دو اظهار نظر در مورد
رمان:
رازی در کوچه ها
نوشته
خانم فریبا وفی
——————————————-

رازی در کوچه ها
فریبا وفی
لیلا ذوالقدری

جدیدترین کتاب فریبا وفی با نام رازی در کوچه‌ها را نشر مرکز در سال ۱۳۸۶ منتشر کرده است. داستان با لحظه مرگ پدر راوی داستان آغاز می‌شود، پدری که راوی هیچ علاقه‌ای به او در خود احساس نمی‌‌کند، فقط در آخرین لحظات آمده تا در کنار او باشد. ابتدای داستان و بی‌تفاوتی راوی خواننده را به یاد بیگانه کامو می‌‌اندازد.
” پیرمرد بی دفاعی که روی تخت خوابیده پدر من است. این را به خودم یادآوری می‌کنم….ولی نمی‌دانم چرا پدر که این همه معنا دارد برای من معنا ندارد. حتی حالا که دارم او را برای همیشه از دست می‌دهم. این کلمه که هر کس می‌تواند مدت ها درباره اش حرف بزند به اندازه تکان برگی هم دلم را نمی‌لرزاند.»
حمیرا راوی داستان ِ خانم وفی پس از سالها دوری به شهر و دیار خود باز می‌گردد و در این سفر به درون خود نیز سفری دارد که او را به گذشته های دور کودکی می‌برد، به روزهایی که با نگاه غضب‌آلود پدرش میخکوب می‌شد و قدرت حرکت و حتی تفکر را از دست می‌داد، به روزهایی که تنها دلمشغولی و شادی او در زندگی دوستش آذر بود، به روزهای سکوت بی‌پایان مادر و….
داستان در دو زمان حال و گذشتة دور کودکی حمیرا در جریان است، خواننده اطلاعی از حدفاصل این دو دوره ندارد، نویسنده اشاره صریحی به مکان داستان نکرده است اما ظاهرا حوادث در شهر کوچکی اتفاق افتاده است.
درونمایه داستان فقر فرهنگی و اجتماعی است و ناتوانی انسانها در ایجاد روابط با یکدیگر. دغدغه نویسنده در پرداختن به مسائل و مشکلات زنان در این اثر نیز همچون کارهای قبلی او مشهود است. در واقع نویسنده روابط و مشکلات زنان را به گونه‌ای که در جامعه ما وجود دارد ترسیم کرده و نشان داده نه به گونه آرمانی که برخی نویسنده‌ها در داستانهایشان عنوان می‌کنند. حمیرا، آذر و ماهرخ نمونه ‌های ملموس و باور‌پذیری هستند. مسائل و مشکلات آنها کاملا طبیعی است. حکومت پدرسالاری و مردسالاری خانواده‌های سنتی که هنوز هم در جامعه ما وجود دارد. مادر آذر با وجود اینکه مثل یک مرد در نانوایی کار می‌کند و زحمت می‌کشد در نهایت اما شوهر معتاد و پسرش بر او حکومت می‌کنند.
نویسنده در داستان خود با نشان دادن خانواده سنتی و مدرن مشکلات هر دو را عنوان کرده است. عبو و ماهرخ، و منیر و مراد دو زوج در دو قطب مخالف هم در داستان هستند. ماهرخ و عبو مظهر سنت و منیر و مراد مظهر مدرنیته هستند، اما هر دو خانواده دچار مشکل و مسئله هستند.
ماهرخ مادر حمیرا سکوت را به عنوان تنها سلاح خود در مقابل نارواها و بدگمانی‌های همسرش برگزیده و با شستن مداوم لباسها و چنگ انداختن به آنها خشم درونی خود را مهار می‌کند.
” ماهرخ باز هم به لباسها پناه می‌برد. حالا دارد مثل کهنه‌فروش محل آن ها را به‌هم می‌ریزد و دوباره از هم سوامی‌کند. چندتایی را جلوی صورتش می‌گیرد و ناامید نگاهشان می‌کند. حالت کسی را دارد که بعد از ساعتها شستن، لکه های درشت روی لباسها  را می‌بیند. مچاله شان می‌کند و ذله شده از مگسی که جلو صورتش وزوز می‌کند، منتظر می‌ماند عبو شیر را باز کند.»
