درنگی بر نقد خواندنی ایرج مصداقی بر کتاب ِ
نامه هائی به شکنجه گرم
و به نویسنده آن
هوشنگ اسدی

تا کنون نقدی به این مفصلی ” حدود ۴۰ صفحه ” نخوانده بودم. و همین مفصلی وادارم کرد آن را با دقت بیشتری بخوانم و ببینم ماجرا چیست.
قبلن در مورد این کتاب ” که به انگلیسی نوشته شده است –  letters to my Torturer ”
” خبری دریافت کرده بودیم و خلاصه ای در موردش ” در گذرگاه شماره ۱۰۶ در شهریور ماه ۱۳۸۹ ” نوشته بودیم و همین یاد آوری باعث تماس آقای ایرج مصداقی و ارسال نقد مفصلش برای گذرگاه بود. ما نیز قسمت اول این نقد را ” حدود ده صفحه ” آن را در گذرگاه ماه قبل منتشر کردیم و در همین حدود هم در این شماره ” شماره ۱۱۶ – تیرماه ” آورده ایم و بقیه آن را نیز در شماره آینده در شماره ۱۱۷ خواهیم آورد.

نام این کتاب به همانگونه که در بالا اشاره کرده ام ” نامه هائی به شکنجه گرم ” می باشد.
تکه هائی که از متن کتاب و به فارسی همراه با خبر انتشار آن یاد آوری شده بود انگیزه ای در من ایجاد کرد تا بیشتر در مورد آن بدانم:
“….در یک روز سرد زمستانی سال ۱۳۵۴ قرار بود من را از سلولی که در آن بودم منتقل کنند. خامنه ای که خیلی لاغر و تکیده بود از سرما می لرزید. من یک بلوز بافتنی داشتم، آن را از تن در آورده و به خامنه ای دادم. او ابتدا کمی مقاومت کرد و بلوز را نگرفت. ولی در نهایت که آن را پذیرفت و به تن کرد ما یکدیگر را بغل کردیم. او به گریه افتاد و گفت
: «هوشنگ، زمانی ‌که اسلام به قدرت برسد، حتی یک قطره اشک نیز از چشم کسی جاری نخواهد شد.”
می خواستم بدانم ” خامنه ای ” چگونه می دانست ” حکومت اسلامی در راه است؟

