خسرو خسروان

آن  یار  کزو   گشت  سر ِ   دار     بلند
جرمش آن بود که اسرار هویدا می‏کرد
حافظ
حسین بن منصور بیضاوی مشهور به حلاج از بزرگان عرفا و صوفیه، دانشمند، شاعر و سخنسرای بزرگ، به دستورحامدبن عباس وزیر مقتدر عباسی کشته شد. وی در بیضا، درفارس، به دنیا آمد و مدتی شاگرد سهل بن عبدالله تستَری بود . او بعدها با جمعی از صوفیه عصر خودهمراه شد که از میان آنها می توان به جنید بغدادی اشاره کرد . حلاج همچنین سالهای چندی از عمر خود را درزندان سپری کرد . گفته اند خلیفه عباسی به دلیل برخی مخالفت های سیاسی و همچنین مخالفت برخی علمای دینی با اندیشه های وی ، پس از زدن هزار تازیانه بر وی ، دستان و پاهای او را برید و جسدش را سوزاند و خاکسترش را در دجله ریخت .” التوحید” ، “الجواهر الکبیر” ، “الوجود الاول” و” الوجود الثانی” از جمله مهمترین آثار اویند .در کتاب های دیگران، او را شعبده باز و جادوگر خوانده و گاه نیز دوستان نادان، داستان ها و افسانه هایی درهم کرده و پیرامون زندگی وی پرداخته اند. این سرنوشت و سرگذشت دانشمندان و هنرمندان بزرگ سرزمین ماست. نه از روز و روزگار حافظمان چیزی می دانیم و نه از شمس تبریزی و… به راستی جز با نگاهی کنجگاوانه بر مسنیاتورهای ایرانی، که فرهنگنامه ی رنگ و زندگی هستند، در کجا از لباس و نان و سرگرمی و راه و رسم زندگی مردممان نشانی می توان یافت؟
اما در این روزگار که جهان گرده می گرداند و به سوی خرد و دانایی گام بر می دارد، وقت آن است که غبار از چهره ی آنان برداریم.
حسین منصور حلاج، دانشمند و شاعر بزرگ و مبارزی استوار و گستاخ و خردمند بود. زندگی و شعر و نوشته های او، گواه این سخن است.
***
حسین از همان کودکی پیوسته همراه پدر به خوزستان و عراق رفت و آمد می کرد. در این سفرهای همیشگی، حسین منصور، با زبان عربی آشنایی کامل یافت. در جوانی به بزرگان عرفان و مبارزان قرمطی پیوست و هنوز جوان بود که خود پیر و مرشد عارفان و خردمندان گردید.او و بایزید و حسن خرقانی از جمله ی آموزگاران فیلسوف بزرگ شرق، سهروردی بودند و جمله ی آنان، رهروان فلسفه و اندیشه های تابناک ایران باستان به شمار می آیند.در آن روزگار نیز، دینمداران، دانشورزان و هنرمندان و مخالفان خویش را به نام ملحد و قرمطی و زندیق از میان بر می داشتند.
به باور شهاب‌الدین سهروردی، این تصوفی را که بایزید بسطامی، ابوالحسن خرقانی و منصور حلاج، پیام‌آور آن بودند، یادمان کهن، حکمای خسروانی بوده است. این «خمیره ی خسروانی»، به نوشته ی شهاب‌الدین سهروردی، از راه سه پیشوای یاد شده، یعنی بایزید بسطامی، ابوالحسن خرقانی و منصور حلاج، به وی منتقل شده است.
در زمان حلاج حدود بیست هزار تن از بردگان زنگی که در نزدیکی بصره مشغول به کار بودند، به رهبری آموزگاری ایرانی به نام محمد ابرکوهی، بر ضد خلافت عباسی قیام کرده بودند. حسین منصور بدیشان پیوست. در محله ایشان خانه گرفت و با زنی از آنان ازدواج کرد. با این رفتار، پیر و مرشد خود عمرو مکی را سخت خشمگین کرد. این قیام عاقبت در سال ۲۷۰ه/۸۸۳ م درهم کوبیده شد. پس از آن حلاج مدتی در زندان بود و آن گاه راه سفری دراز را در پیش گرفت. سرتاسر ایران را درنوردید و تا سرزمین های شمال آفریقا گشت و گذار کرد. سفر وی که با توقف های طولانی همراه بود بیش از پانزده سال طول کشید. سفری در جستجوی دانایی! چشمه ای به سوی دریا!
حلاج در سال ۲۷۰ هجری به سن بیست و شش نخستین بار به مکه رفت و در آنجا کلماتی می گفت که وجد انگیز بود و الحادی عارفانه در آن پدیدار بود. در مراجعت از مکه به اهواز، به اندرز دادن مردم پرداخت و با صوفیان قشری و ظاهری به مخالفت برخاست و خرقه صوفیانه را از سر کشید و به خاک انداخت و گفت که این رسوم همه نشان تعلق و عادت و تقلید است.
حلاج از آنجا به خراسان (مرکز عرفان ایرانی) رفت و پنج سال در آن دیار بماند. پس از پنج سال اقامت در مشرق ایران به اهواز بازگشت و از اهواز به بغداد رفت، و از بغداد برای بار دوم با چهارصد مرید، بار سفر مکه را ببست .در این سفر بود که بر او تهمت نیرنگ و شعبده بستند. این بار مردمان را به سوی خرد و عشق و نبرد با ستم و سیاهی فرا خواند.
پس از این سفر ، به هندوستان و فرارود رفت تا پیروان مانی و بودا را ملاقات کند. در هندوستان از کناره رود سند و ملتان به کشمیر رفت، و در آنجا به کاروانیان اهوازی که پارچه های زربفت طراز و تستر را به چین می بردند و کاغذ چین را به بغداد می آوردند، همراه شد و تا تورقان چین، یکی از مراکز مانویت، پیش رفت. سپس به بغداد بازگشت و از آنجا برای سومین و آخرین بار به مکه رفت. رفت تا آتش در جهان دراندازد و فریاد عشق و انسانیت سر دهد.

