می‌دانی هیچ‌کس را برای گفتن و هیچ‌جا را برای رفتن نداشتن یعنی چه؟ می‌دانی شکست‌خورده به چه‌کسی می‌گویند؟ شکست‌خورده یعنی درهم‌ ‌شکسته ، یعنی من ، یعنی کسی که اعتماد به نفس‌اش به نقطه‌ای فرسنگ‌ها زیر صفر سقوط کرده باشد .

وقتی کسی نباشد تا برای‌اش بگویی یا جایی تا بتوانی بروی ، آن وقت است  که سر از این‌جا درمی‌آوری . به این اتاق و تخت میخ‌کوب می‌شوی و فقط می‌توانی گه‌گاه از پنجره به دنیای سالم و کاملِ بیرون نگاه کنی .

و به جای گفتن ، بنویسی . نوشتن برای خود ، در عوضِ گفتگو با دیگری یا معاشقه با معشوق ، درست مثل عملِ شنیع استمناء . تازه هنوز جای شکرش باقی‌ست که می‌توانی بنویسی . چقدر خوب است که هنوز راهِ استمناء برعکس بسیاری راه‌های دیگر بسته نشده است . به همین دلیل است که می‌خواهم پیش از آن‌که تشویش مرگ کاملا از پای‌ام بیندازد خود را “به دنیایی از واژه‌ها تبدیل کنم .”

من با ویرجینیا ولف موافق نیستم وقتی که می‌گوید “نوشتن یعنی ناامیدی مطلق” . نه ، به نظر من ناامیدی مطلق آن دریاچه‌ی زیبایی‌ست که تو با پاهایی برهنه آرام آرام در آن گام می‌گذاری و هرلحظه جلوتر می‌روی . دریاچه عمیق و عمیق‌تر می‌شود و تو بیش‌تر و بیش‌تر فرو می‌روی تا آن‌که دیگر با دریاچه یکی می‌شوی و بعد از آن دیگر هیچ نیست جز آرامش مطلق . ناامیدی مطلق آن حس غریبی‌ست که تو را تا پاریس می‌کشاند و آن آشپزخانه‌ای‌ست که بر کف لخت آن دراز می‌کشی و آخرین سیگارت را می‌گیرانی ، درحالی‌که قبل از آن همه‌ی پنجره‌ها را به دقت بسته‌ای و شیر گاز را باز کرده‌ای تا به این شکل تو و سیگارت هم‌زمان به انتها برسید . و دست آخر ناامیدی مطلق می‌تواند پلی باشد میان این‌جا و این‌جا ، آن هم در لحظه‌ای که آرزوی تو هر جایی بودن است غیر از این‌جا . و آن وقت چاره‌ای نمی‌ماند که در میانه‌ی پل با سقوطی آزاد ، خود را برای همیشه از این‌جا و همه‌جا رها کنی . نه من تعبیر استمنا را برای نوشتن بیش‌تر می‌پسندم . نوشتن آخرین تلاش است ، دست‌وپا زدن‌های واپسین برای فرار از “ناامیدی” قبل از این‌که “مطلق” شود . جان کندنی بی‌سرانجام برای ایجاد ارتباط با دیگری ، آن‌ هم در جهانی که “دریچه‌های رابطه خاموش‌اند” .

برای من همه چیز از دو سوالِ ساده شروع شد که در کنار واژه‌های مدام تکرارشونده‌ی “رُزباد” ، “فرایندهای برگشت‌ناپذیر” و . . . شکل گرفت و رفته‌رفته تمام ذهن‌ام را به همراه “کابوسِ پل” به اشغال خود درآورد . شاید این دو سوال برای تو و خیلی‌های دیگر مسخره و احمقانه به نظر برسد ولی من فکر می‌کنم همین دو سوال بود که بالاخره مرا از پا انداخت .

اگر فرض کنیم که حیات چیزی حدود چهار میلیون سال پیش بر روی زمین به وجود آمده باشد (من این‌جا دسترسی به هیچ منبعی ندارم و حافظه‌ی مغشوش‌ام هم کمک‌ام نمی‌کند . به همین دلیل فقط فرض می‌کنیم) پس دست‌ِکم چهارمیلیون سال است که زمین به همین شکل در حرکت است و به دور خود می‌چرخد و همه‌چیز هرروز تکرار می‌شود . چهارمیلیون سال است که خورشید هرروز طلوع و هرشب غروب کرده است . بعد هم که انسان به عرصه رسیده است ، و با خوردن و خوابیدن و تولید مثل کردن و از همه مهم‌تر جنگیدن و مبارزه کردن با خود و با طبیعت ، مثلا از دو میلیون سال پیش تا به امروز ادامه داده است . خود را تکرار کرده است و تا جایی که توانسته همه‌چیز را به گند کشیده است . من تمامی این چهارمیلیون سال را در ذهن خود مرور کردم . تک‌تکِ روزها و دوره‌های مختلف آن را به تصور درآوردم . دایناسورها را دیدم و تمام موجودات دیگر را که منقرض گشتند و دیگر هیچ اثری از آن‌ها باقی‌ نماند . پرسش اول همین‌جا شکل گرفت :