منیر از بی‌توجهی و بی‌تفاوتی همسرش به رفتارها و رفت وآمدهایش رنج می‌برد. مثلا در جایی از داستان منیر می‌گوید:
« بهم می‌گفت این کار را بکن آن کار را نکن یک جو غیرت داشت و حسادت می‌کرد»
احساس عجز و ناتوانی حمیرا حتی در بزرگسالی و در موقع استقلالش، او را رها نمی‌کند، اوخود را گوسفند می‌داند
. دوست جسور و شیطان او آذر هم در آتش خشم برادر نادان خود می‌سوزد و از بین می‌رود. که تکان دهنده‌ترین صحنه داستان همین موضوع بود:
“  درخت ناگهان شعله می‌کشد قبل از آن که آذر فرصت کند یک بار دیگر راز غلامعلی را جار بزند. آتش قبل از همه غلامعلی را شوکه کرد. دیگر شبیه یک بازی نبود. بازی خطرناکی که راه انداخته بود تا آذر را پایین بکشد و زهر چشم بگیرد. گالون بنزین در یک چشم به‌هم زدن ذوب شد و چسبید به درخت. آذر جیغ کشید و درخت را بغل‌کرد.
شخصیتهای داستان وفی تک بعدی و تک رنگ نیستند، مثلا عبو هر وقت حمیرا را می‌زند بعد احساس پشیمانی می‌کند یا هر وقت به ماهرخ تهمت می‌زند بعد پشیمان می‌شود. منیر با وجود خطاکار بودن قلب مهربانی دارد.
نکته دیگری که راجع به شخصیتها و نحوه پرداخت آنها در رمان وفی به چشم می‌آید تعداد زیاد اشخاص است، خانم وفی شخصیتهای زیادی را وارد داستان خود کرده و به خوبی آنها را توصیف کرده است، اما روابط بین آنها را ناتمام گذاشته و هر کدام را در جایی رها کرده و سراغی از آنها نگرفته است، مثلا منیر با ساق پای کبود، آذر در میان شعله‌های آتش، ماهرخ در فرودگاه و تردید برای برگشتن و یا ماندن، عبو روی تخت بیمارستان در لحظه احتضار، روابط محسن و مستانه و….همچنین نویسنده در قسمتهایی از رمان به سانسور متوسل شده ‌است، مثلا راز دومی‌که آذر درباره برادرش می‌خواست بگوید، اتفاقی که برای حمیرا در بازار دزدها می‌افتد، روابط منیر و محسن پسر همسایه، راز مرگ ماهرخ و… هر چند این ناتمام گذاشتن‌های نویسنده، خواننده را به تفکر وامی‌دارد اما این نگفتن‌ها گاهی به ایجاز و خلاصه‌گویی کشیده شده است که در رمان جایی ندارد.
شخصیتهای داستان هیچ تلاشی برای تغییر زندگی و شرایط خود ندارند و در و اقع ایستا هستند.ماهرخ با اینکه دوست دارد حمیرا مانند آذر زرنگ و جسور باشد، خود اما فقط چنگ اندختن و شستن لباسها را انتخاب کرده، حمیرا پس از سالها برگشته اما هنوز هم خود را گوسفند می‌داند، تنها عبو است که آن هم به حکم پیری و تقدیر توان حرکت ندارد و از آن جلال و جبروتش چیزی باقی نمانده است.
وقایع داستان با دو زاویه دید اول شخص و در بعضی موارد سوم شخص روایت شده است.
راوی به شیوه ی سیال بین گذشته و حال در نوسان است، که گاهی این نوسانات به نظر غیر واقعی می‌آید. مثلا در جایی راوی در زمان حال صحبت می‌کند:
” مستانه می‌گوید همه خانه های کوچه عقب نشینی کرده‌اند. فقط خانه ماست که جلوتر از بقیه وسط کوچه مانده‌است. خانه شمس را هم کوبیده‌اند. به جایش دارند آپارتمان می‌سازند. دیوار کوتاهی، خانه ما و خانه شمس را از هم جدا می‌کند. دیوار محبوب مستانه است. می‌گوید در خاک برداری ترک برداشته است.»