در این سال ها مردم بسیار به او روی آورده بودند و آوازه ی دلاوری و انساندوستی و دانش او همه جا رسیده بود. حسین بن منصور در میان مردم می گشت و به درد آن ها می رسید و برای از بین بردن عواملی که موجب رنج و سختی زندگی مردمان می شد می اندیشید و از همین رو در دل مریدان و مردم عادی جایی بزرگ به دست آورد. در نامه هایی که از هندوستان می رسید، او را ابوالمغیث می گفتند و در نامه هایی که از ماچین و ترکستان می آمد، او را ابوالمعین و در نامه های مردم خراسان او را صاحب بصیرت و ذکاوت، در نامه های مردم فارس ابوعبدالله زاهد و در نامه های مردم خوزستان شیخ حلاج اسرار خطاب می کردند و در بغداد گروهی او رامجذوب می گفتند و عده ای او را در بصره حیران می نامیدند. عطار نیشابوری از او بنام
« آن شیر بیشه ی تحقیـق، آن شجاع ِ صفدر ِ صدّیق، آن غرقـه ی دریای موّاج، حسین بن منصور حلاّج » نام بُرده است..
حلاج چون خود از مال و مقام و شهرت بی نیاز بود. ناچار با مردم رفتاری داشت که ثروتمندان و دین داران دنیا دوست را نسبت به خود هراسان می کرد.
در سال ۲۹۵ه/۹۰۷ م خلیفه عباسی بمرد و افراد با نفوذ دستگاه خلافت بغداد کودکی را به جای او نشاندند. مخالفان آنان نیز شوریدند و مردی دانا و شاعر از خاندان بنی عباس به نام المعتز را خلیفه کردند. صرافان و ثروتمندان بغداد، به همدستی کارگزاران خزانه خلیفه که منافعشان تهدید شده بود، بزودی المعتز را برانداختند و به دستگیری و کشتار کسانی که او را روی کار آورده بودند پرداختند. حلاج در این ماجرا متهم اصلی و مورد کینه و نفرت قدرت مندان بود. چند سال بعد وی را به تهمت شرکت و رهبری قیام مردم، در جنبش قرمطیان دستگیر کردند. حلاج هشت سال در زندان ماند تا آن که وزیر خلیفه به احتکار غله پرداخت و موجب شورشی بزرگ شد. شورشیان زندان را تصرف کردند اما حلاج از آن نگریخت. وزیر از بیم نفوذ بسیار حلاج او را به محاکمه کشید و با فتوای جمعی از روحانیان او را کشت.
حلاج با باورهای انسانخدایی خویش، تلاش در زنده کردن اندیشه ها و باورهای والای فرهنگ ایران باستان، رهبری فکری جنبش عظیم قرمطیان و مبارزی بی امان با دستگاه دین و دولت به مرگ محکوم شد.
***
حکایت دار آویختن منصور حلاج از تذکره الاولیا عطار:
پس حسین را ببردند تا بر دارد کنند. صدهزار آدمی گرد آمدند …
درویشی در آن میان پرسید که عشق چیست ؟ گفت : امروز ، فردا و پس فردا بینی!
آن روز بکشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش برباد دادند ، یعنی « عشق این است ».
پس در راه که می رفت می خرامید ، دست اندازان و عیار وار می رفت با سیزده بند گران گفتند : این خرامیدن چیست ؟ گفت :« زیرا به قربانگاه می روم» چون به زیر دارش بردند بوسه ای بر دار زدو پا بر نردبان نهاد. گفتند: حال چیست ؟ گفت:
« معراج مردان سردار است.»
پس جماعت مریدان گفتند:
چه گویی در ما که مریدانیم و اینها منکرند و ترا سنگ خواهند زد؟ گفت:
ایشان را دو ثواب است و شما را یکی، از آن که شما را به من حسن ظنی بیش نیست و ایشان از قوت توحید به صلابت شریعت می جنبند و توحید در شرع اصل بود و حسن ظن فرع.
هرکس سنگی می انداخت؛ شبلی را گلی انداخت ، « حسین منصور » آهی کرد . گفتند: از این همه سنگ هیچ آه نکردی ؛ از گلی آه کردن چه معنی است؟ گفت :« از آنکه آنها نمی دانند ، معذورند ؛ از او سختیم می آید که او می داند که نمی باید انداخت»
پس دستش را جدا کردند خنده ای بزد گفتند « خنده چیست؟» گفت « دست از آدمی بسته باز کردن آسانست مرد آن است که دست صفات که کلاه همت از تارک عرش در می کشد ، قطع کند» پس پایش ببریدند تبسمی کرد ، گفت : بدین پای سفر خاکی می کردم قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند اگر توانید آن قدم را ببرید .»
پس او دست بریده خون آلود بر روی در مالید تا هر دو ساعد و روی خون آلود کرد ، گفتند : چرا کردی ؟ گفت : خون بسیار از من برفت و دانم که رویم زرد شده باشد شما پندارید که زرید من از ترس است. خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه ( سرخاب ) مردان خون ایشان است.» گفتند اگر روی به خون سرخ کرد ساعد چرا آلودی؟ گفت « وضو سازم » گفتند چه وضو ؟ گفت در عشق دو رکعت است که وضوء آن درست نیابد الان به خون .»
پس چشمایش برکندند. قیامتی از خلق برآمد بعضی می گریستند و بعضی سنگ می انداختند ، پس گوش و بینی بریدند و … پس زبانش ببریدند و نماز شام بود که سرش بریدند و در میان سربریدن تبسمی کرد و جان داد.
***
بایزید گفت:
چون او را دار زدند. دنیا بر من تنگ آمد. برای دلداری خویش شب تا سحر زیر جنازه بر دار آویخته اش نماز کردم. چون سحر شد و هنگام نماز صبح هاتفی از آسمان ندا داد. که ای بایزید از خود چه می پرسی ؟ پاسخ دادم:
چرا با او چنین کردی ؟
باز ندا آمد:
او را سرّی از اسرار خود بازگو کردیم . تاب نیاورد و فاش ساخت . پس سزای کسی که اسرار ما فاش سازد چنین باشد.
***
از شعر های حلاج
هم پیاله ی من
ستم روا نمی دارد.
مرا نوشاند
آنگونه که خود می نوشد؛
بسان میزبان با میهمان
وقتی که پیاله گشت،
تیغ و زیرانداز چرمی آوردند
این سزاوار کسی است
که در تابستان با اژدها شراب می نوشد.

