او در مازندران بدرود حیات گفت. او سال پیش از آن (۱۶۶۵ میلادی) برای استراحت به آنجا رفته و کلیه اهل حرم را به استثناء یک همسر شرعی و چند همخوابه در اصفهان بجا گذاشته بود. در آن هنگام او در قصر کوچکی واقع در اشرف به خوشگذرانی سرگرم بود که شبی در حال مستی در خود میلی شدید به یک رقاصه احساس کرد. رقاصه خود را به زمین افکند و شاه را به مقدسات سوگند داد که از وی درگذرد، زیرا به یکی از بیماریهای زهروی مبتلاست. اما بدون توجه به این احوال شاه با وی همبستر شد.

یک ماه بعد در شرمگاه شاه آثار درد و تاول ظاهر شد، ولی شاه از معالجه خود غافل ماند. تا اینکه علایٔم بیماری مقاربتی که کاملاً پیشرفته بود نمودار گردید. اما چون باز وی نمی‌توانست امساک کند و برخود سخت بگیرد، و از طرف دیگر اطباء خواه به علت جهل و خواه به دلیل اینکه جرأت تجویز دارویی را که درخور بیماری پیشرفته شاه بود نداشتند، به طور سطحی و غیراساسی به معالجه وی پرداختند.

بیماری به نوعی خوره مانند تبدیل شد و لثه‌ها و استخوان بینی وی را به صورتی خورد و از بین برد که دود غلیان از بینی او بیرون می‌زد. دیگر جلوی این بیماری مهلک را نمی‌شد گرفت.

هشت روز قبل از مرگش دستور داد که وی را به خسروآباد که نزدیک شهر دامغان است ببرند. درست در حینی که شاه به هیچ وجه در اندیشه مرگ نبود، شبی هنگامی که به تقاضای زنانش مقداری شیرینی خورده بود دچار درد شدیدی شد و در نتیجه شب بعد را تا صبح به طرز وحشتناکی تا حد جنون رنج کشید و در حالی که از خود بیخود بود و اطباء معالج خود را به باد فحش و ناسزا گرفت. در ساعت ۴ صبح بیست و ششم ربیع الثانی سال ۱۰۷۷ هجری که برابر است با بیست و ششم اکتبر ۱۶۶۶ مسیحی مرگ وی در رسید. وی به هنگام مرگ سی و شش ساله بود.

«سفرنامه کمپفر، برگِ ۴٠ – ۴١»