هفت سال نبرد میان سپاهیان ایران و توران که به محاصره ی منوچهر شاه پیشدادی و سپاهش در تبرستان انجامید، بهره ای زشت نصیب ایرانیان کرده بود. مردان ایران زمین همه غمگین و دل افسرده بودند و جز دعا به درگاه اهورامزدا کاری از دستشان ساخته نبود.
سر انجام منوچهر، شرمزده در پیشگاه ملت ایران به تورانیان پیشنهاد صلح داد. تورانیان نیز که از جنگ طولانی خسته بودند، پیشنهاد آشتی را پذیرا شدند. جنگ و کشمکش از بنیاد بر سر گزینش مرز بین دو سرزمین بود، بر این اصل تورانیان پیام دادند که برای پایان دادن به جنگ باید مرز تازه ای گزیده شود، و پیشنهادشان این بود که سربازی از سپاه ایران تیری بیندازد، هر جا که تیر بر زمین نشست آنجا خط مرز کشیده شود.
منوچهر چاره ای جز پذیرش شرط نداشت. اگر چه راه کار دلخواه و آبرو مندانه ای برای ارتش ایران نبود. مگر کمان و بازوی یک تیر انداز چقدر توان دارد؟
اندوهی بزرگ بر دل همه ی ایرانیان، از شاه گرفته تا سربازان و مردم خُرد و کلان نشسته بود.

سران ارتش با فرماندهان یگان ها به کنکاش نشستند و از آنان خواستند تا بهترین تیر اندازان را فرا خوانند و از میان آنان، نیرومند ترین و شایسته ترین را بر گزینند.
پس از یک روز تمام رایزنی و بررسی، فرماندهان به هنگام آفتاب نشین، توانستند برترین تیر انداز را بر گزینند و به منوچهر شاه معرفی کنند.
” آرش تیز تیر! “. او را ” دارنده ی مچ نیرومند ” و ” خداوند تیر شتابان ” نیز می گفتند.

منوچهر آرش را مورد مهر قرار داد وگفت:
” فردا…فردا بامدادی تاریخ ساز خواهد بود….”

آن شب خواب به چشمان کسی راه نیافت. منوچهر شاه، سران ارتش، آرش، و همه ی رزمندگان ومردم، هیچکس را آرامش نبود. فردا قرار است پرتاب یک تیر، شرف یا خواری ملتی را ثبت تاریخ سازد. دل ها درتپش، روانها  رنجورخاطرها افسرده، و همه ی امید ها بسته ی به یک تیر شده بود.

شب را همه به نیایش گذراندند، آرش هم به نیایش نشست:

ای اهورا مزدای پاک، من آمده ام تا جانم را بدهم.
تو مرا یاری ده
که ایرانم
خانمانم
دودمانم
در گرو توش وتلاش من است
ای آشای مهربان
همه ی عمر پیرو راستین تو بوده ام
اگر نفس کشیده ام
برای تو بوده است
اگر جنگیده ام
سر باز تو بوده ام
و برای راستی و شرف جنگیده ام
فروزه ی اهورائی ای را
بر من فرود آر
تا چنگال آزمند دشمن را
از دست اندازی به خانمان های ایران زمین دور سازم
من جانم را می دهم
و تو مرا یاری ده ای اهورای پاک “

سپیده دم نشده، احساس کرد دلش به نوری روشن شد. سر بلند کرد و چشم به خاور دوخت.
هنوز ستارگان در آسمان چشمک می زدند، اما سیاهی شب به لاجوردی گراییده بود.
ناگهان نوری درخشان فضای پیرا مون آرش را روشن کرد. لرزشی در درونش افتاد و گرمای دلپذیری در تنش دوید. موجودی نورانی و زیبا در برابرش پدیدار گردید. شور و سر گشتگی، آرش اندازه نداشت. آرش شنید:
” منم سپندارمذا….”
آرش نمی دانست در بیداری است یا خواب. باز شنید:
” بگیر…”
آرش به روشنی دید که فرشته، دستش را با یک تیر و کمان به سوی او دراز کرده:
” بگیر، این تیر و کمان توست، چوب آن از درختان ویژه البزکوه، پر آن، پر عقاب قله های بلند، و پیکانش پولاد آبدیده …”

آرش با نا باوری هر دو دستش را پیش برد و تیر و کمان را از فرشته گرفت. واقعیت بود نه رویا.
شگفتی او دو چندان گردید.

