بمناسبت یکصد و پنجمین سالگی اش

هدف این مقاله: نگرشی است از زاویه ای متفاوت بر بسترِ فکری- اجتماعیِ کشوری که مردمِ آن با انقلابِ خود در یکصد و پنج سالِ پیش، خاورمیانه را با آزادی و دموکراسی آشنا ساختند. و نیزاینکه چگونه ایرانیان توانستند در آن روزگار برغمِ آنهمه نا بسامانی و آشفتگی هایِ منطقۀ جغرافیائیِ پُر تَنِش خود، این انقلاب را به پیروزی برسانند.
هدفِ این مقاله نه بررسی و تحلیلِ تاریخ و یادآوریِ وقایعِ آن بلکه نگاهی است بر دست آوردهایِ آن در زمینۀ ادبیات وهنر
بسیار شنیده و دیده ایم که برخی این جنبشِ تاریخی و بسیار پُر بار را ناکام، بی حاصل ، نا موفّق و حتّی انقلابِ شهید خوانده اند.
تا آنجا که شاعر آزاده ای مثل فرّخی یزدی که خود از انقلابیون بود چنان میسراید که:
انقلابِ ما چو شد از دستِ ناپاکان شهید نیست غیر از خونِ پاکان، خونبهایِ انقلاب (۱)
اینگونه داوری هایِ منفی متأسفانه گاهی در مقاله های علمیِ دانشگاهیانِ ما نیز دیده میشود. این باور بیشتر در هیجان، شتاب زدگی و آرمانگرائیِ تاریخیِ ما ریشه دارد تا واقعیت هایِ تاریخ . حتّی برخی از آنان در پژوهش هایِ خود کوشیده اند تا ایران آن روزگار را با کشورهای عثمانی و مصر مقایسه کنند.
این اَرزیابی تنها براین اساس که این کشور هایِ کُهنسال هر سه در یک منطقۀ جغرافیائی قرار گرفته و مذهبی مشترک دارند، خود قیاسی است مَعَ الفارِق که بعدا” بیشتر به آن خواهم پرداخت. گزیدنِ همین پیش فرضِ نادرستِ همسانیِ سه کشور بوسیلۀ این پژوهشگران، یکی از دلائلِ نرسیدنِ آنها به یک نتیجه گیری درست بوده است.
وجوهِ اشتراکِ این سه کشور تنها در پاره ای ازباورهایِ مذهبیِ آنها بوده ولی در زمینه های دیگر و نیز گذشتۀ تاریخیِ شان، از هم بسیار دور هستند. مصریانِ قِبطی پس از ورودِ اسلام آنچنان عَرب شدند که حتی زبان و خط چندین و چند صد سالۀ خود را فراموش کردند.
حال آنکه ایرانیان، نه تنها ایرانی باقی ماندند که شاخۀ جدیدی راهم به کُندۀ درختِ آئینِ پذیرانده شده (۲) پیوند زندند که میوه هائی بسیار متفاوت به بار آورد و آن خود داستانی دیگر است.
امپراتوریِ عثمانی : دولتِ عثمانی از بدوِ پیدایشِ خود در سدۀ دوازدهمِ میلادی تا شکست و فرو پاشیِ آن در جنگ جهانی اوّل، دارایِ یک پیوستگی و تداومِ تاریخیِ بیشتر از ششصد ساله است آنهم در درونِ مرزهایِ جغرافیائی تقریبا” ثابت. دامنۀ نفوذِ سیاسی و حضورِ نظامیِ آنان از خاورمیانه گذشته به شمالِ آفریقا رسیده و از دولتِ عثمانی یک قدرتِ توسعه طلب و استعمارگرِ بزرگ ساخته بود، پدیده ای که هیچگاه به گونه ای جدّی و برایِ زمانی طولانی در نزدِ ایرانیان دیده نشده است.
امپراتوریِ رُومِ شرقی و پایتختِ آن قسطنطنیه، مرکزِ قدرتِ سیاسی و در بسیاری از موارد به علت دوریِ نسبی از اروپایِ مرکزی و نفوذِ کلیسای رُم، و نیز همجواری با فرهنگِ ایرانی پیشرفته تر از همتایِ غربیِ خود بود.