بعد از این راوی به گذشته می‌رود و در حدود ۵ صفحه راجع به گذشته می‌نویسد، بعد دوباره به حال برمی‌گردد و می‌گوید:
” مستانه ول کن نیست. اصرار دارد که به خانه بروم و ببینم دیوار سرجایش است یا کارگرها رفته‌اند توی خانه و آن چند تکه اثاث را هم برده‌اند.»
در این داستان نیز همچون دیگر کارهای خانم وفی شیوه بیان جملات و تشبیهات به زیبایی صورت گرفته به طوری که گاهی خواننده دوست دارد جملاتی را مکررا بخواند. نویسنده به کلمات و جملات جان می‌بخشد و به خوبی با آنها بازی می‌کند. برای مثال:
” دایی حافظه زنده محله نیز هست. مرا در جاهایی از زمان دیده است. می‌توانم پیشش بروم و اگر راه دادخودم و آدمهای محله را در حافظه‌اش پیدا کنم. حافظه دایی خشک و چغر نیست. رویا دارد. نرم و هوسباز و بخشنده است. مثل حافظه عبو نیست که از سال‌ها پیش یکی مامور شده است که هر روز کف آن تی بکشد و یادها را پاک بکند.»
ریتم داستان مانند کتاب پرنده من تند است و خواننده را وا می‌دارد که همپا و همسوی داستان پیش رود. نویسنده در داستان خود از فضا سازی های متفاوتی استفاده کرده است، از طرفی کودکی و شیطنت و کنجکاوی و از سویی استیصال و منفعل بودن در بزرگسالی.

—————————————–
در مورد کتاب:
رازی در کوچه ها
نوشته فریبا وفی
شهر نوش پارسی پور
رمان‌های او به نام «پرنده من» و «رویای تبت» جوایز ادبی مهمی را به خود اختصاص داده‌اند. کتابی که امروز از آن گفت در میان می‌آوریم «رازی در کوچه‌ها» نام دارد.
فریبا وفی در این کتاب، با تکیه بر نثری ساده و شیوا داستانی را به رشته‌ی نگارش در می‌آورد که از عمق فقر برمی‌خیزد.
راوی داستان دخترکی‌ست که در خردسالی خود معنای دوستی را درمی‌یابد و مرگ دوست را تجربه می‌کند.
او نشان می‌دهد که چگونه می‌توان به سادگی مرد یا کشته شد. داستان در آغاز با مرگ «عبو» آغاز می‌شود، و از مرگ او نقب می‌زنیم به مرگ «ماهرخ»، مادر راوی:
«عبو دارد می‌میرد. مثل یک پیرمرد نه، مثل یک تمساح می‌میرد. پلک‌هایش مثل گل خشک سنگین شده‌اند. به زحمت بلندشان می‌کند و نصفه نیمه دنیا را می‌بیند. مردمک‌ها لیز و برگشته‌اند. پیرمرد دیگر نمی‌تواند به چیزی زل بزند حتی به من.
عبو با زل زدن حکومت می‌کرد. زبان الکن می‌شد. راه رفتن مختل. خون جمع می‌شد توی صورت. گناه مثل علف خودرو از دلت بیرون می‌زد، بی‌خودی. اعتراف می‌کردی تا از سوزن نگاه در امان بمانی. به تلافی آن خیره خیره دیدن‌ها بود که ماهرخ به چیزی نگاه نمی‌کرد حتی به من.
یک روز عبو جوش آورد. می‌خواست دیده شود و ماهرخ عادت نگاه کردن از سرش افتاده بود. وسط آشپزخانه به پهلو دراز کشیده بود. سرش را گذاشته بود روی بازویش و ول شده بود. پیراهن آجری‌رنگ گشادی تنش بود. عبو رفت و برگشت. دور و بر ماهرخ پلکید و زل زد به صورتش، به گودی کمرش، به پاهایش. اعضای بدن همگی خاموش بودند و واکنش نشان نمی‌دادند… عبو بالش آورد. ماهرخ سرش را بلند نکرد. عبو ایستاد بالای سرش، درمانده. بعد خم شد و خودش را انداخت روی ماهرخ. مثل آدمی که یک دفعه تلپ شود روی یک گونی گنده سیب‌زمینی و زد. بدجور زد. می‌زد که از نو تبدیلش کند به یک زن. بیدارش کند. زنده‌اش کند. نه این که آزارش بدهد. ماهرخ بیدار نشد. مثل زنده‌ها جیغ نکشید. از درد هم ننالید. عبو عقب کشید و پس کله‌اش را کوبید به دیوار. انگار کله مال خودش نبود. اصلاً صاحب نداشت. بعد هم طرح یک گریه خشک و بچه‌گانه روی صورتش نشست.»