***

گر ترا عشوه چنان، شیوه چنین خواهد بود
نی مرا فکر دل و نی غم د ین خواهد بود
درد عشقت ز ازل بود مرا مرهم دل
بی گمان تا به ابد نیز چنین خواهد بود
روز محشر که به سیما همه ممتاز شوند
مهر روی تو مرا، مُهر جبین خواهد بود
آتش غیرت عشق تو چو اغیار بسوخت
دیده ی کیست ندانم که دو بین خواهد بود
در چنان خلق ، که عشق تو دهد جلوه ی حسن
نشود محرم اگر، روح امین خواهد بود
گر تو تشریف دهی کلبه ی احزان مرا
من بر آنم که چو فردوس برین خواهد بود
التفاتی به یکی گوشه ی چشم ار نکنی
سبب آفت صد گوشه نشین خواهد بود
تا که آن طایر قدسی پرو بالی دارد
کار آن ترک کماندار کمین خواهد بود
جان به جانان ده واز مرگ میند یش حسین
خود تورا عاقبت کار همین خواهد بود
***
من آنم که دوستش دارم و آنکه دوستش دارم من است
ما دو جانیم که در یک تن درآمده ایم
چون در من نگری او را نگریسته ای
و چون در او نگری ما هر دو را دیده ای
***
منسوب به اوست :
ای گشته مست عشقت روز الست، جانم
مستی جان ، بماند ، روزی که من نمانم

