نامه دیگری از سری نامه هایی از تیمارستان

من تنهام . من دل‌ام گرفته . “من دل‌ام سخت گرفته” . ولی با خود عهد کرده‌ام انگار ، که او ، یعنی “اوی دوم” تنها کسی باشد که هرگز حرف‌های‌ام را نشنود . و باید اعتراف کنم که کس دیگری هم وجود ندارد . تو می‌فهمی از چه‌ حرف می‌زنم ، مشاورِ عزیزم؟
از عشقی عظیم در سینه‌ی نحیف انسانی کوچک ، گرفتار در اعماقِ عظیم‌ترینِ شکافِ زمین ، مُعلق در میانه‌ی دیوارهای سر به ‌فلک کشیده‌ی گراندکنیونیِ انگار ، و تنها ، تنها . از خودم می‌پرسم مدام ، “عشق” دنیایی را می‌سازد یا ویران می‌کند؟
می‌دانی؟ تکلیف‌ام نه با او و نه با خودم روشن نیست . او با من چه کرد ، من با او و با خود ، و یا عشق با ما هر دو؟ کدام‌یک بیشتر مقصرییم؟ اگر در این لحظه بتوانم آرزویی داشته باشم ، یقینا جز این نیست که از جانب من آسیبی به او نرسیده باشد . یکی از کابوس‌های مدام من همین است که نه به روز و نه به شب یک لحظه رهای‌ام نمی‌کند .
نه . من دل‌ام گرفته . من تنهام . و اشک‌های‌ام یک‌ دم از فروریختن باز نمی‌مانند . ولی من این‌جا یاد گرفته‌ام که نباید مسایل مختلف را با هم درآمیزم . “من” ، “عشق” ، و “او” . این‌ها سه موضوع جدای از یکدیگرند انگار . “او” مرا نابود کرد ، عمر و زندگی مرا یک‌سره بر باد داد . ولی “عشقِ” به او ، “من” را ساخت . هر چه هستم ، هر چه دارم ، همه و همه را مدیونِ عشقِ به او هستم . اما مشاور عزیزم آخر با این تناقض چگونه می‌توان کنار آمد؟ دیگر از آمپول و کپسول‌ و شوک‌های الکتریکیِ شما هم کاری ساخته نیست . لطفا سفارش کن دفعه‌ی بعد ولتاژش را چند برابر کنند .
اصلا تو خودت هرگز عاشق بوده‌ای؟ سکوت‌ات را درک می‌کنم ولی این سکوتِ تو دیوانه‌ام می‌کند ، یعنی دیوانه‌ترم . اگر من تا به ابد محکوم‌ام به مسئولِ گلی بودن که زمانی بس دور اهلی‌ام کرده است ، این میان تکلیف یا وظیفه‌ی آن گل چیست؟ هیچ؟
کجا بود که خواندم “بدبخت‌ترین فرد کسی‌ست که باری را که هر لحظه می‌تواند بر زمین گذارد تا آخرِ عمر بر دوش کشد .”
دیگر تاب کشیدن این بار را ندارم . اجازه بده تا آن را همین‌جا کنار تو بر زمین بگذارم . آخر باز هم پاییز است ، و با وجود این‌همه پنجره‌ی دریده در این اتاق ، گریزی از آن نیست انگار . پس تو چاره‌ای جز این نداری که به من گوش دهی ، چه بخواهی چه نخواهی . اصلا شغلِ تو همین است ، مگر نه؟
حالا فرض کن الان اوایلِ پاییز سال ۱۳۶۸ است . من بیست و چند ساله‌ام ، یعنی دقیقا بیست‌وپنج ساله ، و تک و تنها مثل همیشه .