راوی البته دیگر بزرگ شده است، اما خاطرات آن دوران کودکی که در برگیرنده‌ی مرگ مادر و دوست است چنان در شخصیت او نشست کرده است که گویی همین دیروز این ماجراها از سرش گذشته‌اند. شخصیت‌های داستان رازی در کوچه‌ها همه سه‌بعدی خلق شده‌اند؛ حتی آنهایی که صحنه‌ی کوتاهی وارد بازی می‌شوند. چنین به نظر می‌رسد که بخشی از آن‌چه نوشته شده است باید تجربه‌ی شخصی نویسنده باشد. فضای کوچه و خیابان و خانه بسیار خوب تصویر شده است. شخصیت‌های اصلی داستان را به خوبی لمس کرده است. فریبا وفی باید این زندگی را زندگی کرده باشد. آن‌چه اما بسیار مهم است حالت تحمل و تسامح نویسنده است. او می‌داند چرا «عبو» بدخلق است. چرا غلامعلی از آذر بدش می‌آید و چرا دامنه‌ی این نفرت توام با ترس تا بدین حد گسترده است. رازی در کوچه‌ها خواننده را پابه‌پای خود به جلو می‌کشاند. این حالت کششی که در داستان وجود دارد از رازهای اصلی موفقیت آن است. حقیقتی است که فریبا وفی در ادبیات معاصر ایران حضور قابل تاملی به شمار می‌آید.
در این کتاب او زندگی قشر خرده‌پایی را به گفتار می‌نشیند که وزنه‌ی بسیار مهمی در ایران امروز به شمار می‌آید. موج موج عظیم روستاییانی که که به شهرها مهاجرت کردند و در خانه‌های محقر و توسری خورده ساکن شدند جریان‌های گسترده‌ی بسیاری را باعث شد. اینان همان مردمانی هستند که در مقطع انقلاب اسلامی در خیابان‌ها می‌دویدند. حالت نیم‌گرسنه‌ای که بر این جمع غالب بود و جریان بسیار فرسایشی کار پیدا کردن و چرخ زندگی را چرخاندن منجر به شکل‌گیری امثال «عبو»ها شد، انسان‌های خسته و عصبی که بار دردهای روانی خود را روی سر زن خانواده خالی می‌کنند. دنیای برادرهای خشمگین و خواهران عاصی. دنیای مردمانی که در خود مچاله شده‌اند و گاهی همانند آوار روی سر یکدیگر فرو می‌ریزند. به بخش دیگری از این داستان توجه کنید:
«عبو انگشتان دستش را به هم می‌چسباند و مثل قبل فرق سر ماهرخ را نشانه می‌گیرد و بلندتر داد می‌زند.
“این که کور نیست، هست؟”
مستانه هیس هیس می‌کند. عزیز آلوچه ترش نامریی‌اش را تند و تند می‌مکد
“شمس چیزی نمی‌بیند عبو.”
او هم تازه یادش افتاده است که شمس نمی‌بیند. عبو چمباتمبه می‌زند و تکیه می‌دهد به دیوار. مثل عمله‌هایی که صبح‌ها تکیه می‌دهند به درخت چنار توی میدانگاه. صورتش را با دو دستش می‌پوشاند. نوک بینی‌اش بیرون می‌ماند.
“مرد برای دیدن زن چشم لازم ندارد عزیز.”
پیشانی و گوش‌هایش قرمز می‌شود.
