من شش فصلی را که از رمان ” شام با کارولین ” منتشرشده است خوانده ام. وعده بر این است که فقط یک فصل دیگر در راه است.
چون از آنچه تا کنون از این کتاب خوانده ام خوشم آمده است، تصمیم گرفتم کمی در مورد آن و نویسنده اش آقای عباس صحرائی ” که از خوانندگان آثارش هستم ” صحبت کنم.

قبل از هر چیز، از اینکه آزمایش موفقی برای آغاز، تداوم، و انجام یک رمان بر روی اینترنت انجام شده است به آقای عباس صحرائی دست مریزاد می گویم.
گو اینکه می توان گفت هر فصل این کتاب یک داستان کوتاه است، ولی در کل می رود که یکی از رمانهای دوستداشتنی را شکل بدهد.
این داستانهای کوتاه که هر یک فصلی از این رمان را شکل می دهند، حال هوائی کاملن متفاوت با سایر آثار این نویسنده دارد.
در سایر نوشته ها ضمن اینکه اشاراتی به رمانسهای شخصیتها دارد ” که البته همین اشاره هم ، در بسیاری از داستانهای او دیده نمی شود ” ولی تا حالا ندیده ام که در حد یک رمان، از عشق و دلدادگی بگوید. شاید خواسته است که کمی رطوبت به خشکسالی چنین آثاری به پاشد و از جو سنگین حاکم که زمین داستانهای رمانس را
از کشت انداخته است، بکاهد.
داستان در خارج از کشور جریان داشته و فقط یک شخصیت ایرانی دارد، آن هم ” امیر” است که زبان فارسی را در دانشگاه تدریس می کند. والبته راوی هم خود اوست و می توان گفت که یک جورائی اتو بیوگرافی خود ش است، یا اینطوربنظر می رسد.
خیلی کوشش شده است به خواننده القا شود که داستانی واقعی است ” و البته ممکن هم هست که باشد ” اما آنجا که بسوی پریشانی درعشق می رسد در واقعی بودن آن کمی باید شک کرد.
بنظر من نویسنده در بیان احساسهای عاشقانه استادی خاصی دارد و گله به گله با کار برد جملاتی گیرا آن را می نمایاند.
“… رنگ چشمانش آمیزه زیبائى از خاکسترى و آبى بود، و شوخى دلنوازى آنها را به گردش در مى آورد. صدایش آهنگ گیرائى داشت، و کلمات سوار بر آن به آرامى گوش را مى نواخت و مجذوب مى کرد. پر انرژى و سرحال بنظرمى رسید. نشان نمى داد که رنجشى از زندگى داشته باشد. ” یا شاید فقط نشان نمى داد .”
” ملوسى گربه اى را داشت که موش خواهندگى را، ملایم و بى آزار به بازى گرفته باشد. و اندامى که اصولن بایستى بخاطر امکانات متنوع غذائى رستوران نوع دیگرى باشد، متناسب، دلخواه، و خوشتراش بود. نمى دانم با آن چشمان زیبا مرا چه رنگى! مى دید؟ مشکوک بودم، به بازى گرفته شده ام، یا تصادفن، بلیطم شماره هایش جوردرآمده است؟

