این نوشته تحلیلی را در چند شماره گذرگاه منتشر خواهیم کرد
ضمن تشکر از محقق ارجمند خانم ملیحه تیره گل که این امکان
را به ما داده اند.

****

و نبودی مگر/ انکار روشنایی./
نفرین کولیانت بدرقه باد!/ – ماه کپک زده!
(میرزاآقا عسگری- مانی)

ادبیاتی که در بیرون از مرزهای ایران به زبان فارسی تولید می¬شود، مستقل از این که با کدام یک از شناسه¬های «تبعید» یا «مهاجرت» یا «برون مرزی» یا «خارج از کشور» یا «آوارگی» یا «غربت» شناسایی شود، سه دهه است که به حیات بالنده¬ی خود ادامه داده است، و تا جایی که نیروهای مولد این ادبیات به زبان فارسی می¬اندیشند، این فرایند هم¬چنان ادامه خواهد داشت.
اما لزوم شناسه¬پردازی، نه در زمان تولید یا انتشار این ادبیات، بلکه زمانی فوریت یافته که ما در صدد سخن گفتن یا پژوهش در زمینه¬ی آن بوده¬ایم. یعنی در نخستین گام سخن، به ناگزیر از خود پرسیده¬ایم که این «ادبیات» را با چه هویتی شناسایی کنیم؟ بگوئیم «ادبیات فارسی» در «چه» یا در «کجا»؟ بدین گونه، بدون نیاز درونی¬ی هر متن به «شناسنامه»، و صرف نظر از این که نویسنده¬ی آن خود را تبعیدی یا مهاجر یا آواره یا جهان وطن بداند، مجموعه¬ی نوشتار فارسی از زمان و مکان تولد خود طلب هویت کرده است. و «ما»، برای پاسخ¬ به این مطالبه ناگزیر بوده¬ایم که این ادبیات را – در عالم نظر- به اجزاء درونی¬ی آن تجزیه کنیم، و مفاهیم و شکل¬بندی¬های درونی¬ی هر یک از اجزاء را در پیوند با کل به ملاحظه بگذاریم، تا به شناسه یا شناسه¬هایی برای بخشی از پدیده یا برای کل آن دست یابیم. بنا بر این الگوی ذهنی، کل پدیده عبارت بوده از دو عنصر: «موضوع شناخت» (ادبیات فارسی)، و «شناسه»ی آن (تبعید یا مهاجرت یا…)، که دومی تابعی است از ۱) اجزائی که ما در اولی شناسایی کرده¬ایم، و ۲) عناصر و شکل¬بندی¬هایی که در هر جزء کشف کرده¬ایم. و این هر دو، بستگی¬ی مستقیم داشته است با جهان¬بینی¬ی شخصی¬ی هر یک از «ما» و رویکردی که برای تحقیق برگزیده¬ایم.

هدف من در این گفتار عبارت است از بررسی¬ی روندهایی که این «ما»ی منتشر – در درازنای سه دهه¬ی گذشته- در زمینه¬ی فرایندهای شناسه¬پردازی برای ادبیات خود طی کرده ¬است، و چرایی¬ی تنگناهایی که در این زمینه با آن¬ها روبه¬رو بوده ¬است؛ بدون آن که برای تنگناهای مورد اشاره¬ام، راه حلی ارائه دهم. با این که من – به دلایلی که خواهم آورد- بر شناسه¬ی «تبعید» پافشاری دارم، در سراسر مقاله¬ی حاضر، هم برای مجموعه¬ی نویسندگان بیرون از ایران، و هم برای ادبیاتِ این مجموعه، از شناسه¬ی «ما» استفاده کرده¬ام. چرا که این واژه، هم تکثر شکل¬بندی¬های عینی و ذهنی¬ی این ادبیات را متبادر می¬کند، و هم از تحمیل شناسه¬ی گزیده¬ی من به کل پدیده، جلوگیری می¬کند. از آن جا که رویکرد این جستار، در قلمرو روان¬شناسی¬ی اجتماعی می¬گنجد، به واژه/ مفهوم «ما» هم رسیدگی کرده¬ام.

