برای توجه بیشتر به نوشته

در سردابه شیطان

که در همین شماره آمده و در زمان خودتبدیل به بحثی جهانی شد و هنوز فراوان در موردش صحبت می شود، این نوشته جالب را نیز آورده ایم.

—————————————–

آیا قتل، شکنجه و خشونت تنها توسط گروه خاصی از انسان‌ها انجام می‌شود، یا هر کسی تحت تاثیر شرایط قابلیت انجام چنین اعمالی را دارد. آزمایش زندان استانفورد که یکی از جنجالی‌ترین آزمایش‌های روانشناسی در چند دهه گذشته است، برای آزمودن و مشاهده چنین رفتارهایی طراحی و اجرا شد.

———————-

شبیه سازی زندان

” فیلیپ زیمباردو ” به هم ‌راه گروهی روان‌شناس از دانشگاه استانفورد در سال ۱۹۷۱ آزمایشی را بر روی گروهی داوطلب از دانشجویان انجام داد. آن‌ها به دو گروه تقسیم شدند. در گروه اول نام افراد را با شماره‌هایی عوض کردند برای این‌که فردیت آن‌ها را از بین ببرند. بر روی لباس‌های آن‌ها روپوش آزمایشگاهی پوشاندند و کلاه‌هایی که فقط دو سوراخ برای چشم داشتند بر سرشان کردند. به این ترتیب تبدیل به «زندانی»های آزمایش شدند و در جایی که دقیقا شبیه زندان طراحی شده بود از آن‌ها نگهداری شد.
گروه دیگر هم به‌طور مشابه نام‌های‌شان با شماره‌هایی عوض شد و لباس‌هایی پوشیدند که نقش «زندانبان» را برای آزمایش بازی کنند. انتخاب دانشجویان کاملا با دقت انجام شده بود؛ همه آن‌ها از لحاظ جسمی و روانی کاملا سالم بودند. حتی این نکته هم از نظر آزمایش‌گران دور نمانده بود که همه داوطلب‌ها از نظر جنسیت و رنگ پوست یک‌سان باشند تا عاملی برای رفتار متفاوت آن‌ها با یکدیگر نباشد.
همه شرکت‌کننده‌های آزمایش هم می‌دانستند که در حال شبیه‌سازی شرایط زندان هستند و هر گروه باید نقش خود را بازی کنند.اما پس از چند روز زندانبان‌ها و زندانی‌ها نقش خود را کاملا جدی گرفتند و رفتارهای خشنی از خود نشان دادند. زندانبان‌ها تمایل داشتند که زندانی‌ها را کنترل کنند به طوری‌که شب‌ها مخفیانه آن‌ها را آزار می‌دادند. در ساعت‌هایی آن‌ها را تفتیش می‌کردند و مجازات‌های اضافه‌ای مانند شستن کاسه توالت با دست به آن‌ها تحمیل می‌کردند. در طول روز هم با داد و فریاد آن‌ها را آزار می‌دادند، یا وقتی رد می‌شدند از آن‌ها پشت پا می‌گرفتند برای این‌که بخندند.
در واقع فیلم‌های ضبط شده نشان داد که در عرض شش روز رفتار آن‌ها به شدت سادیستی و به راستی آن‌قدر خشن شده است که آزمایش باید سریعا متوقف می‌شد. او مجبور شد آزمایش را خیلی از زودتر از موعد دو هفته‌ای از قبل پیش‌بینی شده قطع کند. زندانی‌ها و زندانبان‌ها نقش‌شان را بیش از اندازه جدی گرفته بودند و از مرزهای تعیین شده فراتر رفتند. او بعدها با لحن تاسف‌باری گفت: «این افراد همگی صلح‌طلب بودند، اما تبدیل به یک مشت نازی شدند!»
حال سوال این است که آیا مرز بین صلح‌طلبی و مانند نازی‌ها رفتار کردن این‌قدر باریک است؟
آیا قاتل بالفطره وجود دارد
یکی از بزرگ‌ترین چالش‌های فلسفه معمایی است که با یک پیش‌گویی باستانی در معبد دلفی مطرح شده است. دستوری که خیلی ساده است: «خودت را بشناس». حال با توجه به این توصیه که بسیار ساده می‌نماید، آیا واقعا در درون افرادی که اساسا آدم‌های خوبی هستند انسان‌هایی دگرآزار و خشونت‌طلب مخفی نشده‌اند؟ متاسفانه، به نظر می‌رسد که تفاوت میان این دو رفتار به باریکی یک تار مو است و نه آن‌قدر زیاد که بسیاری از فلاسفه تصور می‌کنند.
تنها در چند دهه گذشته شاهد آدم‌های خوبی بوده‌ایم که جنایت‌های جنگ جهانی اول را انجام داده‌اند یا مسئول جنایات انجام شده در کوره‌های آدم‌سوزی بر علیه دشمنان رایش سوم بوده‌اند. مسئول اردوگاه‌های کار اجباری در زمان استالین، یا نسل‌کشی‌ در رواندا، کامبوج و بالکان بوده‌اند. این فهرست تمامی ندارد و می‌توان صفحه‌های فراوانی به آن افزود.
