این نوشته  را پیشکش می کنم به جوانان دلاور و دانای ایران
—————————————-

سرم   به   دنیی  و  عقبی فرو   نمی  آید
تبارک الله از این فتنه ها که در سرماست

فلک، تقدیر، حکم ازلی، قضا و قدر در شعر حافظ، بسامد بالایی دارد. همین امر بسیاری را بر آن داشته است تا بدین نتیجه برسند که حافظ برای انسان قدرتی و اختیاری را باور نداشته و سر تسلیم در برابر تقدیر فرود آورده و تدبیر، به شمشیر و تقدیر سپرده است. فلک و روزگار و چرخ و سرنوشت در فرهنگ ما جایی مهم دارد: پناهی برای گریز از مسئولیت.

زبان و ادبیات ما پر است از واژگان و ترکیب ها و شعرها و داستان ها در زمینه ی وانهادن کار و انداختن بار بر دوش  روزگار.
در آن زمانه  ی جهل و جادو،نفرین و نفرت،دشنام و دشمنی،قدری بازی و جبری گری، اما…
گستره ی اندیشه های حافظ چنین نبوده است.

حافظ بر فرهنگ پس مانده و سنگ شده و دلمرده ی زمان خویش شوریده است. فرمان او بر دانایی و دلاوری است. او بر فلک و ستاره می تازد و انسان را فرمانروای سرنوشت خویش می داند:

گدای میکده‌ام  لیک  وقت  مستی بین
که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم

حافظ در رسیدن به آرزو و مراد خویش، چرخ  و فلک را برهم می زند و بر هیچ حکم ازلی سرفرود نمی آورد:

چرخ  برهم  زنم  ار غیر  مرادم  گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

وی بر آن است تا دنیای دلمرده و کهنه و وامانده را در هم ریزد و طرحی نو بریزد و ما را و جهان را فرا می خواند تا با شادی و شور و شیدایی…

بیا تا گل  برافشانیم  و می  در ساغر  اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

رند  گستاخ ، بهشت عدن و حوض کوثر را در میخانه های شیراز می جوید و بر خاک مصلا و کنار آب رکن آباد بهشتی بر زمین می سازد. بر انسان بانگ می زند که تویی آفریننده ی بهشت بر خاک!
اگر شب تاریک و بیم موج و گردابی هایل است، ساحل نشین بی پروا مباش! اگر زمانه و حاکمان روزگار، رهزنان اندیشه و هنرند، برخیز و برخروش و بانگ برزن و با سیاهی درآویز تا سپیدی رخ نماید:

ارغنون ساز فلک رهزن  اهل هنر است
چون از این غصه نتابیم و چرا نخروشیم

اگر چرخ این روزگار بی سروپا، بر مدار خودکامگان می گردد، مباد که سر بر آستان نومیدی و دلمردگی و شکست و تسلیم فرود آرید، بلکه:

تا بی سر و پا باشد اوضاع فلک زین دست
در سر هوس ساقی در دست شراب اولی

حافظ می گوید که نباید کوتاهی ما ، نادانی حاکم ، دردها و رنج های زمانه را بر دوش فلک  و روزگار و سرنوشت انداخت:

راز درون پرده چه داند فلک، خموش
*
دست از طلب   ندارم تا کام  من  برآید
یا جان رسد به جانان یا جان زتن برآید
*
دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
وندر این کار دل خویش به دریا فکنم
جرعه ی جام بر این تخت روان افشانم
غلغل چنگ در این گنبد مینا فکنم

شاعر، زبان پر زبانه ی زمانه ی خود است.در بیت های زیر حافظ روزگار و زمانه را دشمن عاشقان و دانشورزان و هنرمندان می داند و بر روزگار و فلک می تازد که چنین خوار پرور است و این به جبری بودن او ربطی ندارد.  شعر او اعتراضی رندانه در برابر کژپروری­های روزگار است و فلک در اینجا همان حکومت تبهکار زمان اوست. حافظ که دلاورانه بر محتسب و مفتی و زاهد و فقیه می­تازد، مگر نمی داند که هم اینان دشمان آزادی و آزادگی اند. می داند و نیک می داند و می سراید که:

فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس
*
ارغنون‌ساز فلک رهزن اهل هنر است
چون از این غصه نتابیم و چرا نخروشیم
*
آسمان کشتی ارباب هنر می شکند
تکیه آن به که بر این بحر معلّق نکنیم
*
هنر نمی‌خرد ایام و غیر از اینم نیست
کجا روم به تجارت چنین کساد متاع
*
سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شد
که کام بخشی او را بهانه بی سببیست
به نیم جو نخرم طاق خانقاه و رباط
مرا که مصطبه ایوان و پای خم طنبیست
*
ز جور چرخ چو حافظ به جان رسید دلت
به سوی دیو محن ناوک شهاب انداز
*
چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
*

قضا و قدر، حکم ازلی و سرنوشت در شعر حافظ با رندی و طنز در آمیخته است.هرکجا که نیازی به پاسخی طنز گونه  در پرسش می پرستی و رندی و عشقبازی باشد، حافظ حواله به تقدیر و حکم ازلی می کند و این طوق از گردن می اندازد. حافظ برای گریز از مسئولیت و فرار از برابر سختی­ها نیست که سخن از قضای آسمان می­کند، بلکه در پس پرده­ی سخن جادویی خویش، بر این قصه­ها و خرافات می­تازد:

مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
رقیب  آزارها  فرمود و جای  آشتی  نگذاشت
مگر آه  سحر خیزان سوی گردون نخواهد شد
مرا  روز  ازل  کاری  بجز  رندی  نفرمودند
هرآن قسمت که آن جا رفت ازآن افزون نخواهد شد
*
من ز مسجد به خورآباد نه خود افتادم
اینم از عهد  ازل حاصل  فرجام  افتاد
*
دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی
من  نه آنم  که  دگر  گوش  به تزویر کنم
نیست  امید   صلاحی   ز  فساد    حافظ
چون  که  تقدیر چنین است چه  تدبیر کنم
*
مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
*
در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند
گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را
*
بارها   گفته‌ام   و  بار  دگر   می‌گویم
که من دلشده این ره نه به خود می‌پویم
در  پس  آینه   طوطی  صفتم  داشته‌اند
آن  چه  استاد  ازل  گفت بگو می‌گویم
*
در خورآباد طریقت ما به هم منزل شویم
کاین چنین رفته‌ست در عهد ازل تقدیر ما
*
وی بینش جبری را در برابر  زهد فروشان و ریاکاران به کار برده است و رندانه می­گوید: ای واعظ و زاهد  به خود مناز و بر من متاز  که  زهد تو و بدنامی ما از مشیت اوست و هرچه که رندان و دردکشان می کنند به دست کارفرمای قدر است:

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر
که ندادند جز این تحفه به ما روز الست *

عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم
کاین  بود  سرنوشت  ز دیوان  قسمتم
*
مکن به چشم حقاترت نگاه در من مست
که نیست معصیت و زهد بی مشیت او
*
بر ریاکاران و واعظان با قلم طنز می تازد و  با سلاح خودشان به  میدان آن­ها می­­رود: من اگر خارم و گر کل چمن آرایی هست
که از آن دست که او می کشدم می رویم

در بیت زیر می گوید اگر تقدیر، فرمان از تدبیر من ببرد، آنگاه دیگر، می، نخواهم نوشید. اما چه کند که قسمت ازلی بی حضور او کرده اند و پس نباید بهانه گرفت و باید می نوشید و گناه کرد:

بر آن سرم که ننوشم می و گنه نکنم
گر  موافق  تدبیر  من  شود    تقدیر
چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند
گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر

حافظ نیز مانند هر انسان و هنرمند والایی در برابر قدر قدرتی آن روزگار سیاه، خشک اندیشی و تنگ چشمی، ترس و تازیانه؛ برای یافتن آرامش و پناهی، یا نشاندن لبخند بر لبان اندوهگینی، در دوره هایی از زندگانی  و بنا بربینش رایج در فرهنگ ما، سخن از رضا دادن به داده سر می­کند:

رضا به داده بده وز جبین گره بگشای
که بر من و تو در اختیار    نگشادست

اما اگر حکم ازل این است، حافظ  سرانجام فرمان به تغییر می­دهد و از اطاعت تقدیر و سرنوشت سرباز می زند:

قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومی  دگر  حواله  به   تقدیر   می‌کنند
فی  الجمله  اعتماد  مکن  بر ثبات  دهر
کاین  کارخانه‌ایست  که  تغییر   می‌کنند
*
او خرافاتی چون سعد و نحس ستارگان را نیز در ردیف قصه های عوام می­داند

بگیر  طره  مه چهره ای  و  قصه  مخوان
که: سعد و نحس زتأثیر زهره و زحل است

حافظ فرزند زمان خویشتن است و بر زمین می زید. اگر ریاکاران و دروغزنان با فریبکاری بر مردم سخت می گیرند و راه بر شادی ها می بندند، بی باکانه برمی خروشد که:
در   میخانه   ببستند  خدایا   مپسند
که در خانه ی تزویر و ریا بگشایند

و چون ستم و سیاهی در کوی و بازار، تازیانه بر پیکر عشق می کوبد، شاعر،  تو را به نور و سور وشور می خواند و در برابر قدرت بی رحم و برهنه نیز خاموش نمی ماند:

دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند
پنهان  خورید  باده  که  تعزیر   می کنند

و مردم را امید می دهد و گرما می بخشد وبه فردا می خواند:

مژده ای  دل که  مسیحا نفسی می آید
که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید

و چون بار دیگر گشایشی در کار مردم و رونقی در بازار عشق پدیدار می­گردد، سرخوشانه و شادمانه غلغله در  این گنبد مینا می­افکند که:

ساقی  به نور  باده بر افروز  جام  ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

و در آخر اما، چنین است راه رندانه و گلبانگ عاشقانه­ی حافظ :

سرّ خدا که در تتق غیب منزویست
مستانه اش نقاب ز رخسار برکشیم
کو جلوه ای ز ابروی او  تا چو ماه نو
گوی سپر در خم چوگان زر کشیم
فردا اگر نه روضه  ی رضوان به ما دهند
غلمان ز روضه ، حور ز جنت به درکشیم
بیرون جهیم سرخوش و از بزم صوفیان
غارت کنیم باده و شاهد به برکشیم
عشرت کنیم ورنه به حسرت کشندمان
روزی که رخت جان به  سرای دگر کشیم

سخن  را به پایان می برم با غزلی که  بلور جان رندانه ی حافظ است. تراشه های الماس اندیشه و هنر اوست:

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
محصول دعا در ره جانانه نهادیم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش
این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم
سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد
تا روی در این منزل ویرانه نهادیم
در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را
مهر لب او بر در این خانه نهادیم
در خرقه از این بیش منافق نتوان بود
بنیاد بر این شیوه ی رندانه نهادیم

چون می‌رود این کشتی سرگشته که آخر
جان در سر آن گوهر یک دانه نهادیم…

سبز باشید