آوای فرشته دوباره فضا را پر کرد:
” آرش! تو باید جانت را در تیر نهی و آن را پرتاب کنی تا دور پرواز گردد. هر که این تیر را پرتاب کند وجود خاکیش به پایان می رسد و دودمانش جاویدان می گردد ”

فرشته نا پدید شد و آرش با تیر و کمان شگفت انگیز و بزرگش تنها ماند. احساس نیرو مندی شگرفی می کرد، انسان دیگری در او زائیده شده بود.

در سپیده دم، آرش را به پیشگاه منوچهر شاه بردند. پیدا بود که منوچهر، پیشا پیش، آنچه را برآرش گذشته بود می دانست. درشب گذشته منوچهر نیز پس از نیایشی طولانی در مکاشفه ای مانند مکاشفه ی آرش، حضور فرشته ی اسپندارمذ و پیشکش کردن تیر و کمان را به آرش شاهد بود.

منوچهر به آرش نزدیک شد، تیرو کمان را همچنان که بر دوش آرش بود بوسید، دستش را بر شانه ی او نهاد و گفت:
” خجسته باشد بر تو تیرو کمان اهورائی! ”
آرش به آرامی سر فرود آورد و گفت:
” برای ایران ”
فرستاده افراسیاب، با اجازه منوچهر شاه نشانه ای از پادشاه توران را بر تیر نصب کرد تا از دیکر تیر ها باز شناخته گردد.

سیزدهم تیرماه است، روزی که نام روز و ماه یکی است و در فرهنگ سر زمینش، روز شادمانی و سرور است. ولی در این سال، شادمانی از همه ی دل ها گریخته است. همه نگران و اندوهگین اند و او در آرزوی شادمانی برای مردم سر زمینش، آگاهانه، برگ های واپسین کتاب ِ زندگی اش را به تاریخ می سپارد.

آرش کمان به دست، بر فراز البرز، روی به خاور ایستاده است. سینه را از هوای تر و تازه ی بامداد کوهستان و پرتو های زرین آفتاب پر می کند. تنها تیر موجود در تیردان را بیرون می کشد، بر آن بوسه می زند و در چله ی کمان قرار می دهد. می داند که آخرین لحطه های زندگی خاکی اش را می گذراند. اما چه باک، اگرایران بماند. چشمان ملتی نگران اوست!

آرش زیر لب زمزمه می کند:

ای مزدا اهورای پاک!
من جانم را می دهم
و تو مرا یاری ده
که ایرانم
خانمانم
دودمانم
بر جای بماند “

سپس با همه ی توان کمان را کشید….و کشید….و در لحظه ای که تیر رها می شد، حانش را همراه آن کرد….که چنین پیمان بسته بود!
تیر رها شد…
و بدن آرش در کوهستان فرو پاشید.
تیر، گفته اند تا نیم روز در پرواز بود و سر انجام در مرو بر یک درخت گردو، که بزرگتر از آن در عالم نبود، فرو نشست.

شاهدان و ناظران تیر را بر داشتند و در چهاردهم تیر ماه با گزارش چگونگی رویداد به پادشاه توران رساندند و او را شگفت زده کردند. اما چون نشان خود را بر آن دید به ناچار پذیرفت، و آنجا را مرز ایران و توران قرار دادند.

و امروز….هر جوان ایرانی یک آرش است!
—————————–

بر گرفته از نشریه شهروند