۱
در نخستین نگاه به «موضوع شناخت»، این پرسش¬ معتبر پیش می¬آید که منظور ما از عبارت «ادبیات فارسی» چیست؟ اجزاء درونی¬ی این پدیده کدام¬ها هستند؟ آیا منظور ما از «ادبیات فارسی»، تنها آفرینش¬های ادبی است؟ یا، افزون بر آفرینش¬های ادبی، حجم انبوه ژانرهای دیگر نوشتاری، مانند متن¬های سیاسی، پژوهشی، خاطرات، خاطرات زندان، مصاحبه¬ها و مناظره¬ها، گزارش¬ها، کتاب¬های تاریخ، نقد و نظرهای سیاسی/ اجتماعی/ فرهنگی/ هنری، نقد ادبی، اظهار نظرهایی ظاهراً غیررسمی (آماتوریک، وبلاگی) را نیز دربرمی¬گیرد؟ اگر همه¬ی این ژانرها را باید زیر چتر «ادبیات فارسی» بپذیریم، تکلیف متن¬هایی که با عنوان «اطلاعیه»، «بیانیه»، «نامه¬های سرگشاده»، «فراخوان» و مانند این¬ها، به فراوانی در برون¬مرزهای ایران منتشر شده، چه می¬شود؟ آیا این متن¬های کوتاه، اما گاه سرنوشت ساز را هم می¬توان در مجموعه¬ی «ادبیات فارسی» گنجاند؟ این پرسش¬ها، به ویژه، زمانی پیش می¬آیند و پاسخ¬های مشخصی را طلب می¬کنند، که در صدد نقد جامعه¬شناختی/ فرهنگی¬ی این «ادبیات» باشیم. به بیانی دیگر، نمی¬توان به نقد فرهنگی¬ی این ادبیات پرداخت، اما مثلاً، «فراخوان کانون نویسندگان ایران در تبعید» در مورد «جشنواره¬ی نزدیک دوردست» را- که ده¬ها نقد و نظر را به دنبال آورد و پیامدهای آن در ترکیب و حتا موجودیت این کانون دست بُرد- به میدان مطالعه راه نداد. چرا که، دست¬مایه¬ی نقد فرهنگی/ جامعه¬شناختی¬ی ادبیاتِ یک دوره، بینش¬ها و کنش¬های نویسندگان آن دوره است در برخورد با پدیده¬های انسانی و رویدادهای اجتماعی. و اهمیت نقد فرهنگی¬ی ادبیات یک دوره- به نوبه¬ی خود- در این است که افزون بر شناسایی¬ی ویژگی¬های دوره¬ی در حال گذار، برای نویسندگان و پژوهشگران آینده¬ی تاریخ¬های سیاسی، اجتماعی¬¬، فرهنگی، و ادبی نیز¬ به مثابه مواد خام عمل می¬کند. به سبب همین اهمیت است که رسیدگی به پرسش¬های بالا، و دست¬یابی به پاسخ¬های نسبی، یا دست کم قراردادی، نه تنها از ابتدایی¬ترین قدم¬های شناسه¬پردازی، بلکه نخستین گام پژوهش جامعه¬شناختی/ فرهنگی درباره¬ی «ادبیات فارسی» برشمرده می¬شود.

البته، پرسش¬های پراکنده¬ای در زمینه¬ی اجزاء متشکله¬ی «ادبیات فارسی» در گوشه و کنار متن¬های ما مطرح شده است، اما با اطمینان می¬توان گفت که تاکنون بحثی گسترده و پیگیر درباره¬ی لزوم اندیشیدن جدی به اجزاء پیکره¬ی عظیم این ادبیات و یافتن پاسخ¬های نظری برای آن، در جامعه¬ی نویسندگان و اندیشمندان ما گشوده نشده است. منتها، از نظر عملی، به عنوان¬هایی مانند «ادبیات مقاومت»، «ادبیات زندان»، «ادبیات سیاسی»، در جستارها و تارنماها برمی¬خوریم، که نشان دهنده¬ی لزوم باز کردن چتر پدیده¬ای است که ما آن را «ادبیات فارسی» می¬نامیم. این ضرورت، البته نه تنها با افزایش عددی¬ی عنوان¬های یادشده، بلکه به سبب درونه¬ی متوسعی است که هر یک از این ژانرها در دهه¬ی گذشته به نمایش گذاشته¬اند. به بیانی دیگر، در انبوه متن¬هایی که زیر عنوان¬های «ادبیات مقاومت» یا «ادبیات زندان» یا «ادبیات سیاسی» یا «ادبیات پژوهشی» جمع¬بندی می¬شوند، اینک و به کرات به متن¬هایی برمی¬خوریم که نه تنها از زبان و بیان «اعلامیه» یا «دفاعیه¬»ها¬ی سیاسی و عنصر تبلیغی فاصله گرفته¬اند، بلکه به لحاظ ساختارهای ذهنی و بافتار کلامی، به عنصر «کشف/ شناخت» نزدیک شده¬اند. به عنوان مثال، و فقط یک مثال از انبوه این گونه متن¬ها، خواننده¬ام را به نوشته¬های حمید حمید – در قلمروهای «ادبیات سیاسی/ فلسفی/ پژوهشی»- رجوع می¬دهم.(۲)

