با سپاس از نویسنده بزرگوار خانم ملیحه تیره گل که امکان نشر این نوشته تحقیقی را به ما داده اند
قسمت اول این نوشته در شماره پیشین، شماره شهریور ماه منتشر شده است
——————————–

ب- شرایط سیاسی¬ی ایران:(۳۰) جلب کوشـندگان و نویســندگان مخالف رژیم به همکاری با رژیم، یا حذف فیزیکی¬ی آن¬ها، رخنه در اپوزیسیون و خنثا کردن فعالیت¬های سیاسی در برون¬مرزهای ایران، آرایش سیمای تاریک رژیم در صحنه¬ی جهانی، از جمله هدف¬هایی بودند که سیاست¬های «دفتر استراتژی¬ی فرهنگی¬ی ریاست جمهوری »، پروژه¬ی «جنبش اصلاحات» و پروژه¬ی «گفت¬وگوی تمدن¬ها» دنبال می¬کرد. تصویب «عفو مشروط» برای جلب «پناهندگان» به ایران، تبلیغ گسترده¬ی سیاست «عدم خشونت» توسط اصلاح¬طلبان رژیم (با وجود تداوم سرکوب¬های خشونت¬بار این رژیم) گسیل مأموران اطلاعاتی در قالب اپوزیسیون رژیم به خارج از کشور، تأسیس نهادهای پنهان و آشکار جمهوری¬ی اسلامی در جوامع مختلف تبعیدیان، و از همه فراتر، ایجاد سوءظن در مخالفان نسبت به یکدیگر، شکل¬های مختلف اجرای همان سیاست¬ها بود. پیامدهای این استراتژی¬ها و تاکتیک¬ها، در کنار پیامدهای جنبی¬ و به¬ناگزیر مثبتِ جنبش اصلاحات، مانند چاپ و انتشار آثار نویسندگان برون¬مرزی و مصاحبه¬های آنان در نشریه¬های درون¬مرزی، و جایزه¬هایی که در ایران به دست آورده¬اند، نه تنها مرزهای هویتی¬ی «تبعیدیان¬» و «مهاجران» را کمرنگ کرد، بلکه در زمینه¬های اختصاصاً سیاسی به مخدوش شدن این مرزها انجامید. البته در حال حاضر، ما هنوز «انجمن هنر در تبعید» و «کانون نویسندگان ایران- در تبعید» و ده¬ها «نهاد جنبشی» را با شناسه¬ی «تبعید» داریم. با این وصف، با نگاهی به متن¬های فارسی (در سطح عام)، که افزون بر شکل چاپی، همه روزه بهمن¬وار بر اینترنت نیز روان است، پیدا کردن خصوصیات دو شناسه¬ی «تبعید» و «مهاجرت» آسان به نظر نمی¬رسد، چه رسد به انتزاع خصوصیات هر یک و نظریه¬پردازی درباره¬ی آن¬ها. به عنوان مثال، من نمی¬دانم شعرها یا داستان¬ها یا مصاحبه¬ها یا بیوگرافی¬هایی که در دهه¬ی اخیر از نویسندگان ما در ایران منتشر شده، و برخی از آن¬ها نیز قبلاً بدون سانسور یا خودسانسوری، یعنی با تفاوت¬های آشکار، در برون مرزهای ایران منتشر شده بود، زیر چه شناسه¬ای جا می¬گیرند. آیا این آثار از ادبیات فارسی در تبعید هستند؟ یا در مهاجرت؟ یا در خانه؟

پ- فرهنگ حاکم بر اپوزیسیون سیاسی: بینش بنیادگرایانه¬ی ایدئولوژیک در بسیاری از «سازمان¬های سیاسی»ی اپوزیسیون برون¬مرزی، یکی دیگر از دلایل کمرنگ شدن مرز بین این دو شناسه در میان نویسندگان و کوشندگان مستقل است، که در فرایندی شبکه¬وار تجلی می¬کند: از سویی، بنا بر تعریف¬های مشابهی که از واژه¬ی «تبعید» در دست داریم، این واژه بار سیاسی دارد. از سوی دیگر، بخش عظیمی از «تبعیدیان» نخستین، همانا طرفداران یا اعضای «سازمان¬های سیاسی» در ایران بودند. و باز از سوی دیگر، در گوشه و کنار بسیاری از تحلیل¬های «سازمان¬های سیاسی»¬ی کنونی (نه همه¬ی آن¬ها) به بینش¬ها، راهکارها، و رهنمودهای شکست¬خورده¬ و بدون تجدید نظری برمی¬خوریم، که چهار پنج دهه پیش بر فرهنگ سیاسی¬ی ما حکمفرما بود، و در شناخت¬شناسی¬ی ما – در همه¬ی قلمروهای دانش و هنر و ادبیات- تأثیرهای ¬زیانباری بر جا گذاشت. از راهکارهای مبارزه گذشته، داوری¬ها و اظهارنظرهایی که در برخی از متن¬های «سازمانی» دیده می¬شود، فرار یک نویسنده¬ مستقل را از کاربرد شناسه¬ی «تبعید»، ضرورت و سرعتی مضاعف می¬بخشد. به عنوان مثال، زمانی که یک نویسنده¬ی مستقل، غیر سازمانی، و برگذشته از چهارچوب¬های ابدئولوژیکِ اول قرن بیستم، می¬بیند در ارگان یک «سازمان سیاسی»، از استالین، این جنایتکار شناخته شده¬ی تاریخ، هنوز با عنوان «رفیق استالین» یاد می¬شود،(۳۱) حتا اگر به لحاظ گرایش شخصی از خانواده¬ی «چپ» هم باشد، نخستین فکری که از مخیله¬اش می¬گذرد این است که بین شناسه¬ی این تفکر و خودش خط مرزی خوانا و رسانا رسم کند. لزوم این خط کشی زمانی اوج می¬گیرد که برچسب زدن و حذف شخصیت¬- با همان زبان و از همان جنس که در برنامه¬های «هویت» و «چراغ» صدا و سیمای جمهوری¬ی اسلامی رایج است- بین برخی از «سازمان¬های سیاسی»، به جای دیالوگ رد و بدل می¬شود. که البته این ویژگی در درون اعضاء و هواداران یک «سازمان» معین هم دیده می¬شود.(۳۲)

ت- فرهنگ ایرانی: یکی از ریشه¬های فرهنگی¬ی ضعف ما در رسیدن به جمع¬بندی¬های نظری، همانا جدانگری¬ی ما به اجزاء پدیده، و کل¬نگری¬ی ما نسبت به هر جزء تفکیک شده است. به بیانی دیگر، از استثناها که بگذریم، به عنوان یک سرشت فرهنگی، در شاکله¬های شناختی¬ی ما ایرانیان،
خصوصیات یک پدیده، در متن کل پدیده تجرید و تعمیم نمی¬شود، بلکه آشکارترین و آشناترین «القائاتِ» مربوط، به جای «خصوصیت» پدیده می¬نشیند، و تازه، به کل آن هم تعمیم می¬یابد. فرقی هم نمی¬کند که «القائات» از مدهای ادبی¬ی روز آمده باشد یا از قعر تاریخ؛ اما به ضرب شیفتگی یا ایقانی که نسبت به آن¬ها داریم، می¬آیند، و به جای «خصوصیات» پدیده می¬ نشینند. آموزه¬ی کهنسال برتری¬ی «عمل» بر «حرف» نیز از ریشه¬های همین ویژگی¬ی فرهنگی آب می¬خورد. افزون بر این که در زیرساخت روان جمعی¬ی ما، مقصدِ «شناخت» همانا «لاهوت» بوده است، «روش ِ شناختن» نیز در طی قرون و اعصار با هر نوع حرف و پرسش و استدلال و استنتاج شخصی بیگانه بوده است. در فرهنگ عرفانی/ دینی¬ی ما، «حرفِ» مراد وُ پیر وُ مرشد وُ مرجع تقلید، یا به قول محمد مختاری، «شبان» است که بی¬چون وُ چرا در «عملِ» مرید سامان می¬یابد. از این روست که در فرهنگ تعلیمی¬/ تسلیمی¬ی ما «حرف» با «باد هوا» مترادف بوده است. اما «باد هوا»ی ما، همانی است که در فرهنگ¬های غربی، از همان بدو پیدایشِ مدنیت، «گفت¬وگو» نام داشته، و «فلسفه» و «تئوری¬پردازی» از فرآورده¬های ذهنیتی است که در پرتو فرهنگ گفت¬وگو، به توانایی¬ی انتزاع خصوصیات یک پدیده (به مثابه متعالی¬ترین فعالیت و فرایند ذهنی) رسیده باشد. تاریخ¬های سیاسی/ اجتماعی/ ادبی¬ی ما در طول سده¬ی گذشته، آکنده است از اجراهایی که بدون بررسی¬های نظری و بدون شناختِ اجزاء پدیده¬های درگیر، به آن دست زده¬ایم، و در نتیجه، آکنده است از ناکامی¬هایی که از نرسیدن به هدف نصیب¬مان شده است. و حالا، ما با رسوب این سنت و تبعات آن، اکثراً در فرهنگ¬هایی زندگی می¬کنیم که از بدو پیدایش، «حرف» مبداء شناسایی¬ی پدیده، و «شناسایی» مبداء «روش¬شناسی»، و روش، میدان «عمل» بوده است. منتها، ما به زمانه¬ای در این فرهنگ¬ها زندگی می¬کنیم که اجتماع این فرهنگ¬ها، مدتی است «حرف»اش را در بسیاری از موارد، از جمله همین شناسه¬پردازی، به مصلحت «سود» عوض کرده است، و آن را با ابزار شبه فلسفی¬ی نسبی¬گرایی¬ی بازار، به میدان «عمل» کشیده است:

