با سپاس از دوستانی که نگاه مرا به داستانهای صحرائی خوانده و با ئی میل مرا مورد محبت خود قرار داده اند و نازنینی که نظری را ابراز داشته و من به موقع پاسخشان را داده ام، به کتاب ِ دیگر ایشان می پردازم، ولی لازم می دانم که قبل از پرداختن به اصل مطلب این موضوع را که به آن دوست نیز متذکر شدم توضیح بدهم .
من در این نوشتار قصد نقد داستانهای آقای عباس صحرائی را ندارم یا بهتر است بگویم که من اصولن منتقد نیستم، چرا که یک نقد علمی و صحیح و دانسته کار یک منتقد حرفه ای است که من حتا غیر حرفه ایش نیز نیستم .
در قسمت اول توضیح دادم که چگونه با این نویسنده آشنا شده ام، حد اطلاعات و علاقه ام را به این کار توضیح دادم، در نتیجه از تکرار خود داری می کنم .
در نوشته قبلی گفتم که ایشان چندین کتاب ِ مجموعه داستان کوتاه دارند و من از کتاب اول ایشان یعنی از کتاب ” یک شاخه شب بو” فقط چند داستانش را مطرح کردم .
اینک کتاب دوم ایشان یعنی کتاب: ” قصه کوچ ” را ورق می زنم .
این کتاب نیز مجموعه دوازده داستان کوتاه است، داستانهای:
آقا فتح الله – اعتیاد – در ایستگاه اتوبوس – قصه کوچ – غیر نظامی – شام با کارولین ” قسمت اول رمانی بهمین نام که اخیرن منتشر شده است ” – فراز هائی از یک نامه – اول بنا نبود – شب گوزنها – ماههای آخر –خوابیده ای در برهوت – بهمین سادگی
این کتاب با چنین مقدمه ی زیبا و کوتاهی آغاز می شود:
” قصه کوچ، قصه ی انسان است، قصه ی تاریخ، و قصه ی عشق…
به امید بهار، زمستان را جا گذاشتن، بال گشودن است.
اما بهار را رها کردن و کوچیدن به دامان پائیز حکایتی دیگر است.
این دفتر نگاهی به این فراز و نشیبها است از روزن های متفاوت…هم از یاد ها و خاطره ها ی دور می گوید و هم از دست آورد های کوچ… و تمامن قصه های رنگارنگی هستند از زندگی…”
صحرائی در توصیفهایش، خواننده را با خود می برد و چنان دلنشین و طبیعی با واژه هایش ترسیم گری می کند که با رگ و پوست احساس می شود. ملاحظه کنید، این یکی از زیباترین
توصیفهای گرما و شرجی است. گویا خورشید در روز چنان داغ است که قیر اسفالت آسفالت خیایانها حباب حباب به جوش می آید و تشبیه آن به تاول و ترکیدن آنها در زیر لاستیک اتوموبیلها به راستی گیرا و ملموس است.
بنظر من از این بهتر نمی شد دو پایه یا دو جنس بود درختان نخل را و نحوه باروریشان را
توضیح داد:
“…حرارت طاقت سوز مرداد ماه، شهر را همچون تنوری بزرگ می گداخت و روز پایانی نداشت.
فریاد درد آسفالت تاول زده خیابانها که زیر چرخ اتومبیل ها پوست می انداخت، از هر سو به گوش می رسید و همه چیز از ورای تَف زمین گُر گرفته، لرزان و مواج دیده می شد.
بوی نخل نَر، فضا را انباشته بود و چنبره چتر برگها، گَرده های منتظر پرواز را از دید نا محرم نور پنهان کرده بود.
