بالای بان دلگشا
مرده است ندارد پادشا
صبر از من و داد از خدا
بازم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
*
لطفعلی خان پسر جعفرخان زند وهشتمین حکمران سلسله زندیه بود که از سال ۱۲۰۳به مدت شش سال فرمانروایی نمود .تمام این مدت به مبارزه با رقیب نیرومندی چون آقا محمدخان قاجارسپری شد . لطفعلی که از همان آغاز نوجوانی، همراه پدر در جنگ‌ها شرکت می جست، تیرانداز و شمشیرزنی دلاورو بی باک بارآمد . وی به سال ۱۲۰۲ از سوی پدر رهسپار لار گردید تا آن دیار را به قلمرو پدر خویش بیفزاید و این ماموریت را با پیروزی به سرانجام رسانید.
لطفعلی‌خان زند در شهری چون شیراز، زیباترین جوانان به شمار می آمد. وی ابروهایی پرپشت و چشمانی گیرا داشت. لباس لری می پوشید و کمتر از بیست سال سن داشت، اما برخوردش با افراد از بینش ژرف و هوش سرشارش حکایت می‌کرد. وی با اسب بی مانندش، قران(شاید هم غران) به هر سو می تاخت و تا آخرین لحظات زندگی همراه و یاور هم بودند.
در کتاب خواجه تاجدار آمده است : سربازان لطفعلی خان همچون فرمانده آن‌ها به مناسبت جوانی قصد نداشتند سیم و زر تحصیل کنند … آنان بهترین پاداش را در این می دانستند که که خان زند در پایان به ایشان بگوید از همه راضی هستم یا : دست مریزاد . این قدرشناسی طوری آنان را مسرور می کرد که پنداری ثروت جهان را یکجا به آنان بخشیده اند.
امیران زندیه بااین که همه از طایفه لک لرستان بودند، همواره با یکدیگر در زد و خورد بودند. هنگامی که به لطفعلی خان خبر رسید که پدر وی در شیراز کشته شده،خود را همراه با عده ای سرباز جوان و زبده که همواره در رکابش بودند از کرمان به شیراز رسانید.
سر هارفورد جونز مورخ انگلیسی در فصل بهار در یکی از باغ های شیراز مدت‌ها میهمان لطفعلی خان زند بود. وی می نویسد: خان جوان زند همیشه لبخند به لب داشت و از میهمانان به خوبی پذیرایی می کرد و دقت می نمود که تمام مهمانان صحبت کنند و بخندند و اوقات خوشی داشته باشند و سپس آن ها را برای سوارکاری و شکار به صحرا می برد و من می دیدم که خان زند تا چه اندازه در تیراندازی با تفنگ و تپانچه مهارت دارد و پس از آن در خیمه هایی که در صحرا بود از میهمانان با انواع کباب و میوه و بخصوص پرتقال و لیمو پذیرایی می نمود .
وقتی جونز قصد ترک شیراز را داشت خان جوان زند به او یکی از اسب های ممتاز خود به نام خاصه را با یکدست زین و برگ بخشید. سر هارفورد جونز بعد از اینکه از ایران رفت، سه سال بعد نیز مراجعت کرد ولی در آن موقع اقبال از خان زند بازگشته بود و وی نتوانست لطفعلی خان را در شیراز ببیند و به وی گفتند که خان زند در بیابان ها آواره است!
روزی که جونز، دلاور زند را در بیابان دید،وی در یک سیاه چادر نشسته و با دیدن جونز با گرمی ومحبت با وی برخورد نمود.هنگام صرف ناهار سفره ای مقابل میهمان انگلیسی گستراند و دو گرده نان و یک ظرف دوغ مقابلش نهاد. لطفعلی خان هنگام صرف غذا تبسم به لب داشت و میهمان خود را به حرف می‌آورد و حرف های خنده آور می‌زد. هنگام خداحافظی، لطفعلی خان گفت: من می‌دانم در اینجا به شما بد می‌گذرداما من سعی خود را برای رفاه شما خواهم کرد و پس از مدتی که از او جدا شد انعامی به نوکران وی داد و به جونز گفت که امیدوار است مرتبه ای دیگر او را در شیراز به میهمانی دعوت کند اما روزگار این مجال را به او نداد!