ج- شرایط و مناسبات جهانی: یکی دیگر از ریشه¬های اغتشاش در شناسه¬پردازی¬، از دگرگونی¬ در شرایط سیاسی¬ی جهان آب می¬خورد، که ما خواه و ناخواه از تأثیرهای مستقیم با غیرمستقیم آن در امان نیستیم. دگرگونی¬ها¬ی سیاسی و فرهنگی¬ی جهان، از جمله فروریزی¬ی کمپ سوسیالیسم «پیاده شده»، جنگ¬ موسوم به «خلیج»، رویداد ۱۱ سپتامیر ۲۰۰۱، اشغال کشور عراق، مسئله¬ی سلاح هسته¬ای¬ی ایران و احتمال حمله¬ی نظامی¬ی امریکا به ایران، از یک سو، گسترش شگفت¬انگیز تکنولوژی¬ی اطلاعات از سوی دیگر، و فرهنگی که نسبی¬نگری¬ی بازار بر فرهنگ¬ها و تمدن¬های مختلف گیتی حاکم کرده است از سوی سوم، به کم¬رنگ شدن و حتا بی¬رنگ شدن مرز «تبعید» و «مهاجرت» در ذهنیت بسیاری از کوشندگان سیاسی و فرهنگی و آفرینشگران ادبی¬ی ما یاری داد.

به عنوان مثال از پیامدهای این دگرگونی¬های جهانی، می¬توان به تغییر قوانین مهاجرت و پناهندگی و کاهش کمک¬های دولت سوئد به مهاجران و پناهندگان فرهنگی در طی¬ی دو دهه¬ی گذشته اشاره کرد.(۳۳) یا می¬توان به کاربرد شناسه¬ی ادبیاتِ مهاجران و تبعیدیان در امریکا نگاه کرد. در قوانین مدنی¬ی امریکا، پروانه¬ی اقامت و مجوز شهروندی، در اداره¬ی «مهاجرت» صادر می¬شود، و درخواست¬کننده¬، با شناسه¬ی «مهاجر» شناسایی می¬شود. اما در بررسی¬های تحلیلی از آثار ادبی/ هنری¬ی پناهندگان، واژه¬ی «تبعید/ تبعیدی»، معنا و مصداق هستی و حضور نویسندگان و هنرمندانی بوده است، که به دلیل دگراندیشی و دگرباشی از سرزمین مادری رانده شده بودند. منتها، کاربرد این شناسه و به ویژه مصداق آن، در طول زمان، تابعی بوده است از متغیّرهای سیاسی¬ در جامعه¬ی امریکا:
صفحه ۶ از ۱۰

کافی است واژه¬ی exile را در بخش «جست¬وجو»ی یکی از پایگاه¬های اطلاعاتی¬ی کامپیوتر بنویسیم، تا با فهرستی درازدامن از متن¬های اصیل انگلیسی، یا ترجمه از زبان¬های دیگر در این زمینه روبه¬رو شویم. بعد، واژه¬ی migrant یا عبارت migrant literature یا واژه¬ی diaspora را وارد کنیم، و فهرست آن¬ها را هم بگیریم. با دقیق شدن در منحنی¬های این فهرست¬ها، و با توجه به تاریخ انتشار کتاب¬ها یا مقاله¬ها، متوجه می¬شویم که از اوایل دهه¬ی ۱۹۸۰ منحنی¬ی شناسه¬ی «تبعید» به سراشیب جدول نمودار میل کرده، و در سال¬های اخیر به منتها درجه¬ی نزول رسیده است. این فهرست¬ها نشان می¬دهند که از جنگ اول جهانی تا سقوط آلمان هیتلری، در شناسایی¬ی نویسندگان و هنرمندان پناهنده، از هر سه شناسه¬ی «تبعیدی» و «مهاجر» و «آواره» استفاده شده است. اما در اوج¬ جنگ سرد، شناسه¬ی «تبعید» مصرانه سرلوحه¬ی شناسنامه¬ی ادبیات پناهندگان قرار گرفته است. در دوران جنگ سرد، حضور مستند و علمی¬ی واژه¬ی «تبعید» چنان حیاتی بوده است، که بخش فرهنگی¬ی سازمان ملل (یونسکو)، کارشناسان خود را به پژوهش¬های تاریخی و تنظیم تعریف¬هایی مشخص در این زمینه مأمور می¬کند؛ که پژوهش ارجمند «پال تبوریPaul Tabori » یکی از فرآورده¬های آن است.(۳۴) این پژوهشگر، بر اساس مطالعه¬ی نمونه¬هایی از ادبیات و نوشته¬های تبعیدیان جهان در طول تاریخ، به یک جمع¬بندی فراگیر رسید، و آن را در جمله¬های زیر به جهان «دموکراسی» اعلام کرد:

تبعیدی کسی است که تحت شرایط ترس از آزار و شکنجه، به دلایل نژادی، مذهبی، ملیتی و قومی، و یا عقاید سیاسی، مجبور به ترک وطن شده باشد، یا مجبور باشد به اقامت خود در خارج از سرزمین مادری ادامه دهد. تبعیدی کسی است که تبعید خود را – حتا اگر تا پایان عمر ادامه یابد- امری موقتی تلقی می¬کند و امیدوار است که با تغییر شرایط به وطن بازگردد. اما در شرایط موجود، نه می¬تواند و نه می¬خواهد که بازگردد. (تبوری ۱۹۷۲، ص ۲۷) (ترجمه به فارسی از من است.)

در کنار این گونه پژوهش¬ها، که بی¬اغراق صدها کتاب و مقاله را پدید آورد، تا پیش از فروریزی¬ی اتحاد جماهیر شوروی، در اکثریت بررسی¬های ادبی، روان¬شناختی، و جامعه¬شناختی¬ای که از سوی دانشگاه¬های امریکا درباره¬ی نویسندگان رانده شده از سرزمین مادری انجام شده، واژه¬ی «تبعید»، در شناسنامه¬ی موضوع مورد بررسی به کار رفته است. افزون بر این، دانشگاه¬ها و نهادهای فرهنگی¬ی امریکا با دعوت از نویسندگان تبعیدی، و عمدتاً تبعیدیان بلوک کمونیستی¬ی جهان، سمینارها و کنفرانس¬هایی تشکیل می¬دادند که بررسی¬ی آزار و شکنجه و سانسور در کشور مادر و ویژگی¬های زندگی¬ی تبعیدیان در کشور میزبان را در دستور کار داشتند؛ با این نویسندگان گفت¬وگو می¬شد، از آنان نظرخواهی می¬شد، درباره¬ی نظرها چون و چرا می¬شد، تا از این رهگذر، پدیده¬ی تبعید، انگیزه¬های آن، پیامدهای روان¬شناختی¬ی آن در شخص نویسنده، و بازتاب آن¬ها در آثار ادبی¬ی او شناسایی شود. طبیعی است که فرآورده¬ی این گردهم¬آیی¬ها، از محدوده¬ی ادبیات محض فراتر می¬رفت، و نهایتاً، به افشای عملکرد رژیم¬های خودکامه در سطح جهان می¬رسید. با سقوط اتحاد جماهیر شوروی و فروریزی¬ی دیوار برلین، یعنی در پایان «جنگ سرد»، ورق این نوع «مطالعات» برمی¬گردد، و در طی¬ی حدوداً دو دهه¬ی گذشته، شناسه¬ی «تبعید» به «مهاجرت»، و بعد به «سفر»، تبدیل می¬شود، تا امروز، از شناسه¬ی «توریسم» هم سر درآورَد؛ یا، بررسی¬ی زندگی و احوال آوارگان جنگی و بازماندگان پاک سازی¬ی نژادی، به دایره¬ی مطالعات «روان¬درمانی» احاله شود(۳۵) یکی از منتقدان ادبی/ فرهنگی¬ی «غربی»، در زمینه¬ی جابه¬جایی¬ی این شناسه¬ها می¬نویسد:

