
این نامه سالها پیش در مادرید برای
” علی ” نوشته شده است.
گمان می کنم دیروز بود….
پس از پرواز ناباورانه مندل
و تحت تاثیر آن فقدان سنگین.
*****
علی جان سلام
یکشنبه است، غروب یکشنبه، هیچ تبی همه گیر تر از تب غروب جمعه های کار خودمان، و یکشنبه های فرنگی ها نیست، نه عرب می شناسد نه عجم، نه شرق می شناسد و نه غرب.
یکشنبه است، غروب یکشنبه ۲۲ ژانویه، چندم دیماه یا بهمن ماه می شود، نمی دانم. گمان می کنم دوم بهمن ماه باشد.
من گاه روز های هفته را نیز گم می کنم. تازگی ها اینطور شده ام. تازگی ها خیلی طورها شده ام.
دو سه ماهی است، گاه تطبیق ماههای فرنگی که اجبارن در اینجا با آنها سرو کار دارم با ماههای نازنین خودمان، با آن نام های زیبا، برایم مشکل است. تازگی ها مشکل شده است. ولی باز با کمی فشار به مغزم، با حساب سر انگشتی، پیدایشان می کنم…
خانه ما حدود ۳۰ کیلومتراز مادرید فاصله دارد. کسی پرسید:
دیگر شهر نیستی، کجا خانه گرفته ای؟
گفتم : حومه ام، در ” الخته ”
گفت: رفیق، این دیگر حومه نیست، حومه را تا ده – پانزده کیلومتری می گویند. بگو شهر دیگری هستی.
گفتم: درست می گوئی، شهرک دیگری هستم.
گفت: چرا آنجا؟
گفتم: مادرید گران شده بود، شلوغی هم می آزردم حتا به هنگام خواب. ” الخته ” هم سکوتش آرامم می کرد، خانه ای نوساز بود، و با امکان خریدم می خواند.
از شهر مادرید که بطرف شمال میزنی بیرون، می افتی در شاهراهی که انتهایش می خورد به مرز فرانسه. البته پس از ۵۰۰ کیلومتر. ۲۳ کیلومتر که در این جاده آمدی می پیچی دست راست،
حدود ۷ کیلومتر هم دراین جاده فرعی، که بیشتر شبیه کوچه باغ است می آئی می رسی به شهرکی قدیمی بنام ” الخته ” که نامی است عربی، شاید منظور ” قلمرو ” باشد.
در حاشیه این شهرک چند ساختمان نو ساز می بینی، در یکی از این مجموعه ها که روی تپه قرار دارد در طبقه دوم، خانه ما است.
پنجره اتاق نشیمن و یکی از اتاق ها و در شیشه ای آشپزخانه، باز می شود به فضای گسترده ای که تا چشم کارمی کند تپه ماهور است بدون حتا یک خشت روی خشت یا تک درختی… ولی جلوی ساختمان، محوطه ی کوچکی فضای سبز است.
در حقیقت من در بلندی های باد گیر زندگی می کنم. باد که می آید زوزه و صداهای دیگرش مثل فیلم های ترسناک می پیچد در چهار بشن خانه. خوشبختانه بادش گه گاه است.
عرب ها حدود ششصد سال در کشور ما بودند، ولی در اسپانیا به حدود هشتصد سال رسید.
در زبان اسپانیائی، حدود چهارده هزار لغت عربی هست، که ” الخته ” یکی از آنها ست.
هر گاه پس از حرف ” جی ” ” ئی ” یا ” آی ” باشد ” خ ” خوانده می شوید بهمین سبب
” الخته ” گفته می شود.ALGETE
با همه این ها، ” علی جان ” امروز یکشنبه است، غروب یکشنبه ۲۲ ژانویه.