البته نه کاملا مثل همیشه . در واقع چند ماهی است که با زنی آشنا شده‌ام یا بهتر است بگویم دوست شده‌ام . حالا هم در شهری کوچک ، در یک پارکِ متروکه روی خاکِ سرد به پشت دراز کشیده‌ام و از لا‌به‌لای درختانِ سر به فلک کشیده به آسمانِ تکه‌تکه شده نگاه می‌کنم ، فارغ از دنیای واقعیِ پیرامون‌ام . باز هم در رویا ، ولی این‌بار کمی واقعیت هم در آن پیدا می‌شود . چون در حالِ گرفتنِ تصمیم مهمی هستم که صد البته آن روز از اهمیت واقعی آن آگاه نبودم . الان هم نیستم . اصلا بهتر است بگویم داشتم با یک موضوعِ مهم و واقعی از دریچه‌ی رویاهای‌ام کلنجار می‌رفتم .
خوب این چیزها را این‌جا در این تیمارستان آموخته‌ام . مثلا حالی‌ام کرده‌اند که مسئله‌ی ازدواج و انتخابِ همسر آینده‌ یک مسئله‌ی مهمِ واقعی است ، نه انتخابی در عالم رویا و اوهام .
در هر صورت من به پشت خوابیده‌ام و به دو نفر فکر می‌کنم . فقط به دو نفر . در آن لحظه “در گستره‌ی بی‌مرز این جهان” ، جز این دو هیچ‌کس برای من وجود خارجی نداشت . اشتباه نکن ، این دو نفر من و همسر آینده‌ام نبودیم . بلکه “او” بود و “او” . “اویِ دوم” دختری بود که در تمام آن بیست‌وپنج سال دیوانه‌وار عاشق‌اش بودم . ولی هیچ‌گاه روابط‌مان درست پیش نمی‌رفت ، به هزارویک دلیل که نهصدونودونه تای آن بی‌اهمیت بودند ، و تنها دلیل اصلی این بود که “اویِ دوم” با تمام وزن خود بر زمینِ واقعی ایستاده بود و در دنیایی پر از واقعیت زندگی می‌کرد در حالی که من سرگردانِ رویاهای‌ام بودم . پس جای تعجب نداشت که کارمان پیش نمی‌رفت .
این “اوی دوم” را مدت‌ها بود که ندیده بودم . شاید به سالی یا بیش‌تر حتی می‌کشید . یادت نرود که آن زمان یعنی درست بیست سالِ قبل ، نه تلفن همراهی وجود داشت که بتوان پیام کوتاه داد و گرفت ، و نه از کامپیوتر و اینترنت و چَت و ایی‌میل خبری بود . و آن‌چه این موقعیت را تکمیل می‌کرد آن بود که من و او حتی از داشتن تلفن ثابت هم که شاید نیم‌قرنی از اختراع‌اش می‌گذشت ، محروم بودیم .
اما حالا که در میان درختانِ پیر و خاک گرفته‌ی پارک به پشت دراز کشیده‌ام، رویای‌ام از میان تکه ابرهایی که از لابه‌لای انبوه سبز و سرخِ برگ‌های فراز سرم عبور می‌کنند ، در گوش‌ام زمزمه می‌کند که قبل از گرفتن تصمیم به ازدواج ، حتما باید “اوی دوم” را حداقل برای آخرین‌بار ببینم . برای مشورت؟ برای آخرین صحبت‌ها؟ یا فقط برای گفتن بدرود؟ آخر رویای‌ام اکثر مواقع مرا فریب می‌دهد .
گفتم که در آن لحظات فقط به دو نفر می‌اندیشیدم ، او و او ، و تنها کسی که حال و روزش ، و سرنوشت و آینده‌اش جایی در ذهن‌ام نداشت خودم بودم . اصلا انگار نه انگار که من هم خود ، جایی در این ماجرا داشتم . تنها آن‌چه برای‌ام اهمیت داشت این بود که از نتیجه‌ی تصمیمِ آن روز من نمی‌بایست کوچک‌ترین لطمه‌ای به “اوی دوم” وارد شود ، غافل از آن‌که “اوی دوم” در همان لحظاتِ سرگردانی من در میان تکه‌های سبز و سفید برگ‌ها و ابرها ، استوار بر زمینِ اطمینان‌بخشِ واقعیت به ارضای تمنیات تن مشغول بود ، آن‌ هم به چنان شیوه‌های جسورانه‌ای که هنوز هم از پس این ‌همه سال من بیش‌تر می‌توانم تحسین‌اش کنم تا سرزنش . خوب معلوم است که این قسمت ماجرا برای‌ات جالب‌تر است مشاور عزیزم ، ولی این موضوع بماند برای بعد .