می خواستم بدانم بین یک مسلمان دو آتشه و یک کمونیست چه الفتی و چگونه ایجاد شده است که همدیگر را اشکریزان در آغوش می کشند و آقای اسدی برای حجت الاسلامی که پیشاپیش می داند ” حکومت اسلامی” در راه است می شود ” هوشنگ ” …
ولی دسترسی نیافتم. و این شد که وقتی نقد آقای ایرج مصداقی دریافت شد آن هم به این مفصلی نشستم پایش و کامل خواندمش.
تکان اول این بود که با شروع خواندم:
چرا هوشنگ اسدی دروغ می گوید “
و بیشتر توجهم جلب شد وقتی که متوجه شدم:
” جایزه بین المللی کتاب حقوق بشر سال ۲۰۱۱ توسط شهردار ” وین ” در روز اول ژوئیه ( ۱۱ خرداد ماه ) به او، به هوشنگ اسدی، برای همین کتاب ” نامه هائی به شکنجه گرم ” اهد ا خواهد شد.”
کتابی که ایرج مصداقی آن را کتابی مجعول می داند و نویسنده اش را دروغگو می نامد و طی حدود چهل صفحه نوشته خود با دلیل و برهانی که بیشتر با سند و تاریخ و مورد همراه است پرده هائی را بالا می زند که در تاریخ ” نقد نویسی “، من اصلن ندیده و کمتر شنیده ام.
آقای ایرج مصداقی برای نوشتن این نقد و آوردن این همه سند و تاریخ و به این مفصلی، بایستی وقت بسیار صرف کرده باشد
امیدوارم، این همه فقط برای جلوگیری از جعل تاریخ باشد و ممانعت از کسب دروغین جاه و مقام و مرتبه و جایزه به یک نا لوطی، که بنا به نوشته آقای مصداقی در حد یک روان پریش و پارانویا قصد ارضای خود شیفتگی بیمار گونه اش را دارد. که در این صورت باید از تلاش ایشان سپاسگزاری کرد..
ایرج مصداقی با شروع نقد خود گام به گام موارد توهم های هوشنگ اسدی را بیان و نشان می دهد:
او نشان می دهد که هوشنگ اسدی آشوب خرداد ماه ۱۳۴۲ را ۱۳۴۱ می نویسد و خمینی را که بایستی مثل بار عام همه مراجع در بالای مجلس بنشیند دروسط می نشاند و او که نبایستی به چنین محلی راه بیابد می رود و دست مرد نشسته در وسط مجلس!! را می بوسد در حالی که نمی داند آن مرد خمینی است.
آنقدر موارد با تکیه بر تاریخهائی که همه را آقای اسدی اشتباه می نویسد، در این نقد فراوان است که فقط باید خواند تا با توجه به آنها دریافت که تا چه میزان بهت انگیزی، نارواگوئی شده است فقط برای اینکه بگوید من دوست جان جانی آقای خامنه ای هستم و او همیشه مرا به نام کوچکم، هوشنگ می نامد که یعنی خودمانی بودن:
” در صفحه‌ی ۴۴ و ۴۵ کتاب، اسدی می‌نویسد: پس از دستگیری در پاییز ۱۳۵۳ همان‌شب وی را به سلولی می‌برند که خامنه‌ای در آنجا محبوس بوده است. اسدی در این رابطه می‌نویسد:
” او بلند شد و ایستاد و لبخند مطبوعی به لب داشت، دستش را دراز کرد و خودش را معرفی کرد. سید‌علی خامنه‌ای. ”
تردیدی نیست که اسدی در مورد ورودش به سلولی که خامنه‌ای در آن بوده و چگونگی برخورد خامنه‌ای با او در پاییز ۱۳۵۳ دروغ می‌‌گوید. چرا که خامنه‌ای در دیماه ۱۳۵۳ و نزدیک به دو ماه پس از اسدی، دستگیر می‌شود. اسدی از قرار معلوم در آبانماه ۵۳ دستگیر شده بود. “

گاه خود شیفتگی هوشنگ اسدی چنان بهت انگیز و سرشار از غلو است که خواننده قبل از اینکه به اسدی شک کند به مصداقی شک می کند….مگر می شود در زمانه ای که هر لغزش کوچکی از دید منتقدین دور نمی ماند، و ما شاهدیم که تایپ یک اشتباه کوچک درگذرگاه توپ ئی میل را به رویمان می ریزاند.
هوشنگ اسدی بی اعتنا به همه نگرش ها و دید ها ی منتقدان و شعور بالای خوانندگان سرش را بکند در برف و این همه ناروا به بافد.
روانپریشی ایشان مگر چقدر ریشه دار و گسترده است که تا این حد بتواند پروا را از او بگیرد ؟

( اسدی روابط صمیمانه‌ی خود با خامنه‌ای را چنین شرح می‌دهد:
” خامنه‌ای ماجرای دیدار با همسرش و عاشق‌شدنش را برایم تعریف کرد. او درباره‌ی روزی صحبت کرد که آنها زیر یک درخت کنار یک چشمه نشسته بودند و او قصدش برای ازدواج با همسر آینده‌اش را آشکار کرد. یک پارچه‌ی بزرگ زیر یک درخت پهن شده بود و روی آن پوشیده از سالاد و نان بود. چند سال بعد شبی در اواسط تابستان سال ۱۹۸۱، از پله‌های خانه‌ی او در خیابان «ایران» برای تحویل اطلاعات مهمی بالا می‌رفتم که برای یک لحظه همسر او را که بدون جحاب پایین می آمد و تلاش می‌کرد موهایش را بپوشاند، دیدم. آن موقع بود که من معنی عشق این دو را فهمیدم. در دوران زندان ما، خامنه‌ای دارای دو پسر به نام‌های مصطفی و احمد بود.» (صفحه‌ی ۴۶)