حال اگر همه¬ی نوشتار فارسی¬ی این سه دهه را در ترکیب «ادبیات فارسی» بگنجانیم، درونه¬ی بسیاری از آن¬ها از همان ابتدا، نه تنها شناسه¬ی «تبعید» را پس می¬زدند، بلکه شناسه¬ی «مهاجرت» نیز بر آن¬ها قابل اطلاق نبود، و هنوز هم نیست. به عنوان مثال، جستارهای فرهنگی، مثل اکثر نوشته¬های آرامش دوستدار یا شجاع¬الدین شفا، یا کتاب «تئوری¬ی شعر»(۳) نوشته¬ی اسماعیل نوری علا، یا نوشته¬های داریوش آشوری درباره¬ی «زبان»، یا کتاب «درآمدی بر نقد ساختارهای زیبائی¬شناسی» (۴) نوشته¬ی عباس سماکار، تنها به این دلایل که نویسندگان آن¬ها مقیم «کشور خارج از کشور»(۵) هستند و در ایران قابل چاپ نیستند (یعنی بر اساس شاخصه¬های بیرونی)، ممکن است واژه¬ی تبعیدی را به خود ¬بپذیرند، و نه الزاماً به لحاظ مختصات درونی¬ی متن. در عین حال، این معادله در مورد بخش عمده¬ی «ادبیات زندان» معکوس است. چرا که، درونه¬ی متن¬های این ژانر، در تمام طول سه دهه، شناسه¬ای جز «تبعید» را به خود نپذیرفته¬اند. و فهرست این ناهمگونی¬ها را می¬توان هم¬چنان ادامه داد. همین ناهمگونی¬ها و ناهمخوانی¬ها، در محدود کردن «ادبیات فارسی» به آفرینش¬های ادبی، در جستارهای ما نقش تعیین کننده¬ای داشته است. گزینش این قلمرو محدود، ضمن این که خطر نادیده¬گرفتن اجزاء کل «ادبیات فارسی» را در پی دارد، اما در عوض خطر لغزندگی در هویت¬یابی¬ را کاهش می¬دهد. چرا که درونه¬ی آفرینش¬ ادبی، صرف نظر از این که نویسنده¬ی آن خود را «مهاجر» بداند یا «تبعیدی»، یا «جهان وطن»، و فارغ از این که پژوهشگر از این ویژگی¬ها خبر داشته باشد یا نه، با هر رویکردی که به آن نزدیک شویم، متر و معیاری از هویت خود را به دست می¬دهد. همین متر و معیارهای درونی بوده که بسته به جهان¬بینی¬ی هر یک از پژوهشگران، و بسته به روش هر یک از آن¬ها در تحقیق و در تحلیل متن، تاکنون شناسه¬های «تبعید» یا «مهاجرت»، یا «خارج از کشور»، یا «برون¬مرزی» را متبادر کرده است.

۲
درباره¬ی شناسه¬های یادشده، به ویژه شناسه¬های «تبعید» و «مهاجرت»، در نقد و نظرها و جستارهای ما، سخن¬های مستدل بسیار رفته است. برخی از نویسندگان این جستارها، کم یا بیش، فشرده یا گسترده، دلایل گزینش خود را به صورت نظری تبیین کرده¬اند. و برخی از آن¬ها نیز، بدون ورود به بحث نظری، یکی از این شناسه¬ها را برگزیده¬اند و به کار می¬برند. با در نظر گرفتن ویژگی¬های نه چندان مشترک در مجموعه¬ی این جستارها، می¬توان کل آن را با قید احتیاط به سه گروه تقسیم کرد. گروهی از تحلیلگران، که اصولاً از منظر تاریخی به کل پدیده نگاه می¬کنند، عناصر زمان و مکان معین را- که در این ادبیات بار آشکارا سیاسی دارد- از دوش پدیده برداشته¬اند، و کل آن را با شناسه¬ی «مهاجرت» شناسایی کرده¬اند. گروه دیگری با سنجه¬های زیبایی¬شناختی¬ و تئوری¬های ادبی به سراغ شناسه¬پردازی برای آفرینش¬های ادبی رفته¬اند. این گروه، در عین حال که شناسه¬ی «تبعید» را برای برخی از آثار ادبی پذیرفته¬اند، آثار «تبعید» را به سبب حمل خطاب¬ها و ارجاعات، از ادبیت و از گوهر هنری تهی می¬بینند، و از این چشم¬انداز، «ادبیات مهاجرت» را بر«ادبیات تبعید» و حتا بر «ادبیات مهاجران» برتری داده¬اند؛ بدون آن که برای کل پدیده شناسه¬ای پرداخته باشند. گروه سوم تحلیلگرانی هستند که این ادبیات را به عنوان پاسخ ادبی به تجربه¬ی تبعید برآورد می¬کنند، و از این چشم¬انداز، با اتکاء بر عناصر روان¬شناختی و جامعه¬شناختی¬ی این متن¬ها، «پاسخ»های مشترک به «تجربه¬»های مشترک در این ادبیات را شناسایی کرده¬اند و در این رهگذر به شناسه¬ی «تبعید» رسیده¬اند.