هر ذره ای ز خاکم سرمست عشق باشد
چون ذره ها برآید از خاک استخوانم

فکر بهشت و دوزخ دارند اهل دانش
من مست عشق جانان فارغ ز این و آنم

از روی مهربانی ای مه بیا خرامان
تا نقد جان و دل را در پای تو فشانم

چون هیچکس نشانی با خود نیافت از تو
در جستن نشانت از خویش بی نشانم

***
در شب تاریک
اگر که نتوانی شوی خورشید
لااقل مهتابی باش!
و اگر نتوانی شوی مهتاب
لااقل آن کرمک شب تاب باش!
***
ابولعلا واسطی روایت می کند که وقتی حلاج را برای شکنجه بردند، رنگ از رخسارش پرید. سپس این ابیات را زمزمه کرد:
در سراسر زمین جای آرام می جستم؛
ولی برای من، در زمین، جای آرامی نیست
روزگار را چشیدم و او هم مرا چشید؛
طعم آن تلخ و شیرین بود (گاهی این و گاهی آن)
در پی آرزوهایم بودم ولی مرا بَرده کردند
آه! اگر به قضا رضا داده بودم، آزاد بودم.
***
بعد از مرگ حلاج کتابفروشان را دسته جمعی احضار کردند وسوگند دادند که کتاب های حلاج را نه بفروشند و نه خریداری کنند.
***
شیخ شهاب‌الدین سهروردی، به راستی نخستین کس بود که در دوران اسلامی، با روشنی، به سرچشمه ی عرفان ایرانی اشاره می‌کند. او‏، باز به روشنی از سه تن نام می‌برد که از راه آن سه پیشوا، یعنی بایزید بسطامی، ابوالحسن خرقانی و منصور حلاج، «خمیره ی خسروانی»، به وی منتقل شده است.
***
جامی در نفحات الانس آورده است: جلال الدین رومی گفت: نور منصور (حسین بن منصور حلاج) بعد از صد و پنجاه سال به روح فریدالدین عطار تجلی کرد و مربی او شد.
***
حسین بن منصور را خواهری بود به نام حنونه که در این راه دعوی مردانگی می کرد و جمالی داشت. در شهر بغداد که می آمد یک نیمه روی را با چادر می پوشید و نیمه دیگرش را باز نگاه می داشت. بزرگی از وی پرسید : چرا همه روی خود را نمی پوشانی؟ گفت: تو مردی بنمای تا من روی پوشم. در همه بغداد یک نیم مرد می باشد و آن حسین است. اگر از بهر او نبود، این نیمه دویم را هم نمی پوشاندم.