کتابها، آثارِ فرهنگی و هُنریِ بسیاری را هم برایِ محفوظ ماندن از آسیبِ احتمالیِ حملۀ دشمنانِ شمالی، از رُم به آنجا فرستاده بودند. دولتِ عثمانی در نیمه هایِ سدۀ پانزدهم، در پیِ پیروزی بر امپراتوریِ رومِ شرقی و تسخیرِ قسطنطنیه – استانبولِ آینده – به یکباره وارثِ تمامِ آن گنجینۀ فرهنگیِ اروپائی میشود.
کلیسایِ بزرگِ شهرِ قسطنطنیه به مسجدِ جامع تبدیل شد ولی ادارۀ امورِ آن – بر اساسِ باورهایِ اهلِ سُنّت- به دستِ روحانیونِ برگزیدۀ شخصِ سلطان انجام میگرفت . این پدیده ، تفاوتِ چندانی با روشهایِ رایج در اروپایِ مسیحی نداشت که در آنجا هم از آغاز، حکومت و کلیسا بیشترِ مواقع در یک جبهه قرار گرفته بودند . در آنجا نیز، سالها بود که حکومت، زمینی شده و دیگر نه فَرّ ایزدی داشت و نه کسی آنرا موهبت و عطیه ای الهی میدانست.
بیاد داشته باشیم که در آن روزگار کشورِ مصرخود بعنوانِ مستعمرۀ امپراتوری عثمانی، دستِ کم از جهتِ آشنائی با پیشرفتهایِ علمی – تکنولوژیِ – روز بسیار از ایران پیشرفته تر بود. سالها بود که دانشگاه هایِ اسکندریه و قاهره دانشجو تربیت میکردند، ، چاپِ کتاب و انتشارِ روزنامه رواج داشت و خطِ ارتباطیِ تلفن و تلگراف با استانبول – پایتختِ امپراتوری- برقرار بود. راهِ آهن مرکزِ مستعمره را به بنادرِ دریایِ مدیترانه و به کشتی هائی که عازمِ استانبول بودند، وصل میکرد.
و ما کجا ایستاده بودیم ؟ در ایران زمین از آغازِ تاریخ ، همواره شاه ی بود که فرّۀ ایزدی داشت و نمایندۀ اهورمزدا برروی زمین، موجودی آسمانی که سر پیچی از فرمانش در باورها هم نمیگنجید. سده ها گذشت، این شاه به ظلّ الله تبدیل شد، ولی باز هم موجودی بود از عالمِ بالا آمده و مالکِ جان و مالِ رعیّت و بدونِ هیچ مسؤلیتی در برابر آنها و جایگاهِ او کماکان عطیّه ای بود الهی. در دورانِ پادشاهیِ صفویّه، شاه بطور کامل نمایندۀ هر دو قدرتِ آسمانی و زمینی میشود. در اوائلِ سدۀ هیجدهم میلادی- ۱۷۳۶- و فروپاشی حکومتِ صفویّه است که بتدریج دو واژۀ حکومت و ملّت به صورت دو هویّتِ جداگانه بر زبانِ مردم جاری میشوند. نشانی از دو قطبِ متضاد و در رویاروئی همیشگی با هم.
حکومت عبارت میشود از شخصِ پادشاه، شاهزادگان ، درباریان و گروه کوچکی از طبقۀ اعیان ، در برابر آن هم ملّت که تمام جمعیت کشور را در بر میگرفت. در این دوران، ملّت رابطۀ تنگاتنگی با روحانیتی دارد که حکومت را از آنِ اِمامِ غایب میداند و در دورانِ انتظارِ ظهور، حقّ روحانیونِ حاضرو یا دست کم برگزیدگانِ آنها.
بسترِ فکری- اجتماعیِ جنبش در ایران : به گواهیِ تاریخ تداوم وآرامشِ جامعه اگر تنها عاملِ پیشرفتِ کشورها نبوده، دستِ کم یکی از اساسی ترینِ آنها بوده است. حال نگاهی میکنیم به عدمِ وجودِ همین عاملِ تداوم در تاریخِ بسیار طولانیِ خودمان.
