بازخوانی رمان
“آینه‌های دردار”
نوشته‌ی
زنده‌یاد هوشنگ گلشیری

موضوع رمان در رابطه با نویسنده‌ای است که برای شرکت در چند جلسه‌ی قصه‌خوانی و سخنرانی به اروپا دعوت شده است. همین موضوع روایت را به حدیث نفس نزدیک می‌کند. در کل داستان را می‌توان در سه محور اساسی بررسی کرد : (۱) محور عشق (۲) محور سیاست (۳) محور مهاجرت.
شاید بشود گفت که گلشیری در این رمان به “عشق” از جایگاه انسانی راستین و عاشقی تمام عیار و به “سیاست” در حد یک انسان روشنفکر (نه یک مبارز سیاسی حرفه‌ای) و در آخر به مسئله‌ی “مهاجرت” از جایگاه انسانی در دو راهی انتخاب میان رفتن یا ماندن می‌پردازد.شخصیت اصلی داستان یعنی ابراهیم در یکی از جلسات قصه‌خوانی در میان سوالات کتبی حاضران متوجه سوالی غیر عادی می‌شود. سوالی درباره‌ی یکی از خصوصی‌ترین لحظه‌های یکی از داستان‌هایش و با این سوال سفر دوم نویسنده (ابراهیم) همزمان با سفر واقعی اول و به موازات آن آغاز می‌شود. سفری به دوران دور و فراموش شده‌ی کودکی و نوجوانی، و گشت‌وگذاری در ذهنیت نویسنده. ابراهیم در هر جلسه قصه‌ای انتخاب کرده و می‌خواند، و با هریک از آن‌ها نقبی می‌زند در درون خویش و به کنکاش نیات و انگیزه‌های خود می‌پردازد، و با این دستاویز مروری می‌کند بر عمر پشت سر گذاشته تا در انتها به این نتیجه‌ی محتوم برسد که “باخته” است . و به دنبال آن این پرسش که آیا اساسا ” بٌردی” هم وجود دارد؟
ابراهیم طی سفرهای خود به شهرهای مختلف با دوستان مهاجرت کرده، دیدار می‌کند و در پایان داستان با زنده شدن خاطره‌ی عشقی کهنه و دیدار معشوق دوران نوجوانی بر سر دوراهی قرار می‌گیرد : انتخاب مهاجرت و برخورداری از امکانات گسترده‌ی دنیای پیشرفته در کنار معشوق و دور از سایه‌های وحشت و کابوس. و یا پذیرفتن همه‌ی نابسامانی‌ها و برگشت به وطن و باز هم نوشتن و سیراب شدن از سرچشمه‌های حقیقی داستان‌هایش و بدین وسیله پر کردن خلایی که از آن رنج می‌برد. اما این خلا کدام است و ریشه‌ی آن در کجاست؟
* * * *
با نگاه کردن به گذشته، در پشت سر خلایی عظیم می‌بینیم. اگر زندگی را رشته‌ی زنجیری فرض کنیم که از تولد شروع و حلقه در حلقه تا سال‌های بلوغ ادامه یافته و در نهایت به مرگ ختم می‌شود، مثل این است که این رشته در جایی از امتداد خود در حلقه‌ای نامشخص ناگهان از هم گسسته و همین امر خلایی به وجود آورده، انگار حلقه‌ای مفقود شده و دنباله‌ی زنجیر در حفره‌ای سیاه رها مانده و سپس از جایی دوباره آغاز شده تا رسیده است به اینجایی که در حال حاضر هستیم. نویسنده در پی یافتن این حلقه‌های گمشده و کسب هویت است.
