نگاهی به مجموعه داستان “روزهای آفتابی” (سه داستان اول)
کتاب “روزهای آفتابی” مجموعه‌ی پانزده داستان کوتاه است از آقای صفریان، نویسنده‌ی پًرکاری که در زمینه‌های دیگر ادبی نیز قلم می‌زند. داستان‌های این مجموعه (سه داستان اول) از روایتی خطی برخوردارند و ساختاری ساده و رئالیستی دارند. حال و هوای داستان‌ها یادآور داستان‌های دهه‌ی پنجاه و بخصوص آن‌ها که رویدادهاشان در خطه‌ی جنوب و بندری کشور اتفاق می‌افتد یاد داستان‌های احمد محمود و بخصوص کارهای اولیه‌ی محمدرضا صفدری را در خاطر زنده می‌کند. ولی آنچه که مانع از آن می‌شود که این داستان‌ها هم‌شانه‌ی کارهای آن استادان قرار گیرند روایت ساده و خطی آن‌ها و شاید بتوان گفت بی‌ساختاری آن‌هاست. در دنیای پیچیده و ازخودبیگانه‌ی ما روایت نمی‌تواند این‌قدر ساده و رو راست باشد. تصویر کردن عصر سرسام‌آور و پرهول و وحشت ما با نثری ساده مشکل دوم را به وجود می‌آورد که باعث نوعی ناهمزمانی داستان‌های آقای صفریان می‌شود که همین موضوع مانع از همذات‌پنداری خواننده با شخصیت‌های داستان‌ها که متعلق به دورانی سپری گشته‌اند، می‌گردد.
نثر نویسنده نثری بی‌مدعا وبی‌تکلف و روان است که خالی از مغلق‌گویی‌های نویسندگان ظاهرا پست‌مدرنی است که تنها به گل‌آلود کردن آب می‌پردازند. اما آنچه به این نثر شفاف نویسنده ضربه می‌زند دیالوگ‌های غیریکدست داستان‌هاست که گاه به صورت شکسته و گاه به صورت رسمی بیان شده‌اند.
برای نمونه می‌توان به این دیالوگ‌ها اشاره کرد : “نمی‌دونه منظور این زن‌های بی‌حیا چیه ؟” در مقابل “من می‌دانم و تو.”
و یا “بذار یکی را بی فس‌فس حریف بشن . . .” در مقابل “کیا آن‌جا بودند، تو آن‌جا چه‌کار می‌کردی ؟”
البته شاید این نکات چندان اهمیتی نداشته باشند ولی به هرحال به یک‌دستی داستان لطمه می‌زنند. یا آن‌جا که در داستان اول در توصیف “پسرعمه” گفته می‌شود : “کاسب‌کارانه لباس می‌پوشید و در قید لباس شیک نبود” ، این سوال پیش می‌آید که کاسب‌کارانه لباس پوشیدن یعنی چه ؟
یا استفاده از کلمه‌ی رسمی و سنگینِ “اندیشید” در صفحه‌ی اول داستان جاسم که به صمیمیت داستان و یک‌دستی آن خدشه وارد می‌کند در صورتی که بهتر بود به جای آن فعل “فکر کرد” به کار می‌رفت.
لوکیشن داستان سوم شهر نفتی آبادان است و توصیف‌های نویسنده نشان‌گر آشنایی کامل او با فضا و اتمسفر خوزستان است. ولی همین توصیف‌های گیرا وقتی در آن‌ها افراط شود روایت را از فرم داستانی دور می‌کند. بخصوص آن‌جا که به توصیف مراسم زار و بهار منطقه می‌پردازد که زبان راوی اصلا داستانی نیست.
اما در کل داستان سوم یعنی “روزهای آفتابی” از ساختار قابل قبول و حرفه‌ای‌تری برخوردار است و از دو داستان اول بسیار پخته‌تر است. در این داستان نویسنده با استفاده از زاویه‌ی دید شخصیت کم‌اهمیت یعنی “یوسف” برای روایت ماجرای شخصیت اول داستان یعنی “غلام” و سپس چرخش به زاویه‌ی دید “مارگرت” شخصیت دیگر داستان به روایت خویش حالتی چندوجهی و دل‌نشین می‌دهد که می‌تواند خواننده را با خود همراه کند.
متاسفانه پایان داستان “روزهای آفتابی” بسیار شتاب‌زده است انگار نویسنده خواسته است سروته داستان را یک‌جوری هم بیاورد. کاش در متن داستان اشاراتی هم به وجود قاچاقچیان و ماجراهایی فرعی در مورد آن‌ها وجود داشت تا کمی به فضای داستان اضطراب و دلشوره و واهمه می‌داد آن‌وقت پایان داستان این‌قدر غیر منتظره و دم‌دستی به نظر نمی‌آمد.
در پایان این مقال باید به ارزش‌های دید انسانی و تعهد اخلاقی نویسنده‌ی این داستان‌ها و بعد جامعه‌شناختی آن‌ها اذعان کرد و پرداختن به این جنبه از داستان‌ها را موکول به وقت دیگری داشت که تمامی داستان‌های این مجموعه‌ی ارزشمند را با تامل بیشتری خوانده باشم.
بار دیگر از آقای صفریان بزرگوار که امکان خواندن این داستان‌ها را برای من فراهم آورد کمال تشکر را دارم و امیدوارم ایشان که حکم استادی این حقیر را دارند از جسارت این جانب درگذرند.
۲۲/۵/۹۰