رستم التواریخ که این همه از آن صحبت می شود چگونه کتابی است؟ از کجا آمده؟ نویسنده آن کیست؟ و مهمتر از همه چه می گوید ؟ و آنچه که می گوید، تا چه حد بر صداقت، امانت و بی طرفی استوار است.
با توجه به اینکه معمولن تاریخ را حاکمان و قدرت مداران می گویند و بز دلها می نویسند، یافتن تاریخ نویسانی که بر پایه صداقت و درستی، شهامت نوشتن داشته اند، همه می دانیم که بسیار اندک بوده اند. از آنجائی که رستم التواریخ در مورد برهه ای از تاریخ کشورمان حرف هائی دارد می خواهم نگاهی به آن داشته باشم.

بهتر است اول فهرست گونه شناسنامه آن را توضیح بدهم.
کتابی پر برگ است، حجیم و سنگین ” ۵۴۰ ” صفحه است.
نویسنده اش: ” محمد هاشم آصف ” است. البته با دو لقب اضافی:
” رستم الحکما ” که پدرش به او داده و
” صمصام الدوله ” که اهدائی فتحعلیشاه قاجار است.
متولد ۱۱۴۵ هجری قمری است و نه شمسی
نویسنده در مورد نگارش کتاب رستم التواریخ می گوید:
من این کتاب را به مدت شش سال ” از چهارده تا بیست سالگی ” یاداشت بر داری کردم و در نهایت در سن هفتاد سالگی با تجدید نظر و با جرح و تعدیل هائی به نگارش در آوردم.
چرای این وقفه پنجاه ساله ” از بیست تا هفتاد سالگی ” معلوم نیست. شاید هم به نوعی در کار بررسی و تجدید نظر بوده است که البته حتا برای این کارها هم پنجاه سال زمان زیادی است.
شاید هم داشته با تاریخ زمان خود بزرگ می شده است.
با این همه گویا باز عاری و خالی از اشکال و انواع اشتباهاتی نبوده که مصحح لازم داشته است
و این همت توسط خانم دکتر ” میترا مهر آبادی ” به کار برده شده است.
رستم التواریخ، در فصول مختلف خود بریده هائی از تاریخ ایران را همراه دارد، ولی نه بصورت معمول و متعارف.
بیشتر از آدمهای سرگردان در راهروهای برهه ای از تاریخ می گوید و شکل و شمایل و خصائلشان آن هم در جامه ای از هفتاد رنک و با چه ادبیاتی!.

از صفحه ۴۹۹ تا ۵۱۲ واژه نامه است و بصورت الفبائی، کلماتی را که گمان می رفته معانیشان برای خوانندگان روشن نیست، معنا کرده است.
مثل: حدایق = باغها، داج = تاریک، خیام = خیمه ها، دستان = فریب، و…..

از صفحه ۵۱۳ تا ۵۳۶ تعداد دفعات اسامی ذکر شده در کتاب را باز گو کرده است.

و از صفحه ۵۳۷ تا ۵۴۴ دفعات کار برد لغات را یاد آور شده است.
که بنظر من جز مورد اول یعنی معانی لغات، آن دو دیگر لزومی نداشته است، چرا که نبودشان کمبودی را باعث نمی شود.
یاد آوری کنم که من چاپ اول این کتاب را در اختیار دارم.

ناشر در مورد این کتاب می گوید:
” رستم التواریخ در باره دوره های پایانی صفویه و استیلای افاغنه و افشاریه و زندیه صحبت دارد. و اضافه می کند:
” پوشیده نیست که این کتاب، کتابی است تاریخی با همه ویژگی یک کتاب تاریخی ”
ولی نا گفته نمی گذارد که دست سانسور به اندازه کافی دراز هست:
” …تنها موارد اندکی که مسائل خلاف را عنوان کرده است که غیر مرتبط با تاریخ است از آن حذف شده است و جای آنها نقطه گذاشته شده است.”
حالا چرا باید ” رستم الحکما ” در کتابی که حاصل یک عمر است خلاف بنویسد؟ باید از سانسور چیان پرسید.