پس از فروپاشیِ حکومتِ تقریبا” چهار صد سالۀ ساسانیان درسدۀ هفتمِ میلادی و تا استقرارِ خاندانِ صفّویه در سدۀ شانزدهم، برایِ حدود هشتصد سال ایران بینِ اقوامِی بیابان گرد – و بیگانه با مبانی شهرنشینی – دست به دست گردید و تازه آنهم به ندرت بشکلِ کشوری متحّد و یکپارچه. آنگاه با از بین رفتنِ صفوّیه – که خود نیز قبیله ای بیگانه با فرهنگِ شهرنشینی بودند – همین ماجرا بارها تکرارمیشود و حکومت هایِ محلّی و کوتاه مدتی میآیند و میروند تا نوبت به خاندانِ قاجار- یکی دیگر از همان قبیله هایِ بیابان گرد- میرسد که یکصد و پنجاه سالی میمانند.
در اوائلِ سدۀ بیستم خاندانِ پهلوی – نخستین سلسلۀ پادشاهیِ از شهر برخاسته پس از حملۀ مغول – به حکومت می رسد که آنهم دولتی است مستعجل و در زمانی کمتر از شصت سال سقوط میکند.
در این نوشتۀ کوتاه تلاش کرده ام تا از زادگاهِ این رویدادِ تاریخی – ایران – دور شده و رویدادهایِ آن دوران را بدون پیش داوری ها و از چشمِ یک بیگانه ببینم . از آنجا که نخستین نسیم آزادیخواهی از فرانسۀ پس از انقلابِ کبیرِ ۱۷۸۹ به ایران رسید، خوب است نگاهی کوتاه بر رَوَند و دست آوردهایِ آن داشته باشیم تا بتوانیم به یاریِ آن جنبشِ مشروطۀ خود را از زاویه ای دیگر، در صحنه ای بازترو پیش داوری هایِ کمتری بررسی کنیم.
انقلابِ کبیرِ فرانسه: با وجودِ اینکه پیروزیِ انقلاب، مردمِ فرانسه را صاحبِ حقّ رأی کرد ولی تا سالِ ۱۸۴۸ طول کشید تا قانونِ اساسی نوشته و اجرا شود، یعنی ۶۷ سال بعد. تازه آنگاه هم تنها دویست هزار نفر از جمعیتِ ۲۵ میلیونیِ کشور – آنهم فقط مردان – اجازۀ رأی دادن را بدست آوردند. زنانِ فرانسه ۹۷ سالِ دیگر لازم داشتند تا سرانجام در ۱۹۴۵ به این حقِّ مسلّم خود دست یابند. (۳)
در اینجا بهتر است اشاره ای هم به ریشه و پیدایشِ خود واژۀ مشروطه بکنیم.
مشروطه: «کلمۀ مشروطه مشتّق است از شارط یا شارطر و این لغت، لغتِ لاتن است و به معنیِ سندی است که به موجبِ آن سلاطینِ قدیم آزادی و حقوقی چند به رعایایِ خود اعطا مینمودند و گویا عُثمانی ها این لغت را مُعَرّب کرده باشند که مشروطه شده است.
بعید هم نیست که رُمَن ها این کلمه را از زبانِ عرب اخذ کرده باشند و دلالت کند بر شرط نامه یا عهد نامه ای که مابینِ اُمَرا و بزرگان با زیر دستانِ خود بسته میشد» (۴)
آغاز جنبش: دورانِ حکومت سلسلۀ قاجاریه در ایران، کمابیش با انقلابِ کبیرِ سال۱۷۸۹ مردمِ فرانسه همزمانِ است، جنبشی زلزله آسا که نه تنها در خودِ فرانسه دگرگونی های شگرفی را پدید آورد که امواجِ و لرزش های آن از مرز های اروپا گذشته به خاورمیانه و حتّی آمریکایِ شمالی هم رسد.
روابط فرانسویان با ایران که در دوران حکومتِ پادشاهان صفوّیه آغاز شد بیشتر در ارتباط با مسایل و ساز و برگِ نظامی بود . البته میدانیم که شاه عباس، برای نخستین بار دانشجویانی را برای تحصیل در رشته هایِ هُنر های زیبا به اروپا فرستاد. ولی این در دوران قاجاریه است که روابط فرهنگی با اروپا – بویژه با فرانسه – با هوشیاری و دور اندیشیِ شخصیت هائی نظیر قائم مقامِ فراهانی ومیرزا تقی خانِ امیرکبیر، برقرار میشود.