مثال¬های مشخص از این گروه¬ها: مجید روشنگر، در حالی که تفاوت شناسه¬های «تبعید» و «مهاجرت» را مرور کرده، و در حالی که هم اختیار و هم اجبار نویسنده در ترک وطن را به ملاحظه گذاشته، کل آفرینش¬های ادبی را با شناسه¬ی «ادبیات مهاجرت» (literature of migrancy) شناسایی می¬کند.(۶) میرزا آقا عسگری (مانی)، ضمن متمایز کردن برخی از ویژگی¬های شعرِ «شاعران مهاجر» از شعر «مهاجران شاعر»، عنوان گردآورده¬ی خود را «شاعران مهاجر و مهاجران شاعر» گذاشته است و در سراسر پیش¬گفتار آن کتاب نیز از شناسه¬ی «مهاجرت» سود برده است.(۷) به نظر می¬رسد که گزینه¬ی رضا براهنی نیز شناسه¬ی «مهاجرت» باشد.(۸) چون در مقاله¬های متفاوتِ او مکرراً به این شناسه برمی¬خوریم. احمد کریمی حکاک، روزبهان، و سهراب رحیمی نیز، در سخن گفتن از ژانر «شعر»، از شناسه¬ی «مهاجرت» سود جسته¬اند.(۹) پیمان وهاب¬زاده در جستاری در قلمرو «شعر»، با رویکردی زیبایی¬شناختی/ فلسفی¬، «شعر مهاجرت» را از «شعر تبعید» و حتا از «شعر مهاجران» متمایز کرده است.(۱۰) اسماعیل نوری علا، با رویکردی روان- جامعه¬شناختی، ابتدا، با تکیه بر شاخصه¬¬های «اجبار» و «اختیار»، «شعر تبعید» را از «شعر مهاجرت»، جدا کرده، و سپس شاخصه¬های دیگر هر یک را به بررسی گذاشته است.(۱۱) محمود فلکی، با این که در برخی از نوشته¬هایش شناسه¬ی «غربت» را به کار برده است (او گردآورده¬ای هم دارد با عنوان «داستان¬های غربت»)، اما در بیش¬تر جستارهایش از شناسه¬ی «مهاجرت» سود می¬برد(۱۲). بهنام باوندپور، در عنوان فرعی¬ی کتابِ «انهدوانا» – گردآوره¬ی شعرهای هفده شاعر- از شناسه¬ی «خارج از کشور» استفاده کرده است.(۱۳) شناسه¬ی «خارج از کشور» در عنوان دو جلد «کتاب¬شناسی¬ی داستان کوتاه» نوشته¬ی داریوش کارگر نیز به چشم می¬خورد. (۱۴) فرامرز سلیمانی، از چشم¬اندازی فرازمانی/ فرامکانی، میان شناسه¬های «مهاجرت، تبعید، برون¬وطنی، آوارگی، پناهندگی، غربت […]» تفاوتی نمی¬بیند.(۱۵) علیرضا زرین، از هر دو شناسه¬ی «تبعید» و «مهاجرت» استفاده کرده است.(۱۶) ناصر مهاجر، برای گردآورده¬¬ی خود، عنوان « ۲۳ داستان کوتاه ایرانی در تبعید» را برگزیده، و در بخش «درآمد» کتاب، ضمن یاد کردن از «آفریده¬های مهاجرت»، به «تبدیل¬پذیری»ی این دو شناسه نیز اشاره کرده است.(۱۷) مسعود نقره کار، در جلد چهارم از مجموعه¬ی «بخشی از تاریخ روشنفکری¬ی ایران»،(۱۸) ضمن اشاره به شناسه¬ی «مهاجرت» در عنوان فرعی¬ی کتاب، در متن سخن، بیش¬تر از شناسه¬ی «تبعید» استفاده کرده است. نسیم خاکسار، در تمام متن¬هایی که من در این زمینه از او خوانده¬ام، شناسه¬ی «تبعید» را به کار برده است.(۱۹) مهدی فلاحتی، با این که در یک مقاله، هر دوی این شناسه¬ها را به صورت مترادف به کار برده،(۲۰) در اکثر نوشته¬هایش بر شناسه¬ی «تبعید» پافشاری دارد.(۲۱) پرویز صیاد، بر شناسه¬ی «تبعید» پافشاری دارد، و نام یکی از کتاب¬های او «راه دشوار سینمای در تبعید» است.(۲۲) محسن حسام، رمانی به نام «تبعیدی¬ها» دارد. حسن حسام در نوشته¬های غیرادبی¬ی خود شناسه¬ی «تبعید» را به کار می¬برد، و در نوشته¬ی مورد استناد من، این شناسه را حامل «اعتراض» نویسنده برآورد می¬کند.(۲۳) مسعود مافان (مدیر فصلنامه¬ی باران) و پرویز قلیچ¬خانی (مدیر فصلنامه¬ی آرش)، در سرمقاله¬ها و یادداشت¬های خود معمولاً از شناسه¬ی «تبعید» استفاده می¬کنند. من نیز از طریق شناسایی¬ی بن¬مایه¬ها و درون¬مایه¬های روان¬شناختی و جامعه¬شناختی¬ در ژانرهای شعر و داستان و نقد، به شناسه¬ی «تبعید» رسیده¬ام.(۲۴) اسماعیل خویی، نسیم خاکسار، رضا اغنمی، منصور خاکسار و مجید نفیسی، ویراستاران و مدیران ادواری¬ی دفترهای نوزدگانه¬ی «نامه¬ی کانون نویسندگان ایران در تبعید» و کلیه¬ی نویسندگان عضو این کانون، حتا اگر در نوشته¬ی خاصی اعلام شناسه نکرده باشند، با پذیرش عضویت در این کانون، شناسه¬ی «تبعید» را برگزیده¬اند. افزون بر تحلیلگران منفرد در قلمروهای ادبیات یا سینما یا هنرهای دیگر، بسیاری از نهادهای فرهنگی و هنری و ادبی نیز شناسه¬ی «تبعید» را بر پیشانی دارند، و دلایل آن را نیز در اساسنامه¬های خود آورده¬اند؛ که در اکثر آن¬ها، به تعهد هنر و ادبیات در قبال آرمان رهایی¬ی انسان، اشاره شده است.(۲۵) من تاکنون در میان نهادهای هنری/ فرهنگی، به عنوان¬هایی مانند «هنر در مهاجرت» یا «سینما در مهاجرت» یا «تئاتر در مهاجرت» برنخورده¬ام.