دلاور زند پس از بازگشت به شیراز وقتی با دروازه های بسته و خیانت نیروهای داخل شهرروبرو شد،با صدای بلند برابر دروازه شهر این شعر حافظ را خواند :
پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد
گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان
و سر اسب خود را گردانید و راه بیابان های اطراف را به همراه نیروی اندک خود که شمارشان به سیصد نفر می‌رسید در پیش گرفت.
حاج ابراهیم خان کلانتر که نان و نمک زندیان را خورده بود، نمکدان شکست و قصد آن کرد تا از این پس بر سفره‌ی قدرت تازه، یعنی قاجاریان بنشیند و گل پیمان خویش با زندیان را در نمک شکست و دروازه به روی میهمان که تا همین روزگار صاحب خانه نیز بود، بست.
پس از این رویدادهای ناگوار، حاکم بندر ریگ در حد توان خویش سپاهی فراهم ساخت و در اختیار خان جوان زند نهاد . او با همین سپاه اندک، شیخ بوشهر و حاکم کازرون را که به حاجی ابراهیم خان کلانتر پیوسته بودند شکست داده و سپس در دشت زرقان فارس مستقر گردید. حاجی ابراهیم دو دسته سپاه برای جلوگیری از پیشروی های او فرستاد، اماهر دو سپاه به سختی شکست خوردند .
حاجی ابراهیم خان کلانتر از بیم خشم و انتقام لطفعلی خان،رو به سوی آقا محمدخان آورد و از او یاری خواست. قامحمدخان بیست هزار نیرو برای نبرد با خان زند و کمک به کلانترفرستاد.دلاور بی باک زند با سه هزارنفر سپاهی راه بر آنان بست و در صحرای قبله شیراز این سپاه را درهم شکست. پس از این نبرد خان قاجار که حریف را بی باک می یافت خودبا نیرویی بین سی تا چهل هزارنفر رهسپار شیراز گردید و در نخستین روزهای شوال سال ۱۲۰۶ در منطقه ای به نام شهرک در چهارده فرسنگی شیراز اردو زد. شمار سپاهیان لطفعلی خان پنج هزار نفر بود. در این نبرد دگربار خان زند و سپاهیانش جلوه های درخشانی از دلیری و فداکاری از خویش به یادگار نهادند و در یکی از شبیخون ها لطفعلی خان تا نزدیک خیمه خان قاجار پیش رفت و اردوگاه دشمن زیر و رو شد و سپاهیان قاجار فرار را بر قرار ترجیح دادند.در این هنگام و در آستانه پیروزی نهایی ، دلاور بی تجربه زند گفتار یکی از زیردستان خود که ادعای فرار خان قاجار را می نمود باور کرد و دستور توقف نبرد را داد.هنگام روشن شدن هوا،بسیاری از سپاهیان او پس از تاراج و چپاول اردوی قاجار به مرودشت بازگشتند وتنها پانصد نفر به جای ماند. به ناچار رو به سوی کرمان نهاد تا بتواند سپاه جدیدی آماده کند .
*
انگیزه و سبب خیانت های پی در پی سران کشور و وزیران و امیران چه بود؟
به یاد بیاوریم خیانت پیرامونیان جمشید را در اساتیر و روی آوردن آنان به ضحاک تازی:
سواران ایران همه شاهجوی
نهادند یکسر به ضحاک روی
به شاهی بر او آفرین خواندند
ورا شاه ایران زمین خواندند
به یاد بیاوریم خیانت سرداران داریوش سوم به امید پاداشی از اسکندر را. ببینیم دو سردار و وزیر شاه ایران در باره ی شاه و آینده ایران باهم چه می گویند:
یکی با دگر گفت: کین شور بخت
از این پس نبیند همان تاج و تخت
بباید زدن دشنه ای در برش
دگر تیغ هندی یکی بر سرش
و خیانت پیشگان شاه کش در برابر این وطن فروشی چه می خواهند؟:
سکندر سپارد به ما کشوری
بدین پادشاهی شویم افسری
خیانت کاران شاه را می کشند و سربازان نیز می گریزند تا اسکندر مقدونی بیاید و بر ایران شاه شود:
نگون شد سر نامبردار شاه
وزو باز گشتند یکسر سپاه
به یاد بیاوریم خیانت سرداران ایرانی در برابر یورش تازیان و کشته شدن یزدگرد سوم به دست ایرانیان:
خیانت کاران در برابر تازیان کمر به مرگ یزد گرد می بندند و:
یکی دشنه زد بر تهیگاه شاه
رها شد به زخم اندر از شاه،آه
شاه ترس زده و تنها می میرد و مردمان ستم زده، بی رحمی و کینه خود را نشان می دهند:
گشادند بند قبای بنفش
همان افسر و طوق و زرینه کفش
فگنده تن شاه ایران به خاک
پر از خون و پهلو به شمشیر چاک
و سپس پیکر پاره پاره ی شاه را به خاک و خون کشیده و برهنه در گردابی می اندازند.