اما برگردیم به آن پاییز سال ۱۳۶۸ . خوب برای یافتن یکدیگر در آن روزها ، برای ما پیشرفته‌ترین ابزاری که وجود داشت پاهای‌مان بود و راه‌ها ، که این هر دو از بدِ ماجرا نه تنها ما را به هم نمی‌رساند بلکه هر لحظه فاصله‌مان را بیش‌تر از پیش می‌کرد .
فقط چند خیابان کوتاه و خلوت بود که می‌توانست مرا در عرض چند دقیقه به منزل “اوی دوم” برساند . ولی خوب می‌دانستم آن‌ که در را به روی‌ام خواهد گشود ، هرگز “او” نخواهد بود . اما هرطور که شده باید می‌دیدم‌اش . این را رویاهای‌ام به من تلقین می‌کردند . به هر حال صدای شجریان هم مدام در گوش‌ام زمزمه می‌کرد :
“کاش بدونم از کدوم جاده می‌آی / تا بشینم لحظه‌ها به انتظار”
بالاخره برخاستم . “مردی چو برق حادثه برخاست” . در آن شهر کوچک و در آن خیابان‌های کوتاه و خالی چند روزی را بالا و پایین رفتم . دور خودم گشتم . دور او گشتم . منزل‌اش را بارها و بارها طواف کردم . اما افسوس که بخت‌یار نبودم ، هیچ‌گاه نبوده‌ام . و من که همیشه عجول و شتاب‌زده بودم ، سرانجام دل کوچک خود را به اقیانوس زدم و به “اوی اول” پیشنهاد ازدواج دادم و در عرض چند روز همه چیز دیگرگون شد .
من و “اوی اول” شدیم زن و شوهر . شدیم یک خانواده . یا به زبان متداول زندگی‌ِ مشترک‌مان را آغاز کردیم که در “مشترک بودن” آن هیچ شکی نبود ولی در “زندگی بودن” آن هزاران شک و شبهه .
تنها کم‌تر از بیست روز از ازدواج‌مان گذشته بود که دانستم از “رنگ آبی عشق” هیچ نشانی نیست . آخر پاییز بود . فصل زرد شدن من ، فصل ریزش برگ‌های‌ام . و من بارِ دیگر یخ می‌زدم ، این‌بار در کنار “اوی اول” ، یعنی همسرم . یک‌بارِ دیگر در خاموشی و فراموشی فرو شدم . در تنهایی خود باز هم گریستم در کنار همسرم ، بی‌ آن که او حتی قطره اشکی ببیند . تنها مانده بودم . تک افتاده . چون برکه‌ای کوچک جدا مانده از آب‌های آزاد ، با هراسِ ماندابی‌ گشتن و در سکون خود گندیدن .
با این‌ همه درست یک ماه پس از ازدواج‌مان بود که صادقانه نوشتم : “از هیچ چیز ناراضی نیستم و اگر دوباره در شرایط یک ماه پیش‌تر قرار گیرم ، مطمئنا بار دیگر همین‌کار را خواهم کرد . از انتخاب خود راضی هستم اگر بتوان نام آن را انتخاب گذاشت . چون من در شرایطی خاص ، تنها راهِ ممکن را برگزیدم . البته تنها راهِ انسانیِ ممکن را ، وگرنه راه‌های بسیار دیگری نیز بود . و فکر می‌کنم همواره تنها راه‌ها ، بهترین راه‌ها باشند . آزمونی بود شاید . ثابت کردن خود و باورهای خود ، وفادار ماندن به شرافت انسانی یا درافتادن به ورطه‌ی ابتذال و از دست رفتن همه‌چیز . پشیمان نیستم ولی امیدی هم ندارم . سهم من شاید همین باشد .”