دیگر تبعید، حتا اگر با نام¬های دیگری هم شناسایی شود، همان تبعید شناخته شده نیست. […] جالب است که تغییر شناسه¬ی تبعید به مهاجرت در نقد اروپایی/ امریکایی، نمادها و نمودها و استعاره¬های متباینی را که در این دو مفهوم متفاوت در عرصه¬ی آوارگی به نمایش می¬گذارند، مخدوش کرده است. مثلاً واژه¬ی تبعید معمولاً ترک اجباری¬ی وطن و بازگشت¬ناپذیری را نمایندگی می¬کرد [در این جا نویسنده، به پیامدهای زندان و شکنجه و اعدام در صورت بازگشت تبعیدی به وطن می¬پردازد.] در حالی که واژه¬ی «مهاجرت»، به گونه¬ای نسبی، انتخاب آگاهانه برای ترک وطن را معنی می¬داد، و امکان بازگشت را متبادر می¬کرد. جابه¬جا شدن شناسه¬ها در نقد اروپایی/ امریکایی، از یک سو آزادی¬ی نسبی¬ای را که «مهاجرت» به عنوان تجربه¬ی یک فرهنگ دیگر به همراه داشت، کم اهمیت نشان می¬دهد، و از سوی دیگر، بن¬بست محتوم «تبعید» را نادیده می¬گیرد. این شکل¬بندی¬ی تازه، چون و چراهای فراوانی برمی¬انگیزد. مثلاً این خطر را دارد که تغییر دوره¬ی ناسیونالسیم انقلابی و ستیز ضد کمونیستی، که تبعیدیان فراوانی به بارآورد و حاصلش پیروزی¬ی سرمایه¬داری بود، در تاریکی قرار گیرد.(۳۶) (ترجمه به فارسی از من است.)

شگفت¬انگیز است که در چون و چرای این منتقد، از «خطر نادیده گرفته شدن تغییر دوره» سخن می¬رود. در حالی که ذاتِ تبدیل «تبعید» به «مهاجرت»، که مورد چون و چرای اوست، خودش، تابعی است از متغییر
«دوره». چرا که، بروز این جابه¬جایی¬ی مفهومی، حدوداً مقارن است با شروع یک «دوره»ی تازه؛ یعنی، دوره¬ی یکه¬تازی¬ی بلامعارض «سرمایه» در غیاب بدیلی به نام «سوسیالیسم»؛ و دقیقاً برای حفظ وضع موجود و استقرار مناسبات مربوط به بقای خود به میدان آمده است. تا زمانی که بدیل وجود داشت، تفکر «سرمایه»، برای نشان دادن پلیدی¬های برآمده از مدعیان پیاده
کردن «سوسیالیسم»، واژه¬ی «تبعید» را به مثابه جنگ¬افزار از انبان زبان بیرون کشید. و حالا که از یک سو بدیلی وجود ندارد، و از سوی دیگر، خودش نطفه¬ی همه¬ی پلیدی¬ها را در زهدان هر دم زاینده¬ی خود پرورش می¬دهد، واژه¬ی افشاگر «تبعید» را پس می¬زند، و آوارگان را لباس «مهاجرت» و «سفر» و «توریسم» و «بیمار روانی» می¬پوشاند، تا سببیّت خود را در پیدایش حکومت¬های خودکامه، کشتارهای گروهی، پاک¬سازی¬ها¬ی نژادی/ مذهبی/ قومی/ عقیدتی، و آوارگی¬های میلیونی، پنهان کند. البته در رسیدن به هدف، لشگر فرهنگی¬ی آن، یعنی نسبی¬نگری¬ی بازار هم – از طریق زدودن فهم مشترک و هر گونه کنش مقاوم و اعتراض به واقعیت¬های موجود- به این تفکر یاری می¬دهد.
صفحه ۷ از ۱۰

۴
برای من مسلم است که پافشاری¬ی هر چه بیش¬تر برخی از نویسندگان شناخته شده و خوشنام «ما» بر کاربرد شناسه¬های «آوارگی» یا «غربت» یا «مهاجرت» به جای «تبعید»، الزاماً و آگاهانه بر این موج نمی¬راند. بلکه این گزینش، از تفاوت نگاه¬های «ما» به جهان و از تشخیص و شناختِ متفاوتِ افراد و گروه¬های «ما» برمی¬خیزد؛ منتها بر این باورم که این تشخیص¬ها و شناخت¬ها نمی¬توانند کاملاً از تأثیر مستقیم یا غیرمستقیم رویدادها و موج¬های جاری در زمانه بر کنار مانده باشند. البته، دلیل دیگری نیز برای گزینش شناسه¬ی «مهاجرت» و پافشاری بر آن، و خوارشمردن آفرینش ادبی به خاطر حمل نشانه¬های «تبعید»، می¬توان تصور کرد. یعنی می¬توان این امکان را هم گشوده گذاشت که این افراد در قلمرویی گسترده¬تر، و از فراز زمان و مکان به کل این پدیده نگاه می¬کنند. درستی یا نادرستی¬ی هر یک از گمانه¬های مرا، شاید آینده به آینده گزارش دهد. اما، هیچ دلیلی در دست نیست (یا من در بررسی¬های خود نیافتم) که ثابت کند نویسنده¬¬ای از گروه اخیر- یا کلاً از گروه¬هایی که به سبب حضور افشاگری و مقاومت در اثر «تبعیدی»، شناسه¬ی «تبعید» را پس می¬زنند- الزاماًً، در برابر تجاوزها و بی¬عدالتی¬هایی که سبب¬ساز کشتارها و جنایت¬ها و آوارگی¬ها¬ی انبوه شده، در نوشته¬های خود بی¬تفاوت مانده است. اتفاقاً درونه¬ی بخش اعظم کل این ادبیات، خلاف آن را شهادت می¬دهد. به بیانی دیگر، نمی¬توانیم بگوییم که پرهیز برخی از نویسندگان ما از کاربرد شناسه¬ی «تبعید» نشان دهنده¬ی این است که به قول رحمانی¬نژاد «گردی بر دامان [آن¬ها] ننشسته است». بلکه با پشتوانه¬ی ادبیات فارسی¬مان در این سه دهه، می¬توانیم بگوییم که در میان ما هستند نویسندگان و هنرمندانی که بر اساس تجربه¬های سیاسی¬/ فرهنگی/ هنری/ ادبی¬ی ایران سده¬ی جاری، از یک سو، و در احاطه¬ی تمامی¬ی مؤثرهای عرفان¬زده¬ و کنش¬زُدای پیرامونی/ کانونی¬ی کنونی از سوی دیگر، حساب ادبیات و هنر را به طور کلی از حساب کنش¬های اعتراضی و مقاومت¬های متعارف جدا کرده¬اند. اما این جدایی الزاماً به آن معنا نیست که همه¬ی آن¬ها مقاومت و اعتراض را از ساحت ادبیات زوده¬اند، یا به آرمان¬های انسانی پشت کرده است. بلکه بسیاری از این پژوهندگان، به ویژه اگر آفرینشگر ادبی هم باشند، و به ویژه اگر از «نسل دوم» باشند، با انقلاب در زبان و فرم، اعتراض و مقاومت را از درون اثر ادبی¬ی خود به بیرون منتقل می¬کنند؛ و با این شورش، زیربنای «سنت»های سلسله مراتبی و فرمایشی را به چالش می¬گیرند. منتها این شورش، از یک سو، به شکستن تابوها و چارچوب¬های «این است و جز این نیست» انجامیده، تکثّر را گرامی داشته، و آزادی¬ی انتخاب فردی را بها می¬دهد، و از سوی دیگر، با زودن توان «معنا رسانی» از زبان، و کاربرد فاصله¬های ذهنی در بافت اثر ادبی، خواسته یا ناخواسته، بر امکان فهم مشترک خط بطلان می¬کشد. این گروه، طبیعتاً در برابر گروه پرشمار دیگری قرار می¬گیرند، که نخستین گام نزدیکی به آرمان رهایی¬ی انسان را در فهم مشترک می¬جویند، و در نوشته¬ی خود، به آرزوی تحقق آن میدان می¬دهند.