***
منصور حلاج را به دار آویختند. خواهرش که بدون روبنده به پای دار آمده بود در برابر اعتراض فقیهان که چرا روی از مردان نپوشانیده است گفت :
« آخر مردی در میان شما نمی بینم ، نیم مردی بود که او هم بر دار رفت »
***
از شطحیات اوست: صاحب من و استاد من ابلیس و فرعون است . به آتش ترساندند ابلیس را از دعوی بازنگشت . فرعون را به دریا غرق کردند از پی دعوی بازنگشت.
***
روزی عیسای وزیر از منصور حلاج پرسید از حال و هوای درونی و عرفانت چیزی بگو ! حلاج پاسخ داد : هر ناشسته رویی لایق این سخن نیست .
***
آورده اند که :…
خبر اناالحق حلاج را به گوش خلیفه رساندند و او دستورداد که حلاج را
به زندان برند و یکسال در حبس بود .
گفته اند شب اول که او را حبس کردند ، بیامدند و او را در زندان ندیدند و
جمله زندان بگشتند و کس را ندیدند ؛
و شب دوم نه او را دیدند و نه زندان را ؛
و شب سوم او را در زندان دیدند .
گفتند :شب اول کجا بودی ؟ و شب دوم تو و زندان کجا بودید ؟ گفت :
شب اول من در حضرت بودم ، از آن اینجا نبودم .
و شب دوم حضرت اینجا بود ، از آن من و زندان هر دو غایب بودیم .
***
هجویری در باره ی آثار و کتاب های حلاّج می نویسد:
« … و من ۵۰ پاره تألیف حلاّج را بدیدم اندر بغداد و نواحی آن و بعضی به خوزستان و فارس و خراسان » .
ابن نـدیم نیز ۴۷ جلد از آثار و رسالات حلاّج را نام برده است.
عطار تأکیــد می کنــد:
« … و حلاّج را تصانیف بسیار است و صحبتی و فصاحتی و بلاغتی داشت که کس نداشت، و وقتی و نظری و فراستی داشت که کس را نبود. »
***
نوشته هایی که می خوانید ٬ بخش هایی است از یک نامه که که ظاهرا احمد بن فاتک مرید حلاج به خلیفه مسلمانان نوشته است. متن کامل این نامه را در کتاب شعله طور نوشته دکتر زرین کوب بخوانید.
یک روز قبل از آن ، وقتی منادی در شهر می گشت و مردم را به تماشای اعدام حلاج می خواند …. وقتی بانگ منادی برخاست انعکاس صدای او حلقه ذکر صوفیان را به هم زد. شبلی به زاری فریاد برداشت و آن صوفی دیگر با ناخرسندی سرش را پائین انداخت. صوفیان دیگر که از سالها پیش حلاج را با خشونت و سردی از حلقه یاران خود رانده بودند ، حالی شبیه به مردم پشیمان داشتند….
صدای منادی دور شد و جمعیت صوفیان پراکنده گشتند. در همان هنگام بانگ یک کودک خردسال ، از پشت دیوار مسجد به گوش می رسید- و شعر معروف حلاج را می خواند:
– یاران مرا بکشید.حیات برای من مرگ است.مرگ برایم حیات است…
صدای صوفیان از درون مسجد با صدای گریه آلود به آهنگ او جواب می داد:
– آنکه من دوستش دارم من است. ما دو جانیم در یک تن…
… آن روز که او را دست بسته و درحالی که زنجیر گرانی برگردن داشت در باب الطاق به پای دار آوردند هیچ نشان ترس ، هیچ علامت پشیمانی در رفتار و کردار او دیده نشد….
… وقتی نزدیک دار رسید از شبلی ، که آنجا ایستاده بود و غرق اشک و آه بود درخواست تا سجاده خود را برای وی روی به قبله بگستراند. بعد با آرامش ، نماز خواند ، مناجات کرد ، کشندگان خود را دعا کرد و بخشود.سپس شادمانه و بی هیچ ترس و تزلزل بر پله هایی که او را به بالای دار می برد قدم نهاد… آخرین سخنش آن بود که با بانگ بلند فریاد زد برای واجد همان بس که واجد او را به جهت خویش یکتا کرده باشد… به نقطه ای دورتر نظر انداخت و حالتی از شوق و هیجان در امواج صورتش ظاهر شد.هیچ کس ندانست که او در آن لحظه به چه می اندیشد. چون در همان لحظه بود که شمشیر جلاد – ابوالحارث سیاف خلیفه – سرش را از تن فرو افکند. صدای فریاد از جمع برخاست. شبلی خروش برداشت و جامه اش را چاک زد. یک صوفی دیگر از شدت تاثیر بیهوش شد و زیر دست و پای جمع افتاد.ابن خفیف را در آن غوغا ندیدم و اگر بود پیداست که چه در چه حالی بود.
… خواهرش با سر و موی گشاده در بین جمع مبهوت و دیوانه وار ایستاده بود – نه فریاد می کرد ، نه اشک می ریخت. پیرمردی در بین جمعیت به او در پیچید که چرا روی و موی خود را نمی پوشاند.زن بینوا به سرش فریاد کشیده بود که من در اینجا مردی نمی بینم. در همه شهر یک نیمه مرد بود که آنک در بالای دار است.صدای حمد-پسر حلاج- برخاست:نیم مرد ، کدام است؟ مرد از آنکس که تا پای جان بر سر حرف خود ایستاد تمام تر می تواند بود؟ زن که از شدت اندوه عقل خود را از دست داده بود فریاد زد: اگر تمام بودی سرّی را که به او سپرده بودند پیش خلق فاش نمی کرد ، اگر تمام بود جلو می افتاد و دنیای فرعون را بر سر او خراب می کرد.اگر تمام بود…
وقتی پیکر بیجانش را مثله نیز کرده بودند آتش زدند در بین دوستدارانش چه کسی بود که در همان لحظه ها با چشم خود دیده بود وقتی خاکسترش در دجله فرو می ریخت از هر ندای الله برمی آمد؟ ماجرای قتل او تماشاچیان را به شدت متاثر ساخت. کودک خردسالی که آنجا در بین جمعیت بود بی اختیار خود را به آتش انداخت و سوخت. همان لحظه از خود پرسیدم آیا آن آتش که وجود او را به شعله طور تبدیل کرده بود ، ممکن نیست در دلها باز آن گونه آتشی را مشتعل کند؟…
… امیرحاجب این فرجام کار حلاج بود. فرجام حال کسی که هیچکس او را چنان که بود نشناخت. فرجام حال کسی که مشایخ راستین در باب او گفتند در بین همه خلق اگر یک موحد واقعی وجود داشت حلاج بود… .