خوب این ‌چنین بود که با وجود علاقه به همسرم ، بیش از چند ماهی طول نکشید که دانستم اشتباه کرده‌ام . و این بدیهی بود چرا که همسرم نیز به همان حدتِ “اوی دوم” به واقعیتِ بی‌رحم زمین چسبیده بود . البته باید بیش از بیست سالِ دیگر هم می‌گذشت تا عاقبت در این تیمارستان به میزان بزرگیِ آن اشتباه پی ببرم . در سال ۱۳۷۱ بود که در یکی از نامه‌های‌ هرگز ارسال نشده‌ام به “اوی دوم” نوشتم :
“افسوس ، اگر در اوایل پاییز سال ۱۳۶۸ ، فقط یک‌ بار تو را دیده بودم شاید اکنون همه ‌چیز ، همه ‌چیز به گونه‌ای دیگر بود .”
* * * *
حالا دوباره فرض کن الان یک پاییز سرد و خاکستریِ دیگر است . خیلی سرد و خیلی خاکستری . با سوز سردی که تا مغز استخوانِ آدمی تنها و سرگردان مثل مرا می‌سوزاند . سوزی که دیگر نه گدا کُش که در واقع سوزی عاشق‌کُش است . و من باز عاشق‌ام ، مثل همیشه .
فرض کن هفدهم آبان ماه سال ۱۳۶۶ است و من باز بیست‌ و چند ساله‌ام ، یعنی دقیقا بیست‌وسه ساله . از هفته‌ها پیش سرگردان‌ام در خیابان‌های تاریک و سردِ شهری کوچک . آن‌قدر مسیر بین خانه‌ی “اوی دوم” و دانشگاه‌اش را پیاده گز کرده‌ام که سنگینی پاهای‌ام ردی عمیق بر آسفالت سیاهِ خیابان‌ها بر جای گذاشته است ، درست همان‌گونه که این سرگردانی ، ردی عمیق بر ذهن و روح من . تو نمی‌دانی مشاور عزیزم ساعت‌ها در برف و سرما در نقطه‌ای ایستادن و منتظر کسی بودن که می‌دانی نمی‌آید ، ساعت‌ها چشم درانیدن به هر سو ، پیاده‌روی مقابل ، پیاده‌روی پشتِ سر ، آن سمت میدان ، پشت اتومبیل‌های پارک شده ، حتی درون اتومبیل‌های در حال عبور چه وحشتناک و دردناک است . و از همه بدتر زمانی‌ست که باید دست از پا درازتر ، ناامید و خسته ، به خانه برگردی .
من اعتقادی به گدایی کردنِ عشق نداشتم و ندارم ولی این‌کار را هم بارها کرده‌ام . می‌فهمی؟ از آن احساس گناه و حسِ حقارتی صحبت می‌کنم که در عشق نباید باشد ولی بود .
تا این ‌که هفته‌ی گذشته سرانجام در مسیر دانشگاه‌ موفق به دیدارش شده‌ام . صحبت‌هایی کرده‌ایم و ظاهرا داریم به توافقاتی می‌رسیم . توافقی میان جهان رویاهای من و دنیای واقعی او . اما مگر این شدنی یا باور کردنی‌ست . چرا که نه ، تنها کافی بود که بتوانم او را در رویاهای خود شریک‌ سازم . و ظاهرا هم موفق بودم . در آخرین دیدار و در آخرین صحبت‌های‌مان برای امروز یعنی هفدهم آبان‌‌ماه ، ساعت شش ، قرار گذاشته‌ایم تا تصمیم نهایی را بگیریم . مشاور عزیزم تو باور می‌کنی؟ من که آن‌ روز باور کرده بودم .
