تواند به من مسکین داد
وان که گیسوی تو را رسم تطاول آموخت
هم تواند کرمش داد من غمگین داد
من همان روز زفرهاد طمع ببریدم
که عنان دل شیدا به لب شیرین داد
گنج زرگر نبود کنج قناعت باقیست
آن که آن داد به شاهان به گدایان این داد
خوش عروسیست جهان از ره صورت لیکن
هر که پیوست بدو عمر خودش کاوین داد
بعد از این دست من و دامن سرو و لب جوی
خاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد
در کف غصه دوران دل حافظ خون شد
از فراق رخت ای خواجه قوام الدین داد
و در کشته شدن او می¬سراید:
گدا اگر گهر پاک داشتی در اصل
بر آب نقطه¬ی شرمش مدار بایستی
ورآفتاب نکردی فسوس جام زرش
چرا تهی ز می خوشگوار بایستی
وگر سرای جهان را سر خرابی نیست
اساس او به از این استوار بایستی
زمان گرنه زر قلب داشتی کارش
به دست آصف صاحب عیار بایستی
چو روزگار جز این یک عزیز بیش نداشت
به عمر مهلتی از روزگار بایستی
حافظ آن گاه بر پیکر پاره پاره¬ی یار به مویه برمی¬خیزد و در میدان خشم از ستایش وی باز نمی¬ایستد:
آن یار کزو خانه ما جای پری بود
سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود
دل گفت فرو کش کنم این شهر به بویش
بیچاره ندانست که یارش سپری بود
منظور خردمند من آن ماه که او را
با حسن ادب شیوه صاحب نظری بود
از چنگ منش اختر بد مهر به در برد
آری چه کنم دولت دور قمری بود
عذری بنه ای دل که درویشی او را
در مملکت حسن سر تاجوری بود
تنها نه ز راز دل ما پرده بر افتاد
تا بود فلک شیوه او پرده دری بود
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود
خوش بود لب آب و گل و سبزه و لیکن
افسوس که آن گنج روان ره گذری بود
خود را بکشد بلبل از این رشک که گل را
با باد صبا وقت سحر رهگذری بود
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از یمن دعای شب و درس سحری بود
اینک بپردازیم به آن قصیده که بی¬گمان در ستایش یار نازنین حافظ، قوام الدین وزیر است:
ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی
هزار نکته در این کار هست تا دانی
به جز شکردهنی مایه‌هاست خوبی را
به خاتمی نتوان زد دم سلیمانی
هزار سلطنت دلبری بدان نرسد
که در دلی به هنر خویش را بگنجانی
چه گردها که برانگیختی ز هستی من
مباد خسته سمندت که تیز می‌رانی
به همنشینی رندان سری فرود آور
که گنج هاست در این بی‌سری و سامانی
بیار باده ی رنگین که یک حکایت راست
بگویم و نکنم رخنه در مسلمانی
به خاک پای صبوحی‌کنان که تا من مست
ستاده بر در میخانه‌ام به دربانی
به هیچ زاهد ظاهرپرست نگذشتم
که زیر خرقه نه زنار داشت پنهانی
به نام طره دلبند خویش خیری کن
که تا خداش نگه دارد از پریشانی
مگیر چشم عنایت ز حال حافظ باز
وگرنه حال بگویم به آصف ثانی
تا اینجا همه ستایش انسانیت است و داد و دانایی. شاعری است دلیر که از سر خشمی شاعرانه نهیب بر روزگار تیره و تار خویش زده است و دروغ و ریا را به نیش تازیانه¬ی زبان کوبیده است. اینک بر سر آن است تا در آن روزگار چراغ برگیرد و چهره¬ی انسانی نادر و دلیر و دانا را به بنماید:
وزیر شاه‌نشان خواجه ی زمین و زمان
که خرم است بدو حال انسی و جانی
قوام دولت دنیا محمد بن علی
که می درخشدش از چهره فر یزدانی
زهی حمیده خصالی که گاه فکر صواب
