واقعن چرا؟
چرا خانه ” احسان ” را که فرهیختگان شهر کاشان با زحمت و مرارت فراوان برای نمایاندن فرهنگ و هنر و ادبیات تحت نام ” کانون اندبشه جوان – سپهری ” روبراه کرد اند و تا کنون نیز کارنامه پر بار و بالنده ای را پشتوانه دارد درش را می بندید و پلمب اش می کنید؟

شما از این همه تخریب و بگیر ببند و عناد با سازندگی احساس گناه نمی کنید؟…ولی بدانید این  سرمستی ها  کار دستتان می دهد، کمی پیاده شوید. شمائی که حتا حق ندارید کلاه بیاورید چرا دارید تیغ به گردن می کشید …این بغض در گلو دیگر دارد سر باز می کند کمی هم بفکر فردا باشید…
——————————————————–
پاسخی به دوستان

من در این سر دنیا هستم، اما بخاطر عشقم به ادبیات روز های بسیاری را کاشان بوده ام ….من کاشان را ندیده ام اما نمی دانم چرا احساسم کاشانی است….شاید از روزی که تصمیم گرفتم به فرمان ” سهراب ” مواظب باشم تا ” آب را گل نکنم ”
” گذرگاه ” نیاز داشت دستش را بگیرند و ” پا به پا ” ببرندش، هنوز نمی توانست درست راه برود ، تکان تکان می خورد….یکی از دستهائی که به سویش دراز شد و مادرانه کمکش کرد تا ” شیوه راه رفتن ” بیا موزد، از کاشان بود. دست مهربان ” شهره ” بزرگوار بود که با داستانهایش سرتاسر ” گذر ” را چراغانی کرد. و من از همان زمان زیستگاه ذهنی دیگری یافتم که اسمش کاشان بود و تا ابد خواهد بود و مقیم نا دیده ” کانون اندیشه جوان – سپهر ” شدم و چه خوشحال….و چه دوستان مهربانی یافتم که یکی از آنها ” محمود ساطع ” است . و روزی که گذرگاه می خواست کتاب ” رنگین کمان ” را منتشر کند که داستان ” طلسم ” شهره در آن می درخشید، نوشتم محمود جان می توانیم داستان زیبای ” تالاب ” تو را که وهم سبز دلنشینی را در خود دارد در رنگین کمان بیاوریم ؟ پاسخش امواج مهر را به همراه داشت…..و من با دریافت شماره هائی از ” فصلنامه کاج ” که هر شماره گنجینه کوچکی بود که وقتی گشوده می شد از آن همه مروارید در یک صدف تعجب می کردی …. رسمن کاشانی شدم و خوشحال که اگر خانه پدری را رها کرده ام آغوش گرم دوستان ادیب و عزیز کاشانی گوشه دنجی به من داده اند و سر خوش شدم که سر پناهی یافتم ….و من دورا دور می دیدم که چه تلاشهای گرم و زیبائی در یاری به ادبیات نیازمندمان از سوی یاران انجام می شود و من با همه قلبم همراهشان بودم، هر چند زبان گذرگاه را به اتهام جرم نکرده بسته بودند…ولی دلخوشی بودن با آنها را زیر پوستم حس می کردم و به وضوخ آن را در همه یاران گذرگاه که در پهن دشت جهان زیستگاه دارند می دیدم، تا….خبر رسید که از خانه بیرونمان کرده اند و این بار نیز به اتهام جرم نکرده ….دیگر طاقت سکوت ندارم و این بی مهری آغشته به عناد را در چهار سوق چهان فریاد خواهیم زد….این که نمی شود، هر کار که می خواهند بکنند و هر روز سرمست تر بشوند، باید جوری این مستی کف آلود را کمی به هوشیاری کشاند.