برنامه ی رونمائی کتابم که به لطف اعلام در فیس بوک، ارسال ئی میل به لیست ئی میل های گذرگاه، و آگهی در روزنامه شهرما استقبال بد نبود، در روز جمعه ۱۶ نوامبر برگزار شد.
جا دارد از دوستانی که با مهر فراوان حضور یافته بودند واز استاد فرهیخته نویسنده و شاعر و دوست بزرگوارم پرویز نادری که با بیانات خود شرمنده ام کردند
تشکری عمیق داشته باشم.
با سپاسی ویژه برای صفای صادق سرکا خانم هاشمی و جناب شریفی که برنامه رونمائی را بسیار با شکوه اجرا کرند، مهری که فراموش نخواهم کرد.

صحبتم را در این برنامه یاد آور می شوم

************

من نور را، زندگی و عشق را دوست دارم …. من گلابتون را و قصه هایش را دوست داشتم….او شهرزاد قصه گوی کودکی من بود.

وقتی با آن همه داشته هایش فقط با یک بقچه ی کوچک قهوه ای آرام رفت و از من دور شد، تنها شدم وبا رقتنش دنیای کودکی من نیز پایان گرفت. با رفتن او مانند همه ی آدم های دیگر به دنیای واقعیات پرتاب شدم.

چقدر دلم می خواست همیشه کودک قصه های او باقی می ماندم. ولی زندگی مرا چنان بلعید، که سالها پس از رفتن همیشگی او توانستم به جستجوی گورش بروم، اما دیگر خیلی دیر شده بود آنقدر دیر که گوری از او نیافتم….

من در داستان روزی که گلابتون رفت نوشته ام

…. من برای آخرین بار در دور رس نگاهم زنی باریک اندام را که بقچه ی قهوه ای رنگی زیر بغل داشت دیدم که آرام ارام گام بر می داشت و نمی دانم کجا می رفت…. رفت و کتاب هزار و یک شبش را بر روی ما بست…. گلابتون رفت و بستر حریر قصه هایش را با خود برد.

و حالا به اوراق کتاب من الصاق شده است تا بگوید نگران نباش من همیشه با تو هستم

خانم ها و آقایان بزرگوار سلام
در حضورتان هستم تا بگویم کتاب جدید قصه ئی منتشر کرده ام، کتابی با دوازده داستان متفاوت که چون کتاب قبلی، بنام روز های آفتابی تمامن قصه های زندگی همه ی ماست.
خواندن آنها تماشای فیلم های کوتاهی از روز مره گی است که از زوایا مختلف برداشته شده است، با بیانی راحت که گمان می کنم بپسندید.
در نقدی که بر این کتاب نوشته شده و در سایت پر مخاطب اخبار روز آمده است منتقد از جمله نوشته است:
” …. صفریان اصولن با نوشته هائی که پیچ و خم های اضافی دارند و هر جمله شان را باید چندین بار خواند تا ” پازل ” آن حل شود نه تنها میانه ای ندارد بلکه به شهادت ده ها نوشته کوچک وبزرگی که در دنیای گسترده رسانه گذرگاه دارد، در این مورد حرف بسیارگفته است. “

در کتاب روزی که گلابتون رفت این داستان ها را خواهید یافت :

داستان های
نازنین،
یک شاخه شب بو .
روزی که گلابتون رفت.
۴ – آقا فتح الله
۵ – اوهام
۶ – چنین که شد ماندگار شدم
۷ – نم نم باران
۸ – احضار
۹ – آن روز ….
۱۰ – اول بنا نبود….
۱۱ – برهوت …
۱۲ – ریزش طاق نما…..

کتاب با داستان ” نازنین ” و چنین آغاز می شود
وقتی ناظم آمد سر کلاس فیزیولوژی ششم دبیرستان، و در ِگوش معلم چیزی گفت، دلم گواهی بد داد. شش دانگ حواسم را به جلوی کلاس، جائی که آنها صحبت می‏کردند کشاندم. کلاسی که هرگز رنگ سکوت کامل نداشت، یکباره فرو نشست. چنین آمدنی سابقه نداشت یا ما ندیده بودیم.
ناطم رفت و قیافه دبیر درهم شد. صدایم کرد:
” برو دفتر کارت دارند…”
از کلاس که داشتم بیرون می‏رفتم، آرام در گوشم گفت:
” خداحافظ! ”
جا خوردم. “

***
در داستان ” اوهام ” می خوانیم
” آن دورها، پشت افقی که دیگر نیست، بوی رُز بود، از قِمصر تا رختخواب. و بر هره ها بوی پیچ امین الدوله بود و نرگس زار که مست بود و مست می کرد. و بوی کافور فقط در کفن ها از بیم مور و مار که ندرند لاشه ها را. و حالا همه جا غرق این بوست حتا در شکاف سینه ای که عشق من است….”