*
به راستی این ترس است؟ یک منش همگانی است؟ خیانت برای کسب مال و قدرت است؟ این خیانت های پی در پی که صفحات زیادی از مهم ترین بخش های سرنوشت ساز تاریخ ما را رقم می زند برای چیست؟این پناه بردن به بیگانه و دست در دست او نهادن و به سرکوب خودی پرداختن از چیست؟ بیایید به تاریخ رستم الحکما نگاهی بیندازیم. درست سه صفحه از آن. صفحاتی پشت سرهم:
در صفحه چهارصد و پنجاه: والاجاه جعفرخان زند مذکور با دبدبه و کوکبه شاهی خدیوان با خدمات و تعارفات اهل شیراز وارد دارالعلم شیراز شد.
صفحه چهارصدو پنجاه و یک همان کتاب: به اندک زمانی والاجاه لطفعلی خان دلاور جنگجو ناگاه از جانب لار با لشکر بسیار در رسید. اهل شیراز دروازه قلعه برویش گشودند و او را اعزاز و اکرام وارد شهر شیراز نمودند و عالی جاهان صید مرادخان نامراد مذکور را با برادرانش با دست بسته به خدمتش آوردند.
صفحه چهارصد و پنجاه و دو همان کتاب. در مورد همان لطفعلی خان که اهل شیراز با اعزاز و اکرام واردش کرده بودند:اهل شیراز از روی خردمندی و مال اندیشی در برویشان نگشودند و اهل شیراز با کمال اعزاز و اکرام… آقا محمد خان قاجار فرخنده محضر را با موکب همایونش داخل شهر شیراز نمودند.
*
با خیانت و غوغای غوغاییان،آقامحمدخان به شیراز وارد گشت و دستور داد تا گور کریم خان زند را بشکافند و استخوان های او را به تهران انتقال دهند تا در جایی دفن شود که همیشه زیر گامهایش باشد .
آن قدر گور گذشتگان را شکافته ایم و هست و نیستشان را سوزانده و برباد داده ایم که امروز از تاریخ خود هیچ نمی دانیم.
*
هنگامی که لطفعلی خان از فارس دور شد آغامحمد خان در ذیحجه۱۲۰۸ در شیراز بر تخت پادشاهی زندیان نشست و نخستین دستوری که داد ویران کردن برج و باروی شیراز بود که یادگار کریم خان بود.فتحعلی‌خان صبا شاعر دوره زندیان و قاجار در اندوه ویران کردن این باروی شکوهمند چنین سرود:
گردون به زمانه خاک غم ریخت،دریغ
با شهد طرب زهر غم آمیخت، دریغ
از کینهی دور فلک جورسرشت
شیرازهی شیراز ز هم ریخت،دریغ
سپس خان قاجار دستور بازداشت وغارت دارایی های زندیان و وابستگان آنها را داد.شاهزادگان و شاهدختان زندی را با خواری و خفت یکجا گرد آورده و به سوی استرآباد کوچاند.پیداست که چه سرنوشت شومی بر آنها رفته است،برای نمونه دختر کریم خان زند را به زور به یک قاطرچی شوهر دادند، پسران لطفعلی خان فتح‌الله خان و خسرومیرزا نیز اخته شدند و مانند بردگان به فروش رسیدند. خسرومیرزا را پس از اخته کردن کور نمودند و به غلامی قاجارها گماشتند. به دستور خان قاجار سپاهیانش به شاهدخت مریم همسر لطفعلی خان تجاوز کردند. همچنین منشی شاه جوان را که میرزا محمدخان کاشانی نام داشت فرمان داد تا چشمش را درآوردند و دستش را بریدند.
چنین است روزگار، در جامعه ای که بر مدار یک فرهنگ خشونت بار قبیله ای می گردد. خیانت و خشونت. نفرین و نفرت. دشمنی و دشنام.