زندگی رشته‌ی پیوسته‌ای نیست. تکه‌تکه است. پاره‌پاره و جدا از هم :
“برای همین همیشه چیزها تکه تکه یادم می‌آید، شاید برای همین می‌نویسم تا جمع‌شان کنم. در عالم خیال، در کنار هم، مثل دو همسایه‌ی قدیمی. ” ص ۸۹
صحبت از بازگشتی نمادین به ریشه‌هاست، به دوران فراموش شده‌ی کودکی. مثل آن زمان که با “صنم بانو” همسایه بودند و هم‌سن و هم‌قد، نه آن زمان که کم‌کم صنم بانو قد می‌کشد و او کوتاه باقی می‌ماند. پس می‌نویسد تا این‌ها را حفظ کند. آن هم برای ما که هر روز شاهد تغییر و دگرگونی حتی نمای ظاهری شهرهای‌مان هستیم. شاهد دست‌اندازی حتی به گذشته‌ و خاطرات‌مان : “انگار من و تو اصلا نبوده‌ایم.” ص ۹۳
درد بی‌هویتی‌مان شاید از همین جاست. ما که و کجایی هستیم و در کدام مقطع از زندگی پریشان‌مان؟ که هرچه خاطرات‌مان را نوشخوار می‌کنیم هیچ چیز آشنایی نمی‌بینیم. انگار که “حال‌مان” ادامه منطقی “گذشته‌مان” نیست. بی‌گمان برای همین می‌نویسیم برای کسب هویت برای ثبت لحظه‌ها، “برای همین شاید ما باید تا دیر نشده بنویسیم.” ص ۹۳
در محور سیاسی داستان گلشیری از زبان مینا همسر یک مبارز شهید، به نقد جنبش چریکی می‌پردازد. مینا معتقد است که روشنفکرهای ما به محض این که مبارزه سیاسی را شروع می‌کردند یا به قول خودشان “هدف‌دار” می‌شدند، از زندگی عادی و از جنبه‌های دیگر زندگی رو برمی‌گرداندند. به عبارتی جنبه‌ی خصوصی و یا خانوادگی زندگی‌شان تحت الشعاع زندگی سیاسی‌شان قرار می‌گرفت. مثل طاهر که روزی زمین لخت می‌خوابید و اگر مینا لباس نو می‌پوشید ناراحت می‌شد، و طی زندگی مشترک‌شان حتی یک‌بار با شاخه گلی به خانه نیامده بود. انگار جز هدف سیاسی خود هیچ نمی‌دید.
“طاهر نگاه نمی‌کرد، کوچه برایش راه فرار بود. دنبال راه درروهاش می‌گشت. اگر شاخه‌های بیدی روی دیواری می‌ریخت، بلندی دیوار را قد می‌زد با نگاهش.” ۷۱
“ما می‌خواستیم دنیا را عوض کنیم و حالا می‌بینیم فقط خودمان عوض شده‌ایم.” ص ۱۰۶
و نهایتا : “باید برگردیم از اول شروع کنیم.” ص ۷۲
اما با این که در طول تاریخ‌مان بارها به این نیجه رسیده‌ایم که باید برگشت و از اول شروع کرد ولی هر بار باز همان اشتباهات گذشته تکرار کرده‌ایم. به عبارتی هربار به همان مسیری رفته‌ایم که دیگران قبل از ما رفته بودند و به نتیجه نرسیده بودند. شاید به این دلیل باشد که هر نسل تنها به تجربه خود اتکا کرده است. این شاید به خاطر گسستگی بین نسل‌ها باشد و این که در تاریخ‌مان هیچ‌گاه تجربیات نسل قبل به نسل‌های بعدی منتقل نشده است و یا برعکس هیچ‌گاه آیندگان تجارب اسلاف خود را جدی نگرفته‌اند و این نقصی توجیه‌ناپذیر است.
بهمن : “ما مردم رسم خوبی داریم هیچ‌وقت رخت‌های زیرمان را روی بند مهتابی‌هامان نمی‌آویزیم.”
نویسنده : “می‌دانم. چون می‌ترسیم از همین چیزها دوست و دشمن، دستک و دنبک درست کنند. ولی تو فکر نمی‌کنی برای همین هر نسلی به همان راهی می‌رود که نسل پیش؟” ص ۴۵
نویسنده در جای‌جای داستان به وضعیت مهاجرین در قالب روشنفکرانی که بعد از انقلاب به خارج از مرزها پناه برده‌اند می‌پردازد. روشنفکرانی که با انگیزه‌ی تغییر جهان آغاز کرده بودند اما راه به جایی نبرده بودند. دنیا همواره همان است که بود. در عوض خود آن‌ها تغییر کرده بودند و اکنون با وضعیتی رقت‌بار در اطراف جهان در غربت و در خانه‌های محقر و کوچک زندگی می‌کردند با “ماهانه‌ای که سرمایه‌داری مقرر کرده بود.” ص ۱۵
تورج روشنفکر وازده‌ی مهاجری که موهایش را پشت سرش می‌بندد و این را از عوارض قرن بیستم می‌داند برای توجیه بی‌عملی خود می‌گوید : “با یکی دو کتاب که ما آن‌جا خوانده بودیم نمی‌شد پاسخ داد به این چیزها که این‌جا و آن‌جا دارد اتفاق می‌افتد.” ص ۱۸
و این که باید خود را با جهان پیشرفته‌ی امروزی منطبق کرد وگرنه زیر فشار خرد خواهیم شد.
