دوستی داشتم که پس از مورد غضب قرار گرفتن، از دادستانی به رئیس یکی از شعب دادگاه خانواده تنزل پیدا کرده بود ” که این خود داستان دیگری دارد “

یک روز برایم تعریف می کرد بسیاری از زن و شوهر هائی که برای جدائی ” طلاق ” به من مراجعه می کنند و هر کدام برای علت جدائی خود بیش از یک کتاب حسین کرد برایم قصه سر هم می کنند، درست نمی گویند و علت اصلی را بیان نمی نمی کنند و بدین تر تیب من و اگر کس دیگری هم شنونده داستان آن ها باشد فریب می خورد و حق را به آن ها می داد. مستاصل شده بودم. می دانستم علت جدائی آنی نیست که آنها سرهم می کنند و یقینن ریگ دیگری در کفش دارند.

بالا خره تصمیم گرفتم بر این داستان سرائی های فریب دهند فائق بیایم.

به آن ذوج ها گفتم اینها که می گوئید علت اصلی نیست و تا حقیقت را نگوئید من رای صادر نمی کنم. و ترتیبی دادم که هر یک را به تنهائی ببینم تا راحت تر صحبت کند و چنین که کردم موفق شدم به علت اصلی پی ببرم و دریافتم که هیچ ربطی با داستان قبلی آن ها ندارد.

قرار گرفتن در چنین موقعیتی و نشستن بر چنین کرسی قضاوتی  کاری آسان نیست.