*
خان زند در حالی که به سوی کرمان می گریخت بازهم با خیانت یارانش روبرو گشت که او را تنها گذاشته و گریختند . بدین ترتیب او ناگزیر به حاکم طبس پناهنده شد . خان طبس دویست سپاهی در اختیار جوان دلاورنهاد ولطفعلی خان با همین سپاه کم شمار توانست که سپاهی عظیم را شکست داده و یزد را به تصرف خویش در آورد .
گویا در همین روزگار است که برای به دست آوردن پولی برای تدارک سپاه بر آن می شود تا با چند انگلیسی و از جمله سرهارفورد جونز وارد گفتگو می شود تا الماس های کم مانند دریای نور و تاجماه را به آنان بفروشد و موفق نمی شود.
به نوشته فارسنامه و تاریخ گیتی گشا: پس از اندک زمانی بزرگان بم به خان زند پیوستند و او با نیرویی که شمارگانش به سیصد نفر می رسید برای تسخیر کرمان به راه افتاد و با وجود آنکه مدافعان شهر سرسختانه می جنگیدند سرانجام چاره ای به جز تسلیم شدن به خان زند را نیافتند .
آقا محمدخان با شنیدن این خبر دریافت که حریف دگربار در حال قدرت یابی است ، بنابراین بی درنگ رو به سوی کرمان نهاد و با سپاهیان بسیار که برخی مورخان شمارگانش را پنجاه هزارنفر دانسته اند کرمان را محاصره نمود . این محاصره چهارماه به طول انجامید و در این مدت بنا به برخی روایات نیمی از مردم کرمان جان خویش را از دست دادند . گفته اند که دیدن سکه ای طلا که به نام خان زند ضرب شده بود چنان خان قاجار را به خشم آورد که دستور داد تا کودک خردسال لطفعلی خان را که در تهران اسیر و نامش فتح الله بود اخته نمایند .با وجود دفاع دلاورانه و سرسختانه یاران لطفعلی خان و در حالی که یکبار گروهی نزدیک به چهارهزارنفر از لشگریان قاجار را که به شهر نفوذ نموده بودند از دم تیغ گذراندند دگربار خیانت پیشگان وسایل شکست را تدارک دیدند و سربازان قاجاری به شهر وارد شدند . دلاور زند با پایمردی و رشادت در برابر ایشان مقاومت نمود ودر تاریکی شب با سه تن از یاران نزدیک خویش به قلب سپاه انبوه دشمن تاخت و موفق شد که از کرمان خارج شود و به سوی بم بگریزد. چون آقامحمدخان از فرار لطفعلی خان آگاه شد،دمار از روزگار مردم کرمان برآورد و دستور داد هشت هزار نفر زن و بچه را بسان کنیزکان و غلامان میان سپاهیان تقسیم نمایند و گروهی بسیار از مردان را نابینا سازند و یا به قتل رسانند.
« جمیع مردان بلد را به حکم وی کشتند یا کور کردند ، منقول است که عدد کسانیکه از چشم نابینا شدند به هفت هزار رسید و عدد قبلی نیز از این متجاوز بود . کسانیکه در این بلیه شامل نشدند نه به سبب رحم کسی یا گریز خود بود بلکه بدین جهت که دست جلادان از کثرت عمل از کار بازماند . گویند اقامحمدخان حکم کرد که به وزن مخصوصی یعنی چند من چشم از برای او ببرند . »
لطفعلی خان که به حاکم بم پناه برده بود دگربار دچار خیانت گردید.
خان جوان زند در روز چهارشنبه پنجم ربیع الثانی سال ۱۲۰۹ پس از روبرو گشتن با حمله یاران حاکم بم و در حالی که تنها و بی یاور مانده بود به مبارزه ای دلیرانه برخواست و سرانجامهنگامی که بر اسبش نشست تا از مهلکه بگریزد دشمنان، بر پاهای اسب محبوب او با شمشیر زدند،حیوان به زانو ‌افتاد ولی سوارش که از سرنوشتش آگاه نبود او را هی کرد،اسب روی پای بریده‌اش ایستاد ولی از درد تاب نیاورد و به زمین‌افتاد.دیدن صحنه قطع شدن پاهای قران چنان در روحیه شاه جوان تأثیر سهمگینی گذاشت که دیگر در برابر دشمنان هیچ ایستادگی نشان نداد.