دارد برای خودش بازگویش می کند، بر اندازش می کند و با غربال احساسش سرندش می کند…عین یک جواهر شناس دارد محکش می زند و این کار آدمهای کارکشته است.
به بررسی خود دامنه می دهد:
“… از وراى شیشه مه گرفته، بیرون محو دیده مى شد. با دستمالى شفافش کردم. دانه هاى ریزى از آسمان مى ریخت. برفى سبک بود یا مانده باران آنروز بعد ازظهر، نمى دانم. حال خوشى داشتم. رویم را که برگرداندم، گارسونى شیک و مرتب، مودب کنارش ایستاده بود، و داشت دستوراتش را یاد داشت مى کرد. کارش که تمام شد نگاه رضایتش را نثارم کرد. “
” انگلیسى را خوب حرف می زنى، هرچند با کمى لهجه، ولى شیرین و صحیح.
کجا یاد گرفته اى؟ ”
داشت مسیر دیگرى به صحبت مى داد. هنوز کمى حالت نا باورى داشتم. با کنجکاوى، و کمى جدى پرسیدم :
– نگفتى چند ساله اى؟ مجردى؟. گویا این جا فقط بعضى وقتها آنهم شبها مى آئى، کار روزانه ات چیست؟ ”
و بدین ترتیب گام بر پله انتخاب می گذارد و با گفتن:
“… ولى تو باید در راه آشتى گام بردارى، تو مى توانى، عشق را بر زین شوالیه دیگرى بنشانى، و زندگى را چون گلى خوش رنگ به رویانى. خیلى دلم مى خواهد یک شام دیگر با تو باشم . نه در اینجا در جائى دیگر، و مهمان من. اسمش را می گذارم شب کارولین، با توحرف دارم. دلم نمى خواهد دوستى که امشب آغاز شده است همین امشب هم تمام شود، وتو را غرق در گذشته اى که همه لحظاتت را درخود دارد رها کنم. خواهش مى کنم قبول کن…”
مُهررا می گذارد مسجد.

گوشى را که بر داشتم، بى مقدمه و بالحنى گوش نواز گفت:
” شک دارم مرا بشناسى ” مستر امیر” دعوتت به قوت خود باقى است؟ ”
…..
“…- کارولین! توئى؟ واقعن از شنیدن صدایت خوشحال شدم. البته که دعوتم به قوت خود باقى است باعث افتخار من خواهد بود، که شام دیگرى را با تو باشم.
” شام با کارولین ” یاد آور یکى از شبهاى فراموش نشدنى من است…”

اما شکارچی ما، مثل بیشتر کمانداران این میدان، خودش در دام می افتد. واین کتاب بیشتر از دامی صحبت می کند که امیر گرفتارش می شود و کم کم می شود تمام زندگی او… و براین روال است که بنظر من یکی از بهترین رمانهای عشقی متولد می شود و آقای صحرائی یکبار دیگر نشان می دهد که سوژه ها را خوب می پروراند و پرو بال داستان را خوب می گشاید.
رمان شام با کارولین بر خلاف بیشتر رمانها، زیاده گوئی ندارد و گردش قلم صحرائی کماکان جذب کننده است.
یک مقایسه:
کتاب ” پریچهر” نوشته ی ” م. مؤدب پور ” که اینک به چاپ ” شاید ۲۴ – ۲۵ ” رسیده است بنظر من یک رمان بسیار معمولی در روال قصه های مادر بزرگ در شبهای طولانی زمستان است. شما در این کتاب، حتا یک جمله ای که حکایت از قدرت نویسندگی، نویسنده باشد نمی خوانید در حالیکه از نوشته روان و پر کشش و دلنشین رمان ” شام با کارولین ” می توان لذت برد. و بهمین گونه است حکایت بامداد خمارو کتاب های جواد فاضلی و ر. اعتمادی گونه خانم فهیمه رحیمی ” مثلن کتاب پنجره ” او… و امثالهم…. و کتابهای پر محتوا و سنگین رنگین نویسندگان قدر، به چنین شمارگانی نرسیده اند
و بنظر من رمان ” شام با کارولین ” هرچند در روال همین گونه عشق هاست، اما در سطح و کلاس دیگری است.
شاید اگر در ایران وچاپی منتشر می شد با اقبال خوانندگان این گونه داستان ها روبرو می گردید، هرچند معلوم نیست که پس از انتشار آن بصورت کتابی کامل و بصورت پی دی اف و در اختیار همگان قرار گرفتن، با چه استقبالی روبرو خواهد شد.
گفتگو ها و صحنه آرائی ها در این رمان کماکان از قدرت قلم نویسنده بر خوردار است و لحظاتی را در آن می یابی که جفت و جوری و روانی و زیبائیش حرف ندارد… توالی فصول و ارتباط یکدستی که با هم دارند، رمان را درکل روان و خواندنی کرده است
آن را حتمن بخوانید در سایت گذرگاه بی چشمداشت عرضه خواهد شده.
من در انتظار آخرین فصل آن و پایان کتاب هستم هرچند برای پایانش، بوهای خوبی را احساس نمی کنم.