تو را رسد که کنی دعوی جهانبانی
طراز دولت باقی تو را همی‌زیبد
که همتت نبرد نام عالم فانی
اگر نه گنج عطای تو دستگیر شود
همه بسیط زمین رو نهد به ویرانی
تو را که صورت جسم تو را هیولایی است
چو جوهر ملکی درلباس انسانی
کدام پایه ی تعظیم نصب شاید کرد
که در مسالک فکرت نه برتر از آنی
درون خلوت کروبیان عالم قدس
صریر کلک تو باشد سماع روحانی
تو را رسد شکر آویز خواجگی گه جود
که آستین به کریمان عالم افشانی
صواعق سخطت را چگونه شرح دهم
نعوذ بالله از آن فتنه‌های طوفانی
سوابق کرمت را بیان چگونه کنم
تبارک‌الله از آن کارساز ربانی
کنون که شاهد گل را به جلوه‌گاه چمن
به جز نسیم صبا نیست همدم جانی
شقایق از پی سلطان گل سپارد باز
به بادبان صبا کله‌های نعمانی
بدان رسید ز سعی نسیم باد بهار
که لاف می‌زند از لطف روح حیوانی
پس از آفرین گفتن بر بخشش و دادگری دوست، حافظ همه را به بزمی می¬خواند که تنها او میزبان آن است. میخانه¬ی غریبی حافظ. خورآباد و خراباتی که خراب می¬کند دیوارهای دروغ و ریا را و آبادت می کند با خرد و مهر و عشق:
سحرگهم چه خوش آمد که بلبلی گلبانگ
به غنچه می‌زد و می‌گفت در سخنرانی:
که تنگدل چه نشینی ز پرده بیرون آی
که در خم است شرابی چو لعل رمانی
مکن که می نخوری بر جمال گل یک ماه
که باز ماه دگر می‌خوری پشیمانی
به شکر تهمت تکفیر کز میان برخاست
بکوش کز گل و مل داد عیش بستانی
جفا نه شیوه ی دین‌پروری بود حاشا
همه کرامت و لطف است شرع یزدانی
رموز سر اناالحق چه داند آن غافل
که منجذب نشد و از جذبه‌های سبحانی
ز بهر دیده ی خصم تو لعل پیکانی
طرب‌سرای وزیر است ساقیا مگذار
که غیر جام می آنجا کند گرانجانی
تو بودی آن دم صبح امید کز سر مهر
برآمدی و سر آمد شبان ظلمانی
شنیده‌ام که ز من یاد می‌کنی گه گه
ولی به مجلس خاص خودم نمی‌خوانی
طلب نمی‌کنی از من سخن جفا این است
وگرنه با تو چه بحث است در سخندانی
ز حافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد
لطایف حکمی با کتاب قرآنی
و البته که شعر و ارزش کلمه را بالاتر از هر مقامی می¬داند و بقای ممدوح را در سایه¬ی شعر خویش می¬داند:
هزار سال بقا بخشدت مدایح من
چنین نفیس متاعی به چون تو ارزانی
سخن دراز کشیدم ولی امیدم هست
که ذیل عفو بدین ماجرا بپوشانی
همیشه تا به بهاران هوا به صفحهٔ باغ
هزار نقش نگارد ز خط ریحانی
به باغ ملک ز شاخ امل به عمر دراز
شکفته باد گل دولتت به آسانی
شاه شجاع در سلطنت بیست و هفت ساله¬ی خود پنج وزیر داشته است و از آن میان تورانشاه نیز بسیار نامدار بوده است و در برخی از غزل¬ها نمی دانیم خطاب به آصف و آصف عهد، آیا کدام وزیر است. زیرا آصف نام وزیر سلیمان بوده است و در این غزل¬ها اشاراتی به دانایی و وزارت است و نمی دانیم کدامشان را می¬گوید.
این نگته را نیز بگویم که گرچه این شعرها برای یاری نتزنین و انسانی والا سروده شده است،اما سحر کلام و جادوی خیال و ژرفای دریای شعر آن اندازه است که تو را از بام خانه¬ی قوام الدین بر دارد و گرد جهان و در سنگینی زمان بگرداند و تو نیز یار خود را در این شعر فریاد کنی و هر که عاشق است چهره¬ی یار خویش در این آیینه بیند که غزلش بازار آیینه فروشان است، گذر در گذر تاریخ وهر سرایش بوی کوی یاری.