شرجی، همانند بختکی سمج، حلقوم شهر را می فشرد و نسیم وصال را از نخلهای ماده دریغ می کرد…” از داستان شب گوزنها
در همین داستان که بیاد آتش سوزی سینما رکس آبادان نوشته شده است، و نام فیلمی که در آن شب نمایش داده می شد نیز بر آن گذاشته شده است، ” فکر می کنم درمرداد ماه بود ” ضمن توصیف ماجرای آن شب هولناک، تکه های زیبائی از ادبیات ما را می نمایاند و خواننده را با نمونه بیاد ماندنی یک داستان کوتاه آشنا می کند.
“…از آن همه موهای مشکی پر پشت، یادگار محوی بر جای مانده بود، تنک، جو گندمی، و اصلاح نشده. برف پیری زود رس، بیشتر برسبیل و شقیقه هایش نشسته بود. چشمانش کماکان برق سابق را داشت. آهنگ صدایش همچنان شمرده و گیرا بود. بیانش از کلمات بجا و به موقع عاری نشده بود، و همچون گذشته شنونده را مجذوب می کرد. طنز خاص خودش را حفظ کرده بود هرچند از لابلای اندوه جاگیر شده در جانش به ندرت خودش را نشان می داد. ”
از داستان شب گوزنها
به دنبال سیه روزی کشورمان، و دست اندازی اجانب خودی!!، بزرگترین کوچ تاریخ ِ اگر نه دنیا ولی کشورمان آغاز شد. کوچی برای رهائی از حلقه طنابهای منتظر گلو ها.
این کوچ بیش ازهزار ویک داستان مختلف دارد. آقای صحرائی فقط یکی از آنها را برگزیده و با نام قصه کوچ که داستان قصه عشق را به یادمان می آورد، و این بار، عشق به آزادی را، باز گو می کند .
” در” بخارست ” هواپیما عوض می کردیم. هوا آزار دهنده سرد بود. برف سنگینی فرودگاه را پر از اشباح کرده بود. شلاق باد ساچمه های ریزبرف را بیرحمانه در پوست صورت می چکاند.
نور زرد و بی حال تک توک چراغهای ترمینال دور دست با تاریکی تسلط بر همه جا کار نداشت.
چهار صبح بود. مامورین سلاح به دست رژیم کمونیستی رومانی که تا گردن در لباسهایشان فرو رفته بودند، از زیر کلاه پوستهای چرک و بی قواره ی خود تک تک مسافران را می پائیدند.
از پله های هواپیما که سرازیر شدیم، نگاههایمان را که بی اختیار روی آنها افتاده بود جمع کردیم. سه ساعتی را باید در انتظار کشنده باشیم و برای سوار شدن، مجددن از سد کنترول پاسپورت بگذریم. از ” بانکوک ” می آمدیم. در آنجا داشتیم می پوسیدیم.
بدون ” پاس ” به پاکستان ” و از آنجا به ” تایلند ” رفته بودیم. هر جای دیگر را فکر کرده بودیم جز تایلند را . و حالا داشتیم می زدیم بیرون. ” از داستان قصه کوچ
اگر داستانهای صحرائی را نحوانده اید نخوانده اید و یا حتا اگر یکبار خوانده اید حتمن و مجددن بخوانید، تمامن از دل برآمده هائی هستند که بر دل می نشینند…
صحرائی گاه با واژه هایش به همه ی لایه های مغز خواننده نفوذ می کند و هوشدار هشدار می دهد که این همه خفته نباشید .
” ….و کماکان هر روز در رستوران ” ماما ” در پائین شهر ” بانکوک ” جمع می شدیم و به حساب مستمری ناچیرآخر ماه صبحانه ای می خوردیم که گاه بایستی تا فردا صبح دوام بیا ورد.