شمار کشتگان، کور شدگان، زنان و دخترانی را که میان ارتشیان آزمند و خشمناک تقسیم شدند، چندین هزار تن برآورد کرده اند.ملامحمدساروی مورخ دربار خان چون وقایع جمعه ۲۹ربیع الاول ۱۲۰۹را می نگارد، نمی تواند از یاد «شنایع و قبایح و مناهی و فضایح» خودداری کند.
سرجان ملکم در کتاب قلعه پری می نویسد :
لطفعلی خان زند آخرین سردار شجاع و بازمانده سلسله زندیه را به خاطر صفات بزرگی که داشته تاریخ نویسان و بزرگان ستوده اند . وی جوانمرد ، بی باک ، نترس ، رشید ، خوش سیما ، با اندامی ورزیده و مناسب بود . این یل نامدار جوانی زیبا صورت و نیک سیرت بود. لطفعلی خان خواندن و نوشتن را در کودکی زیر نظر ملا محمدتقی شیرازی فراگرفت و عده ای را عقیده بر این است که پس از درویش مجید طالقانی ، هیچکس به زیبایی وی خط ننوشته است . وی بسیار ادب دوست و هنرپرور بود و مقبره حافظ و سعدی در شیراز به صورت امروزی به جهد و کوشش وی باز می گردد . لطفعلی خان بسیار خوش صدا بود و در کشتی گرفتن نیز مهارت بالایی داشت ودر جوانی پشت بسیاری از یلان و پهلوانان نامدار هم عصر خود را به خاک رساند .
لطفعلی خان به تاریخ و ادبیات علاقه داشت. شعر می خواند و اندیشه های روشنی داشت.
ژنرال مایکس انگلیسی در مورد لطفعلی خان چنین می گوید : شهریار جوان زند دارای صاحب منظر قابل ملاحظه ای بود و نیز شهامت و شجاعت خاصی داشت که به ندرت در کسی نظیر آن یافت می شود بعلاوه در پیشوایی و فرماندهی امور جنگی ماهر و زبردست بود و از دروغ و وعده های پوچ بیزار بود و جز به صداقت و مردانگی مسلکی نداشت و هرگز به دروغ از کسی دلجویی نمی کرد . همین ویژگی های نیکو باعث شد تا خانواده های بزرگ از پشتیبانی او دست بکشند. وی در جنگی نابرابر با قشون آقامحمدخان که ده برابر نیروهای وی بود ، دلاورانه جنگید و تا مدتها نبرد را ادامه داد . او جوانی قوی و چابک در فنون سواری بویژه شمشیرزنی ، سپاهیگری و آیین پهلوانی بوده و هیچکس در عصرش با وی برابر نبود.
هنگامی که وی را زخمی و با دستان بسته به حضور آقامحمدخان و سران قوم که به وی خیانت کرده بودند، بردند. آقا محمد خان پرسید : چرا سلام نکردی ؟ لطفعلی خان در جواب می گوید : اگر مردی در اینجا هست بر او سلام باد! آقامحمدخان که به زیبایی و رشادت وی حسادت می ورزید با دستان خود دو چشم لطفعلی خان را ازکاسه بیرون کشید و وی را نابینا ساخت و به مدت سه ماه به یک اسب بست و پیاده از کرمان به تهران آورد و در ارگ سلطنتی نگهداری کرد.هر روز او را شکنجه می دادند تا این که خودکشی کرد و یا در زیر شکنجه های هولبار از جهان رفت.برخی نیز نوشته اند که جلادان دستمال در دهانش کرده و با ترکه آن دستمال را در حلقش فرو برده و او را کشتند.

لطفعلی خان زند اینک در بازار تهران در اتاقی مجاور امامزاده زید آرامیده است. بدون هیچ آرامگاه و بنای یادبودی. آیا ما فراموشکارانیم یا تاریخ را از یادمان پاک می کنند؟
استاد صادق همایونی درنشریه ی عصر نو در باره ی داستان ترانه هایی که مردمان برای لطفعلی خان سرودند و بر مرگ آن دلاور مویه کردند، شرح مفصلی می نویسد و ان ترانه را با آنچه در کتاب از صبا تا نیما آمده نیز مطابقت داده و ترجمه انگلیسی آن را نیز آورده اند.