با گشایشِ مدرسۀ دارالفنون، استادانی از فرانسه، اتریش و بلژیک استخدام شده به ایران میآیند و نیز گروهی از دانشجویان ایرانی به فرنگ فرستاده میشوند. مسافرتهایِ پی در پیِ ناصرالدّین شاه به اروپا نیز در آشنائی ایرانیان با فرهنگِ آن کشورها سهمِ بسزائی دارند، در اینجا ما تنها به آثار اجتماعی- فرهنگی این سَفرها نگاه میکنیم چرا که از دیدگاهِ سیاسی و منافعِ ملّی، هر یک از آنها برایِ کشور وخزانۀ خالی آن فاجعه بود. هم دراین دوران است که ماشینِ چاپ، دوربین عکّاسی و فیلمبرداری، قطار، تلفن و تلگراف وارد ایران میشوند. بدینگونه صنعت – تکنولوژی – که تنها یک رویِ سکّه ی دورانِ جدید یا مُدرنیته است بعنوانِ پیشقراولِ کاروانِ عصرِ تجدّد به ایران میرسد در حالیکه کاروانی که میبایستِ رویِ دیگر و اصلیِ همان سکّه یعنی خرد گرائی، روش هایِ عِلمی و روشنگری هایِ فکری- فرهنگی را با خود بیآورد، هنوز بارِ خود را به مقصدِ ایران نبسته بود. در این زمان با آمدن دستگاهِ چاپ با صلاحدید و دستورِ پادشاهِ رعیّت پرور، اولّین روزنامۀ کشور منتشر میشود.
باز شدنِ دروازه هایِ فرنگ و آمد و شُد بازرگانان از مرزهایِ شمال و شرق، گیلان و آذربایجان را به نخستین پایگاه هایِ جنبش هایِ فکری آینده تبدیل میکنند. در این میان آذربایجان و به ویژه تبریز به سببِ نزدیکیِ جغرافیائی و نیز فرهنگی با امپراتوریِ عثمانی و سهولتِ رفت و آمد، بیشتر از نواحی شمالی در جریانِ رویدادهایِ اروپا قرار میگیرد. البته استبدادِ حاکم بر روسیه و نگرانیِ مسکو از ورودِ اندیشه هایِ آزادیخواهانۀ اروپائی به آن کشور را نباید فراموش کرد.
در اروپا چه میگذشت ؟ پس از رُنِسانس و آغازِعصرِ خِرد گرائی، دامنۀ نفوذ و قدرتِ روحانّیت بتدریج از عرصۀ زندگیِ روزمرّۀ مردم دور شده و به کلیسا باز گشته بود. با پیشرفتِ تدریجیِ علم و صنعت، مردم نیز همگام با آن – کم و بیش و بسته به فاصله از مرکزِ رویداد – به رشدِ خود ادامه داده و در گفتگویِ با تکنولوژی و علومِ جدید به زبانِ مشترکی دست یافته بودند، رویدادی که هیچگاه نمیتوانست در خاورمیانه روی دهد. صنعت، دستِ کم به مفهومِ رایجِ و امروزیِ آن در اروپا زاده شد و رُشد کرد و بنابراین در آنجا پدیده ای بومی بود.
امّا هنگامی که گوشه پاره هائی از همین تکنولوژیِ غربی در سدۀ نوزدهم به ایران رسید، برایِ ما پدیده ای وارداتی و بیگانه بود. چون زبانش را بلد نبودیم، در حضورش آرامشی نداشتیم و به همین سبب ننوانستیم با آن رابطه ای بر قرار کنیم. وضعِ ما در زمینۀ آزادی هایِ فردی، قانون و دموکراسی از اینهم بد تر بود چرا که با تمامِ این مفاهیمِ وارداتی بیگانه بودیم.
ایران در جایگاهِ جدید : از نیمه های سدۀ نوزدهم، ما به ناگاه خود را در جریانِ رودخانه ای یافتیم که با شدّت از دامنۀ کوهسار روان بود. شنا کردن را نمیدانستیم امّا آموزه هایِ قرن ها زندگی در چهار راهی شلوغ به فریادمان رسید و توانستیم خود را شناور نگهداریم تا سیل آرام گیرد و ما یکبارِ دیگر از جریانی که خانه هایِ بسیاری را با خود به اعماقِ دَرّه ها بُرده و زیرِ گِل و لای پنهان کرده بود، گِل آلود، خسته و زخمی امّا زنده بیرون آمدیم و باز تلاش کردیم تا خود را شتابان به آن کاروانِ تجدّد غرب برسانیم.
