” کسی برای قاطر مرده گریه نمی‌کند ” تازه‌ترین اثر جوادجزینی است؛ هرچند که جزینی سال‌هاست می‌نویسد و نقد و تدریس می‌کند. و از این‌رو در مجموعه “کسی برای قاطر مرده گریه نمی‌کند” با داستان‌هایی کاملا حرفه‌ای مواجه هستیم که حاصل کار سال‌ها داستان‌نویسی، تدریس و نقد هستند و خصوصیاتی دارند که در کلیتِ کار به این مجموعه داستان ویژگی خاصی بخشیده‌اند. اول این‌که فضای داستان‌ها بسیار سرد و مردانه است. این را نه از نقطه‌نظر انتقادی که از زاویه‌ی توصیف وضعیت داستان‌ها می‌گویم. به این ترتیب که جهان‌بینی و تفکر کاملا مردانه‌ای بر فضای داستان‌ها حاکم است که حتی به زبان و ساختار داستان‌ها هم کشیده شده است. روایت‌هایی با ساختارهایی دقیق و تقریبا بی‌نقص. خب، این‌ها که خیلی خوب است. ولی باور کنید آدم‌ها، یا دست‌کم بعضی آدم‌ها، یک‌وقتی دنگشان می‌گیرد یک‌جای کارها بلنگد. این همان لذتی است که مثلا منِ خواننده دنبال آن هستم در خواندن هر داستانی. لذتی که در سیالیت زبان، پیچشِ شخصیت‌ها، موقعیت‌ها و کنش‌ها رخ می‌دهد و مجموعه داستان کسی برای قاطر مرده گریه نمی‌کند در کلیت یک‌همچو وضعیتی دارد که به‌خودی‌خود عیب محسوب نمی‌شود و کاملا پیداست که نویسنده‌اش با دقت همه‌چیز را کنار هم قرار داده است. کاملا پیداست پشت این لحن بسیار سردِ مردانه، زبان کاملا منفعلانه و تقریبا بی‌عیب و چه و چه، معنی و منظوری نهفته است در راستای درونمایه‌ی کلی مجموعه. این از کلیت کار. اما اگر جزئی‌تر بخواهیم به داستان‌ها نگاه کنیم چطور؟ بیست‌ویک داستان کوتاه و داستانک در حجمی به اندازه‌ی صد صفحه کنار هم قرار گرفته‌اند. این‌که گفتم فضای قصه‌ها سرد است شاید یک دلیلش هم همین باشد؛ این کوتاهی حجم قصه‌ها که در آن موضوعات مجال پرداخت ندارند و اطلاعات با خسّت تمام ارائه می‌شوند و قرار است که خواننده یک‌پایِ ثابت کار باشد که البته تعمدی در این‌ هدف بوده که باز، ناشی از ذهنیت نویسنده، جهان‌بینی حاکم بر کل مجموعه و مضامینِ پرداخته شده، است. با این‌حال این خسّت فقط در پرداخت شخصیت‌ها و کنش‌های آن‌هاست و در نقطه‌ی مقابل آن و در بعضی داستان‌ها فضا و اتمسفری که قصه در بستر آن روایت می‌شود، گاهی حتی با جزئیات ریز، وصف می‌شود. اگر بخواهم مصداقی منظورم را بیان کنم، می‌شود به داستان اول اشاره کرد. داستان “کسی برای قاطر مرده گریه نمی‌کند” که در آن راوی سوم‌شخص هرچقدر از شخصیت‌هایی مثل کاک یوسف و رحمان و گروهبان و از افکار و ذهنیات آن‌ها، نمی‌گوید از صفِ قاطرهای خسته و بی‌رمقی که شیب دره را به سختی بالا می‌روند و برفی که سنگین همه‌جا را پوشانده و بخار دهان قاطرها و ….می‌گوید و طوری همه‌ی این ناگفته و گفته‌ها را به‌هم پیوند می‌دهد که معنایی دهشتناک می‌آفریند…. اینجاست که آسِ چرب‌دستی‌ِ نویسنده در توصیف و به تصویرکشیدن، رو می‌شود و همان اول کار نشان می‌دهد که کجای کار ایستاده‌ایم و با چه نویسنده و چگونه اثری مواجه هستیم. این‌که گفتم، دقیقا در ساحت معنایی داستان‌ها هم اتفاق می‌افتد. به این معنا که عناصر داستانی در چنین بستر یخ‌زده‌ای، طوری کنار هم قرار می‌گیرند که در نهایت مفهومی درونی و عمیق می‌آفرینند. به تعبیر دیگر، داستان‌های مجموعه “کسی برای قاطر…” با وجود تلاش برای بی‌نقصی در کلیت و ساختارِ بیرونی و درونی، اغلب روایت‌هایی زیرپوستی از نقصی دهشتناک در وجود بشر هستند. نقصی هولناک که شاید طبعِ لذت‌جوی خواننده را در مرتبه‌ی اول، چندان ارضا نکند ولی چنان با سردی و انفعالِ زبان و لحن داستان‌ها هم‌خوانی دارد که ذهن مخاطب به آسانی از آن خلاصی نمی‌یابد… “کسی برای قاطر مرده گریه نمی‌کند” بیست‌ویک داستان بسیار کوتاه دارد و از جمله آثار ارزشمند داستانی است که اواخر زمستان گذشته توسط نشر ققنوس منتشر شده است.