پس از کمی جمع و جور، و برای سر گرمی کمی جا بجائی وسائل خانه، که نیازی نبود، در آشپزخانه نشسته ام، چای دم کشیده خوش رنگی را جلویم گذاشته ام و از در شیشه ای آن که به تراس کوچکی باز می شود ، و برای جلو گیری از سوز سرما کیپ بسته است، دارم بر هوت چشم اندازم را نگاه می کنم وغرق ِ غرقم، غرق همه چیز. و برای ” نمی دانم چندمین بار ” کودکی ام را مرور می کنم جا هائی را که زندگی کرده ام و مدرسه هائی که رفته ام و بیشتر آنچه را که با تو و مندل پیوند دارد.
یک روز قرار بود تو و مندل با پدرمان بروید سینما، هرچه عز و جز کردم، و پیله، اثر نکرد. خیلی دلم می خواست من هم با شما بیایم، با شناخت بچگانه ای که از پدر داشتم می دانستم تکرار شدنی نیست. دست به دامام مادر شدم. دلش به حالم سوخت. بسیار قاطع که ندیده بودم رو به پدر گفت :
” عباس، امروز یا نمی روید سینما یا این بچه را هم با خودتان می برید.”
و عباس موافقت کرد و شما دمق شدید و نق زدنتان شروع شد. ولی من لباس پوشیدم، یعنی لباس پوشانده شدم، و راه افتادیم….آن روز هم یک روز جمعه بود. چه فرق می کند، حتمن مثل همین یکشنبه بوده است ، شاید هم بهمین اندازه خاکستری…
آن روز در آبادان کجا، امروز یکشنه ۲۲ ژانویه در خانه ای روی تپه های الخته در ۳۰ کیلومتری مادرید در اسپانیا کجا. چه فاصله هولناکی.
” بماند سالها این نظم و ترتیب / زما هر ذره خاک افتاده جائی ”
مثل مندلی که رفت و می بینیم که همه چیز نظم و ترتیب خودش را حفظ کرده است، و آب هم از آب تکان نخورده است.
دلم برای ویکتوریا یک ذره شده. باید بروم آمریکا، نمی توانم تا راس و ریس کردن همه کارها در اینجا باشم. باید بروم سری بزنم و برگردم بقیه کارها را روبراه کنم و آنگاه برای همیشه از اسپانیا خدا حافظی کنم.
به من خیلی علاقمنداست. از وقتی عقل به رس شد، تمام لحظاتمان را با هم بودیم. از دنیای چرکین اطرافمان جدا می شدیم و با هم در کوچه باغهای قصه هائی که من از خودم می ساختم و مثل کارتن های ” والت دیستی ” هر چیز در آنها به راحتی عملی بود، می گشتیم. گاه دریک اتاق کز می کردیم و نوار قصه ها را با هم گوش می دادیم، و مثل خر کیف می کردیم…و او با تمامی نوار قصه ها رفت، و من ماندم با واقعیات. اعتراف می کنم که چه نا خوشایند است.
خودم را که در تمامی زمینه ها داشتم غرق می شدم، و چون گیر آمده ای در باتلاق، با هر تلاشی فروتر می رفتم در دادگاه ذهنم محکوم به تلاشی مضاعف و بی وقفه کردم و پا در رکاب، کوبیدم.
و شبانه روز، تا هم تکلیفم را با زندگی روشن کنم و هم بخاطر خستگی اعصابم فرصت سراغ گیری مسائل را نداشته باشم. و ادامه دادم تا از زیر صفر آمدم به صفر و کورس بر داشتم برای نمرات دیگر.
و علی جان یکشنبه ها برایم این حسن را دارد که فرصت مرور پیدا می کنم و از” مستر هاید ” روز های دیگر می شوم ” دکتر جکیل ”
میدانی که پوپک دارد سال آخر پزشکی را در یکی از بیمارستان های بسیار مجهز دانشگاهی دوران انترنی را می گذراند. بنظر می رسد که دیگر برای معلومات پزشکی من تره هم خرد نمی کند.اروای عمه ثریا ش: ” شیر اگر پیر هم شود شیر است ”
البته می دانی نیم خط بعدی آن می گوید: ” پیر اگر شیر هم بود پیر است ”
چای ام سرد شد. و چای سرد شده، مثل بستنی آب شده است. پاشم گرمش کنم. واقعن چای دم کشیده هم عالمی دارد.