وقتی وارد می شدیم از درز باقیمانه باقی مانده چشمان گندمی اش که برای دیدن ما تنگتر می شد، محبت را با خنده مادرانه ای به استقبالمان می فرستاد و از شوق لبریزمان می کرد. با ” ماما ” دریافتیم هنوز قلبهائی که با طپش خود، خون صمیمیت را در رگها جاری کنند یافت می شود، و نوید می دهد که هنوز انسان در هجوم رذالتها کاملن تنها نشده است. ” از قصه کوچ
در این داستان صحرائی چنان تاثیر گذار تکه ای از دلهره های عظیم مسافرت با پاسپورتهای تقلبی را نشان می دهد که تکان دهنده است. در سالن فرودگاه با دوست همسفرش منتظرند تا زمان سوار شدن به هواپیما برسد و چون همه چیزشان اصالت ندارد نه پاسپورتهایشان و نه سر و ریختشان، در نتیجه بی تابند و نمی دانند زمان را چگونه سپری کنند، تا بالاخره در صف سوار شدن قرار می گیرند. در صف عبور از سد کنترل با مشخصات غیر واقعی… :
“…من و مهدی به فاصله چهار پنج نفر در صف بودیم. مهدی جلوتر بود. وقتی بطرف مامور رفت، ضربان قلبم همچون صدای طبل در سرم پیچید. می ترسیدم مسافران متوجه بشوند….
همیشه کارش رسوا کردن است….چه جنجالی و پر سرو صداست. زبان را و حتا حالت نگاه را می توان مهار کرد، ولی قلب را هرگز….راه خودش را می رود و با همه ی ادعا، گاه بسیار کم جنبه است، هم ترس را بروز می دهد، هم عشق را…نا محرم است….”
و آنگاه که دوست همراهش بهر تقدیر و بر خلاف انتظار خیلی راحت از مانع می گذرد و به فاصله چند نفر نوبت به او می رسد :
“….نمی توانستم تکان بخورم. درونم دنیائی از آشوب بود. به بهانه ی بستن بند کفشم نشستم،
کاش می شد زمانی را در همین حال بمانم. این پا و آن پا کردن صلاح نبود. فورن برخاستم، ساکم را به دست گرفتم و وارد اتاقک شدم. پاس و بلیطم را جلوی مامور روی میز گذاشتم. بلیط را سطحی نگاه کرد و پاسپورتم را به دست گرفت. با هر برگی که می زد نگاهش را بصورتم می کوبید…با توجه به پاسی که داشتم، بیم آن می رفت که با یکی از زبانهای کشورم! با من حرف بزند، در اینصورت با پته ای که روی آب می افتاد چه می توانستم بکنم ؟
با آخرین نگاه پاسپورتم را بست، ولی آن را به من نداد. روی میز جلوی خودش گذاشت، و مجددن به صورتم خیره شد. چه پیله ای کرده بود. احساس کردم دارد درونم را می کاود. تسلط چرخش چشمانم را از دست داده بودم. نمی دانستم چکار کنم. استحکام ایستادنم را بهم زده بود.
به قلبم نهیب زدم : ساکت باش! تا اینجا را آمده ایم، ادامه را دریغ نکن.
می دانستم که اگر نگاههای مامور ادامه بیابد با تغییر حالتی که نیمی از آن رو شده بود، کار دستم خواهد داد.
مانده توانم را جمع و جور کردم، مهار چشمانم را کشیدم و با همان خیرگی خودش نگاهش کردم
و با صدائی که تلاش کردم لرزان نباشد قاطع پرسیدم :
مشکلی هست!
فورن کارت سوار شدن را لای پاسم گذاشت و همراه بلیط به دستم داد…”
قصد ندارم که همه داستانهای صحرائی را باز کنم هرچند که هرکدام از آنها بنحوی خواندی خواندنی و صحبت کردنی است.
بیشتر می خواهم نمونه هائی از سوژه ها، استحکام نثر و توالی واژه های دلنشین او را بنمایانم، ضمن نام بردن از هر کتاب و مجموعه داستانهای آن.