یک‌شنبه بود و من ظاهرا خوشبخت‌ترین انسانِ روی زمین . چه روزی! روشن و آفتابی با گرمایی مطبوع در میانه‌ی پاییزی سرد . اما آن یک‌شنبه ، طولانی‌ترین یک‌شنبه‌ی عمرم شد . زمان نمی‌گذشت و مثل این بود که ساعت شش هرگز فرا نخواهد رسید . در باورِ من حتی می‌شد که عدد شش از روی تمام ساعت‌های موجود برای همیشه حذف شده باشد . و من که بی‌طاقت‌ام و عجول و در ذهن خود پنداری روزی را در پیش داشتم که به درازای ابدیت بود و پایان‌اش ناپیدا و محو ، باز هم یکی دیگر از بزرگ‌ترین اشتباهات عمرم را مرتکب شدم . برای گذشت زمان شرکت در یک مسابقه‌‌ی فوتبال را که در دانشگاهی برگزار می‌شد پذیرفتم . این دانشگاه تا محلِ قرار ما حداقل هفتاد کیلومتر فاصله داشت . ولی چه باک ، چه ‌چیز می‌توانست جلودارم شود . ولی این یک‌شنبه طولانی‌تر از این حرف‌ها بود .
درست در لحظات پایانی مسابقه بود که یک ضربه‌ی کوچک ، یک ضربه‌ی بسیار کوچک که هم‌زمان بر پای راست‌ام و قلب‌ام فرود آمد ، مرا و آینده‌ی مرا برای همیشه درهم پیچاند . منیسک زانوی‌ام پاره شده بود . البته این را مدتی بعد دانستم . همان‌طور که بر زمین افتاده بودم و از درد به خود می‌پیچیدم ، فهمیدم که بازی را باخته‌ام . موقعیت را بررسی ‌کردم . پایی از کار افتاده بود و دردی طاقت‌سوز ، و فاصله‌ای هفتاد کیلومتری در پیش روی . و باز هم تنهای تنها . ولی هنوز در سرم رویاها جولان می‌دادند .
جماعتی دورم حلقه زده بودند که من نمی‌دیدم‌شان ، کور بودم انگار . درد تا مغز استخوان‌ام نفوذ می‌کرد و در سرتاسر تن‌ام می‌پیچید . چند دقیقه‌ای بیش‌تر طول نکشید که زانوی‌ام مثل بادکنکی باد کرد و به اندازه‌ی یک متکا شد . مرا به بهداری دانشگاه بردند . آن‌جا یک نفر باندی را محکم به دور زانوی‌ام بست که هرگز نفهمیدم فایده‌اش چه بود . گفتند باید به بیمارستان منتقل شوم ولی من زیر بار نرفتم . هرطور بود باید آن روز را سرِ پا می‌ماندم . بعد از آن‌اَش دیگر مهم نبود و اگر لازم بود می‌توانستند حتی با خیال راحت پای‌ام را قطع‌ کنند . لِی‌لِی‌کنان از بهداری خارج شدم در حالی که دو نفر زیر بازوهای‌ام را گرفته بودند . برای یک لحظه پای راست‌ام را بر زمین گذاشتم ، دردی سوزنی و تیز به پشتم دوید و در امتداد ستون فقرات‌ام بالا رفت . درد بیداد می‌کرد . درست مثل این بود که “با طلوعِ عشق من و او ، هم زمین هم ستاره بد بود” . ولی من باید ثابت می‌کردم که او تا چه اندازه برای‌ام عزیز است . حتی حاضر بودم تمام آن فاصله‌ی هفتاد کیلومتری را سینه‌خیز طی کنم تنها به این شرط که سر ساعتِ شش در محل ملاقات حاضر باشم تا باورم کند .