تصویری که او از نحوه‌ی خواستگاری خامنه‌ای و روابط وی با همسرش به دست می‌دهد، شبیه فیلمفارسی‌های دهه‌ی ۴۰ شمسی است. نه آخوندی که در خانواده‌‌ای شدیداً مذهبی ریشه داشته و آن‌هم در جو مذهبی شهر مشهد. )
جالب، این مؤسسات و ارگانها و سازمانه های بین المللی هستند که تا این حد از مرحله پرتند و حتا از داشتن یک ادوایزر معمولی هم محرومند، و حاصلش این می شود که می خواهند جایزه کتاب حقوق بشر را به این هذیان گوئی بدهند.
بعد ما انتظار داریم که این مؤسسات پوچ و تهی و نا فهم، بفهمند و بدانند که عیّاررانی چون حاکمین ایران دارند چه بر سر مردم می آورند.
من نمی دانم آقای هوشنگ اسدی برای کدامین منظور این همه ” چاخان ” می کند؟ ( با پوزش از کار برد این کلمه. )
آیا دارد به شکلی آب تطهیر برخامنه ای که حالا منفور ملت ایران است می پاشد، و در حقیقت دارد وظیفه انجام می دهد؟
بنظر من آدمی که این همه تصورات موهوم را ردیف کند، بدون شک نیاز به درمان دارد.

کاش هوشنگ اسدی همتی می کرد و به ایرج مصداقی که همچون یک نداف پنبه کتاب و شخصیتش را زده است پاسخی می داد تا بهتر متوجه بشویم که داستان از چه قرار است. بنظر من کاملن سکوت کردن به این نوشته مفصل که یکبار هم بشکلی دیگر در نشریه ” آرش ” چاپ پاریس آمده است، حقانیت نظر مستدل آقای مصداقی را صحه می گذارد.
( اسدی توضیح می‌دهد
” موقعی که می‌نشیند، خامنه‌ای همراه با یک بغل پرونده از راه می‌رسد و وارد اتاق می‌شود و به محض‌ این که اسدی را می‌بیند به سمت او می‌رود، همدیگر را بغل کرده و گونه‌های یکدیگر را می‌بوسند. او پوشه‌ها را به فرزندش مصطفی می‌دهد و می‌نشیند.
تلویزیون سیاه و سفید کوچک خانه روشن است و فیلمی از زندان را نشان می‌دهد. خامنه‌ای رو به میهمانان کرده و می‌گوید: این زندان از زندانی که ما در آن حبس بودیم، بهتر است و اضافه می‌کند هوشنگ عزیز ما یک چپ‌گراست و ما با یکدیگر هم‌سلول بودیم.» (صفحه‌ی ۹۳)

در حالیکه
در سال ۵۵ آخوندها فتوای معروف خود در زندان را داده‌اند که کمونیست‌ها نجس هستند و هر کس که با آن‌ها مراوده داشته باشد هم نجس است )
موردی دیگر از تصورات اوهامی هوشنگ اسدی
(اسدی با هدف سوژه کردن خود نزد غربی‌ها، به دروغ مدعی ارتباط ویژه‌ با خامنه‌ای در روزهای انقلاب هم می‌شود. او توضیح می‌دهد که پس از انتخاب بختیار به نخست‌وزیری، به خامنه‌ای تلفن کرده و تصمیم مطبوعات مبنی بر انتشار دوباره روزنامه‌‌ها را به اطلاع او رسانده. او اضافه می‌کند:
” خامنه‌ای نگران بود که مطبوعات از بختیار حمایت کنند. و‌قتی وی متوجه‌ی آن‌چه در جریان بود، شد، گفت که از تصمیم مطبوعات حمایت می‌کند و روز بعد نظر همکارانش را نیز به اطلاع من خواهد رساند. روز بعد با تلفن خامنه‌ای از خواب پریدم. او گفت که دوستانش با نظر او موافق هستند.» (صفحه‌ی ۸۵)

پرداختن به همه مواردی که آقای مصداقی از هذیان های آقای هوشنگ اسدی بر شمرده است آنهم با اشاره به شماره صفحات ” کتاب نامه هائی به شکنجه گرم ” و باز کردن موضوع جهت صحت گفته های خود، این نوشته  ی مرا نیز به درازا می کشاند. برای دریافت بهتر و قضاوت صحیح تر پیشنهاد می کنم که این نقد را بخوانید. بخوانید تا بیشتر و بهتر متوجه بشوید که در چه بازار مکاره ادبی گیر آمده ایم و از همه مهمتر بهتر بتوانید به صحت و سقم گفته های ایرج مصداقی اشراف بیابید.