جای شگفتی نیست که در گیر وُ دار این پاردوکس¬های¬ عظیم، یک پاره¬ از نویسندگان ما، با همهمه¬ی واپسین تپش¬های قلب هزاران اعدامی و هزاران فراری در کوره¬راه¬های گریز، هم¬صدا باشد، و با گوش سپردن به پژواک درد ایرانی¬ی زیر سلطه، بگوید من «تبعیدی» هستم. اما پاره¬ی دیگرمان، با صدای نیمایوشیج (که در نامه¬اش به احسان طبری فریاد کشید: «آقا! مردم نمی¬خواهند انقلاب کنند!») هم آواز باشد، و بگوید من «مهاجر» هستم. و باز پاره¬ی دیگرمان، با امید محو مرزهای نژادی/ قومی/ مذهبی، به هلهله¬ی «دهکده¬ی جهانی» و «جهانی¬سازی» دل بسپارد، و بگوید من «جهان وطن» هستم. اما این اعلامیه¬ها، چنان که اشاره کردم، الزاماً همان¬هایی نیستند که درونه¬ی نوشتار آن¬ها صادر می¬کند. مثلاً، در میان آثار ادبی یا غیرادبی¬ی گروهی که از شناسه¬ی «مهاجرت» سود می¬جویند، اعتراض و مقاومت نسبت به نمودهای سلطه و ستم، به فراوانی دیده می¬شود. و یا در میان آثار گروه¬هایی که نه به شناسه¬ی «تبعید» رضایت می¬دهند و نه به شناسه¬ی «مهاجرت»، هم، آثاری دید می¬شود که در برابر «مرگ» و «تنهایی»ی انسان و یا در برابر«سنت»های سرکوبگر اجتماعی/ فرهنگی، مقاومت نشان می¬دهند؛ و هم آثاری وجود دارد که، هوش خود را – جز بر صدای بندبازی¬های مُد روز- بر هر صدای دیگری بسته¬اند. و جای تعجب نخواهد بود اگر این گونه آثار، هیچ شناسه¬ای جز شناسه¬ی «تمثال کلامی» را به خود نپذیرد؛ انگار نه انگار که بیرون از این آثار – یعنی در «جهان» ی که «وطن» آن¬هاست- زندگی دارد در شرارت¬ زورمندان می¬سوزد. نمونه¬ی هر یک از این¬ها را در کتاب «روایتی از سی سال ادبیات فارسی در تبعید» به دست داده¬ام. اما همین جا لازم است بر یک وجه از تحولی که در طی¬ی مراحل سه گانه¬ی تطبیق هویت، در درون گروه زیستی¬ی سی ساله، پدید آمده، تأمل کنم. شاید دیدن نشانه¬های این تحول، ما را در شناسایی¬ی هویت اجزاء پیکره یاری دهد.
۵
غلامحسین ساعدی در سال ۱۳۶۲ در شماره¬ی دوم نشریه¬ی «الفبا»، ویژگی¬های روان¬شناختی¬ی تبعید را در مقاله¬ای با نام «دگردیسی و رهایی¬ی آواره¬ها» بررسی کرده است. با این که مقاله¬ی یادشده مبنای علمی دارد، اما زبان و فضای آن آکنده است از ذهنیت خود ساعدی و تجربیات شخصی¬ی او از فضایی که در آن نفس می¬کشید:

آواره¬ مدت¬ها به هویت گذشته¬ی خویش، به هویت جسمی و روحی¬ی خویش آویزان است. آویختگی، یکی از حالات تدافعی در مقابل مرگ محتوم در برزخ است. آویختگی به یاد وطن، آویختگی به خاطره¬ی یاران و دوستان، به هم¬رزمان و هم¬سنگران، و به چند بیتی از حافظ، و با نقل¬قولی از چند از لاادریون، و گاه گداری چند ضرب¬المثل عامیانه را چاشنی¬ی صحبت کردن، یا مزه ریختن و دیگران را به خنده واداشتن. اما آواره مدام در استحاله است. با سرعت تغییر شکل می¬دهد. نه مثل غنچه¬ای که باز می¬شود، بلکه هم¬چون گل چیده¬شده¬ای که دارد افسرده می¬شود، می¬پلاسد، می¬میرد. […] مدام در فکر و هوای وطن بودن، پناه بردن به خویشتن خویش، که آخر سر منجر به نفرت آواره از آواره می¬شود. یادشان می¬رود که هر دو رانده¬ی کاشانه¬ی خویش¬اند. از کنام گرگانی تیزدندان جان به در برده¬اند. در ظاهر چنین می¬نماید که مسائل عقیدتی و فکری مایه¬ی این نفاق است. و ای بسا کار را به جایی می¬رسانند که کاش دیگری جان از دست جلادان به در نمی¬برد، فلانی حقش بود که گرفتار می¬شد و به سزای اعمالش می¬رسید. آواره¬ها این چنین گور خیالی برای همدیگر می¬کنند. (برگرفته از مقاله¬ی «ما و جهان تبعید» نوشته¬ی نسیم خاکسار)

صفحه ۸ از ۱۰

در سال ۱۳۷۱ (۱۹۹۲) ، یعنی حدود یک دهه بعد، نسیم خاکسار، برای اثبات ادامه¬ی همان فضا از این بازگفت استفاده می¬کند و با اشاره به مفهوم «استحاله»¬پذیری¬ی سریع آواره در مقاله¬ی ساعدی، می¬گوید:
[…] همیشه این خطر وجود دارد که تبعیدی یک ¬باره قالب عوض کند. اگر تا دیروز سنگ برگزاری¬ی مراسم سیاسی را به سینه می¬زد، یک ¬باره آن را به سخره بگیرد و به همه¬ی آن¬ها پشت کند. اگر تا دیروز شب و روزش را با دوستان هموطن سر می¬کرد، یک ¬باره از آن¬ها فاصله بگیرد. […] گریز از سیاست و مبارزه¬ی سیاسی (منظور، مبارزه¬ی سیاسی به صورت تشکیلاتی¬ی آن نیست. سیاست¬گریزی با کار نکردن در یک حزب یا سازمان سیاسی فرق دارد)، نخواندن کتاب¬ها و مجله¬ها و جُنگ¬های ادبی که در خارج منتشر می¬شود، عدم تمایل به شرکت در شب¬های فرهنگی، همه نشان می¬دهد که تسلیم، سایه¬ای از خود را بر زندگی¬ی ما افکنده است. […] پس چه باید کرد؟ تبعیدی باید نخست به این باور برسد که تبعید، زندگی¬ی جدیدی است که کاملاً با آن چه در گذشته داشته است تفاوت دارد. او اکنون این جاست، با جهانی در روبه¬رویش. او باید این جهان را بشناسد و هم به این جهان غذا بدهد. […] ما نباید بترسیم. راه درست آموختن، نخست از آری گفتن به جهان تازه شروع می¬شود. بدین سان است که محتوای کارهامان خرده خرده همپا با هویت ما خواهد شد. آن وقت، اگر به حفظ زبان مادری¬مان اندیشیدیم، می¬دانیم چرا، و می¬دانیم چه باید بکنیم. اگر شب فرهنگی برقرار می¬کنیم، می¬دانیم چرا در برپایی¬ی آن کوشیده¬ایم. در این مسیر، فرهنگی خواهد جوشید که مُهر و نشان ما تبعیدیان را در خود دارد؛ مُهر و نشان کسانی که تا پا از خانه به بیرون نگذاشته بودند، غیرممکن بود به آن برسند. […](۳۷) (تأکیدها از من است.)

نسیم خاکسار، از گروه زیستی¬ی سی ساله¬ی ما، با این که برای نشان دادن ویژگی¬های هویت «تبعیدیان»، یک دهه بعد از مقاله¬ی ساعدی، از مقاله¬ی ساعدی نقل¬قول می¬کند، اما با توصیف چشم¬انداز خودش، محتومیت رأی ساعدی را می¬شکند؛ یعنی: ۱) ضمن نشان دادن سیاست¬گریزی¬ی جامعه¬ی¬ نویسندگان وهنرمندان تبعیدی، این گریز را «همه جانبه» نمی¬بیند. ۲) به این باور رسیده است که زندگی¬ی جدید او کاملاً «با آن چه که در گذشته داشته، تفاوت دارد.» ۳) «جهان» را می¬بیند و لزوم «شناختِ» آن را حس کرده است؛ یعنی می¬کوشد که از «شناخت متعارف» برگذرد و به «شناخت آلترناتیو» دست یابد. ۴) نه تنها در صدد تغذیه¬ی «جهان» از مائده¬ی فرهنگ و ادبیات و تفکر ایرانی است، بلکه به این دریافت رسیده است که نهادن این مُهر وُ نشان از مزایای تبعید است. می¬بینیم در گذران یک دهه، جهان چمیده¬ در متن ساعدی¬ی ما، در متن نسیم خاکسار کمر راست کرده و بلند¬قامت و استوار، در برابر جهان بیرونی ایستاده است.