البته این جستار¬ها در کنار هم، مجموعه¬ی گرانبهایی از کند و کاو و نظریه¬پردازی نسبت به آفرینش¬های ادبی را به حافظه¬ی «نقد ادبیات فارسی» سپرده¬اند، و بررسی¬ی چشم¬اندازهای هر یک از این نویسندگان، به نوبه¬ی خود، دست¬مایه¬ای برای پژوهش¬های جامعه¬شناختی نیز هست. اما این مجموعه، نه جمع¬بندی¬ی منسجمی از شناسه¬پردازی را در اختیار می¬گذارد، و نه به قلمرو پژوهش¬های جامعه¬شناختی¬ی کل پیکره¬ی این ادبیات، کمک می¬کند. چرا که محتوای «ادبیات فارسی» را به آفرینش¬های ادبی و حداکثر به نقد، محدود کرده¬است. از آن جا که در طول سه دهه¬ی گذشته (تا جایی که من خبر دارم)، هیچ مجمع، همایش، سمینار، یا سمپوزیومی با هدف رسیدن به یک جمع¬بندی¬ی نظری از عناصر متشکله¬ی «ادبیات فارسی»¬ی ما، و بر اساس آن، دست¬یابی به شناسه یا شناسه¬هایی مشخص برای اجزاء این ادبیات تشکیل نشده است، همان نظرهای ابراز شده هم منفرد مانده و جامعه¬ی پراکنده¬ی ما، هنوز به تعریف¬های تئوریک، که قلمروهای دو مفهوم «تبعید» و «مهاجرت» را در مساحت این ادبیات مشخص کنند، دست نیافته است. و نتیجه این شده که حتا در همان قلمرو مورد مطالعه (آفرینش¬های ادبی)، هنوز هر یک از تحلیلگران، بنا به جهان¬بینی¬ی خود، برای آن شناسه می¬پردازند. شاید یکی از دلایل انفراد و اغتشاش این باشد که افزون بر تفاوت در جهان¬بینی¬ها و شناخت¬شناسی¬ها، رویکردهای ما در پژوهش این پدیده نیز متفاوت بوده است. در حالی که، درون¬مایه¬ها و بن¬مایه¬های مشترک در این ادبیات، هم رویکرد پژوهشگر را تعیین می¬کنند و هم برای این ادبیات، شناسنامه می¬نویسند. به عنوان مثال، اکثریت قابل ملاحظه¬ای از شعرها و داستان¬های کوتاه و رمان¬ها، و فیلمنامه¬ها و نمایشنامه¬های تولید شده در دهه¬ی نخست، در اثبات جبرِ خروج نویسندگان خود از وطن، سنگ به سنگِ دشت¬ها و کوهستان¬های مرزی ایران، و هتل¬ها و متل¬ها و بیغوله¬های مرزی¬ی کشورهای همسایه¬ را به شهادت گرفته¬اند. افزون بر این بن¬مایه، در دهه¬ی نخست، نشانه¬های بحران روان¬شناختی¬ی پرتاب، مانند گسست و دوپارگی، ناباوری نسبت به شرایط پیش آمده، و امید بازگشت قریب¬الوقوع، ستون فقرات آفرینش¬های ادبی¬ی آن دوره را تشکیل می¬داد؛ که مجموعاً، اجبار در ترک وطن را هم نمایندگی می¬کرد. از این رو، آفرینش¬های ادبی¬ی دهه¬ی نخست، خود به خود، هم رویکردهای روان- جامعه¬شناختی را به پژوهشگر پیشنهاد می¬کرد، و هم، هویت خود را در فوریتی آشکار به عنوان «تبعیدی» اعلام می¬کرد. در دهه¬ی دوم، ناامیدی نسبت به بازگشت، در آمیزه¬ای پررنگ از نگاه نوستالژیک از یک سو، و تأمل بر گذشته¬ی نزدیک وُ دور تاریخی از سوی دیگر، و سرزنش/ ستایش نسبت به فرهنگ میزبان از سوی سوم، باز، هم رویکرد روان¬- جامعه¬شناختی را طلب می¬کرد، و هم، هویت «تبعیدی» را در آثار ادبی¬ی فارسی رقم می¬زد. گیرم که در این دوره، فوریت¬ها، به تأمل جا سپرده بودند. یعنی در اکثریت آثار ادبی¬ی دهه¬ی دوم، اوج منحنی¬ی فوریت¬های حسی رو به کاهش است، و اوج منحنی¬ی تأمل رو به افزایش است، بدون آن که بن¬مایه¬ها و درون¬مایه¬های دوره¬ی نخست، از میان رفته باشند. کما این که مجموعه¬ی آفرینش¬های ادبی، هنوز هم تحول¬ها و تجدید نظرهایش را با همان بن¬مایه¬ها و درون¬مایه¬ها به اطلاع ما می¬رساند؛ گیرم که در دوره¬ی اخیر، تحول ذهنی¬ی آفرینشگر در نگاه کردن به جهان، سبب شده که درد، در لایه¬های زیرین اثر چنان ته¬نشین شود که در نگاه نخست شناسه¬ی «تبعید» را پس می¬زند. (در زمینه¬ی این ویژگی، توضیح بیش¬تری خواهم داد.)