یک روز نمی دانم چه شد که پدرمان موافقت کرد مرا ” که از آرزو هایم بود ” با خودش ببرد کار. کارش موقتن بیرون از محوطه پالایشگاه بود، بردن من خیلی اشکا ل نداشت. من از این موافقت روی پایم بند نبودم. مندل هم همانجا کار می کرد. مرا به نگهبان انبار سپردند، اتاقک فلزی چوبی داشت که بهش می گفتند ” قُماره ” پر از ابزار کار بود و کارگران چه ایرانی و چه هندی می آمدند وسائل مورد نیازشان را می گرفتند و می رفتند سراغ کارشان. و یا می آوردند و تحویل می دادند.
” مش مِتی، پسرم را نگهدار، امروز مهمان ِکوچولوی تست. ناهار هم که آوردند حواست باشد گرسنه نماند.”
میدانی که پس از جنگ جهانی، همانطور که روس ها در شمال، انگلیسی ها و سربازان هندی که زیر نفوذ انگلیسی ها بودند در جنوب، تا مدتها در ایران ماندگار شدند، و بخصوص در آبادان، آن ها را به کار در بیرون از پالایشگاه گمارده بودند، نفت ملی نشده بود و آبادان و پالایشگاه و همه امور در اختیار ” بریتیش پترولیم ” بود که می دانی هنوز هم در دنیا از قویترین کمپانی های نفتی است.
آن روز سربازان هندی با فرمانده شان که بعد فهمیدم درجه سرتیپی دارد کار می کردند و برای من بعنوان ناظر بسیار دیدنی بود. مسئول کارگران ایرانی هم پدرمان بود.
ظهر که شد ناهار را در چند دیگ بزرگ مثل دیگ های نذری آوردند. غذا ” دال عدس ”
بود که از غذا های محبوب هندی هاست. تمام کار گران ” سربازان ” هندی ” یقلاوی ” به دست و کارگران ایرانی با کاسه های خود، صف کشیدند.
علی! من آن روز هجوم مغول را دیدم. پدرم به فرمانده هندی ها سفارش کرده بود که وقتی ناهار را آوردند حواست به پسرم باشد. ” چون تقسیم کنندگان غذا هندی ها بودند.” مندل به سر پرست کارگران ایرانی همین سفارش را کرده بود. هر کارگری هم که وسایل کارگرفته ویا پس داده بود از طرف مش مِتی انبار دار سفارش شده بودند که اولین کاسه غذا را برای من بیا ورند.
و من تا آمدم خودم را جمع و جور کنم دیدم هر کس که غذا می گیرد با یقلاوی یا کاسه پر به سوی ” قُماره ” انبار و به سوی من می دود، و من از وحشت هجوم ِ” این لشکرجرّار ” چنان ترسیدم که زدم زیر گریه. فکر کردم دنیا علیه من شوریده است و تا مدتها دستانم را از روی صورت و چشمانم بر نداشتم، و این دست نازنین پدرمان بود که دستان مرا از روی صورتم برداشت و با مهری که کمتر دیده بودم بوسیدم و گفت:
نترس پسرم ”
صدایش چه آهنگ گوش نوازی داشت….
آن روز هم او زنده بود وهم مندل برادر بزرگمان، و من امروز در این یکشنبه دلگیر ِخاکستری در شهرک ” الخته ” در حومه مادرید در اسپانیا، دارم یکبار دیگر آن واقعه را در خیالم باز سازی می کنم و بغضی دارد راه گلویم را می بندد.