نسیم خاکسار، در زمان ایراد این سخنرانی در دهه¬ی دوم «تبعید»، و در مرحله¬ی دوم تطابق فرهنگی،(۳۸) یعنی در مرحله¬ی «هویت دو فرهنگی»، یعنی در مرحله¬ی نوسان¬های تلخ، زیست می¬کند. در این متن، نه تنها صدای خود او از درون این مرحله¬ به گوش می¬رسد، بلکه در تصویری که از کل جامعه¬ی تبعیدیان اطرافش به دست می¬دهد، حضور این جامعه نیز در مرحله¬ی «هویت دو فرهنگی» تأیید می¬شود. ادامه¬ی فعال محافل فرهنگی/ ادبی/ سیاسی، و نوشتن و انتشار کتاب و نشریه و فعالیت¬های سیاسی در آینده¬ی آن سخنرانی (یعنی ده سال پس از آن سخنرانی، یعنی در زمان حاضر، گیرم که با شکل/ محتوایی متفاوت)، نشان می¬دهد که دلیل عدم «شرکت در محافل فرهنگی و خواندن کتاب و نشریه» در جامعه¬ی «تبعیدیان» آن زمان، الزاماً نه «عدم تمایل»، بلکه به ضرورت «تأمل» نیز بوده است. یعنی، ایستادن و درنگی ژرف بر خود و جهان؛ تا یافتن راهی به جهان؛ تا که بتوانی هم خود باشی و هم جهان. چه فرایند ترسناکی! چه راه دشواری! پُر از «جوجه پرنده¬های زنده به گور»(۳۹)که تا نایستی و نگاه نکنی، آن¬ها را در معبر خود نخواهی دید، و تا نبینی و دانه به دانه¬ی آن¬ها را به ملاحظه نگذاری، می¬پنداری که از خطر ترمیم هویت شکسته¬ی خود برگذشته¬ای.

نسیم خاکسار، باز حدود یک دهه بعد از آن سخنرانی، یعنی در فروردین ۱۳۸۳ (سی¬ام مارس ۲۰۰۴)، در پاسخ به «فراخوان کانون نویسندگان ایران در تبعید، و انجمن قلم ایران در تبعید» (در مورد جشنواره¬ی «نزدیک دور دست») متنی منتشر کرد،(۴۰) که نوسان ذهنیت او را در مرحله¬ی «دو فرهنگی» نمایندگی می¬کند. صد البته که نسیم خاکسار نماینده¬ی کل پیکره¬ی مورد مطالعه¬ی من نیست. اما از آن جا که این نوشته¬ی او اظهارنظرهای مخالف و موافق بسیاری از نویسندگان و کوشندگان ادبی و هنری و سیاسی را به دنبال آورد، و از آن جا که مجموعه¬ی این نظرها، لایه¬های تازه¬ای از بینش نویسندگان ما را گزارش می¬دهد، از دیدگاه روان¬شناختی و مرحله¬بندی¬ی دوران هویت¬یابی،¬ و در مقوله¬ی شناسه¬پردازی بسیار قابل تأمل است. من به سبب گستردگی¬ی موضوع، این مبحث را در فصل «کانون نویسندگان ایران در تبعید» و در رابطه با «فراخوان کانون» باز کرده¬ام. منتها همین جا باید اشاره کنم که در رهگذر مطالعه¬ی مجموعه¬ای نسبتاً غنی از این ادبیات، به این نتیجه¬های شخصی رسیده¬ام که:

۶
بخش گسترده¬ای از متن¬های غیرادبی¬ی «ما»، به ویژه بازتاب¬ها و نقد وُ نظرها، هنوز نوسان¬های دوره¬ی دوم، یعنی مرحله¬ی «هویت دو فرهنگی»، را نمایندگی می¬کنند. و به نظر می¬آید که نویسندگان آن¬ها، تا رسیدن به «هویت فرافرهنگی» (اگر چنین هویتی برای فرد اصولاً امکان وقوع داشته باشد) هنوز راه درازی در پیش دارند. چرا که، در بیش¬ترینه¬ی این متن¬ها، هم به حضور ارزش¬های نوآموخته از فرهنگ میزبان برمی¬خوریم، و هم به ارزش¬هایی که آشکارا از عمیق¬ترین ریشه¬های فرهنگ توارثی¬ آب می¬خورند. مثلاً، متن¬های فراوانی داریم که، ضمن دفاع جانانه از نسبی¬نگری و مداراگری، با حکم¬های قطعی و داوری¬های حذفی، به نامداراگری¬ی نویسنده¬¬ی دیگر یا جریان دیگری اعتراض شده است.(۴۱) اما در نگاهی موشکافانه به مجموعه¬ی آفرینش¬های ادبی (حتا آثار ادبی¬ی همان افراد، که اکثراً مانند نسیم خاکسار آفرینشگر ادبی هم هستند) در دهه¬ی گذشته، نشانه¬های «هویت فرافرهنگی» را در درونه¬ی آثار نیز می¬بینیم. در میان آفرینش¬های ادبی¬ی این دوره، اکثریت با آثاری است که، گرچه هنوز بن¬مایه¬ها و درون¬مایه¬های مربوط به کنده شدن و از دست دادن و اعتراض نویسنده، در آن¬ها قابل ردیابی است، اما، نشانه¬ی زخم¬های روانی¬ و نمودهای اعتراض، چنان در جان اثر تحلیل رفته است که هم نشانه¬های زخم و هم اعتراض، بخش پهناوری از ابعاد بومی/ زمانی را وانهاده، و جای خود را به ابعاد نوعی/ همه¬زمانی سپرده است. به بیانی دیگر، دردِ ته¬نشین¬شده اما ملموس در اکثریت آثار ادبی¬ی این دوره، قابل اطلاق است به نوع انسان؛ که گاه انسانی است تنها، آواره¬، و گلاویز با شرارت¬های طبیعی و مصنوعی¬ی جهان معاصر؛ و گاه انسانی است فرازمانی/ فرافرهنگی، که بین امیال درونی¬ی خود و ارزش¬های سرکوبگر جهان بیرونی، و بین پیچیدگی¬های خود و جهان، حیران وُ سرگردان به خود و جهان نگاه می¬کند. در نتیجه، هم درد و هم مقاومت، نه در کلام، بلکه در هستی و حضور کل اثر معنا می¬یابد. گیرم که صدای نویسنده¬ی این آثار، از خانه¬ای معلق بین دو جهان، و از برش مشخصی از تاریخ به گوش می¬رسد. منتها، ویژگی¬ی یادشده، نه در مجموعه¬ی آثار یک نویسنده¬ی به¬خصوص عمومیت دارد، و نه خاص گروه اندک¬شماری از شاعران و داستان¬نویسان ما است. بلکه – غیر از همان شمایل¬های کلامی، که اگر حرفی هم دارند، من متأسفانه آن را نمی¬فهمم- در مجموعه¬ی آثار هر یک از شاعران و نویسندگان ادبیات داستانی (با همه¬ی تفاوت¬ها¬ در جهان¬بینی¬ و زبان و سبک ادبی) از یک سو می¬توان دست کم بر چند «اثر» انگشت گذاشت که به این نخبگی رسیده¬اند، و از سوی دیگر، می¬توان آثاری را دید که هنوز در نوسان¬های هویت «دو فرهنگی» به سر می¬برند. اما اکنون با اطمینان می¬توان ادعا کرد که: صرف نظر از استثناهای احتمالی، و صرف نظر از «هویت¬های قلابی/ مأموریتی»، کل پیکره¬ی عظیم نویسندگان ما و کل پیکره¬ی ادبیات ما مدت¬هاست که مرحله¬ی «نجات هویت» را پشت سر گذاشته؛ در زمینه¬ی داوری¬ها و کنش¬های سیاسی/ اجتماعی/ فرهنگی، هنوز در نوسان¬های «هویت دوفرهنگی» به سر می¬برد؛ و در زمینه¬ی تبیین هنری¬ی خود، افتان و خیزان، بر آستانه¬های «هویت فرافرهنگی» گام می¬زند.
«
صفحه ۹ از ۱۰