***
تعزیه حلاج
تعزیه « مجلس حق گفتن منصور حلاج و کشیدن او را بحکم شرع بدار ملای روم و خون او را در شیشه پنهان می کند بجای زهر دختر کور و کر و افلیج میخورد حامله میشود و میزاید شمس تبریز را » نام دارد که چگونگی به دست آمدن آن داستانی دیگر دارد .
انریکو چرولی، سفیر ایتالیا در ایران در اواخر دهه بیست و اوایل دهه سی شمسی، بین سال های ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۴ مجموعا پنجاه و پنج تعزیه از نقاط مختلف ایران گرد آورد و آن مجموعه را به کتابخانه واتیکان اهدا کرد.بعدها پروفسور چلکوفسکی، استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه نیویورک، از متن دستنویس یکی از این تعزیه ها عکس برداری کرد . درسال ۱۳۵۶ دکتر مهدی ثریا این متن را که در ۱۹۵۵ لوئی ماسینیون آن را به زبان فرانسه ترجمه کرده و در مجله « مطالعات اسلامی » به چاپ رسانیده بود، به انگلیسی ترجمه کرد و بعدها تنها نسخه فارسی این تعزیه را در فصلنامه تئاتر منتشر کرد .
هشت شخصیت در جستجوی شناخت
این تعزیه هشت شخصیت دارد : حلاج ، متشرع ، ملای روم ، زوجه ملای روم ، دختر ملای روم ، شمس ، یهودی و طباخ .
نام این تعزیه که بخش هایی از آن برگرفته از مثنوی مولاناست. خلاصه داستان زیبا و شگفت آن است که با سخنان حلاج آغاز می شود :
کیست این پنهان مرا در جان و تن
کز زبان من همی گوید سخن
اینکه گوید از لب من راز کیست
بنگرید این صاحب آواز کیست
متشرعی متعصب و سخت گیر در جریان محاکمه حلاج از ملای روم نظر و رای می طلبد و او دستور می دهد حلاج را بیاورند :
رو بیاور آن لعین را نزد من
کشتنش واجب بود این انجمن
هرکه گوید من خدای برحقم
در شریعت بایدی او را کشم
زود آریدش بپرسم حال او
چیست منظور وی از این گفتگو
و منصور می گوید :
ما نداریم از رضای حق گله
عارناید شیر را از سلسله
ما برای دیدن جان آمدیم
نی برای رد فرمان آمدیم
پس از چند گفتگو، ملای روم حلاج را محکوم به مرگ می کند و در زمان به دار کشیدن منصور از حلق او خون بیرون می ریزد . ملای روم در حال گفتگوی درونی این خون را به شیشه می کشد و در خانه روی رف می گذارد و به اهل خانه می گوید این شیشه حاوی سم است .
ملای روم دختری افلیج دارد و وقتی خانواده اش در روز عید او را به دلیل افلیج بودنش به دشت نمی برند ، دختر که قصد خودکشی دارد خود را تا نزدیک رف می کشاند و خون را می نوشد و بلافاصله شفا می یابد.
بعد از این حادثه ملای روم از کرده خود سخت پشیمان می شود و بعد می فهمد که دخترش با نوشیدن خون حلاج باردار شده و همسرش می گوید :
آفتابی گشت طالع از وجود
حاصل هرکار را باید درود
از افق گویا منور آفتاب
آفتاب آمد دلیل آفتاب
نام او شمس است شمس الدین حق
می برد از ما سوا گوی سبق
میلاد شمس
شمس به دنیا می آید و به مجلس درس ملای روم می رود و پس از سخنانی از ملای روم در مورد آنچه تدریس می کند ، می پرسد و ملا به او کتابی را که حاوی درس های شرع و نحو و اصول است نشان می دهد . شمس می گوید :
آنچه فرمودی بود آن علم قال
رو بخوان یک لحظه هم علم حال
و کتاب ملای روم را در آب می افکند .
ملای روم معترض می شود که “زحمت سی ساله را کردی خراب” . شمس کتاب را خشک از آب در می آورد . ملا ، مفتون تقاضا می کند شمس این علم را به او بیاموزد . شمس از او می خواهد « هرچه خواندی علم را وارون کنم . » بعد پولی به ملا داده و آدرس یهودی ای را می دهد و می گوید به آنجا برو دو شیشه شراب بگیر و شیشه ها را طوری بیاور تا شیخ و شاب و تمام اهل شهر آن را در دستان تو ببینند .
یهودی پس از اینکه ملا قول می دهد او را به دلیل داشتن شراب مجازات نکند ، دو بطر شراب به او می فروشد . ملا در میان حیرت مردم با آن شراب ها از بازار و شهر عبور می کند . مردم و متشرع با اعتراض به خانه ملا می روند و تمام شیشه های خانه را می شکنند . شمس بیرون می آید و از متشرع ماجرا را می پرسد . او می گوید :
خود به ما گوید شراب آمد حرام
از کلام الله گوید این پیام
خود برد آشکارا خانه اش
ما شکستیم شیشه و پیمانه اش