با این وصف، بر من پوشیده است که چه¬گونه و با چه معیاری می¬توان این مجموعه¬ی عظیم درد و اجبار را با شناسه¬ی «مهاجرت» شناسایی کرد. و هم¬چنین بر من پوشیده است که برای شناسایی¬ی کل این پدیده¬ی معترض و مغبون، چرا و چه¬گونه می¬توان از همان ابتدا، به سنجه¬های زیبایی¬شناختی و تئوری¬های ادبی¬ بسنده کرد. چرا که مثلاً، در خلاء شناسه برای «ژانر شعر»، تفکیک «شعر تبعید» از «شعر مهاجران» و تفکیک هر دوی این¬ها از «شعر مهاجرت»، ما را در شناسایی¬ی بسیاری از شاعران¬مان و بسیاری از شعرها¬مان با بن¬بست روبه¬رو می¬کند، و این پرسش¬ها را پیش می¬آورد که آیا
با این الگو، مثلاً برای شناسایی¬ی شعر اسماعیل خوئی باید بگوییم شعر زیبای «بازگشت به بورجوورتزی»ی او «شعر مهاجرت» است، اما شعرهای خطابی¬ی مجموعه¬ی «شاعر خلقم، دهن میهنم»، «شعر تبعید»؟ یعنی این شاعر، هم «شعر مهاجرت» ¬سروده و هم «شعر تبیعد»؟ و هم¬زمان، هم «شاعر مهاجر» بوده و هم «شاعر تبعیدی»؟ یا، زمانی که مجید نفیسی شعرهای مجموعه¬ی «پس از خاموشی»ی را می¬سرود، «شاعر تبعیدی» بود، اما زمانی که خطاب و ارجاع مستقیم را از شعرش زدود، به «شاعر مهاجر» تبدیل شد، و شعرش به «شعر مهاجرت»؟ یا شعرهای زیبای «سه¬پله تا شکوه» و «موریانه¬ها و چشمه»ی اسماعیل نوری علا، «شعر مهاجرت» هستند، اما شعر¬ خطابی¬ی «کدام بامداد» او، که «به یاد روشن احمد شاملو» سروده، یا شعری که برای غفار حسینی سروده، «شعر تبعید»؟ مگر نمی¬شود بر اساس بن¬مایه¬ها و درون¬مایه¬های آثار، و از دیدگاه روان- جامعه¬شناختی، ابتدا شناسه¬ای را برگزید، و سپس، با سنجه¬های زیبایی¬شناختی¬ی مورد قبول خود، کیفیت¬های هنری¬ی اجزاء پدیده را سنجید؟ کما این که مجموعه¬ی نقدهای ادبی¬ی ما نشان می¬دهند که پافشاری بر شناسه¬های «تبعید» یا «مهاجرت» برای کل این ادبیات، مطلقاً بدان معنا نیست که منتقد به عناصر زیبایی¬شناختی¬ی اثر ادبی بی¬توجه بوده است. به عنوان مثال از این حجم انبوه، می¬توان از نقد مهدی فلاحتی بر رمان «ناتنی» یاد کرد.(۲۶) فلاحتی، بر بستر ادبیات فارسی در «تبعید»، هم به کیفیت¬های زیبائی¬شناختی و هم به کیفیت¬های معرفت¬شناختی¬ی این اثر رسیدگی کرده است.