شب ماهرخ نتوانست بخوابد. به شمس فکر می‌کرد و به حرف عبو. شمس برای دیدن او چشم لازم نداشت. چرا تا به حال خودش به این موضوع فکر نکرده بود، به این که شمس بدون دیدن هم زندگی را می‌فهمد، شاید حتی بهتر. شمس هم مردی بود مثل همه. هیکلش عضلانی بود و درشت، ابروهای شمشیری و صورتش زاویه‌دار. به قول عزیز کله پادشاهان را روی تنش داشت. گرمابه محل را که از پدرش مانده بود اداره می‌کرد. همیشه تمیز بود و بوی صابون می‌داد. ماهرخ عاشق این بو بود. آن را با خوش‌بوترین عطر دنیا عوض نمی‌کرد.»
کار نوشتاری فریبا وفی در باب حالات و احوالات زندگی این گروه طبقاتی که در جایی میانه‌ی طبقه‌ی کارگر و خرده‌کاسب نوسان دارد جنبه‌ی تحلیلی بسیار عمیقی دارد.
در ادبیات وفی حالتی ذن بودایی وجود دارد و از قوه‌ی «این همانی» سرشار است.
او یک‌به‌یک شخصیت‌هایش را زندگی کرده است. از این‌رو احوالات آنان را به سادگی شرح می‌دهد. چنین نحوه‌ی نگرشی محصول دوران گسترده‌ای از دیدن و اندیشیدن درباره‌ی موضوع مورد علاقه است.
روانشاد پروفسور توشیهیکو ایزوتسو به شرح این حالت پرداخته و از این‌همانی انسان و کوه حرف می‌زند. می‌توان به کوه «نگاه» کرد و با آن هم هویت شد. از آن پس می‌توان «کوه‌واره» رفتار کرد. در برخی از انسان‌ها این حالت به نحوی لدنی وجود دارد و جزو ذات آنهاست. در فریبا وفی چنین است. نتیجه می‌گیرم که لابد وفی از صمیمیتی طبیعی برخوردار است و می‌تواند خود را از پیشداوری برهاند. این حالت برای یک نویسنده نعمت است. موهبت بزرگی‌ست حالت این‌همانی. چنین است که عبو با همه‌ی بدخلقی ذاتی خود وجهی از وفی را به نمایش می‌گذارد، و ماهرخ، در سکوت ابدی‌اش وجه دیگری را در معرض دید می‌گذارد. در برخی دیگر از نویسندگان ایرانی نیز چنین حالتی یافت می‌شود. از این دست نویسندگان می‌توان از محمدرضا کاتب و یعقوب یادعلی، همچنین ایرج رحمانی یاد کرد.
با بخش دیگری از کتاب رازی در کوچه‌ها به پایان مقال می‌رسم:
«با احتیاط از پله‌ها پایین رفتیم. مراد پشت سرمان آمد. زیر زمین بوی رنگ می‌داد و بوی نم. صدای آهنگ ملایمی از ضبط می‌آمد. نور کم بود.
محو تماشای تابلوهای روی دیوار شدیم. بیشترشان سر نداشتند یا اگر داشتند توده‌ای محو و کم رنگ بود. بدن‌ها هم معلوم و هم نامعلوم بود ولی پیچ و تابشان از آن بدنی زنانه بود. مراد خواست به دیوار کناری نزدیک بشویم و تابلوی دیگری رانشانمان داد. زنی خوابیده و نیمه برهنه بود. بازوهایمان را شرم زده به هم ساییدیم و به پهلوی هم زدیم. چشم از تابلو برنداشتیم. نگاه کردن امن‌تر از هرکار دیگری بود. هر حرکت دیگری ممکن بود راز حبس شده در دخمه را فاش کند و به هم بریزد. در زن تابلو، چیزی بیشتر و به همان اندازه پنهان‌تر خوابیده بود و فهمیدن ما، آن را در او بیدار و آشکار می‌کرد. همین بود که در جواب سوال مراد ساکت ماندیم و گیج‌تر از قبل به تابلو خیره شدیم. مراد پشت سرمان بود. دیدیم که دستش را بلند کرد. بوی ادکلنش آمد. بازوی سیاه و پرمویش از روی شانه‌های ما رد شد و دستش آرام روی زن خوابیده نقاشی قرار گرفت. درست روی گودی کمرش.»