اسیر،کور و کشته شدن لطفعلی خان زند و به تبعید فرستادن خانواده وی به طبس به دستور آقامحمدخان که بانیرنگ و ناجوانمردی صورت گرفت، در میان مردم شیراز، موجی از نفرت ایجاد کرد. لطفعلی آنچنان شجاعت هایی از خودنشان داده بود که او را رستم ثانی نیز می خواندند و از ته قلب دوستش می داشتند و ستمی که بر او رفت آنچنان دل ها را سوزاند که وی را شهید تلقی کردند و در تعزیه خوانی که تازه در شیراز باب شده بود، به یادش می موییدند، نوحه می خواندند و می گریستند وبه قولی: «جماعتی از زندیان به هنگام سوگواری با سرها و سینه های برهنه در میادین و تکایا پس از مصیبت حسین بن علی از داستان های غم انگیز لطفعلی خان یاد می کردند.
توده مردم به ساختن اشعار و ترانه هایی پرداختند که بیشترشان از بین رفته اند و جز نمونه هایی از آنها در دست نیست :نمونه ای از آن:
هر دم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
لطفعلی خان ام کی میاد؟
روح و روان ام کی میاد؟
آرام جانم روح و روانم
غران میاد شیهه زنان
چون پا یغر از آسمان
مانند شاهین پر زنان
چون باده چون آب روان
نعلش طلا زینش طلا
غران بود چون آسمان
لطفعلی خان روز آن
قد سرو و ابروها کمان
شمشیر دستش خونفشان
چون وارد میدان شود
سرها فتد روی زمین
ترانه مفصل دیگری در وصف او ساخته شده که به صورت ناقص و پر از اشتباه در دست است و در کتاب «از صبا تا نیما» بدون ذکر مأخذ آمده است ولی متن دقیق انگلیسی آن را ادوارد اسکات وارینگ در سفرنامه دقیق خود ضبط کرده است،که با مقایسه متن موجود در از صبا تا نیما، تفاوت زیاد آنها آشکار است.
این متن انگلیسی به وسیله مسعود فرزادٰ حافظ شناس و شاعر و دکتر تراب بصیری استاد دانشگاه شیراز ترجمه شده است که در زیر متن مذکور در کتاب «از صبا تا نیما» و برگردان متن انگلیسی آن می آید.
بالای بان اندران
قشون آمد مازندران
بازم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
***
جنگی کردیم نیمه تمام
لطفعلی میره شهر کرمان
بازم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
***
حاجی ترا گفتم پدر
تو ما را کردی در به در
خسرو دادی دست قجر
بازم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
***
لطفعلی خان بوالهوس
زن و بچه ات بردن طبس
طبس کجا؟ تهران کجا؟
بازم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
لطفعلی خان مرد رشید
هر کس رسید آهی کشید
مادر خواهر جامه درید
لطفعلی خان بختش خوابید
بازم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
***
بالای بان دلگشا
مرده است ندارد پادشا
صبر از من و داد از خدا
بازم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
***
لطفعلی خان هی می کرد
گلاب نبات با می می خَورد
بختش خوابید لطفعلی خان
بازم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
***
اسب نیله نوزین است
دل لطفعلی پر خون است
بازم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
***
وکیل از قبر در آرد سر
بیند گردش چرخ اخضر
بازم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
***
لطفعلی خان مضطر
آخر شد به کام قجر
بازم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
برگردان شعر که در سفرنامه ادوارد اسکات وارینگ آمده:
۱
هر لحظه صدای نیزه به گوش می آید
چکاچک آن پشت سر هم و به تندی به ما می رسد
کسی که سوار بر غران بود کی پیدا می شود
۲
ای حاجی ابراهیم که من تو را پدر خود خواندم
چرا مرا از زادگاهم رانده ای
چرا خسرو و مرا به پادشاه غدار قاجار تسلیم کردی
ولی صدای نیزه بار دیگر به گوش تو خواهد رسید
و چکاچک آن پشت سر هم و به تندی شنیده خواهد شد
زیرا کسی که سوار بر غران می شد از بند تو آزاد شده است.