۷
اما – و البته به نظر من، و بنا به دلایل فشرده¬ی زیر- هیچ یک از این
طرفگی¬ها بدان معنا نیست که این ادبیات، حالا شناسه¬ی «تبعید» را پس می¬زند. دلیل اول: «هویت فرافرهنگی»، برخلاف آن چه که طراح این الگوی سه مرحله¬ای پیشنهاد کرده است، الزاماً به معنای یگانه شدن فرد با «خویشتن» نیست. فرد، در درون هر فرهنگی که باشد، زمانی می¬تواند به هویت فرافرهنگی برسد، که «خویشتن» را در پهنه¬ی «جهان» و تفاوت¬های جهان را در خویشتن معنی کند. اما از آن جا که «خویشتنِ» کنده شده از یک فرهنگ، بین آموزه¬های پیشین و پسین، معلق است، تفسیر تفاوت¬های «خود» و «جهان» نیز، در شاکله¬های شناختی¬ی او همواره در نوسان خواهد ماند. و این نوسان در تفسیر، هویت شخصی¬ی او را تا پایان عمر، کم یا بیش، در تردد بین دو فرهنگ، نگه می¬دارد. و این، قانونی طبیعی است، که با تمام یافته¬های دانش – در مورد مکانیسم مغز، حافظه¬ی خودمختار، و فاهمه¬ی انسان- تأیید می¬شود.(۴۲) اما این قانون، با خلق یک اثر جهانی و فرافرهنگی توسط نویسنده¬ای با هویت «دو فرهنگی»، هیچ منافاتی ندارد. نویسنده¬¬ی دو فرهنگی، می¬تواند با نگاه صادقانه به گسست خود، و با تبیین هنری¬ی این گسست (که از مزایای تبعید است)، اثر ادبی¬ی خود را به «جهان» و به «فرافرهنگ» پیوند دهد. از نمونه¬های این گونه آثار می¬توان فهرست بلند بالایی به دست داد، که آثار جیمز جویس بر تارک آن می¬درخشند، و بنا بر «صداقت در نمایش گسست»، هنوز که هنوز است به عنوان آثاری «تبعیدی» شناسایی می¬شوند، و بنا بر «تبیین هنری»، به عنوان آثاری «فرافرهنگی». و تمام این طرفگی در حالی بروز کرده است که «ایرلند»، در کانون «خطاب» آثار او حضوری غیرقابل انکار دارد. به عبارت دیگر، جیمز جویس از طریق هستی¬ و حضور «ایرلند» در متن جهان، هم خود را و هم زادگاه خود را به «جهان» پیوند داده است. بدون آن که او یا کس دیگری، خودِ او را به عنوان شخصیتی با هویت فرافرهنگی شناسایی کرده باشد. چرا که، گسست هویت، تا پایان عمر برای تبعیدی/ مهاجر باقی خواهد ماند. اما دوپارگی¬ی هویتِ شخصی، فقط شامل نسل اول پرتاب¬شدگان نیست. بنا به «تئوری¬ها¬ی یادگیری»(۴۳) می¬توان گفت که گسست هویت و دوپارگی در شاکله¬های شناختی¬ی نسل دوم، حتا ژرف¬تر است. چرا که، به حکم زندگی در فرهنگ توأمانِ خانواده/ مدرسه، از همان کودکی یا نوجوانی، واحدهای شناختی¬ی او با ارزش¬های فرهنگی¬ای بسته می¬شوند که در حالتی تقابلی و گاه خصمانه، و به طور روزمره، یکدیگر را نفی می¬کنند. با این شرایط، طبیعی می¬نماید که نوشتار او نیز، بنا به عدم اختیاری که در گزینش زیستگاه خود داشته است، از نمودهای اعتراض به اجبار و دوپارگی¬ی ناشی از آن در امان نمانَد. کما این که برخوردهای قلمی¬ی شخصیت¬های این نسل با شخصیت¬های نسل اول، و نیز شورش بخش اعظم نویسندگان این نسل بر عناصر ذهنی¬ی «تبعید» در اثر ادبی، از حد تقابل طبیعی¬ی دو نسل بسی فراتر می¬رود، و گرایشی حمله¬ور و حذف کننده را به نمایش می¬گذارد. یعنی، نسل دوم هم – دانسته یا نادانسته- به انگیزه¬های پرتاب ناخواسته¬ و به سبب¬های دوپارگی¬ی هویت خود (یعنی به تفکر نسل اول)، اعتراض دارد. البته نسل دوم، فرصت و توان بالقوه¬ای برای ترمیم گسست درونی دارد، منتها، این توان، در برخورد با شرایط بازدارنده¬ی بیرونی، به فعل نمی¬رسد. چرا که نویسنده¬ی نسل دوم نیز، حتا با تسلط بر زبان میزبان و جوشش و آمیزش گسترده با جامعه و فرهنگ آن، و با درجه¬ی عالی¬ی تحصیلی و شغلی، و به رغم آرزویی که در رسیدن به هویت «جهان وطنی» دارد، تا پایان عمر در شناسه¬ی «ایرانی- امریکایی»، «ایرانی- سوئدی» یا «ایرانی- فرانسوی» یا … زندانی است. و به طور روزمره با پوست و گوشت خود حس می¬کند که «جهان» نه تنها «وطن» او نیست، بلکه با مرزبندی¬های نژادی/ قومی/ مذهبی، او را تا پایان زندگی، به حاشیه¬ی خود، یعنی به همان شناسه¬ی متزلزل دو قومی تبعید کرده است؛ و در رویدادهایی مانند «اشغال سفارت امریکا» یا «۱۱/ ۹» او را بالقوه از دومی نیز اخراج می¬کند. و این جاست که نسل دوم هم، درست مانند نسل اول، می¬ماند در شناسه¬ی «ایرانی- نقطه¬چین»، بدون آن که حتا در نقطه¬ای از این فرایند تلخ، اختیار یا دخالتی داشته باشد. با توجه به این واقعیت¬های انکارناپذیر، چه¬گونه می¬توان رأی داد که این نویسنده «تبعیدی» نیست؟ گیرم که شاعر تبعیدی¬ی نسل اول، با واژگانی مانند «ماموت» و «دجال» و «فسیل» به در وُ دیوار نظم حاکم بر وطن اشغال¬شده¬اش می¬تازد، و شاعر تبعیدی¬ی نسل دوم، با به هم زدن «بَرّ و بَحر» زبان و باید/ نبایدهای شعری، و با کاربرد واژگانی مانند «جاکش» و «جنده» و «شاش» و «شاشیدن»، هم به در وُ دیوار نظم حاکم بر جهان/ وطنِ داشته/ نداشته¬اش می¬تازد، و هم بر در وُ دیوار تفکر و ادبیاتِ نسل اول. در این صورت، فقط می¬توان جست¬وجو کرد و دید که خشم و شورش تبعید، در جان کدام یک ژرف¬تر است.
دلیل دوم: به باور من، فارغ از این که نویسندگان «ما» چه شناسه¬ای را بر خود بپذیرند، و فارغ از این که به ایران رفت و آمد داشته باشند یا نه، و فارغ از این که اثرشان در ایران چاپ بشود/ شده باشد یا نه، و فارغ از این که به شوق شنیده شدن در وطن، در سخن گفتن با مصاحبه¬گر درون¬مرزی، به اختیار یا به ناگزیر، بین شناسه¬های «تبعید» و «مهاجرت» و «خارج از کشور» و «درون¬مرزی» زیگزاگ بزنند یا نه، تا زمانی که کل این ادبیات (با تمام اجزائی که برای آن برشمردم) دست¬نخورده و بدون سانسور در ایران قابل چاپ و انتشار نباشد، هم¬چنان، «ادبیات فارسی در تبعید» است. و از این چشم¬انداز است که ادبیات «ما»، چتر شناسه¬ی خود را بر ادبیات مستقل و به حاشیه¬رانده¬شده¬ی درون¬مرزهای ایران نیز باز می¬کند.