۳
می¬بینیم اگر در شناسایی¬ی اجزاء درونی¬ی «ادبیات فارسی» به دو راهی¬ی «تنها آفرینش¬های ادبی» یا «کلیه¬ی ژانرهای نوشتار فارسی» برمی¬خوریم، در شناسایی¬ی هویت آن، نه به دو راهی، بلکه با اغتشاش و راهی چندین و چند شاخه روبه¬رو هستیم، که در درازنای سه دهه¬ی گذشته به تعداد شاخه¬های آن¬ها نیز افزوده شده است. در این جا، بر دلایل این اغتشاش و چند شاخگی اندکی درنگ می¬کنم.

ناصر رحمانی¬نژاد، هنرمند و کارشناس تئاتر در جلسه¬ی پایانی¬ی «سمینار تئاتر تبعید» در پنجمین فستیوال تئاتر ایرانی – کلن، نوامبر ۱۹۹۸، گفت:

[…] سال ۱۹۸۴، در پاریس، با چند تن از بازیگران تئاتر درباره¬ی تبعید بحث و گفت¬وگو داشتیم. هدف از آن گفت¬وگو این بود که نمایشنامه¬ای درباره¬ی تبعید و ایرانیان تبعیدی نوشته شود و به روی صحنه بیاید. بحث درباره¬ی تبعید، بیش از دو یا سه جلسه ادامه نیافت، و از تمام گفت¬وگوها ثمری به بار نیامد. حتا مشخصات عینی¬ی وضعیت تبعید، دلایل تبعید، و از این قبیل نیز به طور دقیق روشن نشد و گفت¬وگو روی این مسائل، از برخی حس¬های مبهم فراتر نرفت. […] و شاید به همین علت، نوشتن نمایشنامه¬ای درباره¬ی تبعید ادامه پیدا نکرد، و جلسات ما بدون نتیجه پایان یافت. شاید بتوان گفت چنین طرحی در سال ۱۹۸۴، زودرس بود. اما امروز چه؟ ۲۸ نوامبر ۱۹۹۸؟ […] به نظر می¬رسد که پس از بیست سال، ما کم کم به این زندگی عادت کرده و با آن اخت شده¬ایم، و گویی اساساً اتفاقی نیافتاده است تا ضرورت این بحث دیده شود. اگر چه اثرات تبعید سراسر زندگی¬ی ما را درنوردیده، اما چنین به نظر می¬رسد که گردی بر دامان ما ننشسته است.(۲۷)

بنا به بازگفت بالا، درست زمانی که رحمانی¬نژاد از کمبود بحث نظری در
مورد شناسه¬پردازی سخن می¬گوید، پنج سال بود که واژه¬ی «تبعید»، عملاً بر پیشانی¬ی تئاتر «ما» حضور داشته است. افزون بر این، «کانون نویسندگان ایران – در تبعید» نیز سال¬ها پیش از این سخنرانی (از ۱۳۶۱/ ۱۹۸۲) با این شناسه اعلام هویت کرده بود. «سینما در تبعید» و «کانون هنر در تبعید» را هم داشته¬ایم. کنگره¬ها، همایش¬ها، سمینارهای متعددی هم در زمینه¬های هنر و ادبیات «ما» در گوشه و کنار جهان تشکیل می¬شد، که شناسه¬ی «تبعید»، عملاً بر کتابچه¬ی راهنمای آن¬ها حک بود. منتها، پیشنهادهای افرادی مانند ناصر رحمانی¬نژاد، نسیم خاکسار، حسن حسام، نعمت میرزازاده (م. آزرم)، اسماعیل خویی، ناصر پاکدامن، و پرویز صیاد، و… در مورد جمع¬بندی¬¬های نظری در این زمینه، نه تنها صورت نپذیرفت، بلکه ضرورت آن در طول زمان، در گرد و غبار آمیزه¬ای از مؤثرهای پیرامونی و کانونی، ذهنی و عینی، ایرانی و غربی، فرهنگی و سیاسی، رنگ باخت. به طوری که همین حالا، که حدود یک دهه از سخنرانی¬ی دردمند رحمانی¬نژاد گذشته است، نه تنها به ضرورت مورد اشاره¬ی او پرداخته نشده است، بلکه به حکم شاخصه¬های بیرونی¬ی نوشتار فارسی ( از جمله این که کدام نویسنده «تبعیدی» برشمرده می¬شود و کدام «مهاجر»، یا کدام اثر در ایران چاپ شده یا در خارج از ایران)، مرز دو شناسه¬ی «تبعید» و «مهاجرت» کمرنگ و حتا مخدوش به نظر می¬رسد. اما همین جا باید بی¬درنگ گفته شود که «مخدوش شدن» و «رنگ¬باختگی»ی این مرز، الزاماً و فقط، به آن دلیل نیست که «ما با این زندگی اخت شده¬ایم»، بلکه انگیزه¬های دیگری هم دارد، که در این جا چند وجه عمده از آن¬ها را مرور می¬کنم:

الف- تنوع ساختارهای اجتماعی: آن چه را که ما با عنوان «هنر و ادبیات فارسی» شناسایی می¬کنیم، فرآورده¬ی دانش/ اندیشه/ تخیل گروه¬های ناهمگون از نویسندگانی است که نه جهان¬بینی¬ی آن¬ها را می¬توان جمع¬بندی کرد، نه سبب خروج آن¬ها از ایران یکسان بوده است، نه زمان خروج آن¬ها را می¬توان در یک محدوده¬ی زمانی¬ی خاص گنجانید، و نه شکل و راه خروج آن¬ها از ایران تابع یک الگوی معین بوده است. اگر فرهنگ ویژه¬ی هر یک از کشور¬های میزبان را، و تأثیر ویژه¬ای را که بر ذهنیت هر یک از نویسندگان میهمان می¬گذارند، به آن مجموعه¬ی ناهمگون بیافزائیم، و از آن فراتر، اگر حضور نیرومند نویسندگان «نسل دوم»، و جهان¬بینی¬ی کاملاً متفاوت آن¬ها را در نظر بگیریم، به پیچیدگی و تنوع بافت این «جامعه»ی پراکنده در سراسر سیاره، بیش¬تر پی می¬بریم. بی¬سبب نیست که افسانه خاکپور می¬نویسد:

[…] اما ما که هستیم: با کاربرد ضمیر «ما»، سعی بر آن دارم که به توهمی پایان دهم که «ما» را «ما»، یا سر وُ ته یک کرباس فرض کرده¬، و با همین استدلال حکم¬هایی در مورد این جمع ناهمگون و ناهمخوان صادر فرموده¬اند.[…](۲۸)