ما و شروعی دیگر: در نیمه هایِ سدۀ نوزدهم و با افزایشِ فشارِ استبدادِ پادشاهانِ قاجار و نیز ورودِ افکارِ آزادیخواهانه از غرب، جنبش هایِ عدالت طلبیِ ملّت آغاز گردید، آنها خواستارِ محدودیت اختیاراتِ پادشاه، مساوات و عدالتِ اجتماعی بودند. بزودی روحانیون هم با آزادی خواهان و مشروطه طلبان همگام شدند.
البته این همکاری نه از رویِ شناخت و شیفتگیِ به دموکراسیِ پارلمانی بود و نه از باورِ به آزادی هایِ فردی که هر دوگروه با این مفاهیمِ وارداتی بیگانه بودند. روحانیون که در اساس با حکومتِ غیر مخالف بودند، فرصت را مغتنم دیده و خواستارِ محدود کردنِ فدرتِ مطلقۀ پادشاه شدند. هر چند این گفته به آن معنا نیست که ارزشِ روحانیونِ مبارز و نقشِ آنان را در پیروزیِ انقلابِ مشروطه نا دیده بگیریم. چه بسا که بدونِ حمایتِ آنان، این مهم لااقل در آن سالها بدست نمی آمد. چنانکه اشاره رفت مفاهیمی چون قانون، دموکراسی، حقوقِ شهروندی، رعایتِ حقوقِ دیگران، وظیفۀ فرد در برابرِ جامعه و کشور، همگی از جنسِ همان کالاهایِ وارداتی و دست آوردهایِ انقلاب مشروطه هستند.
نهادینه شدنِ این مفاهیمِ سیاسی- اجتماعی آنهم در کشوری کهنسال با فرهنگی پیچده ، نیاز به زمانی بسیار طولانی دارد. تاریخ به سیرِ طبیعیِ خود ادامه میدهد و در چشم اش بُرهه هایِ پنجاه و صد ساله لحظه هائی زودگذرند، از تمامِ این گذار ها باید گذر کرد و راهِ میان بُری هم وجود ندارد. هرگاه بتوانیم این نکته های بظاهر ساده و پیش پا افتاده را در بررسی هایمان ببینیم، بیش از پیش به عظمتِ تلاشی که ایرانیان برای بدست آوردنِ حکومتِ مشروطه و قانونِ اساسی کردند، پی میبریم. تجربۀ فرانسه را بیاد بیآوریم.
تداومِ همان جنبشِ مشروطه است که حدودِ پنجاه سالِ بعد، به ملّی کردنِ صنعتِ نفت منجر میشود و سپس سالها بعد تجلّی آنرا درحرکت دوّم خرداد ماه می بینیم. آگاهیِ با این واقعیات سبب میشود که دیگر از مشروطۀ ایران توقّع غیرِ ممکن و زیادی نداشته باشیم (۳)
فضایِ اجتماعیِ کشور: برای نخستین بار در تاریخ ایران، درصحنۀ توّلد و رُشدِ نهضتِ مشروطه ما شاهدِ حضورِ چشمگیر و همزمانِ عدۀ بسیار زیادی از جنگجویان و مجاهدینِ مسلّح گرفته تا آزادی خواهانِ اهلِ قلم، شعرا و نویسندگان، روحانیونِ پیشرو، اندیشمندان و مردمِ کوچه و خیابان در یک جبهۀ واحد هستیم.
خواستۀ همۀ آنها آزادی، تساوی و عدالت اجتماعی است. در شورش هایِ خیابانی تبریز، هنگامی که یکی از زخمی ها را برایِ درمان به ستادِ مشروطه خواهان میبرند، میگوید ترجیح میدهد بمیرد ولی اجازه نمیدهد که لباس اش را از تَن در آورند. ناچار ستّار خان را به میانجیگری میخواهند. پس از مدتی بحث و نصیحت، مجروح به ستارخان اعتراف میکند که زنی است به لباسِ مردان درآمده تا بتواند درسنگر و جبهه با دشمن نبرد کند. از این زنان زیاد بودند و نامشان در تاریخ ثبت است.
