عباس صحرائی، نویسنده ای است که همه آثارش از مسیر اینترنت به دست ما رسیده است ( من کار چاپی از او ندیده ام )
خودش در اینمورد می گوید:
….وقتی در کشور خودت نیستی، و اگر هم بودی برای چاپ آثارت بایستی فقط در چهار چوب وزارت ارشاد بنویسی، و اگر تخطی کردی، در بهترین نوع برخورد، بایستی آن را، آنچه را که اندیشیده ای، و درذهن و حواست جای گرفته، بر پایه خواست و نظر آنها تغییر بدهی، طبیعی است که اینترنت تنها وسیله یاری رسان است….”
و بدین ترتیب، بنظر من نویسنده ای پایه گذار است. پایه گذار نشر آزاد و بی سانسور بر روی اینترنت. این بدان معنا نیست که دیگران آثاری بر روی اینترنت ندارند، و این دنیای عظیم و بی کران در انحصار اوست، بلکه از این نظر که می توان گفت او یک نویسنده فارسی نویس صرفن اینترنتی است. و از این طریق به ما شناخته شده است. و هم از این مسیر است که کتابهای متعددی را نیز تنظیم و منتشر کرده است
فرصتی دست داد، تا همه داستان های او را بخوانم. و اعتراف کنم که پاره ای از آنها، به واقع داستان هائی هستند، گیرا، دلنشین، خوش سوژه، قابل درک و روان. و نیز دریافتم که اگر ” واژه ” ها مصالح کار بردی ساختمان یک داستان هستند، گاه چقدر زیبا و یگانه می توانند کنار هم قرار بگیرند و بیان شوند.
….یکی از روز های داغ مرداد ماه بود، چیزی حدود شش ماه پس از جاسم…شرجی نفس گیری که از چند روز پیش شروع شده بود، بیداد می کرد، دریغ از کمترین نسیمی یا حرکت برگی، هوا در سکون کامل بود و اکسیژن در ذرات معلق آب از تحرک افتاده بود…ولی شوق زبیده، عبود را بی توجه به آتشباران خورشید و شرجی سمجی که به تن شهر ماسیده بود، راه انداخته بود. وقتی که جاده های روبراه تمام شد و زد به کوره راه شنی، احساس کرد دارد به زبیده نزدیک می شود…ترانه عاشقانه ای را زمزمه کرد، و بی توجه به سختی راه، اتومبیل را به جلو می برد. می خواست قبل از غروب آفتاب حرف هایش را به خضر گفته باشد….”
از داستان ” جاسم ” که بنظر من، نمونه یکی از محکم ترین داستان های کوتاه فارسی است.
جای جای این داستان خواندنی، که اشاره ای دارد به عشق دو راننده ای که ” بار ِ ” قاچاقچی ها را با مایه گذاشتن ازجانشان و به ازا دریافت وجوهی چشمگیر به مقصد می رسانند، نشانگر قدرت بیان و تجسم، این نویسنده است.
وقتی در کوره راه مقصد که گویا، امامزاده ایست بنام ” خضر” ، در آن گرمائی که شرحش گذشت در جاده ای شن و ماسه ای پنچر می کند، صحرائی چه ملموس ما را در موقعیت قرار می دهد:
…ناله های فریاد گونه ی موتور بی تاثیر بود، شورولت داشت از نا می افتاد. شرجی غلیظ و چسبنده فضا را می چلاند و عرق را از چهار ستون عبود به بیرون می راند و تمامی لباسهایش را خیس کرده بود. خورشید ِ بی رحم تابستان، شن های کوره راه را عین ریگهای تنور، سوزان کرده بود و عبود بیش از نیمساعت بود که با از دست دادن توان، با چرخ پنچر کلنجار می رفت….
بازی با ” Flashback ” های ذهن عبود در راستای عشق به زبیده، در این داستان که بیشتر می توانست نامش ” زبیده ” باشد تا ” جاسم ” نشانگر این است که بطور کلی ” عشق ” چه حکمت و قدرتی دارد و خواننده به خوبی در می یابد در زمان شکوفائی عشق جاسم و زبیده، عبود در چه انتظاری می سوخته و خب چه زجری هم می کشیده است. و این عشق مهار زده در حدی است که نمی تواند اشک او را حتا در مرگ جاسم، نظاره گرباشد.
…اون چشائی که برفش بی تاب می کنه حیفه که پر آب بشه….”
و در توصیف اوکه هر ذره ی وجودش فریاد می زند، می سراید :
….لاکردار چه سالاریه….گاهی اوقات از این همه خوشگلی حرصم می گیره….هرچه گشتم مثلش پیدا نکردم. می خواستم، با یکی از خودش بهتر داغ به دلش بذارم، اما نشد….نمی دونم چه داره….همه هیکلش هوسه، خنده هاش زنگ داره، حرف زدنش یه جورخوبیه…ته استکانی هم که می زنه، با لودگی هاش کلافه می کنه…”
در این داستان اگر عبود آن ترانه محلی را با گویش محلی خوانده بود، ( کسی که ” شورولت ” را ” شوفه لت ” می نامد )، بسیار بهتر بود. جز این نکته من اشکال دیگری در آن نمی بینم.
———————————–
یکی دیگر از داستان های زیبا و خواندنی آقای صحرائی، شب گوزن ها ” است، که بنظر می رسد در تابستان تحریر شده است ، چون هم به مناسبتی است که در تابستان رخ داده و در شبی که فیلم گوزن ها نشان داده می شده است هم بدان گونه که اثر گذار از گرما می گوید می تواند دلیل باشد
….خنکی دوش آب سردی که بیش از نیمساعت بود روی سرم می ریخت، کم کم در همه بدنم می دوید و فشار گرمای خفه کننده را کمتر می کرد.