حالا که پیرو محاسبات ِ منافع و اهدافی که تعقیب می شد ما را به جنگی نا خواسته کشاندند، و بر سر مردم و ثروت ملی و آبادانی کشور آن آوردند، که یکهزارم آن را شمر در کربلا بر سر اهل بیت نیاورد….و حالا که قرار است ارثیه ای از آن به ادبیات بالنده ما پرداخت شود، کاش بر محور تملق و تمجید و مجیز و مداحی و دریوزگی به درگاه فریب دهندگان مردم نبود. کاش به درستی پایه ادبیاتی بنا می شد که بر آمده از جنگ بود و زوایای نادیده و ناشنیده ای را از آن را می نمایاند…
و من در دو داستانی که صحرائی در این مایه نوشته است ایده آلم را یافته ام، و چنانچه منصفانه و با دقت توجه شود متوجه می شوید که من چه می گویم. من فقط همین دو داستان را در ژانر ادبیات چنگ جنگ از او دیده ام:
۱- مرتضا و سرگرد ناصری
۲ – ماههای آخر
من هر دوی این داستان ها را بهر دلیل در سایتهای متعدد و در زمانهای مختلف نیز دیده ام و این می رساند که نباید داستانهای معمولی باشند.
مرتضا و سرکرد سرگرد ناصری را می توانید در کتاب اول ایشان در ” یک شاخه شب بو ” که هفته پیش آن را گشودم، بخوانید. ولی ماههای آخر در همین کتاب قصه کوچ آمده است.
” ….چهار ماه بیشتر است، دقیقن چهار ماه و هیجده روز است که ” ره نمی پیمایم ” ، که این نعمت را ندارم. باید یاد بگیرم که نشمارم، شمردن همیشه به امید پایان است. پایان یک انتظار. خطهائی که حتا یک محکوم به حبس ابد به دیوار می کشد، باز خالی از انتظار نیست، انتظار عفو یا تخفیف. من با کدامین امید زندگی را به شماره بنشینم؟…”
جوانی که از جسارت دشمن بر افروخته شده است، با اینکه به تازگی با دختر دلخواه خود نامزد کرده است، بی تامل و تردید به مقابله می رود….و ماحصل اینکه هر دو پایش را در جنگ از دست می دهد.
باز گشت تصمیم دارد بهر شکلی نگذارد ” مریم ” نامرد نامزد زیبایش بیش از پیش به او که حالا دیگر ” رضای ” سابق نیست دلبسته شود و بهر شکل فکر ازدواج را از سر او که نفسهایش با تنفس رضا گره خورده است به در کند:
“…. او هم مرا دوست دارد، و بی تردید حاضر است با نیمه ی من زندگی کند. ولی حاصل جنگ نقطه پایانی بوده است بر آنچه که می توانست متعارف و عادی آغاز گردد و بشود یک زندگی…
باید از همه ی توان اراده ام بهره بگیرم و تمامش کنم…”
نقطه عطف تاثیر گذاری جنگ را در پریشان کردن زندگی که در آستانه شکوفه دادن است و متوقف کردن حتا اولین گام سازندگی ر،ا را، صحرائی چه اثر گذار می نمایاند:
” باد پائیزی، گاه چه صدائی دارد. و زندگی چه بازی هائی را… و ذهن چه قدرت تخیلی را…
چه پدر خوبی داشتم، وقتی رفت تنها شدم. زود بود، هنوز دبستان را تمام نکرده بودم. اگر بود چه نوجوانی بهتری می داشتم.
مادر برای روبراهی من، چه پر قدرت با مشکلات جنگید. و چه شعفی صورتش را پر کرد وقتی از مریم برایش گفتم. آن دو قطره ای که بهنگام عزیمت به جبهه از آن چشمان نازنین و مهربان سرازیر شد کلافه ام کرد. کاش حالا بود تا جدائی از مریم را مریمی که نمی تواند و نباید مال من باشد به او می سپردم…. کار ساده ای نبود، برای مادر هم نمی توانست راحت باشد…نمی توانستم ادامه بدهم ….نمی دانستم چگونه شروع کنم…
این از همه شروع های زندگی ام سخت تر بود…”
در فرصتی دیگر کتاب دیگری از او را می گشایم .