در تمام این مدت من کجا بوده‌ام . در این چهارمیلیون سال “من” ، این شخصیت ، این شعور ، این ذهن کجا بوده است؟ و چرا هیچ احساسی از این نبودن و غایب‌بودن‌اش ندارد؟

و پرسش دوم که در واقع اصلا پرسش نبود و از مدت‌ها پیش از پرسش اول ، ذهن‌ام را اشغال کرده بود و به آن می‌اندیشیدم این واقعیت بود که “فقط صد سالِ دیگر هیچ یک از انسان‌هایی که هم‌اکنون بر روی زمین وجود دارند ، به ظاهر زنده‌اند و زندگی می‌کنند دیگر وجود نخواهند داشت و همه‌گی مرده‌ای بیش نخواهند بود .”

من ، تمام خانواده‌ام ، تمام دوستان‌ و رفقای‌ام ، عشق‌ام ، رئیس اداره‌ام ، رئیس جمهورم ، رهبرم . . . همه و همه ، فقط تا صد سال دیگر چیزی جز لاشه‌هایی پوسیده و گندیده نخواهیم بود .

فکر می‌کنم از این‌جا بود که حمله‌های عصبی‌ام شروع شد . راستی هیچ می‌دانی یک حمله‌ی عصبی چیست؟ فکر نمی‌کنم حتی تصوری از میزانِ ویران‌گریِ آن داشته باشی . شرح یک حمله‌ی عصبی شاید دشوارترین کارها باشد . حتی برای پزشکان‌ام هم نتوانستم درست توضیح دهم . ولی می‌خواهم برای تو ، تنها برای تو ، مشاورِ عزیزم ، بنویسم .

ابتدا هیچ نیست . کمی کلافه‌گی ، بی‌حوصله‌گی ، ملالت و یک چیزِ کوچکِ ناراحت‌کننده (هرچه که باشد) . خیلی آهسته شروع می‌شود . اول شروع می‌کنی به راه رفتن ، طول اتاق را می‌روی و برمی‌گردی . بعد روی مبل می‌نشینی ، آرنج‌ها را به روی زانوهای‌ات می‌گذاری و پنجه‌های دستان‌ات را درهم قفل می‌کنی . حالا شروع می‌شود . درست زمانی که در آن حالت نشسته‌ای ، سرت را بر پنجه‌های درهم قفل شده‌ات تکیه داده‌ای و احتمالا به انگشتان کج و معوج برهنه‌ی پای‌ات خیره مانده‌ای . حس می‌کنی یک چیزِ غیرِ مادی ، یک چیز بسیار نرم ، یک وحشتِ رقیق از نوک انگشتان پاهای‌ات وارد بدن‌ات می‌گردد و آرام آرام از ساق‌های‌ات بالا می‌آید . می‌ترسی ولی چون هیچ‌کس را برای گفتن و جایی را برای گریختن نداری به ناچار باید تحمل کنی و منتظر بمانی تا وحشت و اضطراب سراسر وجودت را در بر بگیرد .

آن موجودِ نفوذ کننده ، در واقع غیرِ مادی نیست بلکه قطره قطره‌های خون توست که از درون رگ‌های‌ات به سوی مغزت ، یعنی مرکز تمامی اتفاقات ناخوشایند ، جریان یافته است . بعد از چند ثانیه ، دیگر در تمام اندام‌ات قطره خونی باقی نمی‌ماند . تمامی خونِ بدن‌ات به همراه حسِ اضطراب و وحشتی که با خود آورده است در سرت جمع می‌شود ، و در مقابل بدن شروع به سرد شدن می‌کند .

حالا از نوک انگشتان دست‌های‌ات آغاز می‌شود . انگشتان‌ات سرد و بی‌حس می‌شوند . پوست‌ات سوزن‌سوزن می‌شود . مثل این‌که تمام تن‌ات دچار خواب ‌رفته‌گی شده باشد . مثل زمانی که بیش از اندازه الکل مصرف کرده‌ باشی . از درون سرد می‌شوی و شروع به لرزیدن می‌کنی . خونی در بدن نداری انگار . هرچه هست در سَرَت است . خون با فشار به مغزت هجوم می‌آورد . می‌خواهد رگ‌ها را بدراند . در حالی که صدای شومِ به هم خوردن دندان‌های‌ات از سرما را می‌شنوی ، پسِ سَرت گُر می‌گیرد . خون با فشار تمام مغزت را اشغال می‌کند و آن را از هر چیز دیگر تهی می‌سازد . اما در مغز مگر چه هست جز افکارت؟ حالا افکارت در مسیری معکوس ، در رگ‌های خالی جریان می‌یابند . در سرتاسر اندام‌های‌ات پخش می‌شوند ، تا نوکِ انگشتان پای‌ات . حالا حتی می‌توانی با انگشتان‌ات یا با هر آلتِ دیگرت فکر کنی .