آیا همه کسانی که مسئول چنین جنایاتی بودند، قبل از این‌که این اعمال را انجام دهند همه‌گی آدم‌های بدی بوده‌اند؟ این سوالی است که زیمباردو با انجام آزمایش زندان استانفورد سعی داشت به آن پاسخ دهد. نتایج آزمایش نشان‌دهنده تاثیرپذیری و اطاعت افراد بود وقتی که مورد حمایت اجتماعی، قانونی یا ایدئولوژیک باشند. بر طبق نتایج آزمایش رفتار شرکت‌کننده‌ها بیش از آن‌که ناشی از چیزی ذاتی و درونی در شخصیت فردی آن‌ها باشد، تحت تاثیر شرایط محیطی قرار دارد.
این نتایج با آزمایش میلگرم که در سال ۱۹۶۱ در دانشگاه ییل انجام شده بود سازگاری داشت. استانلی میلگرم» در آن آزمایش که تحت پوشش یک تست حافظه انجام می‌شد، می‌خواست این نکته را بررسی کند که افراد چگونه قانع می‌شوند که رفتارهای خشن نسبت به دیگران انجام دهند. در آن آزمایش فرد مورد آزمایش قرار بود در نقش یک معلم از یک دانشجو آزمون حافظه بگیرد. او باید با هر جواب اشتباه، شرکت‌کننده آزمون حافظه را با شوک الکتریکی تنبیه کند.
در واقع شوکی در کار نبود و همه این‌ها برای آزمودن رفتارها و واکنش شرکت کننده‌ها بود که بسیاری از آن‌ها با شنیدن فریاد‌های دانشجو آزمایش را ترک می‌کردند. اما آزمایش‌گر اصلی از آن‌ها می‌خواست یا دستور می‌داد که باید آزمایش را ادامه دهند. این آزمایش برای آزمون میزان فرمان‌برداری افراد در انجام کارهای غیراخلاقی طراحی شده بود که بیش‌تر آن‌ها از دستور آزمایش‌گر اطاعت کردند.
آیشمن، زندانبان ابوغریب یا یک آدم عادی
آزمایش میلگرم درست سه ماه بعد از شروع دادگاه آدولف آیشمن جنایت‌کار جنگی جنگ جهانی دوم انجام شد. میلگرم در پژوهش‌های روانشناسی خود به دنبال پاسخ به این سوال بود که آیا آیشمن و هم‌دستان‌اش در جریان هولوکاست قصد و نیت مشترکی داشتند. حداقل در مورد هدف‌های هولوکاست. به زبان دیگر آیا یک معنای اخلاقی مشترک بین کسانی که مسئول آن بودند وجود داشت؟ میلگرم به دنبال یافتن شواهد برای این ادعا بود که میلیون‌ها هم‌دست هولوکاست تنها دستورات را اطاعت می‌کردند بدون این‌که عمیقا از نظر اخلاقی به آن باور داشته باشند.
آزمایش میلگرم با این‌که به خاطر انگیزه‌ها و ادعایی که مطرح می‌کرد بسیار جنجالی و بحث‌برانگیز شد، اما به اندازه آزمایش زندان استانفورد که ده سال بعد از آن انجام شد مورد حمله منتقدان قرار نگرفت.
مشکل آزمایش شبیه‌سازی زندان نه در نتایج و ادعاهایش، بل‌که در شرایط غیرانسانی خود آزمایش بود. آزمایش شبیه‌سازی زندان مورد انتقاد‌های فراوانی قرار گرفته است و بسیاری آن را غیراخلاقی و غیرعلمی دانسته‌اند.
در واقع استاندارد‌های اخلاقی کنونی در روانشناسی دیگر اجازه انجام چنین آزمایش‌هایی را نمی‌دهد. ضمن این‌که منتقدان هم ادعا می‌کنند نتایج این آزمایش می‌تواند به‌راحتی و به صورت غیرعلمی تعمیم داده شود. بدون این‌که به شرایط آزمایش و شخصیت فردی شرکت‌کننده‌ها اهمیت داده شود. در واقع در یک زندان واقعی شخصیت فردی هر زندانی عامل مهمی در رفتار او به شمار می‌رود. این کاملا بر خلاف نتیجه آزمایش است که شرایط زندان به خودی خود رفتار افراد را کنترل می‌کند.
با وجود همه این انتقاد‌ها آزمایش زندانی هم‌چنان موضوع بحث مهمی در اخلاق و روانشناسی رفتاری به شمار می‌رود. وقتی در سال ۲۰۰۴ فجایع زندان ابوغریب فاش شد، آزمایش استانفورد دوباره مورد توجه عمومی قرار گرفت. بسیاری به دنبال یافتن شباهت‌های رفتار افراد در آن زندان شبیه‌سازی شده و این زندان واقعی بودند. یکی از کسانی که از همه بیش‌تر به جنبه‌های روانشناختی در پرونده زندان ابوغریب علاقه نشان داد، خود فیلیپ زیمباردو بود. برای ادامه مطالعات خود رابطه نزدیکی با گروه وکیل‌هایی که دفاع از زندانبان‌ها را بر عهده داشتند برقرار کرد تا به اسناد و گزارش‌ها دسترسی داشته باشد.
او به‌دنبال این بود که به جای سرزنش و محاکمه چند زندانبان باید کل سیستم را که افراد را وادار به خشونت و شکنجه می‌کند مورد مواخذه قرار داد. کتاب «اثر لوسیفر: فهمیدن این‌که چگونه آدم‌های خوب شر می‌شوند»، حاصل این مطالعات است.

دو راهی شما

حال باتوجه به همه بحث‌ها به این سوال پاسخ دهید که آیا هر فرد در شرایط مساعد قابلیت این را دارد که به یک شکنجه‌گر و قاتل تبدیل شود و اعمال خشونت‌بار انجام دهد؟