برای اساب کشی، ” کارتن ” احتیاج داشتم. به نگهبان ساختمانی که در آن زندگی می کردیم، گفتم اگر کارتن مار تنی دیدی برایم نگهدار، رفتم داروخانه ی محل که قرص سردرد بگیرم، گفتم لطفن تعدادی از کارتن خالی های دارو را برایم نگهدار، به بار نزدیک خانه مان گفتم کارتن بعضی از مشروب ها را برایم نگهدارد. و رفتم دنیال کارم، بی خبر از اینکه چیزی مثل فرمان سرتیپ هندی صادر کرده ام. وقتی چند ساعت بعد بر گشتم، دیدم اتاق های ما مملو از کارتن است و پوپک و خانمم با قیافه ای دلخور روی مبل نشسته اند. گفتم چه شده؟ اینا چیه؟ پوپک گفت بابا امروز بدتر از ” دال عدس ” شد، هرکی کارتنی در دست بطرف خانه ما می آمد.
علی جان، روزهای کاری چون دستم تنهاست مثل اسب کار می کنم. البته پوپک در رل سکرتر و ایجاد رابطه مرا یاری می کند. ” او زبان اسپانیائی را مثل زبان فارسی میداند ” با اینکه بیش از حد تصور درس دارد. هر کتابش ۱۰۰۰ تا ۱۵۰۰ صفحه است. صبح ها هوا کاملن تاریک است که می رود دانشگاه و تا ساعت هفت بعد از طهر گیر است. روزهائی که کشیک دارد، تمام شب را در بیمارسان می ماند بیشتر در اورژنس کار می کند. روز هائی که کشیک ندارد ” که بیشتر روزهاست ” در پاتق مان منتظر هم می مانیم تا با هم به خانه در الخته برگردیم. پاتق، در یکی از ۱۰ – ۱۵ هزار باری است که در مادرید وجود دارد. باری است در نزدیکی خانه سابقمان دریکی از میدان های بزرگ و زیبای شهر.
این نحوه انتطارمان گمان می کنم سؤال بزرگی است برای کارکنان و مشتری های ثابت بار…
دختر خانمی تقریبن هر روز در زمان معینی به این بار می آید، روی یکی از صندلی ها می نشیند، قهوه ای ” یا به قول خودشونی ا کافه کن لچه ای ” را سفارش می دهد و سر در کتاب میماند تا مردی دوکاره سنی، از را برسد، ” یا برعکس مردی بهمین نحو منتظر دختری میماند.” به هم که رسیدند همدیگر را می بوسند مدتی می نشینند و بعد به اتفاق می روند…هر گز هم برایشان روشن نشد که این چه رابطه ایست و نفهمیدند که از کجا می آیند و به کجا می روند…
و ما می رفتیم به ” الخته ” روی تپه ها خیلی دور تر از ” بار ” آنها….و مرد می رود در آشپز خانه روی صندلی چوبی پشت میز می نشیند، جائی که آخرین نامه اش را برای مندل نوشت…و از آنجا بسوی خاطراتی بسیار رنگارنگ پرواز می کند…و در تونل زمان به سرعتی بیش از نور راه می افتد.
شرکتی دارم که مدیر عاملش، پادو و همه کاره اش خودم هستم. خاویار ایران را با آن بسته بندی های منحوس در شیشه و ظرف های لوکس به نام بلک پرل بسته بندی می کنم. اجازه
Re pack
کردن را از وزارت بهداری اسپانیا گرفته ام و علی جان این اولین باری بود که پس از خروج از ایران تحصیلاتم به دردم خورد، بی امتحان مخصوص بخاطر دکتر دارو ساز بودنم پروانه به قول خودشان ” مانی پلاسیون “خاویار را به من دادند که خیلی امتیاز است.
ایران که بودم دوستی که کمپانی بزرگ واردات و صادرات داشت برایم تعریف کرد که با یک شرکت تجاری ” هنگ کنگی” برای خرید پاره ای وسائل در تماس بودم که نامه های تجاریش را شخصی به نام ” یانگ چو ” امضا می کرد. پیش آمد رفتم هنگ کنگ، در فرود گاه اقای ” یانگ چو ” آمده بود استقبالم. برای رفتن به هتل با اتومبیلی رفتم که راننده اش خود ِ آقای ” یانگ چو بود.