تا جایی که به این «ادبیات» ، به مثابه یک «پیکره»، مربوط می¬شود، پافشاری بر «ناهمگونی¬ها و ناهمخوانی¬ها» و به ملاحظه گذاشتن آن به عنوان یک پارادایم مطلق، نه تنها شناسه¬پردازی را دچار مشکلی اساسی می¬کند، بلکه کلاً، راه هر گونه پژوهش جامعه¬شناختی/ فرهنگی و هر گونه نقد و نظر درباره¬ی این پیکره را می¬بندد. چرا که، در آن صورت باید تک تک آثار تک تک نویسندگان¬مان را به ملاحظه بگذاریم و برای هر یک، یک شناسه¬ بپردازیم. کما این که افسانه خاکپور نیز تنها به «حکم¬های» همه¬شمول اعتراض دارد، و در طول مقاله¬اش به لزوم در نظرگرفتن پارادیم¬های موجود در شناسایی¬ی اجزاء این «ما» پرداخته است؛ یعنی، این ناهمگونی¬ را، نه به عنوان یک دلیل مطلق برای غیرقابل شناسایی بودن کل پدیده، بلکه به عنوان عنصری شناسایی کرده است، که دیدن و در نظر گرفتن آن در بررسی¬ی کل پدیده، الزامی است. و این همان روشی است که بسیاری از پژوهشگران ما در شناخت این پدیده پیگیری کرده¬اند. مثلاً، از بهروز شیدا می¬خوانیم:

[…] باید به این نکته توجه کرد که «ادبیات تبعید- مهاجرت» پیکری یک¬پارچه نیست. ما یک «ادبیات تبعید- مهاجرت» نداریم؛ دوران¬های گوناگون «ادبیاتِ تبعید- مهاجرت» داریم. ادبیات خارج از کشور را شاید بتوان به سه دوران تقسیم کرد. دوران اول را دوران تازگی¬ی زخم می¬خوانیم. در این دوران، رنج¬های سرزمین پشت سر از یک سو، و اندوه غربتِ پیش رو از سوی دیگر، خاستگاه ادبیات خارج از کشور است. دوران دوم […](۲۹)

بهروز شیدا در این جا، بدون آن که خود را در تعریف هر یک از شناسه¬های «تبعید» یا «مهاجرت» یا «خارج از کشور» درگیر کند، ضمن اشاره به عدم «یک¬پارچگی»ی این ادبیات، در سخن گفتن از آن، لزوم تفکیک قلمروهای آن را لازم دانسته است؛ و خود در ادامه¬ی سخنش، از طریق انتزاع خصوصیات متنوعِ پیکره در طول زمان، آن را به سه دوره تقسیم کرده است.
و به این ترتیب نشان داده است که کل همین پدیده¬ی ناهمگون، ظرفیت و قابلیت آن را دارد که سوژه¬ی شناخت قرار گیرد. هم¬چنین،اسماعیل نوری علا
و پیمان وهاب¬زاده برای شناسایی¬ و تفکیک «شعر تبعید» از «شعر مهاجرت»، از همین ابزار نظری سود جسته¬اند. یا، محمود فلکی و مهدی فلاحتی، به یاری¬ی انتزاع برخی از دگرگونی¬های این ادبیات در طول زمان، آن را مرحله¬بندی کرده¬اند. منتها رویکردهای متفاوت این منتقدان در نگاه کردن به موضوع شناخت، آن¬ها را در امر شناسه¬پردازی، به نقطه¬های پراکنده¬ای برده، که گردآوردن آن¬ها به لحاظ نظری، فقط از یک گروه پژوهشی – که در رابطه¬ی با یکدیگر، و حول رویکردهای معینی فعالیت داشته باشند- ممکن می¬شود. چرا که، به باور من، نظریه¬پردازی درباره¬ی هویت¬های این «ادبیات»، کار هیچ کارشناس منفردی نیست. بلکه باید در سمپوزیومی متشکل از طیف¬های مختلف اندیشه¬ورزان ما (و حتا با مشارکت فرهنگ¬پروران درون¬مرزی¬ای که با آثار ما آشنایی دارند) صورت پذیرد. و گاهی نیز چنین می¬اندیشم که شاید این کار زمانی امکان اجراء بیابد و سامان پذیرد، که نسل ما، نسل تجربه¬های همه تلخ و ملتهب، پایان یافته باشد، و سوژه¬ی شناخت، موضوعیت تاریخی یافته باشد. چرا که، این نسل ملتهب، افزون بر حمل زخم¬های روانی¬ی پرتاب – که بازدارنده¬ی ذهن از دیدار است- از درون یک دوره¬ی سپری نشده به خود و به رویدادها نگاه می¬کند، و نه از بام تاریخ؛ حتا اگر ادعا کند که کل پدیده را از منظر «فراتاریخی» برانداز می¬کند. و منظورم از «نسل ملتهب»، فقط زخم¬خوردگان مستقیم تعقیب و شکنجه و زندان و فرار نیست، بلکه هر یک از ما، مایی که به زبان «فارسی» می¬اندیشیم و می¬نویسیم، آگاهانه یا ناآگاهانه، پرتاب خود را محصول اجتناب¬ناپذیر همان پدیده¬ها می¬دانیم؛ حتا نسل دوم ما. و همین جا می¬گویم چرا.