کتاب پس از صحبت های مصحح ” ویرایشگر ” و تذکرات ناشر، با صحبتهای مقدماتی نویسنده آغاز می شود.
رستم التواریخ، همانند تقریبن همه کتاب های آن زمان ها و قدیمی تر ها ” که البته گنجینه های ارزشمند داشته های ما نیز هستند ” بخاطر کار برد لغات و القاب و تشبیهات عربی، بخصوص آنجا که با فارسی قلمبه ! ای نیز در هم می شود خواندنش سخت است. ” مثل همین بلائی که این روز ها با کار برد کلمات غربی و ملقمه پست مدرن، دارند به سر زبانمان می آورند ”

حاشیه پردازی و مطول گوئی این کتاب حوصله و فرصت و تحمل می خواهد تا از میان سطر سطر آن مطلب دندانگیری بیرون کشید.
در همین مقدمه یا ” فصل مقدماتی مؤلف “، می گوید:
که کریمخان وقتی در گذشت اوضاع وسیله زکی خان که خواهر زاده اش بود در هم می شود تا می رسد به فرمانروائی پسر خوشگذران کریم خان بنام ” ابو الفتح خان ”
…در هنگامی که وکیل الدوله ِ ملوک نیکو سلوک صفویه، انارالله برهانهم، نواب مالک الرقاب،
جمشید آداب، کی القاب، داراب رتبت، دارا شوکت، معمار ایران ویران، محمد کریمخان زند، هوشمند کریم الطبع باسطالید همت بلند، خلد آشیان گردید…

کوتاهتر کنم…
فی الفور ” زکی خان ” سفاک ِ بی باک، به مکر و خدعه و تزویر دست یافته، سی چهل نفر از امرا و خوانین طایفه زند، کُله که همه خواهر زاده و عمو زاده و عمه زاده و خاله زاده ی خود و مرحوم کریم خان که برادر مادرش بود ” گویا منظور دائی اوست ” و…..همه را در یک روز به نامردی گرفت و کشت و به رسوانی به پای دار انداخت و چهار پسر کریم خان، ابوالفتح خان، محمدعلی خان، صالح خان، و ابراهیم خان را مقید و محبوس نمود.

در حقیقت دارد وضع بل بشوی پس از مرگ کریمخان سر سلسله دودمان ” اندک! ” زندیه را شرح می دهد. و می رساند به آنجا که بالاخره، زکی خان نیز کشته می شود و پسر بزرگ کریمخان، ابوالفتح خان از زندان آزاد می شود و بر مسند فرمانفرمائی می نشیند و:
…آستین طرب و نشاط از چهره روزگار و گرد و غم و غبار بر فشاندند….

و چنین مشگل و پر گویانه و پیچیده از تاریخ صحبت کردن، هدف اصلی را برای خواننده از روشنی و دستیابی می اندازد.

نکته ای که در جنگهای آن زمان به چشم می خورد، تدارکات عظیم سپاه است. چون اغلب
می خوانیم که مثلن، با صد هزار و در کمترین تعداد پنجاه هزار سر باز جنگی عازم نبرد می شدند. تصور تدارکات لجستیکی این خیل عظیم مشکل است. با توجه به امکانات آن روزگار

اشاره او به این نکته قابل توجه است که:
…وقتی سرهنگان گِرد وی همه متفرق می شوند …
و
هریک به جانب دیارخود می روند
چنین نتیجه می گیرد:
دانشمندان، این را بدانند که پادشاهی ایران، موقوف است به نگاهداشتن سرهنگان به پایتخت اعلی و بس…”

نمی دانم منظور از کار برد:
“…با لشکری خونخوار ….”
چیست؟ یعنی، لشکری متشکل از” دراکولا ها ” ؟

بنظر من نثربه کار رفته دراین کناب در بیشتر موارد شدیدن متاثر از سبک عطار نیشابوری در تذکره الاولیا ست. و بهمان اندازه خواندن اش مشکل است.
و بدین ترتیب با نثر بکار رفته در کتاب رستم التواریخ نیز آشنا می شوید:

در همان سال مقارن این حال، چون در دارالمومنین استر آباد، مِن محال گرگان، شهنشاه کامبخش جمشید جاه، خاقان کامکار، فریدون دستگاه، بهادرخان رزمگاه شجاعت ومردانگی، صدر نشین شاهنشین کیاست و فرزانگی، سرخیل خواقین روزکار، سردفتر فرمانروایان ذوی الاقتدار، مظهر امن و امان، معدن عدل و احسان، آفتاب جهان تاب آسمان جلالت، اختر رخشنده ی برج بسالت، نره شیر بیشه ی دلاوری، یکه شاهباز کنگره ی سروری، شاهسوار عرصه ی مروت، بالانشین شاهنشین همت، محسود ملوک زمان، رشک سلاطین دوران، روشنی مردم دیده ی دادگستری، یکه شمع فروزنده ی شبستان رعیت پروری، یگانه گوهر گنجینه ی دانش، رخشان اختر برج بینش، چشم و چراغ دودمان تیمور خانی، وارث چنگیزی به والاشأنی، شاهنشاه اعظم، ولی نعمت معظم، تاج بخش قیصر و خان، فرمانفرمای والاتبار ایران، السلطان ابن السلطان و الخاقان ابن الخاقان، سلطان محمد شاه الموسوی الصفوی بهادرخان، مِن جانب الاباء والقاجار التیموری، مِن جانب الا مهات …”
چه می شود کرد ” غلّو ” در ادبیات ما بیداد می کند.

پایه تفکر این کتاب بر امداد دعا و تعبیر خواب و توکل به اهالی نام آشنای مذهبی است….و نیز بر تعریف و تمجید و تکریم و تسلیم و تملق به آدمهائی که مقامی دارند ویا امکان رسیدن به منصبی برایشان مهیاست.
در رستم الواریخ، نمی توان به مطلب دندان گیری رسید مگر در هر ده بیست صفحه پس از
تحمل خواندم جملات سرشار از القاب و ثنا و تمجید و تملق و پیچ و تاب های سخت عبور. و با همین نحوه نگارش است که متوجه می شویم در اواخر حکومت کریمخان زند اوضاع چگونه بوده و تاریخ ما چه مسیر اندوهگینی داشته است تا می رسیم به بر آمدن آقا محمدخان و تاسیس سلسله قاجاریه.
و در همه کتاب نکته ای که بتواند نوری روشن بر تاریخ کشورمان بتاباند و راه گشای درک موضوعی یا مطلبی ناشنیده و نا گفته باشد به چشم نمی خورد.
از صفحه ۶۰ – ۷۰ است که به نوعی مرزبندی و آنهم فقط در سر فصل می رسیم و مثلن می خوانیم:
” دوره صفویه و چیرگی افاغنه ”
و از صفویه به بی عرضه ترین پادشاهش که سلطان حسین معروف باشد می پردازد.

نحوه برخورد با افراد در روال گفتمان های تاریخی نیست و بیشتر دوست داشته به سبک و سیاق آن دوره لفاظی و انشا نگاری کندو با تمجید و تعریف هر کس را چنان بستاید و به عرش ببرد که با دانسته های ما نمی خواند.
در مورد شاه سلطان حسین صفوی چنین می گوید:
آن پادشاه جم جاه، شیرین شمایل و نیکو خصال بوده، یعنی میانه بالا، و ستبر گردن و میش چشم و پهن ابرو و پیوسته ابرو و سرخ گونه و پهن شانه و باریک میان و ستبر بازو و دراز دست، بلند آواز و شیرین سخن و بسیار خنده و بسیار گو….”
احتمالن آن بیست سال وقفه ای را که گفتم صرف باز نگری این شیوه نگارش ! کرده است!!

ولی چرا، در حاشیه این کتاب از این آگاهی ها هم دیده می شود، تا اسف ما را از حمله و تسلط تازیان به کشورمان افزون کند.

ابوعلی محمد ابن علی، مشهور به ” مقله ” از خوشنویسان مشهور قرن چهارم قمری و وزیر مقتدر و راضی خلیفه بود است. اختراع خطوط، ثلث، توقیع، نسخ، ریحان، رقاع و محقق، منسوب به اوست. در پی سعایت های دشمنانش، راضی خلیفه، امر به بریدن دست راست وی داد.

چرا این تازیان همه کارشان، بریدن و سوزاندن، و سر از تن جدا کردن، غارت، و خراب کردن و
شمشیر کشی و قمه زنی بوده است. و از روز ازل که شروع شده گویا وسیله ی پیروان پشت پیروان، دارد می رود تا ابد…وتازه ادعای دردانه بودن هم دارند. و آدم را یاد آن بد کپل می اندازد که سر در خزینه هم می نشیند.