به زمین و زمان ناسزا می‌گفتم . درد غیرقابل تحمل بود ، انگار زانوی‌ام پُر از خرده استخوان شده بود . اما حتی برای لحظه‌ای رویاهای‌ام از مقابل دیده‌گانم کنار نمی‌رفتند . سرانجام ساعتی زودتر از موعد به محله‌مان رسیدم . دیگر طاقت از کف داده بودم . یأس بر من هجوم می‌آورد و به روی‌ام لبخندی شوم می‌زد . در کوچه پرنده پر نمی‌زد ، شاید هم می‌زد ولی هیچ دیارالبشری پیدا نبود . انگار همه پنهان شده بودند و از پشت پنجره‌های بسته‌ی خانه‌های‌شان مرا می‌پاییدند تا درهم شکستن‌ام را به چشم ببینند . شاید پیروزی من در این آزمون می‌توانست به یادشان آورد که دیر زمانی‌ست مرده‌اند و خود بی‌خبر بوده‌اند .
سرتاسر کوچه را به واقع چهار دست و پا طی کردم . قطره‌های درشت عرق با قطرات اشک‌ درهم می‌آمیخت و من مزه‌ی شور آن را بر لب‌های خود به تلخی می‌چشیدم . پای‌ام چندان حجیم شده بود که فکر می‌کردم تا لحظاتی دیگر شلوارم از هم خواهد درید و استخوان‌های‌ام بیرون خواهد ریخت . فقط به “اوی دوم” می‌اندیشیدم و می‌گریستم . چند متر بیش‌تر نمانده بود . درد مغزم را فلج کرده بود ولی حس می‌کردم که موفق شده‌ام . خود را از دیوار بالا کشیدم و شاسی زنگ را با نوعی خوشحالی مبهم لمس کردم . در صدایی کرد و باز شد ، و من در مقابل چشمان حیرت‌زده‌ی مادرم با صورت بر موزائیک‌های سرد حیاط وارفتم .
سرانجام رسیده بودم . درد و ضعف بر من چیره می‌شد ولی من در خیال خود شاد بودم و هم‌چنان تصویر او را در مقابل دیدگان‌ام داشتم ، صورت زیبا و غمگین‌اش را . از او پُر می‌شدم و او اندک‌اندک در من رسوب می‌کرد ، هم‌ چنان که من اندک‌اندک از حال می‌رفتم و بی‌هوش می‌شدم . . .
حالا دیگر شب است . دیر وقت است . عقربه‌های تمامی ساعت‌ها از عدد شش گذشته‌اند ، حتی یکی از آن‌ها نیز منتظر نمانده است . و عقربک “اوی دوم” نیز ساعت شش را برای همیشه پشتِ سر گذاشته است و حالا آزادتر و راحت‌تر تا جاودانِ جاویدان برای‌اش خواهد چرخید .
از بیمارستان به خانه بازگشته‌ام با چوب‌هایی در زیر بغل و پایی که از نوک انگشتان تا بالای ران در گچی خیس و سنگین وبال هیکل‌ام شده است . دیگر همه ‌چیز گذشته است . همه ‌چیز از دست رفته است . باید از همین امشب فراموشی و تحمل را تمرین کنم . چون یک‌شنبه‌ی خاکستری ، یک‌شنبه‌ی نحس بالاخره به پایان رسیده است و “مردی ز باد حادثه بنشسته‌ است” .
حالا از خودم نه ، چون بیست‌ودو سال است که هر روز این سوال را از خودم پرسیده‌ام‌ ، از شما می‌پرسم : اگر آن روز من در آن مسابقه شرکت نمی‌کردم ، اگر در آن لحظات پایانی آن ضربه‌ی کوچک بر زانوی‌ام وارد نمی‌شد ، یا اگر بعد از رساندن خود به خانه از حال نمی‌رفتم و می‌توانستم ساعتی دیگر درد را تحمل کنم ، یا اگر جیب‌ام مثل همیشه خالی نبود و می‌توانستم آن فاصله‌ی هفتاد کیلومتری را با یک اتومبیل دربست تا جلوی خانه طی کنم و بعد هم با یک تاکسی سرویس خود را به محل قرار برسانم ، آیا اکنون همه ‌چیز ، همه ‌چیز به گونه‌ای دیگر نبود؟

پاییز ۸۸