آن‌جا، در غربت، از گروه‌های سیاسی سابق اثری باقی نمانده است. همه به صورت پراکنده در انزوا زندگی می‌کنند. فعالین دیروز و مدافعین طبقه‌ی کارگر گه‌گاه در سایه درختان بر روی چمن می‌نشینند، “کباب و مرغ و سوسیس” می‌خورند و درباره‌ی زن یا سیاست بحث می‌کنند. بنیاد خانواده‌ها در مهاجرت اکثرا از هم پاشیده است و شاید بتوان گفت که همان ضرورتی که در داخل کشور آن‌ها را مجبور به ازدواج و پای‌بندی به آن می‌کرده است، در جهان غرب جدایی آن‌ها را سبب می‌شود. اما اشکال کار در کجاست، در این‌جا یا آن‌جا؟
این سوالی‌ست که بی‌پاسخ می‌ماند تا زمانی که در انتهای داستان نویسنده شخصا مجبور به انتخاب می‌شود میان ماندن یا برگشت به کشورش. صنم بانو از نویسنده می‌خواهد که بماند و استدلال می‌کند :
“باید بفهمیم در جهان امکانات دیگری هم بوده است. یا هست. این‌جا . . . می‌فهمم که مجبور نبوده‌ام این همه وقت تحمل کنم.” ص ۸۸
و ادامه می‌دهد : “این ریشه‌ها که این همه سنگش را به سینه می‌زنی در خود آدم باید باشد نه در آب و خاک. . . هرجای دیگری هم می‌شود ریشه کرد. چند سالی که بگذرد آدم عادت می‌کند، تازه گرفتاری‌های حقیر هم ندارد.” ص ۱۴۹
اما آن‌چه نویسنده را از ماندن بازمی‌دارد و به بازگشت به وطن ناچار می‌کند ضعف استدلال صنم‌بانو نیست که بی‌شک او به حقیقتی انکارناپذیر اشاره دارد. اما موضوع اصلی و اساسی برای نویسنده ریشه‌ها نیست. آن‌چه او را ناگزیر به بازگشت می‌کند تنها یک چیز است، چیزی که وسوسه‌ی ماندن در کنار محبوب و معشوق قدیم را پس می‌زند چیزی نیست جز “عشق . . . خود عشق این چنین است” . که عشق مرتبه‌ای بالاتر از معشوق می‌یابد.
موضوع اصلی و آن‌چه چون رشته‌ای مهره‌های متنوع داستان را به یکدیگر پیوند می‌زند رشته‌ی عشق است. روایت‌ها همه روایت عشق است حتی آن‌جا که از سیاست می‌گوییم. و در مقوله‌ی عشق است که زیباترین بخش داستان شکل می‌گیرد. برخورد دو جان بی‌قرار با یکدیگر. سرگشتگی‌های پایان‌ناپذیر.برای این بخش ترجیه می‌دهم با دو داستان فرعی که نویسنده در جلسات قصه‌خوانی می‌خواند آغاز کنم. ابتدا داستان عروسی : پسرک هم‌بازی دوران کودکی عروس، از بالای دیواری مراسم جشن را می‌بیند و عبور عروس و داماد را از مقابل آینه‌دار. هنگامی‌که به آستانه‌ خانه می‌رسند برای لحظه‌ای عروس و داماد از دید او خارج می‌شوند و بعد تنها پشنگه‌های قرمز اناری را که داماد بر زمین، جلو پای عروس می‌کوبد، بر دامن سفید و پاک عروس می‌بیند. و این برای پسرک یعنی پایان همه چیز. از این پس او عشق و زندگی را در قصه‌هایی که می‌نویسد ادامه می‌دهد، و معشوق مادی و حقیقی او از عالم واقع به عالم رویاها و کابوس‌های نویسنده منتقل می‌شود. بعد از این سایه‌ی حضور معشوق (صنم‌بانو) را در تمامی نوشته‌های پسرک می‌شود دید. و با داستان “مریم” به نوعی انتقام خود را از زندگی می‌گیرد و خال زیر گونه‌ی محبوب را به زنی بدکاره می‌بخشد :
یدو در محله بدنام زنی را انتخاب می‌کند که خالی شبیه خال مریم دارد.
برای او از عشق‌اش می‌گوید و از این که فریب‌اش داده‌اند و گریه می‌کند.
اما لحظاتی بعد که پی می‌برد خال زن خالی مصنوعی است با چشم‌های
سرخ شده، بیرون می‌دود و استفراغ می‌کند.