۳
روزگاری محبوب همگان بودم و مرا افتخار شیراز می خواندند
افسوس که هم اکنون زن و فرزندان من مانند پرنده ای در قفس به طبس برده شده اند
مرا به طبس چه کار؟
صدای نیزه قطع نخواهد شد
ضربه پس ضربه شنیده خواهد شد
زیرا سوار غران نزدیک است
۴
ای زن حاجی ابراهیم آیا به خاطر کارهای شوهر خود شرمگین نیستی؟
و ای مادر حاج ابراهیم وطن تو، تو را لعنت می فرستد
هنگامی که خانم های شرافتمند در طبس غش می کنند
تو لبخند می زنی و به بخت غدار خود اطمینان داری و تصور می کنی که در امان هستی ولی ما هنوز صدای نیزه را می شنویم
و همراه هر نسیم صدای آن بار دیگر به گوش می رسد
و سوار غران پدیدار خواهد شد.
۵
قاجارهای وحشی از مازندران به حرکت در آمده اند
دریغا که لطفعلی خان هم اکنون قدرت شاهی را می طلبد
ولی صبور باش و به یاد بیاور که خداوند عادل است
زیرا صدای نیزه هنوز به ما می رسد
همراه هر نسیم آن صدا تکرار می شود
و خداوند غران پدیدار خواهد شد.
۶
پادشاه دلیر در میدان جنگ است
مادرش برای فرزند خود دعا می کند و همچنین برای همسر او که خدا او را فدای شاه کند
دل هر دو آنها از غم آکنده است
و چهره آنها را اشک تر کرده است
ولی برای بم اکنون صدای نیزه شنیده می شود
و نسیم بر اثر حرکت نیزه به لرزه در می آید.
زیرا خداوند غران پدیدار شده است
۷
ای لطفعلی خان دلیر تو هنرنمایی هایی از خود نشان داده ای.
تو خود را با گلاب تازه کرده و از شراب پیروزی سرمست ساخته ای
ولی افسوس که فایده ای نداشته، زیرا بخت تو به خواب بوده است
اما هنوز صدای نیزه به گوش می رسد.
و چکاچک آن با هر نسیم نزدیک می شود
و سوار غران پدیدار خواهد شد.
۸
هان! مؤسس سلسله وکیل بزرگ
سر از قبر بر می آورد، افسوس، چه می بیند؟
فرزند دلیر او از تخت خود محروم شده و خائفی به جای او نشسته است.
پرده سیاه تقدیر بر قدرت زندیه کشیده شده
و صدای نیزه در خاموشی فرو رفته است.
نسیم دیگر آن صدا را تکرار نمی کند
و اسب دلیر و سوار بزرگوار آن دیگر پدیدار نمی شود.
۹
ای مردان شیراز، باغهای بهشت مانندی را که دارید. به چه کسی مدیون هستید؟
زندیه بزرگوار
ای زنان شیراز، چه کسی برای شما حمام های مرمر دلگشا و چشمه های خنک فراهم ساخت؟
زندیه بزرگوار
ای دوشیزگان شیراز چه کسی در میان آن حمام ها و چشمه ها جشن گل به پا کرد؟
زندیه بزرگوار
ای مردم هیچیک از شما به کسی که سوار غران بود کمکی نکرد!!
از یوهان فن گوته شاعر و دانشمند نامدار آلمانی یادداشت هایی به جا مانده است که وی در اصل برای درج در دیوان غربی- شرقی فراهم آورده بود. در میان این اوراق ترجمه ترانه ای یافت می شود که گوته قصد داشته است آن را به عنوان تصنیف های محلی ایرانی در دیوان خود ثبت کند ولی به عللی در چاپ نهایی از آن استفاده نکرده است. این ترانه ترجمه همان تصنیف محلی شیرازی است که مردم پس از مرگ لطفعلی خان زند در سوگ این دلاور ایرانی زمزمه می کردند و ادوارد اسکات وارینگ در سفرنامه خود به عنوان «سفر به شیراز» آن را نقل کرده است.
در باره ی شاعر مشهور، فتح علی خان صبا در لغت نامه دهخدا آمده است: خانواده ٔ فتحعلی خان از فترات دوره نادر و کریمخان به کاشان افتاده و برادر بزرگ تر فتحعلی خان میرزا محمدعلی خان پدر میرزا محمدحسن ملک الشعراء اصفهان متخلص به ناطق، وزیر لطفعلی خان زند بود.پس ازسرنگونی زندیه دستگیر و مورد سرزنش آقا محمدخان قاجار قرار گرفت و او را به جرم اینکه از قول لطفعلی خان نامه ای ناهموار به آقامحمدخان نوشته بوده، کشتند . فتحعلی خان قبل از آنکه چراغ زندیه خاموش و آفتاب قاجار بالا گیرد لطفعلی خان و سایر امرای زندیه را مدح می‌گفت و قصیده‌ی لامیه که در پایان همین مقاله آمده است در آن کتاب بود. شاید تنها اثری که از آن دیوان باقی است قصیده‌ی لامیه است که در مدح لطفعلی خان زند گفته و سپس با اندکی تصرف آن را به نام فتحعلی شاه گردانیده و آن قصیده این است :
جانب بندر بوشهر شو ای پیک شمال
به بر شاه فریدون فر خورشیدخصال
خسرو ملک ستان لطفعلی خان که بود
یاورش لطف علی یار خدای متعال .