افکارت تمامی سلول‌های سطح پوست‌ات را می‌پوشاند . مغزت یک گوی خونینِ گرم و پُر فشار می‌شود و بدنِ سَردت‌ انباشته از افکاری درهم و مغشوش ، و بعد فقط وحشت است و اضطراب . و هراس از یک خالیِ بی‌انتها که هیولاوش در مقابل‌ات دهان گشوده است و جهانی پوشالی که انگار درست در مقابل چشمان‌ات فرومی‌پاشد یا فرومی‌ریزد . از این‌جا به بعد دیگر تظاهراتِ بیرونیِ حمله است که همه با آن آشنای‌اند ، مثلِ میلِ به جنایت در دستان خالی ، مثل میلِ به تخریب .

تا حالا شده نشسته باشی و به حرکات یک فواره‌ی آب وسط یک حوضچه‌ی حقیر با دقت نگاه کرده باشی . قطره‌ی آبی ، بی‌اراده و از سرِ ناچاری به درون لوله‌ی سرد و فلزیِ تنگِ فواره کشیده می‌شود و با فشار تا نقطه‌ی اوجی ، بسته به نیروی محرکه‌ی آن به بالا پرتاب می‌شود . قطره با فشار اوج می‌گیرد . در میانِ انبوه قطرات دیگر ، به نظر شاد و احمق می‌رسد . انگار کم سال است و شاداب . تا این که به به آن نقطه‌ی اوج می‌رسد و ناگهان نیروی محرکه‌اش تَه می‌کشد و با سر به پایین به درون حوضچه ، به میان میلیون‌ها قطره‌ی سقوط کرده‌ یا هنوز اوج نگرفته‌ی دیگر سقوط می‌کند . یک سقوط آزاد . شاید دخترک کابوس من هم نیروی محرکه‌اش تَه کشیده باشد . نمی‌دانم .

دیشب بود که از میانِ یکی از پنجره‌ها‌ی اتاق‌ام و از میانِ تار و پودِ پرده‌ی ضخیم آن صداهایی به اتاق‌ام نشط می‌کرد . چند نفر با هم صحبت می‌کردند انگار . پرده را کنار زدم ، صداها واضح‌تر شد ولی چیزی یا کسی پیدا نبود . همه‌جا تاریک بود . یک نفر که صدایی جوان داشت ، ماجرایی را برای کسی یا کسانی تعریف می‌کرد . مثل این بود که تازه از زندان آزاد شده باشد . چون همه‌اش از زندان‌بان و بازجو و شکنجه حرف می‌زد . مثل من ولی با این تفاوت که من خود ، زندان‌بان و بازجو و شکنجه‌گرِ خودم هستم و همه‌چیز را فقط برای تو اعتراف می‌کنم و نه هیچ‌کس دیگر .

نمی‌خواستم بشنوم . پرده را کشیدم و به تخت‌ام پناه بردم . سرم را زیر پتو پنهان کردم ، ولی صدا بازهم شنیده می‌شد و من صدای جوانِ مرد را ، انگار که کنارم نشسته باشد ، می‌شنیدم که تعریف می‌کرد :

دو نفر به اتاق کوچکی برده بودندش . می‌گفت سرم را کمی بالا گرفتم تا بتوان‌ام از پایینِ چشم‌بندم ببینم و بفهمم که کجا هستم . و دیده بود چارپایه‌ی کوتاه چوبی را وسط اتاق ، و همه‌چیز را فهمیده بود . شکنجه‌گران نقش‌بازی می‌کردند . یکی می‌خواست که زودتر کار را تمام کند و دیگری نقش مخالف را ایفا می‌کرد .

صدای جوان از حمله‌ای عصبی حرف می‌زد که دچارش شده بود و سعی می‌کرد آن را توضیح دهد ، که نمی‌شد . گفتم که یک حمله‌ی عصبی قابل تشریح نیست . اما صدایِ جوان به دشواری توضیح می‌داد :

“فقط این را بگویم که برای لحظاتی تمام بدن‌ام شروع به لرزیدن کرد . جاهایی می‌لرزید که در حالت عادی تصورش هم غیرممکن است .”

بله ، حتما ریه‌های‌اش می‌لرزیدند ، روده‌های‌اش ، یا معده و کلیه‌های‌اش حتی. تک‌تک سلول‌های‌اش می‌لرزیدند .