سنت لوئیز- میزوری
————————————–

یادداشت¬ها:
۱- این متن، بندی از جلد دوم کتاب منتشر نشده¬ی « روایتی از سی سال ادبیات فارسی در تبعید» است. با این توضیح که، در تنظیم آن به صورت یک مقاله¬ی نسبتاً مستقل برای چاپ در نشریه¬ی آرش، کوشیده¬ام ضمن کاهش، افزایش، و ویرایش برخی از جمله¬ها و عبارت¬ها، پیوند متن با کل کتاب نیز محفوظ بماند؛ چرا که، پشتوانه¬ی بسیاری از گزاره¬ها و داوری¬های من در این مقاله، در بخش¬های پیشین یا پسین آن کتاب آمده است.
۲- به عنوان مثال از نوشته¬های سیاسی/ فلسفی¬ی این پژوهشگر، به منابع زیر نگاه کنید: حمید حمید، کوششی در چهارچوب¬بندی¬ی «نگرش سه جهان»
مارکس، گاهنامه¬ی «نقد»، به ویرایش ش. والامنش، آلمان و امریکا: شماره¬ی ۲۲ ، مهر ۱۳۷۶/ اکتبر ۱۹۹۷؛ حمید حمید، اصول دیالکتیک و نقد روابط مالکیت: کوششی در تبیین جانمایه¬ی «مانیفست»، گاهنامه¬ی «نقد»، شماره¬ی ۲۴، مرداد ۱۳۷۷/ ۱۹۹۸٫ در زمینه¬ی پژوهش¬های جامعه¬شناختی¬ی او به منابع زیر نگاه کنید: حمید حمید، نهاد دینی و ژولیدگی¬ی فرهنگی در ایران، گاهنامه¬ی «نقد»، شماره¬ی ۱۳، و ملاصدرا و نقد شیخیه، گاهنامه¬ی «نقد»، شماره¬ی ۱۷، دی ۱۳۷۴/۱۹۹۵٫
۳- اسماعیل نوری علا، تئوری¬ی شعر: از «موج نو» تا «شعر عشق»، لندن: انتشارات غزال، ۱۳۷۳٫
۴- عباس سماکار، درآمدی بر نقد ساختارهای زیبائی¬شناسی، سوئد: نشر آموزش، ۱۳۷۴٫
۵- این اصطلاح را از اسماعیل نوری علا به وام گرفته¬ام.
۶- مجید روشنگر، چند اشاره،امریکا: فصلنامه¬ی «بررسی¬ی کتاب»، دوره¬ی جدید، سال پنجم، زیر نظر مجید روشنگر، بهار ۱۳۷۳، صص ۱۸۳۵ تا ۱۸۳۶، صص ۱۸۳۵ تا ۱۸۳۶٫ البته باید یادآوری کنم که مجید روشنگر- که با معرفی¬ی آثار ادبی¬ی ما حق بزرگی به گردن این ادبیات دارد- در مصاحبه¬ای با شاهرخ تندرو صالح، برای نخستین بار و بیش از مصاحبه¬شوندگان پیش از خود، با اشاره به بن¬مایه¬های مشترک در آثار ادبی، بر شناسه¬ی «تبعید» پافشاری کرد. این مصاحبه در تاریخ ۱۶ تیرماه ۱۳۸۵ در نشریه¬ی الکترونیکی¬ی «اعتماد ملی» منتشر شد.
۷- میرزاآقا عسگری (مانی)، شاعران مهاجر و مهاجران شاعر(گردآورده¬ی شعر برون¬مرزی)، سوئد: نشر بیان، ۱۳۷۱٫
۸- رضا براهنی، اراده¬ی معطوف به آرزو و اراده¬ی معطوف به قدرت، و «متن ۱۳۴» نویسنده، امریکا: نشریه¬ی «نقطه»، شماره¬ی ۸، مدیر مسئول بهزاد لادبن، زمستان ۱۳۷۶، صص ۷۹ تا ۸۸٫ یادآوری می¬کنم که موضوع ادبیات برون¬مرزی گرانیگاه سخن براهنی در این مقاله نبوده است. و اگر او در زمینه¬ی شناسه¬پردازی برای این ادبیات، جستار مستقلی داشته باشد، من متأسفانه آن را ندیده¬ام.
۹- مقاله¬های: احمد کریمی حکاک (آهوی کوهی در دشت؟)، روزبهان (شعر جرأت¬های جوان)، و سهراب رحیمی (پاسخ به پرسش شناخت) را در مجموعه¬ی زیر بخوانید: دفتر شناخت، کتاب پنجم- ویژه¬ی شعر مهاجرت، به کوشش منوچهر سلیمی و پیمان وهاب¬زاده، کانادا: بهار ۱۳۷۷٫
۱۰- پیمان وهاب¬زاده، تزهای منفی، دفتر شناخت، کتاب پنجم- ویژه¬ی شعر مهاجرت، به کوشش منوچهر سلیمی و پیمان وهاب¬زاده، کانادا: بهار ۱۳۷۷، صص ۳۴۳ تا ۳۵۰٫
۱۱- اسماعیل نوری¬علا، شعر مهاجر فارسی، حال و آینده¬ی آن، دفتر شناخت، کتاب پنجم- ویژه¬ی شعر مهاجرت، به کوشش منوچهر سلیمی و پیمان وهاب¬زاده، کانادا: بهار ۱۳۷۷، صص ۳۳۳ تا ۳۴۲٫
۱۲- محمود فلکی، خودیابی در ادبیات مهاجرت: مراحل چهارگانه، امریکا: نشریه¬ی «بررسی¬ی کتاب»، دوره¬ی جدید، شماره¬ی ۱۷، زیر نظر مجید روشنگر، لس¬انجلس: پائیز ۱۳۷۴، صص ۲۰۳۴ تا ۲۰۴۱٫
۱۳- انهدوانا: گزیده¬ی ۱۵۹ شعر از ۱۷ شاعر ایرانی¬ی خارج از کشور، به کوشش و ویرایش بهنام باوندپور، سوئد: نشر باران، ۱۳۷۷/ ۱۹۹۹٫
۱۴- داریوش کارگر، کتاب¬شناسی¬ی داستان کوتاه در خارج از کشور (ایران و جهان) در سال ۱۳۷۳، سوئد: انتشارات افسانه، چاپ دوم ۱۳۷۵/ ۱۹۹۶؛ کتاب¬شناسی¬ی داستان کوتاه در خارج از کشور در سال ۱۳۷۴، سوئد: انتشارات افسانه، چاپ اول ۱۳۷۵/ ۱۹۹۶٫
۱۵- فرامرز سلیمانی، فرا- مرزی و فرامرزی، دفتر شناخت، کتاب پنجم- ویژه¬ی شعر مهاجرت، به کوشش منوچهر سلیمی و پیمان وهاب¬زاده، کانادا: بهار ۱۳۷۷، صص ۲۷۹ تا ۲۹۰٫
۱۶- شاهرخ تندرو صالح، مروری بر چیستی¬ی ادبیات مهاجرت ایران در گفت و گو با دکتر علیرضا زرین، تهران: روزنامه¬ی شرق، شماره¬ی ۸۸۷، ۲ تیر ۱۳۸۶٫
۱۷- ۲۳ داستان کوتاه ایرانی درتبعید، به کوشش ناصر مهاجر، برکلی: نشر نقطه، ۱۹۹۶ / زمستان ۱۳۷۴٫
۱۸- مسعود نقره کار، بخشی از تاریخ جنبش روشنفکری¬ی ایران: بررسی¬ی تاریخی- تحلیلی¬ی کانون نویسندگان ایران در تبعید، ویراستاران: عباس معروفی و اسد سیف، جلد چهارم، سوئد: نشر باران، ۲۰۰۲/ ۱۳۸۱٫
۱۹- به عنوان مثال از این گونه نوشته¬های نسیم خاکسار به مقاله¬های کتاب زیر مراجعه کنید:
نسیم خاکسار، ما و جهان تبعید: مجموعه¬ی مقاله، مصاحبه، نفد، و گفت¬وگو، سوئد: نشر باران، ۱۳۷۸/ ۱۹۹۹٫
۲۰- مهدی فلاحتی، شعر فارسی در تبعید، دفتر شناخت، کتاب پنجم- ویژه¬ی شعر مهاجرت، به کوشش منوچهر سلیمی و پیمان وهاب¬زاده، کانادا: بهار ۱۳۷۷، صص۲۹۱ تا ۳۱۱٫ البته باید یادآوری کنم که موضوع سخن فلاحتی در مقاله¬ی مورد استناد من¬، مرحله¬بندی¬ی زمانی¬ی «شعر» بوده است، و نه اختصاصاً شناسه¬پردازی¬ی آن.
۲۱- نگاه کنید به: مهدی فلاحتی، جذابیت ساختار بر متن روایت¬های پدرسالار: یادداشتی بر رمان ناتنی، نامه¬ی کانون نویسندگان ایران در تبعید،
دفتر نوزدهم، به ویراستاری¬ی منصور خاکسار و مجید نفیسی، سوئد: نشر باران، پائیز ۱۳۸۴/ ۲۰۰۵، صص ۲۰۶ تا ۲۱۹٫
۲۲- پرویز صیاد، راه دشوار سینمای در تبعید، لس¬انجلس: پارسیان، ۱۹۹۶٫
۲۳- نگاه کنید به «نامه»ای با امضاء حسن حسام، کمال رفعت صفایی، رضا مرزبان، و نعمت میرزادزاده در: مسعود نقره کار، بخشی از تاریخ جنبش روشنفکری¬ی ایران، جلد چهارم، سوئد: نشر باران، ۲۰۰۲، صص ۶۹ تا ۷۶٫
۲۴- ملیحه تیره گل، مقدمه¬ای بر ادبیات فارسی در تبعید، تکزاس: انتشارات یوتاچ، ۱۹۹۸/ ۱۳۷۸٫
۲۵- به عنوان مثال، نگاه کنید به اساسنامه¬ی انجمن هنر در تبعید، در تارنمای انجمن مزبور، به نشانی¬ی زیر:
http://artenexil.net/B1.htm
۲۶- مهدی فلاحتی، جذابیت ساختار بر متن روایت¬های پدرسالار: یادداشتی بر رمان ناتنی، در نامه¬ی کانون نویسندگان ایران در تبعید، دفتر نوزدهم، به ویراستاری¬ی منصور خاکسار و مجید نفیسی، سوئد: نشر باران، پائیز ۱۳۸۴/ ۲۰۰۵، صص ۲۰۶ تا ۲۱۹٫
۲۷- ناصر رحمانی نژاد، تئاتر تبعید و تئاتر ضد تبعید، در: نامه¬ی کانون نویسندگان ایران در تبعید، دفتر ۱۱، به ویرایش نسیم خاکسار و به مدیریت رضا اغنمی، زمستان ۱۳۷۷ (۱۹۹۹)، صص ۱۳۳ تا ۱۴۳٫
۲۸- افسانه خاکپور، تارنمای «ادبیات و فرهنگ»، آبان ۱۳۸۲/ ۳۱ اکتبر ۲۰۰۳٫