و این اشاره ای بسیار کوتاه از متن داستان ” نم نم باران  ” است
“…آن روز صبح که تو را آزردم و بی بیان علت، تنها رهایت کردم و رفتم، یکی از درد آور ترین روز های عمرم بود. فکر نمی کنم بتوانم نگاه پرسان و معصوم تو را فراموش کنم. ایکاش، همان ملاقات اول را که تو مرتب ساعتت را نگاه می کردی و به گفته خودت کم کم داشتی راضی می شدی که نخواهم آمد، نیامده بودم، و مانع می شدم که چیزی شروع بشود. شروعی که مثل سالک جایش بر قلبهایمان مُهر زده است.”

از داستان واقعی”  برهوت ” به این تکه کوتاه بسنده می کنم.
از شهر مادرید، در جاده اى که به سوى ” اندولس ” مى رود، حدود ۳۰ کیلومترکه برانى، و بعد در جاده خاکى سمت راست نیز، بیست دقیقه اى بروى به دهکده اى مى رسى که برعکس دیگر شهرک ها و دهات کوچک و بزرگ اسپانیا ازهر صفائى خالى است. در گوشه اى از این محل، قطعه زمین وسیع حصارگرفته ایست که مملو از بوته هاى خار و علفهاى هرزاست. در انتهاى شمالى این زمین تعداد کمى برجستگى هائى هست که میگویند، گور مسلمانانى است که در جنگهاى داخلى اسپانیا کشته شده اند.”

در جائی از داستان ” ریزش طاق نما ” آمده است:

داشتم فکر می کردم، این چه طوفانی بود که آوارم شد…؟ کجا می رفتم؟ چرا پیاده بودم ؟ …معلوم نیست دیگر آدمی که بودم بشوم. یکسال با عصا؟ یکسال آهسته راه رفتن؟ دختر خانم چرا ترمز نکرد؟ چطور توانسته دست تنها من را، من را که نه، لاشه ام را از اتومبیلش بیرون بیاندازد؟ داشت حالم دگرگون می شد. زندگی روی دیگرش را رو کرده بود. روی زشت و کریه اش را. نه، روی دیگرش مرگ نیست. مرگ راحت شدن است مرگ به نوعی رهائی است.
برایم کتاب دلخواهم را آورده اند، اما حتا حوصله نکرده ام بازش کنم. فکر می کنم نیمی از خون در گردش رگهایم دارو های گوناگونی است که به کمکشان زنده مانده ام….این هم شد زندگی؟
خیلی ها در این مدت طولانی به دیدنم نیامدند. چرا؟
می دانم هرکس درد و مشکلات خودش دارد. بیایند که چه کنند؟ احوالپرسی ؟ مسخره است. من دارم خاموش می شوم. دیگر برای اطرافیانم حرارت لازم را نداردم .”

و پایان می برم صحبت هایم را با خواندن شروع داستان ” اول بنا نبود”

”  گاه درهم شدن چند بو، چه نفس گیرمى شود.
بوى عرق بدن، که با بوى انواع ادوکلنهاى مردانه وعطرهاى زنانه درهم شده بود، بوى تند سیرى که با هردَم ، همچون تنوره ى دیو، چرخان بیرون میزد، و بوى لباسهاى باران خورده که چیزى شبه بوى سنگ پاى تمیزنشده بود، فضاى اتوبوس را پرکرده بود و آسم کهنه ام کم کم داشت شروع مى شد.
چنگش را برگذرگاه تنفسم احساس مى کردم و مى رفتم تا همچون حمله هاى قبلى، یک نفس راحت نهایت آرزویم باشد. نگاه درمانده ام را روى مسافرانى که بى هیچ مشکلى نفس مى کشیدند ونمى دانستند ازچه نعمتى برخوردارند، چرخاندم و سروسینه وشانه هایم را به حالت نفس عمیق بالا دادم و با تمام نیرو تلاش کردم تا هواى خفه موجود را تو بدهم و دم و بازدمى را تدارک ببینم، ولى نا موفق و مایوس احساس کردم دارم خفه مى شوم. و تمام تلاشم براى نیم نفسى راحت به جائى نرسید. ریه هاى بیمارم زیرفشاراین بو ها چلانده مى شد و دستى قوى داشت نفسم را مى برید. تحمل ماندن نداشتم، ناچار از خیر رسیدن به مقصد گذشتم و زنگ توقف اتوبوس را به صدا درآوردم و دراولین ایستگاه با زحمت خودم را پائین کشیدم.
سوز سرما گونه هایم را شلاق مى زد ودریافتم که دفع فاسد با افسد کرده ام. خودم را به ” کافى شاپ ” خلوتى کشاندم وقبل ازسفارش، روى یکى ازصندلى ها ولوشدم وجیب هایم را براى ” اسپرى ” ناجى، جستجوکردم. نفسم که آهسته آهسته به سوى رونق رفت، با
ر سنگینى ازکولم پائین گذاشته شد. سفارش قهوه اى تلخ وداغ دادم. به میزکنارشیشه هاى مشرف به خیابان رفتم. مٍه روى آنها را پاک کردم و تصمیم گرفتم مدتى را همانجا بمانم تا کاملا رو براه شوم. “
با سپاس از توجهتان