که آن را بدین صورت گردانده اند :
جانب کشور جمشید شو ای پیک شمال
به بر شاه فریدون فر خورشیدخصال
خسرو ملک ستان فتحعلی شه که بود
یاورش لطف علی یار خدای متعال .
صاحب فارسنامه نیز می نویسد که فتحعلی خان مداح زندیان بوده است .: لطف علی خان پس از ورود بشیراز صیدمرادخان قاتل پدر خویش را بکشت و به تخت نشست و فتح علی صبا در تاریخ جلوس او گفت :
رسم عدالت چو کرد زنده به تاریخ او
گفت صبا او بود ثانی نوشیروان .
اما بر سر حاج ابراهیم کلانتر چه آمد: آقا محمد خان قاجار بعد از سقوط کرمان بمحض اینکه بر اورنگ شاهی نشست اورا به لقب اعتماد الدوله به عنوان صدر اعظم منصوب کرد. فتحعلی شاه،اعتماد الدوله را به عنوان صدر اعظم برگزید وبه افرادخاندان او زمین بسیار داد و برادر و پسرانش را به عنوان روسای نواحی منصوب کرد. به مدت چهارده سال او به عنوان نوکر دولت فردی موفق بود تا این‌که، به علت انتقاد و حسادت وتعدی و به زور ستانی،در سال ۱۲۱۵ ه. ق. او را دستگیر کردند و به طالقان فرستادند. حدود یک ماه بعد به دستور شاه قاجار، چشم او را میل کشیدند و زبانش بریدند و به قتلش رساندند. خاندان او هم دچار همین سرنوشت شدند. فرزند یازده ساله و بیمار او به نام علی اکبر از این مصیبت جان سالم به در برد.خاندان قوام الملک مشهور در شیراز از همین شخص تبار دارند.
*
پایان

منابع:
ابوالفضل وکیلی قمی.آقامحمدخان قاجار و لطفعلیخان زند، انتشارات سینا، تهران
سرهارفورد جونز. آخرین روزهای لطفعلی خان زند، ترجمه هما ناطق و جان گرنی، تهران
علیرضاشیرازی. تاریخ زندیه ، با مقدمه ارنست بئیر، تهران : گستره
میرزا محمد صادق نامی اصفهانی. تاریخ گیتی گشا . با تحریر و تحشیه دکترعزیزالله بیات .تهران

میرزا حسن حسینی فسایی. فارسنامه ناصری. تصحیح وتحشیه منصور رستگاری فسایی ، جلداول ، تهران، امیرکبیر.
ابوالحسن غفاری گلشنی. گلشن مراد . به اهتمام غلامرضا طباطبایی مجد ، تهران، زرین .
محمد هاشم آصف. رستم التواریخ ، تصحیح محمد مشیری ، تهران : امیرکبیر
استاد صادق همایونی ترانه لطفعلی خان و ترجمه آن رااز این دو منبع آورده اند:
یحیا آرین پور.از صبا تا نیما، یحیی آرین پور جلد دوم.
نامه خسرو ناقد نویسنده و منتقد ایرانی مقیم آلمان
پیتر آوری. تاریخ افشار و زند و قاجار.ترجمه ی مرتضا ثاقب فر.ناشر: جامی
عبدالرفیع حقیقت.قهرمانان ملی ایران. ناشر: کومش
نادر میرزا. تاریخ و جغرافی دارالسلطنه تبریز، مقدمه و شرح از محمد مشیری، تهران، اقبال
افراسیابی.بهرام. قلعه پری. انتشارات سخن.تهران.
سرجان ملکم .‌تاریخ ایران، ترجمه میرزا اسماعیل، نشر امیرکبیر
شمیم . علی اصغر، از نادر تا کودتای رضاخان میرپنج، نشر مدبر