۲۹- تصویر زخم: گفت¬وگوی کتبی¬ی شاهرخ تندرو صالح با بهروز شیدا، سوئد: فصلنامه¬ی «باران»، زیر نظر مسعود مافان شماره¬ی ۱۴/ ۱۵، پائیز ۱۳۸۶، ص ۳۲٫
۳۰- می¬دانم که داوری¬ها و حکم¬هایی که در ابن بند از مقاله آورده¬ام، مستلزم پشتوانه¬های استدلالی هستند. اما از آن رو که هر یک از مفاهیم و اصطلاحات کاربردی، خود موضوع یک جستار طولانی است، به اطلاع خواننده¬ام می¬رسانم که در جلد اول مجموعه¬ی «روایتی از سی سال ادبیات فارسی در تبعید»، حدود ۱۵۰ صفحه را به بازبینی¬ی این مفاهیم و کارکرد آن¬ها در جامعه¬های درون و برون¬مرزی اختصاص داده¬ام، که متأسفانه امکان فشرده کردن آن¬ها در این مقاله نیست. خطر جدا کردن و انتشار بخشی از یک کتاب منتشر نشده نیز دقیقاً در همین جاست که رخ می¬کند.
۳۱- نگاه کنید به: میهن پرستی¬ی کمونیستی و میهن پرستی¬ی امپریالیستی، نشریه¬ی «توفان»، ارگان مرکزی¬ی حزب کار ایران، شماره¬ی ۸۸، تیرماه ۱۳۸۶، در تارنمای «ایرانی ما» (با اشاره¬ به عدم وابستگی به هیچ گروه سیاسی)، به نشانی¬ی زیر:
www.iranima.com/toufan88-mihan.html
۳۲- به عنوان مثال نگاه کنید به: مقاله¬ی «پاسخ به سئوالات»، در تارنمای «سازمان فدائیان خلق ایران –اقلیت»، به نشانی¬ی زیر: www.fadaian-minority.org/kar/kar484/question.html
۳۳- به گفت و گوی مجید روشنگر در تارنمای «روزنا» به نشانی¬ی زیر مراجعه کنید:
www.roozna.com/negaresh_site/negaresh_Tools/printVersion/Id=14509&Title.html
۳۴- Paul Tabori, The Anatomy of Exile: A Semantic and Historical Study, London: Harrap, 1972.
۳۵- در ظرف هشت سال گذشته، صدها کتاب و مقاله درباره¬ی آوارگان جنگ¬های بالکان در قلمرو روان¬درمانی و پژوهش¬های روان¬شناسی نوشته شده است. برای مثال به مآخذ زیر نگاه کنید:
* Barbara McAfee, Instead of Medicine: A Report of the Bosnian Mental Health Pilot Project, London: Refugee Action, 1998.
* International Organization for Migration, Psychosocial and Trauma Response in War-torn Societies. The Case of Kosovo, Geneva: 2000.
* Patrick Bracken, Trauma, Culture, Meaning & Philosophy, London: Whurr Publishers, 2002.
* Derek Summerfield, War, Exile, Knowledge and the Limits of Psychiatric understanding: A Clinical Case Study of a Bosnian Refugee in London, in International Journal of Social Psychiatry, London: Sage Publication, vol. 49 (4), 2003.
۳۶- Carine M. Mardorossian, From Literature of Exile to Migrant Literature in Modern Language Studies, Vol. 32, No.2, p.17.
۳۷- نسیم خاکسار، ما و جهان تبعید: مجموعه¬ی مقاله، مصاحبه، نفد، و گفت¬وگو، سوئد: نشر باران، ۱۳۷۸/ ۱۹۹۹، صص ۲۹ تا ۳۳٫
۳۸- برای مطالعه¬ی مراحل سه گانه¬ای که شخص مهاجر یا تبعیدی در کشور میزبان طی می¬کند، به کتاب زیر مراجعه کنید:
Nobuko Yoshizawa Meaders, The Transcultural Self, in Immigrant Experiences: Personal Narrative and
psychological analysis, edited by Paul Elovitz and Charlotte Kahn, NJ: Associated University Presses, 1997, pp. 47 to 59.
با این توضیح که: مراحل سه گانه¬ای که این روان¬شناس در کتابش پیشنهاد کرده عبارتند از: ۱- مرحله¬ی «نجات هویتSurvival of Identity »، ۲- مرحله¬ی «هویتِ دو فرهنگی Bicultural Identity»، ۳- مرحله¬ی «هویت فرافرهنگی Transcultural Identity». این پژوهشگر، مرحله¬ی دوم را از نوسان¬های فرد، بین هویت فرهنگ مادری و هویت تازه¬ای که در حال شکل¬گیری است، آکنده می¬بیند، و منظور او از «هویت فرافرهنگی»، مطلقاً فراموش کردن هویت بومی نیست. بلکه توان دیدار با «خویشتنِ» بومی است از چشم¬اندازی به گشودگی¬ی جهان. یعنی در این مرحله، هویت فرد آمیزه¬ای است از «خود» و «جهان».
۳۹- این اصطلاح را نویسنده¬ی مأخذ پیشین به کار برده است.
۴۰- نسیم خاکسار، بازخوانی¬ی متن فراخوان کانون نویسندگان ایران در تبعید، تارنمای «عصر نو»، به نشانی¬ی زیر:
www.asre-nou.net/1383/farvardin/13/m-masim.html
۴۱- چون در این مقاله، از متن نسیم خاکسار در برخورد با «فراخوان کانون نویسندگان در تبعید» یاد کرده¬ام، بهتر است در این جا نیز مثال خود را از همین متن به دست دهم. نسیم خاکسار در مقاله¬ای با عنوان «بازخوانی¬ی متن فراخوان کانون نویسندگان ایران در تبعید»، «متن فراخوان» را به خاطر صدور حکم/ دستورالعملی برای «هنرمندان»، به درستی، به استبداد ذهنی و نامداراگری متهم می¬کند. اما خودش در جریان سخن، حکم¬هایی صادر می¬کند، که نه تنها با «مداراگری» در تضاد کامل قرار می¬گیرد، بلکه متن فراخوان را «یک جنایت به ظاهر کوچک» می¬نامد. و با این ارزشگذاری¬ها، در نامداراگری، از نویسندگان فراخوان جلو می¬افتد. برای «فراخوان کانون نویسندگان ایران / انجمن قلم ایران – در تبعید»، به تارنمای «عصر نو» به نشانی¬زیر نگاه کنید:
www.asre-nou.net/1383/farvardin/15/m_kanoon.html
برای مقاله¬ی نسیم خاکسار، به تارنمای «عصر نو» به نشانی¬ی زیر نگاه کنید:
www.asre-nou.net/1383/farvardin/13/m-masim.html
۴۲- به عنوان مثال از کتاب¬هایی که از هر دو دیدگاه زیست¬شناختی و روان¬شناختی، مکانیسم مغز و عملکردهای حافظه را مورد مطالعه قرار داده¬اند، به کتاب زیر مراجعه کنید:
Douwe Draaisma, Metaphors of Memory: A History of Ideas about the Mind, (in Dutch) translated into English by Paul Vincent, United kingdom: Cambridge University Press, 2000, pp. 7-23.
۴۳- به عنوان مثال از متن¬هایی درباره¬ی «تئوری¬های یادگیری» و «تئوری¬های شاکله» به مآخذ زیر نگاه کنید. با این توضیح که: نویسندگان این کتاب¬ها، درباره¬ی تأثیر شرایط زندگی و آموزش، در بسته شدن شاکله¬های ذهنی¬ی فرد، و اتصال فاهمه¬ی او با مفاهیم و ارزش¬ها، مطالعه کرده¬اند و معتقدند که شاکله¬ها، از اجزاء مهم تفاوت¬های فرهنگی در امر شناخت، به شمار می¬آیند. شاید فشرده¬ترین تعریفی که می¬توان از واژه¬ی «شاکله» به دست داد، از «رومِلهارت» باشد: «شاکله¬ها، واحدهای شناخت در ساختمان فاهمه¬ی انسان هستند.» :
* Winfred F.Hill, Learning: A Survey of Psychological Interpretations, Third Edition, New York: Thomas Y.Crowell Company, 1977.
* Handbook of Social Cognition, volume 1, Edited by: Robert Wyer & Thomas Srull, London and New Jersey: Lawrence Erlbaum Publishers, 1984.
*Rumelhart, D.E, Schemata: The building blocks of cognition. In R.J. Spiro, B.Bruce, & W.F. Brewer (eds.), Theoretical Issues in Reading and Comprehension. Hillsdale, NJ: Erlbaum , 1980.
*