من به هنگام انتشار فصل به فصل رمان شام با کارولین مستمر نخواندمشان، جز فصل اول و دوم را که در کتاب ” مثل یوسف ” آورده شده بود.
آنگاه که متوجه شدم دارد می رود که بشود کتاب، گذاشتم برای حالا که همه را یکجا خواندم.

از اینکه رمان شام با کارولین در میان سایر آثار آقای صحرائی آهنگی دیگر می نوازد، تازگی ندارد. من قبلن با خواندن داستان بسیار زیبای ” غنچه ” ایشان که یکی از داستان های کتاب ماندگار ” لفط الله ” است ترنم چنین آهنگی را شنیده ام و می دانم که گاه از این گریز ها دارد.
این کتاب گر چه در روال کار های همیشه صحرائی نیست، ولی در بست هم در خدمت رمانس و سرخوشی های آن نمی باشد، گو اینکه سوژه بکری هم ندارد، ولی با کار برد واژه ها و دیالوگها و تصویر سازی ها از یک رمان معمولی یک سر و گردن بالا تر است.

“…. از چشمانش فهمیدم که دستم را خوانده است. بنظر من پخمه ترین زن هم، خیلى راحت دستِ ارغه ترین مرد را مىخواند. مردها تصورشان این است که بازى را اداره مىکنند. ولى واقعیت این نیست. زنها مىخواهند، تا مردها اینطور فکر کنند. آنجا که نخواهند، هیچ مردى به بازى گرفته نمى شود. بر این شناخت، حالت برخاستن گرفت، و با لبخندى که از جنس تیر خلاص بود ، گفت
” اگر نا راحتى مى روم؟ ”
*
“…. رنگ چشمانش آمیزه زیبائى از خاکسترى و آبى بود، و شوخى دلنوازى آنها را به گردش در مى آورد. صدایش آهنگ گیرائى داشت، و کلمات سوار بر آن به آرامى گوش را مى نواخت و مجذوب مىکرد. پر انرژى و سرحال بنظرمى رسید. نشان نمى داد که رنجشى از زندگى داشته باشد. ” یا شاید فقط نشان نمى داد ”
ملوسى گربه اى را داشت که موش خواهندگى را، ملایم و بى آزار به بازى گرفته باشد. و اندامى که اصولن بایستى بخاطر امکانات متنوع غذائى رستوران نوع دیگرى باشد، متناسب، دلخواه، و خوشتراش بود. نمى دانم با آن چشمان زیبا مرا چه رنگى! مى دید؟ مشکوک بودم، به بازى گرفته شده ام، یا تصادفن، بلیطم شماره هایش جوردرآمده است؟….”

نوشته های صحرائی، به راستی سهل و ممتنع است، در عین زیبائی این توهم را در خواننده ایجاد می کند که، می تواند چون او بنویسد، اما قلم که بر می دارد در می یابد خوش خیالی بوده است.

“…ما در یکى از پرواز هاى مشترکمان به ” لاس وگاس ” ازدواج کرده بودیم، خیلى بى سرو صدا. قرار بود تا چند ماه دیگر، مرخصى هایمان را هماهنگ کنیم، وترتیب جشنى را درجزیره ” فوجى” بدهیم. وقتى آن اتفاق افتاد من در یک مرخصى چند روزه براى ترتیب تدارکات اولیه بودم. ”
لباس شیک و خوش دوختش، بهانه اى شد که اگر بشود، مسیر را عوض کنم. ”

داستان این کتاب تمامن در خارج از ایران جریان دارد، و شخصیتها نیز ” جز امیر که بازی اصلی را دارد، و یکی دو نفر دیگر، ” انگلیسی زبان هستند” . و در حقیقت داستانی برون مرزی است. و می تواند برای دوستان در ایران نمونه ای از ادبیات مهاجرت باشد.

هر چند هر فصل این رمان خود داستانی کوتاه است، ولی زنجیره خاصی آن را جفت و جور کرده است. دیا لوگها بسیار طبیعی، جذاب و خواندنی است.
“…. و به شوخى ادامه دادم: آخه مردى گفتن.
آرام، و با کمى عشوه گفت:
” یعنى توهم، امیر!؟ ”
– این دلیل علاقه است.
” چه نوع علاقه اى؟ ”
– مگر چند نوع علاقه داریم؟
جوابش برایم مهم بود. جوابى نداد. سکوت کرد.
– نگفتى؟
بجاى پاسخى واضح و پوست کنده، که من انتظارش را داشتم، گفت:
” خوشحالم! ”
– از چى؟
” از اینکه چنین واکنش و سئوال هائى مى تواند دلیل عمق علاقه باشد. اینطور نیست؟ خودت گفتى. ”
با همه غربی بودن فضا و محیط رخداد ها، و کاراکتر ها، باز هم کم وبیش مرد سالاری، بخصوص در مورد مرد ایرانی حتا، از آدم ملایم و عاشقی چون امیر نیز در جای جای رمان به چشم می خورد، و می رساند که پاره ای صفات در ذات ما با شیر وارد می شود و جز با مرگ پایان نمی پذیرد.
من نقطه ضعف چشمگیر این رمان را در تغییر حالت ناگهانی و بی دلیل امیر می بینم که آقای صحرائی با چسب قلم خود سعی در بهم رساندن و رتق و فتق آن دارد. این اتفاق اگر نه زیاد ولی به داستان که کم کم می خواهد به خواننده به قبولاند واقعی است، لطمه می زند.
من می دانم که رستورانی به نام ” مونتاناس ” وجود دارد، آیا منظور نویسنده درمتن کتاب همین رستوران است یا تصادفن این نامگذاری انجام شده است.
همین تردید ها نمی گذارد تصمیم گرفت که به واقع با کارولین شام خورده شده است یا چنین خیالی داشته. هر چه هست داستانی گیرا و پر کشش است و نیز نشانگر این واقعیت است که تا اینترنت هست می توان نوشت و منتشر کرد، و با مشتاقان رابطه بر قرار نمود.