حقیقت این است که کتاب رستم التواریخ مجموعه ای از همه رنگ و همه حرف است و سرشار از مبالغه و ادعا های باطل و غیر قابل باور، و من نمی دانم این کتاب در نهایت شهرتش برای چه چیز بوده است؟
کتابی وقت گیر و پر از صغرا و کبرا و حرفهای غیر عقلانی است. بنظر من کتابی قابل استناد و با بنچاق نیست.
گاه آنقدر قاطی نوشته شده و آنقدر القاب رنگارنگ ردیف کرده است که خواننده نمی داند در مورد کدام شاه یا امیر می نویسد. بطور مثال در مورد یکی از شاهان صفوی، ” به احتمال سلطان حسین ” می گوید و می گوید و می گوید، تا می رسد به اینکه برای ازدیاد قدرت مجامعت او اکسیری می سازند که گویا بسیار بیشتر از ” وایاگرا! ” افاقه می کرده است.

….آن شهنشاه والا جاه، کثیر الاشتها و پر شهوت بوده و به سبب آن که طلائی که با اکسیر اعظم حیوانی ساخته بودند و با عرق نمک طعام حل می نمودند و به مقدار معروف اکسیر کامل حیوانی داخل آن نموده و هر قدر قیراطی از آن با ده مثقال سکنجبین عسلی یا دهن البقر ” روغن گاو ” مخلوط و ممزوج می نمودند و در اول فروریدن ماه در هر سالی یکبار به قدر مذکور ” که چقدر باشد ؟ ” آن سلاله ملوک، از آن مرکب جانبخش دلگشا و از آن معجون نیرو افزای شفابخش ِ غم زدای مذکور تناول و نوش جان می نمود “
که چکار کند؟
…روز و شب در اکل و مجامعت بسیار حریص و بی اختیار بوده و به جهت امتحان، در یک روز و یک شب، صد دختر باکره ی ماهرو را فرمود تا موافق شرع نور محمدی به رضای پدرشان و رغبت و رضایت خودشان برای وی مُتعه نمودند و آن پناه ملک و ملت به خاصیت و قوّت اکسیر اعظم، در بیست و چهار ساعت از آن دوشیزگان ِ دلکش ِ طناز و آن لعبتان شکر لب ازاله بکارت نموده و باز مانند عزبان ِ مست هل من مزید می فرموده است…”
و این تکه ای از کتاب رستم التواریخ است.
. از این دست فراوان دارد که پاره ای از آنها را به خود اجازه نمی دهم باز گو کنم و لی مشتاقان می توانند به صفحه ۸۲ کتاب مراجعه کنند در آنجا می گوید:
” هرکس دختر جمیله ای داشت….”

در مورد عجایب دربار شاه سلطان حسین یا بنا بر نوشته رستم التواریخ :
” ذکر شمایل قدوه الملوک – شاه سلطان حسین غفرله و عجایب در بار او ”
چنین می خوانیم.

“…در آن عجایب خانه، ریگی چند بود مشجر،مثمن، معطر، که چون بر آتش می نهادی و گرم می شد، مانند اسفند که از آتش جستن کند مانند تیر به جانب بالا جستن می نمود و تا گرم بود به به جانب بالا می رفت، و چون سرد می شد به جانب زیر می افتاد و صدای عظیمی از آن بر می آمد که هرکس آن را می شنید بیهوش می شد. و آن را رمل الصعود می نامیدند. نیز یک ریگ موزون خوش نمائی چند بود که چون آن را کسی در دست می گرفت و با حرارت بدن گرم می شد، آن شخص هر کسی را که بسیار دوست داشت به نظرش چنان می آمد که در پهلویش نشسته است و با وی بوس و کنار و شوخی و دست بازی مشغول است…..”

بطور خلاصه کتاب رستم التواریخ از پایان دودمان صفویه تا سالهای آغازین قاجاریه، صحبت هائی دارد، البته با نثر و روش نگارش خاصی که سرشار است از گفتگوهای گوناگون در مورد پادشاهان و وابستگانی که همیشه در سوراخ سنبه های تاریخ حضور دارند.

این کتاب در هر دو رژیم بخت بلندی نداشته است، چون هم از فساد درباریان گفته و هم در قسمت هائی پنبه بانیان شیعه را زده است. در نتیجه به عنوان کتابی ممنوعه به قیمت های گزافی بصورت قاچاق این دست و آن دست شده است.

من به عشق یافتن کتابی در حد و روال ” قابوسنامه ” و ” تاریخ بیهقی ” آن را به دست گرفتم، که البته چنین نبود. ولی از نثر و تکه هائی که دارد ” هر چند غیر واقعی ” بهره بردم و برایم جالب بود.