فردا که رفتم به دفتر ِ شرکت، یانگ چو در را به رویم باز کرد. و این یانگ چو بود که در حین مذاکره برایم قهوه آورد. کارمان که تمام شد نتیجه را آقای یانگ چو تایپ کرد. شب با آقای یانگ چو شام خوردیم و توسط همین آقای یانگ چو به فرودگاه عودت داده شدم و….دریافتم که مدیر عامل، راننده، پادوی شرکت، ماشین نویس و خلاصه همه کاره شرکت فقط آقای یانگ چو است.
و علی جان در شرکت بلک پرل من ” یانگ چو ” هستم.
و البته در آمد همین شرکت است که همه لوطی گری هایم را روبراه می کند و بر پایه آن عین پینه دوز شاه عباس همیشه سورو ساتم برای بخصوص روزهای یکشنبه ای چون امروز جور می شود. و همین تدارکات، تب بر ِ تب های یکشنبه هاست و اجازه می دهد که بی دغدغه از همین جا و با نگاه به برهوت جلوی رویم زمان را پس و پیش کنم…..
تابستان ها و در آفتاب، در آبادان هوا چند درجه سانتی گراد می شد؟ یادته؟ قیر یا اسفالت خیابان ها مثل اینکه زیرشان آتش روشن کرده باشند به جوش می آمدند و حباب هائی همچون جوش آمدن آب یا مثل آدامس باد کنکی درسطح خیابان ها بالا می آمد، و ما چه جانور هائی بودیم، که در آن جهنم عظما راه می افتادیم و با کف پاهای برهنه بر این تاول ها می کوبیدیم که صدای ترقه بدهد…یادم است که فقط قدری کف پاهایمان را خیس می کردیم که به قیر نچسبد، و رسمن تمام هیکلمان کباب می شد. شیر آب سرد را بایستی حد افل ۱۵ دقیقه باز می گذاشتیم تا آب نه سرد که ولرم بشود.
من چرا دارم این ها را برای تو که مرشدمان بودی و همه را می دانی می نویسم؟ مثل اینکه دارم با خودم حرف می زنم، و برای خودم می نویسم…دارم ذهنم را خانه تکانی می کنم.
امروز دیگر ۲۲ ژانویه نیست، اما کماکان یکشنبه است، یکشنبه پنجم فوریه.مثل هر جمعه ای هم که باشد و در هر کجای دنیا، تب خودش را دارد… پتوئی را چارتا روی صندلی چوبی آشپز خانه که نشیمنش نرده ای است، گذاشته ام. هفت تکه چوب قرنیز مانند را به فاصله کنار هم کوبیده اند که یعنی نشمینگاه صندلی. نشستن رویش خسته می کند. بارانی دارم که روزی روزگاری کلی وقار داشت، ولی حالا بجای عبا می اندازمش روی دوشم. با خودم عمر سابانده است. من نمی دانم محمد علی افراشته از کجا پالتویش را خریده بود که هم چهارده سال دوام آورده بود و هم جان پشت و رو کردن را داشته است. اینی که من دارم تاب مستوری ندارد کهنگی را تا پود آخرش می نمایاند. همیشه روی پشتی صندلی است. هیچ وقت مثل چیز های دیگرم برای یافتنش، نمی گردم. من هیچوقت دنبال وسائلم شخصی ام نمی گشتم، در این مورد نظم خاصی داشتم، ولی تازگی ها گم و گورشان می کنم، تازگی ها خیلی جور ها شده ام، دوسه ماهی است. ولی بارانی سابق و عبای حاضر را همیشه روی پشتی صندلی چوبی ام می گذارم.
یکشنبه است….برای من مثل همه ی یکشنبه ها دیگر، ولی پنجم فوریه است…در خانه مان روی تپه های الخته در حومه مادرید، در آشپزخانه ای که در شیشه ای اش باز می شود به برهوتی که عاقبتش می رود به سوی فرانسه، و از چای جلویم دارد بخار بلند می شود، و من…غرق
زمانی ام که حال و روز بهتری داشتم.
نوشتن دیدگاه