از این پس نویسنده راوی عشق است. عشقی که در هر داستانی به شمایلی دیگرگونه ظاهر می‌شود و معشوق به هزار تکه می‌شکند و هر تکه از آن در شخصیتی متفاوت متبلور می‌گردد. و این چنین است که نویسنده می‌تواند از دریچه‌ی معشوق خود به تمامی انسان‌ها عشق بورزد :
“اگر تکه‌تکه توهم واقعیت را ایجاد کنیم خود جهان حضوری بی‌واسطه خواهد داشت. صنم‌اش را این سال‌ها مدام شکسته بود و هر بار تکه‌ایش را داده بود به کسی.” ص ۱۳۷
صنم بانو می‌گید مثل معرق و نویسنده پاسخ می‌دهد :
“در معرق هر جزء فقط قسمتی است از کل اما برای من هر بخش روایت دیگری است از همه‌ی آن‌چه باید باشد.” ص ۱۴۳
و این همان درد عشق است که به جان هرکس نشست دیگر علاجی برای او متصور نیست. اما “مهندس ایمانی” عنصر نفوذی ساواک در گروه‌های سیاسی نسخه‌ای برای نویسنده می‌پیچد و او را با خود به “دوب” می‌برد :
“این‌جا عشق را معالجه می‌کنند با پول.” ص ۱۵۶
اما ابراهیم معالجه نمی‌شود نه آن موقع و نه هیچ‌وقت دیگر. صنم‌بانو می‌گوید :
“حالا دیگر هیچ‌کس به خاطر معشوقِ غرق شده در کنار رودخانه نمی‌ایستد تا بید شود، می‌روند و فراموش می‌کنند، معالجه می‌شوند.” ص ۱۵۷
عاشقی که به لطف عشق زنده است نه می‌تواند و نه می‌خواهد معالجه شود. صنم‌بانو به ازدواج ابراهیم و مینا اشاره می‌کند و ابراهیم پاسخ می‌دهد :
“انگار که آدم عمری به هوای آبی سرد و عمیق و البته زلال بدود بعد برسد به مظهر قناتی که فقط باریکه‌ی آبی باشد جاری و سرد. خوب همیشه آدم می‌داند جاهای دیگری هم است ولی می‌ماند.” ص ۱۲۴
و او مانده بود : ” حتی در تراش بینی مینا، بینی صنم را دیده بود که پابند شده بود.” ص ۱۳۷
صنم گفته بود : پس تو هم باخته‌ای. حقیقت این است که هر دو باخته‌اند اما اگر به راهی دیگر رفته بودند یا انتخابی دیگر کرده بودند، می‌شد گفت که برده‌اند؟
“می‌بینی صنم، آدم همیشه به نوعی مغبون است . . . آدم هر لحظه به ضرورتی جایی است که جای دیگر نیست یا هزار جای دیگر.” ص ۱۲۳
ولی حالا که پس از سالیان دراز در کنار هم‌اند، چه چیز مانع است؟
صنم می‌گوید تو عمری از من نوشته‌ای، از عشق‌ات به من و قبول داری که هردومان باخته‌ایم، حالا که در واقعیت کنار هم هستیم چرا چشم‌هایت را می‌بندی؟ من‌ام سمنو، صنم‌ تو.
واین خود دردی است فراگیر. اغلب ما آن‌چه را به آرزو می‌خواهیم در واقع نمی‌خواهیم و برعکس. این مطلب است که بی شباهت به موضوع فیلم استاکر ساخته‌ی تارکوفسکی نیست بارها و بارها اتفاق افتاده است که آن‌چه یا آن‌که را که همواره به رویا دیده‌ایم، در عالم واقع در کنار خود با تمام وجود حس کرده‌ایم ولی از آن گریخته‌ایم و یا چشم بر آن بسته‌ایم و نخواستیم که ببینیم‌اش. شاید ترسیده‌ایم و یا از خود پرسیده‌ایم : خوب بعدش چی؟ یا بیشتر ترجیح می‌داده‌ایم که آن‌چیز یا آن‌کس همان‌طور یک رویا باقی بماند و نخواسته‌ایم تصویر ذهنی‌مان مخدوش شود. و این یکی از علل اصلی است که نویسنده را ناگزیر می‌سازد که برگردد.
“البته تو هم سمنو هستی هم صنم و هم صنم‌بانو. ولی به احترام همان که گاهی به خواب دیده‌ام یا بی‌آن‌که بدانم هر جزئی از او را به این و آن داده‌ام، می‌خواهم بروم. نمی‌خواهم تو بشکنی یا خودم بیش از این پریشان بشوم.” ص ۱۵۱
“نمی‌خواهم با ماندن در این‌جا از خواب بیدار شوم. “ص ۱۳۶
صنم‌بانو گفته بود : نه این که نمی‌خواهی بلکه می‌ترسی. ترس از باخت. هر دو باخته بودند حتی اگر به راه دیگری هم رفته بودند، بٌرد نبود فقط شاید معالجه بود. و انسان متعالی هرگز معالجه را نمی‌پذیرد.
و آدم اگر بپذیرد که باخته است به تمهیدی می‌تواند این شکست را به بٌرد تبدیل کند. ص ۱۲۷
و تمهید نویسنده چیزی جز نوشتن و باز هم نوشتن نیست.