در چند شماره گذرگاه از زبان عطار نیشابوری،
از عشق و رسوائی شیرین آن می گوئیم.
قسمت دوم

شیخ صنعان، پاک باخته عشق- قسمت دوم

به نقل از:
” منطق الطیر ”
تنظیم از:

محمود صفریان

از خواب و رویا که به نیم نگاهی در دنیای بیداری رسید:
دختر ترسا چو برقع بر گرفت
بند بند شیخ آتش در گرفت

آتش سوزان شیفتگی و دلباختگی سر کشانه در جانش شعله کشید، و خواب را از چشمان او ربود:
عشق او، آن شب یکی صد بیش بود
لاجرم یک بارگی بی خویش بود
هم دل از خود، هم ز عالم بر گرفت
خاگ بر سر کرد و، ماتم در گرفت
یکدمش نه خواب بود و، نه قرار
می طپید از عشق و، می نالید زار
گفت: یارب امشبم را روز نیست؟
یا مگر شمع فلک را سوز نیست؟

همچو شمع از سوختن تابم نماند
بر جگر از سوز دل آبم نماند

توانمندی عشق به شیخ اجازه نمی دهد که کمترین تعللی در ذهن و فکرش جاری شود، و یاد جبروت بارگاه نیمه خلافت مذهبی و طرفداران بیشمارش بی افتد. عشقی که در خواب و رویا به سراغ شیخ آمده بود داشت در عالم واقع خود را می نمایاند، و چون طوفانی او را با خود می برد.
هر چند در پایان کار، ماله کشی بر مسائل مذهبی و ممانعت از ایجاد تَرَک در ارکان تقدس، عشفی چنین ناب را، گل آلود می کنند. ولی ناله های این زمان و بیان و شعله سوزان احساس شیخ در جهت رسیدن به معشوق، یکی از سیال ترین شیفتگی و شیدائی ها را می نمایاند. و چه پر کشش و زیبا.

کار من روزی که می پرداختند
از برای امشبم می ساختند

شب دراز است و سیه چون موی او
ور نه صد ره مُردمی بی روی او
من بسوزم امشب از سودای عشق
من ندارم طاقت غوغای عشق

و…انصافن ” عطار ” چه قدرتی در سرودن این شور و حال نشان می دهد، وچه بی بای باکانه فنا شدن در ره عشق را به تصویر کشیده است….و چه شکوهی به دلباختگی داده است، و چه بی مهابا ” شیخ صنعان ” را به جنون می کشاند، و به وادی ازخود بی خود شدن میراند، و جامه طاعت! و تقوا! را بر پیکر او می دراند، و عریان به شیدائی می کشاند.

عمرکو تا وصف غمخواری کنم
یا به کام خویشتن زاری کنم
بخت کو تا عزم بیداری کند
یا مرا درعشق غمخواری کند
عقل کو تا علم در پیش آورم
یا به حیله، عقل با خویش آورم
دست کو تا خاک ره برسر کنم
یا ززیرخاک و خون سربر کنم
یار کو تا دل دهد در یک غمم
دوست کوتا دست گیرد یک دمم
زور کو تا ناله و زاری کنم
هوش کوتا سازهوشیاری کنم
رفت عقل ورفت صبرورفت یار
این چه عشق است این چه درد است این چه کار

و مریدان و همراهان که بی خبران دنیای شیخ بودند و از پند و اندرز طرفی نبسته بودند، ساز طعن و کنایه را کوک کردند، تا شاید بتوانند او را بر کرسی سابق بنشانند….ولی آنها بی ” خبر ز لذت شرب مدام ..” او بودند.
پاسخ های شیخ بر نصایح و کنایات آنها، متوجه شان کرد که شیخ از شراب دیگری سرمست است و دیگر در یک دنیا نیستند.

هم نشینی گفت: ای شیخ کبار
خیز و این وسواس را غسلی بیار
شیخ گفت: امشب از خون جگر
کرده ام صد بار غسل، ای بیخبر
آن دگر یک گقت: تسبیحت کجاست؟
کی شود کار تو بی تسبیح راست
گفت: تسبیحم بی افکندم ز دست
تا توانم بر میان زنار بست
آن دگر می گفت ای پیر کُهُن
گر خطائی رفت برتو، توبه کن
گفت: کردم توبه ازناموس و حال
تایبم از شیخی و حال و محال
آن دگر می گفت، کای دانای راز
خیزو، خود را جمع گردان در نماز
گفت: اگر بت روی من، اینجاستی
سجده پیش روی او زیباستی
آن دگر گفتش، پشیمانیت نیست؟
یک نفس دردِ مسلمانیت نیست؟
گفت: من نبودستم پشیمان بیش ازاین
تا چرا عاشق نبودم پیش از این
آن دگر گفتش که، دیوت راه زد
تیر خذلان بر دلت نا گاه زد
گفت: دیوی کو ره ما می زند
گوبزن،چون، چست وزیبا می زند

آن دگر گفتش که، یاران قدیم
ازتو رنجورند و مانده دل دو نیم
گفت: چون ترسا بچه ای خوشدل بود
دل ز رنج این و آن غافل بود

این صلابت و سیطره عشق است که می تواند پاسخگوی بی ترس از رسوائی، ” که خاص عاقبت اندیشان است ” ، به این همه ایراد و انتقاد مریدان باشد،
و به ایستد، و باز در پاسخ:
دوزخ در ره است // مرد دوزخ نیست هر کوآگه است
بگوید:
اگر دوزخ شود همراه من // هفت دوزخ سوزد از یک آه من
و یا، آنجا که وعده بهشت را به او یاد آور می شوند، پاسخ راحت و روشن او تلاششان را بی حاصل می کند.
گفت: چون یار بهشتی روی هست
گربهشتی بایدم، این کوی هست

و آنگاه که از در ” حق ” وارد می شوند:
آن دگر گفتش که از حق شرم کن
حق تعالی را به خود آزرم کن
پاسخ دندان شکن او چنین است:
گفت: این آتش چو حق درمن فکند
من خود نتوانم از گردن فکند

. آنگاه که مریدان همراه، همه تلاش ها را بی حاصل یافتند، شیخ را در شور و پریشانیش رها کردند و رفتند. و شیخ ماند با عشق آتش افروز و دست نیافتنی دختر ترسا. دختری که شیخ اعتقاد داشت:
لعل سیرابش جهانی تشته داشت
نرگس مستش هزاران کشته داش
ت
بایستی برای وصال چنین لعبتی، حالا که گام اول بر داشته شده، آماده سر نهادن نیز بشود.
هر که جان در لعل آن دلبر نهاد
پای در ره نا نهاده سر نهاد

و آغاز شد، خواری های عشق،

روز دیگر کین جهان ِ پر غرور
شد چوبحرازچشمه ی خورغرق نور
شیخ خلوت ساز کوی یار شد
با سگان ِ کوی او در کار شد

بی پیر چه نیروئی دارد….هر کس به این وادی، از سر خلوص گام نهاد….چون موم شد.

ادامه در شماره آینده گذرگاه