سرانجام بالای چارپایه فرستاده بودندش ولی هنوز بازی شکنجه‌گران و کلنجار رفتن تصنعی‌شان با یکدیگر ادامه داشت . اما صدا آن‌قدر می‌لرزد که چارپایه‌ی چوبی از زیر پای‌اش کنار می‌رود و او میان سقف و کف اتاق معلق می‌ماند . فقط همین‌قدر شنیده بود که یکی از شکنجه‌گران گفته بود : “بدو ، بگیرش ، افتاد .”

و بعد دیگر هیچ . هیچِ مطلق .

صدا ادامه داد : “وقتی چارپایه کنار رفت و من ول شدم ، دیگر هیچ نفهمیدم و انگار خواب‌ام برد .”

خواب‌ام برد؟! باور کن عین واژه همین بود : “خواب” . حتی نگفت بی‌هوش شدم . چون شاید برای بی‌هوش شدن بالاخره دردی باید وجود داشته باشد . نمی‌دانم . ولی وقتی دوباره چشم باز کرده بود در سلول‌اش بود . مثل این‌که از خوابی طولانی بیدار شده باشد .

صدا می‌گفت : “این شکنجه ، یعنی ترتیب دادن مراسم اعدام صوری کاملا به ضرر شکنجه‌گران تمام شد . چون باعث از بین رفتنِ وحشت من از مرگ و مقاومت بیش‌ترم شد . فهمیدم  مرگی که آن‌همه از آن وحشت داشتم ، فقط چیزی شبیه یک خواب است . فقط همین .”

قطره‌ی آبِ درون حوضچه شاید بارها و بارها به درون فواره کشیده شود و اوج بگیرد تا این‌که سرانجام زمانی به هر دلیلی فواره خاموش شود . آن وقت قطره در حوضچه ، راکد باقی می‌ماند و پس از مدت کوتاهی دیگر هیچ نخواهد بود ، حتی یک قطره‌ی ناچیز . شاید بخار شود ، شاید خاک شود ، یا شاید بگندد . اما اگر مرگ مثل خواب باشد ، مثل یک خوابِ ابدی ، آیا اصلا کارهایی که ما در اندک زمانِ بیداری خود انجام داده‌ایم ، در آن اوج گیری‌ها مثلا ، همه‌گی پوچ و بی‌اثر نخواهند شد؟ چه فرقی می‌کند ما چه کرده‌ایم ، ما چه گفته‌ایم ، ما چه اندیشیده‌ایم؟

اما الان که دارم این را برای تو می‌نویسم ، می‌توانم به صراحت بگویم که “نه”، یعنی بی‌اثر نخواهند بود . مثل این‌که که حال‌ام بهتر شده است . شاید تاثیر داروها باشد یا تاثیر مراقبت‌های خانم علیزاده . پرستار این شیفت را می‌گویم . اسم‌اش را بر برچسبِ روی مانتوی سرمه‌ای‌اش خواندم . نام کوچک‌اش را نخواندم یا ندیدم .

برای من ، او فقط می‌تواند خانم علیزاده باشد یعنی پرستارم . و من برای او فقط موضوعِ کارش ، یا شاید به نوعی دردِ سَرَش . نه ، نیازی به دانستن نام‌های کوچک‌مان نیست . ولی وقت‌هایی هست که چشمان آدم مدام دور می‌چرخند . به اطراف نگاه می‌کنند . به جزئی‌ترین چیزها . به دنبال همه یا هرکس . به دنبال یافتن نگاهی آشنا ، یا شاید فقط یک گوش یا یک دهان . اما انگار نه کسی هست برای گفتن و شنیدن ، و نه جایی برای گریختن .

اما امروز که خانم علیزاده برای تزریق داروهای‌ام بیاید ، حتما سعی‌ام را خواهم کرد . شاید بتوانم با او ارتباط برقرار کنم .

نه ، نوشتن ناامیدی مطلق نیست ، نمی‌تواند باشد . فعلا همان تعبیر استمنا بهتر است ، حداقل تا آن روز که راه‌ِمان به دریاچه‌ای ، آشپزخانه‌ای یا پلی ختم  شود یا شاید هم نشود ، کسی چه می‌داند .

نمی‌دانم در چه مرحله‌ای از زندگی خود هستم ، در حال اوج‌گیری یا سقوط یا رکود ، ولی حس می‌کنم هم‌چون قطره‌ای باز هم به درونِ مجرایی تنگ و تاریک کشیده می‌شوم تا شاید دیگر بار به سمت نور و روشنی پرتاب گردم!

مثل این که عقربکِ اعتماد به نفس‌ام اندکی بالا آمده است ولی می‌دانم که تا رسیدن به نقطه‌ی صفر حتی ، راه درازی در پیش دارم .

تابستان ۸۸