شمس به مردم می گوید :
این بود بوی گلاب ای مردمان
اشتباهی کرده اید از این میان
عذر او خواهید از راه کرم
ورنه در عصیان تمامید متهم
متشرع می پذیرد و عذرخواهی می کند . شمس به ملای روم می گوید :
دیدی این مردم همه کورند و کر
حالت قالند چون تو در نظر
همرهم آی تا کنی سیر دگر
بین حماقت های مردم سر به سر
پرواز مرغ کشته
سپس هر دو به هیات درویشانی فقیر به طباخی می روند و از طباخ می خواهند تا در ازای دریافت دو دینار به هرکدام از آنها یک مرغ پخته بدهد . طباخ نمی پذیرد و شمس می گوید اگر طباخ پیشنهاد آنها را نپذیرد ، مرغ ها را کیش خواهد داد. قصاب به طعنه می گوید :
من شنیدم اینکه درویشان عام
جمله دیوانند اندر هر مقام
حال شد معلوم من دیوانه اید
هر دو بیچاره و بی سرمایه اید
مرغ سر ببریده بی بال و پر
چون پرد ژنده پوش بی هنر
شمس مرغ ها را می پراند . مردم که شاهد پرواز مرغ های پخته بی سر و پا بودند ، آن دو را در میان می گیرند. ملا که در زیر دست و پای مردم مانده از شمس کمک می طلبد و شمس پس از اینکه مردم متفرق می شوند به ملا می گوید :
حالیا دیدی که در قالند و قیل
در ترازوی عمل هستند ذلیل
اهل ظاهر را تو دیدی سر به سر
اهل باطن هیچ ناید در نظر
بعد شمس می خواهد از روی آب رد شود ، در پاسخ ملا در مورد چگونگی این کار ، می گوید با گفتن ذکرعلی چنین کاری میسر می شود . اما ملا که علی گویان می خواهد روی آب راه برود ، در آب فرو می شود و با گفته شمس داستان به پایان می رسد :
کس ورا نشناختی اندر نظر
کی علی را می شناسی بی هنر
باش تا روزی که این فکر و خیال
برگشاید بی مهابا پر و بال.
***
از دیگران و حلاج
ادوارد براون درباره حلاج می نویسد: “راست است، نویسندگانی که تراجم احوال اولیاء و اوتاد و پیران طریقت را نوشته اند؛ حسین بن منصور حلاج را اندکی به شکل دیگری معرفی کرده اند، لکن شهرت او به همان اندازه میان هم وطنانش پایدار است و شاعران صوفی منش مانند فرید الدین عطار نیشابوری و حافظ و امثالهم اکثر نام وی را با ستایش ذکر می کنند.
حلاج: شعری ازشفیعی کدکنی
در آینه دوباره نمایان شد
با ابر گیسوانش در باد
باز آن سرود سرخ اناالحق
ورد زبان اوست
تو در نماز عشق چه خواندی ؟
که سالهاست
بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز
پرهیز می کنند
نام تو را به رمز
رندان سینه چاک نشابور
در لحظه های مستی
مستی و راستی
آهسته زیر لب
تکرار می کنند.
وقتی تو
روی چوبه ی دارت
خموش و مات
بودی
ما
انبوه کرکسان تماشا
با شحنه های مامور
مامورهای معذور
همسان و همسکوت ماندیم.
خاکستر تو را
باد سحرگهان
هر جا که برد
مردی ز خاک رویید
در کوچه باغ های نشابور
مستان نیم شب به ترنم
آوازهای سرخ تو را باز
ترجیع وار زمزمه کردند
نامت هنوز ورد زبان هاست
***
شبلی را با حق رازی بود در میان. گفت: بارخدایا٬ چون بود که «حسین منصور» را از میان ما برگرفتی؟
گفت: رازی به وی دادم و سری با وی نمودم، به نااهلان بیرون داد؛ به وی آن فرود آوردم که دیدی.