شعر و ادبیاتِ مشروطه: بر خلافِ تکنولوژی، ادبیاتِ فارسی پدیده ی بومیِ این سرزمین بود، زبان و رمز و رازش را میدانستیم و با آن بزرگ شده بودیم، هر دو به خوبی میدانستیم از هم چه میخواهیم. نویسندگان و شاعرانِ ما در آن دوران رهِ صد ساله را یک شبه رفتند. در زمینۀ نثر، جهشِ بزرگی که با قائم مقامِ فراهانی آغاز شده بود، شتابِ بیشتری گرفت. او بزرگترین نویسِندۀ دورانِ قاجار است که توانست با بازگشتِ به سبکِ گلستانِ سعدی نثر فارسی را از نوشته هایِ پیچیده، افسار گسیخته و بی سامان و پریشانِ صفویه نجات دهد (۵)
شاید این کارنوعی بازگشتِ به ششصد سال پیش، درجا زدن و یا حتّی عقبگرد دیده شود، ولی کاری بود بزرگ و هوشیارانه که زمینه را برایِ حرکتِ نویسندگانِ دورانِ مشروطه پدید آورد. تحوّل شعرِ فارسی در این دوران باور نکردنی است یعنی یکمرتبه ازقصائدِ قاآنیِ در مدحِ پادشاهِ وقت، میرسیم به نسیمِ شمال، ایرج میرزا، فرخی، عارف، عشقی، بهار و نیما.
در این دوره است که واژه هایِ آزادی، وطن، قانون و استقلال ، آزادی بیان و قلم به شعرِ راه مییآبند. تعبیر هائی مثلِ عروسِ وطن، زلیخای وطن و لیلایِ وطن جایگزینِ آن معشوقِ قدیمی و رایج در ادبیاتِ کلاسیک گذشته میشوند.
البته آزادیِ موردِ نظرِ همۀ این شاعران یکسان نبود، مللک اشعراء بهار به استقلالِ سیاسیِ کشور ، تشکیلِ یک حکومت مقتدر و مرکزی مبتنی بر قانون نظر داشت که مظهرِ نمادینِ آن مجلسِ ملّی بود. حال آنکه نسیم شمال ، خواهانِ آزادی در یک کشور اسلامی بود و فرّخی یزدی، بدنبالِ آزادیِ خلقِ ستم دیده با اشارهائی به داس و چکش.
امّا آنچه اهمیت دارد اینکه شعرایِ این دوره با جسارتی بیسابقه میسرودند و مردم را با آزادی آشنا میکردند. این رستاخیزِ ادبی، سیاسی ترین دورانِ شعرِ فارسی است که گوئی از خوابی عمیق و طولانی برخاسته و در تلاشی خستگی نا پذیراست که تمامِ غفلتِ های گذشته را به یکباره جبران کند.
اشعارِ ایرج میرزا را اگر نه غنی تراز سعدی که در ردیفِ او خوانده اند.
اشعارِ اِلحادی، سابقۀ زیادی در ادبیاتِ کلاسیک ما داشته و در رُباعیات خیّام بوضوح دیده میشوند، ولی هنگامیکه میرزادۀ عشقی میسراید؛
مُنکرم من که جهانی بجز این باز آید چه کنم، دَرک نموده است چنین اِدراکم
قصّۀ آدم و حوّا همه وَهم است و دروغ نَسلِ میمونَم و افسانه بُوَد از خاکم
این خود نشانی از یک دگرگونیِ بنیادی در جامعه ای محافظه کارِ است و در ضمن آشنائیِ شاعررا با دانشِ روزِ اروپا و تئوری داروینیزم نشان میدهد – هرچند که این آشنائی ممکن است سطحی و محدود باشد – ولی قدم بسیار بزرگی بود. (۴) از دلِ همین دوران است که نیما پیدا میشود، او با ضربه هایِ محکم و زیبایش بنایِ شعرِ فارسی را آنچنان دگرگون میکند تا توّلّدی دیگر که فروغ بیآید و به عصیان برخیزد.
—————————————————–
شهریور ۱۳۹۰ / سپتامبر ۲۰۱۱

منابع:

۱- دیوان فرخی یزدی
۲- واژۀ وام گرفته شده از دکتر اسماعیل خوئی
۳- نگاهی دیگر بر مشروطیت (نقدِ کتاب) -دکتر مصطفی رحیمی، بخارا ش ۵ ص ۳۴۸
۴- یا مرگ یا تجدّد، دفتری در شعر و ادبِ مشروطه – دکتر ماشاالله آجودانی، چاپ اول لندن ۱۳۸۴
۵- کارنامۀ ناتمام، دکتر علی بَنُو عزیزی در گفتگو با شاهرخ مسکوب، ص ۲۵ چاپ اول تهران ۱۳۷۸