حرارت طاقت سوز تیر ماه، شهر را چون تنوری بزرگ می گداخت و روز پایانی نداشت. فریاد درد آسفالت تاول زده خیابانها، که زیر چرخ اتومبیل ها پوست می انداخت از هر سو بگوش می رسید، و همه چیز از ورای تَف زمین گر گرفته، لرزان و مواج دیده می شد. بوی نخل نر، فضا را انباشته بود و چنبره چتر برگ ها، گَرده های منتظر پرواز را از دید نا محرم نور پنهان کرده بود. شرجی همانند بختکی سمج حلقوم شهر را می فشرد و نسیم وصال را از نخل های ماده دریغ می کرد…”

در این تکه دل انگیز، هم گرما را می نمایاند، هم از دو پایه ” دو جنس ” بودن نخل، که در سر زمین های گرم منبع تغذیه است می گوید، و اینکه، باد برای وصال این نخل ها چه محلل واجبی است، و هم به این نکته جالب اشاره دارد که گرما ی جنوب آن چنان است که ، اسفالت خیابان ها را زیر تابش حرارت خورشید، به جوش می آورد و عبور اتوموبیل ها بر روی چنین جاده هائی حالت عبور از روی گِل و شُل را دارد و حباب های قیر را می ترکاند.
همانطور که اشاره کردم ” شب گوزن ها ” اشاره به شبی دارد که فیلم ” گوزن ها ” در سینما ” رکس ” شهر آبادان نشان داده می شد، و با آتش سوزی مهیبی که رخ داد بیش از چهارصد نفر زن و کودک و مرد، سوختند و جانسپردند.
در این داستان که با استادی تمام نوشته شده است، ” دیالوگ “و” توصیف ” از توان بالائی برخوردار است.
“…از آن همه موهای مشکی پرپشت، یادگار محوی بر جای مانده یود، تُنک، جو گندمی، و اصلاح نشده. برف پیری زود رس بیشتر بر سبیل و شقیقه هایش نشسته بود. چشمانش کماکان برق سابق را داشت. آهنگ مردانه ی صدایش همچنان شمرده و گیرا بود. بیانش از کلمات بجا و به موقع عاری نشده بود و مثل گذشته شنونده را مجذوب می کرد. طنز خاص خودش را حفظ کرده بود، هر چند از لابلای اندوه جاگیر شده در جانش، به ندرت خودش را نشان می داد..”
سبک نگارش این داستان به واقع یگانه داست، و مملو است از واژه های صیقل شده که ماهرانه کنار هم چیده شده است. و جملاتی بر جای ماندنی:
چرا زندگی، همیشه با عشاق واقعی عناد دارد
شاخصه بیشتر داستان های صحرائی بازی دلنواز و جذاب با واژه هاست و تصویر هائی که با آن ها درست میکند و چنین است که مرز قصه های مادر بزرگانه را می شکند و داستان کوتاه عصر ما را می نمایاند. نگاه دیگری به تکه هائی که از دو داستان جاسم و شب گوزن ها شاهد آورده ام بیاندازید،
ملاحظه خواهید کرد که درست می گویم
————————————–
صحرائی داستان خوب زیاد دارد، و خوشبختانه دسترسی به همه آن ها نیز به راحتی امکان پذیراست.
این نگاه را با توجه به داستان ” قصه کوچ ” که در حقیقت از آغاز هجرت می گوید، می بندم و در فرصتی دیگر به داستان های دیگری می پردازم.
” جاسم ” و ” شب گوزن ها ” داستان هائی از درون است و ” قصه کوچ ” آغاز داستان های او در برون.
این داستان بر می گردد به زمانی که هنوز ” پرده آهنین ” سر جایش بود و نیافتاده ! بود. و بهمانگونه که مهاجرت شروع فصل سرد زندگی است، در زمستانی سرد آغاز می شود.
” در ” بخارست ” هواپیما عوض می کردیم. هوا آزار دهنده سرد بود. برفی سنگین فرودگاه را پر از اشباح کرده بود. شلاق باد، ساچمه های ریز برف را بیرحمانه در پوست صورت می چکاند. نور زرد رنگ و بی حال تک و توک ترمینال دور دست با تاریکی مسلط بر همه جا، کاری نداشت.
چهار صبح بود، ماموران سلاح به دست که تا گردن در لباسهایشان فرو رفته بودند، از زیر کلاه پوست های چرک و بی قواره خود، تک تک مسافران را می پائیدند….”
ماجرا خواندنی است، حتا خانه ای که چند نفری در آن اسکان می یابند:
….هنوز پیچک های رونده قسمتی ازخانه را در اختیار داشتند، و هنوز سبزک های چسبیده به در و دیوار، حکایت سکوت و تنهائی و دوری انسان را فریاد می زدند، که ما زندگی را شروع کردیم، و بودیم تا آخرین نفر، و با رفتن او، یقینن سکوت بر بالهای سپید ارواح، بار دیگر به لانه اش باز گشت و تنهائی آن خانه متروک مجددن آغاز شد….
من رئالیزم غریبی را در داستان های او می بینم، و می روم گمان کنم که شاید به نوعی گوشه هائی از زندگی خود اوست، ولی این فکر که مگر یک آدم چقدر بالا و پائین می شود، بازم می دارد. داستان هایش از صحنه های طوفانی و کشنده جنگ می گوید تا ” شام با کارولین “….هرچه هست، من بسهم خودم از خواندن آن ها لذت بردم، و کاستی هایش را که بی تردید داشتند با اشاره گذشتم.
به این نکته نیز اشاره کنم که عباس صحرائی، در نامگذاری داستانهایش ظرافت و ذوق خاصی به کار برده است.
—————————–