«کشف الاسرار :خواجه رشیدالدین میبدی»
***
حلاج: شعری از سید علی صالحی

خاکستری که تویی
خاموشی‌ات چراغی است
خانه به خانه
فراخوان روشنی.
خاکستری که تویی
بر اوراق شب اما
هر نقطه‌ی معناش
در تماشای فانوس و گریه
نطفه می‌بندد.
دریغا!
دریچه‌ای که آشنات باشد
در اوزانِ این کوچه نیست،
ردیف این همه چراغِ مُرده
به چه کارت می‌آید؟
سنگین و خسته
از کوچه‌ی کلمات می‌گذری
هر واژه دیواری‌ست
مُرده‌ریگ دفتری ناخوانا
که ترا هزارساله خواهد کرد
نگاه کن
هم پس از این همه هوا
تنها یکی صدا
ترا به جانبِ مرگ می‌خواند.
انسانِ این دقیقه‌ی بینا
کجاست
تا مَنَش بر سنگفرش ستاره
نظاره کنم.
خاکستری که ماییم
مگر که حوصله‌ی حلاجی …
ورنه باد
رو به باد خواهد وزید!

***
با حلاج ( علی میرفطروس)

ما از ستیغ و تیغ
گذشتیم
آری!
مسیح کجاست؟
مسیح کجاست –
تا که صادقانه ببیند:
ما از ستیغ و تیغ
گذشتیم –
بی آنکه رحمتی را
(یا کمترین نگاهی را، حتّی)
از هیچ ناخدا و
خدائی
چشمِ امید داشته باشیم

ما از ستیغ و تیغ
گذشتیم
باری …
«حلاّج» را دیدیم
در شیشه های روشنِ صبحی
فرازِدار
(شوریده جان و
گیسو رها و
خروشان)
و روح آب
– چه خونبار! –
آوازهای شهیدش را
در «دجله» می سرود:
-« حقّ
حقّ
حقّ
اناالحقّ »

عیسی نبوده ایم
آری!
عیسی نبوده ایم –
امـّا، ما
معراج را
ایمان خویش
ساخته بودیم
معراج را
بر ارتفاعِ دار

ما از ستیغ و تیغ
گذشتیم
– باری –
بی هیچ ناخدا و
خدائی حتّی.
***
یدالله رویایی: … به قول حلاج “هویت ما در لائیت ماست”.
بشر امروز باید از حلاج متشکر باشد که در برابر “هو” لا گذاشته است. یازده قرن از او می‌گذرد و هنوز بشر کودن گرفتار و هم “هو” است.
همه به جستجوی هویت خود هستند و در این جستجو به جان هم افتاده‌اند: هویت‌های قومی، هویت‌های مذهبی، هویت‌های فرهنگی و ملی‌شان را به رخ هم می‌کشند. در شرق و در غرب، و غرب و شرق، همه به جان هم افتاده‌اند تا از “تعلق” بربریت بسازند.
هویت ما در لائیت ماست، باید این سخن حلاج را بتوانیم درک کنیم، و ادامه‌ی او شمس تبریزی را، “کشف غیر” را. ما باید بتوانیم خودمان را حذف کنیم، در خودِ دیگری. خود را در غیر خود حذف کنیم، و یاد بگیریم که در خود به جای این‌که به دنبال کشف “هو ” باشیم به دنبال کشف او باشیم. و او “دیگری” است.
حلاج برای همین ایدئولوژی انسانی‌اش بالای دار رفت، ایده‌ای که همه‌ی ایدئولوژی‌های مذهبی و سیاسی را پشت سر می‌گذارد.
چه فایده که دار حلاج را بستاییم ولی اندیشه‌ی او را هضم نکنیم؟ این‌همه ادبیاتِ دار برای حلاج، از شعر و از رمان، اگر به ما حذف هویت و حذف تعلق نیاموزد، آئینه‌ای برای خشونت و بی‌رحمی می‌گردد، و عشق به کشتار و سر بریدن و وحشت…
***
نمایشنامه ی ( دولت عشق) از همین نگارنده و در تارنمای وی در باب حسین منصور حلاج است.