حالا میخواهم تصور کنی دوباره پاییز است و من ماههاست که در تیمارستانی بستریام . سال ۱۳۸۸ است و باز هم آبان ماه . عجب شغل مزخرفی داری تو . ولی مهم نیست میتوانی به چرت زدنات ادامه بدی . نه اصلا لازم نیست تصور کنی ، چون واقعا سوم آبان ماه سال ۱۳۸۸ است و من هم واقعا در آسایشگاهی بستری هستم . سالهای زیادی گذشته است و همین طور پاییزهای بسیاری . پاییزهای اخیر بر پاییزهای خاکستری و سرد گذشته سایه انداختهاند و آنها را انگار اندک اندک محو میکنند یا تار و کمرنگشان میسازند . ولی میدانم که این خیالی باطل است . پاییز ، همیشه پاییز است و پار و پیرار ندارد .
قبلا گفته بودم که من یک دیوانهی بیخطر و کم آزارم ، ولی آبانماه برای من ماه خاصیست . پاییز برای من از بیستونهم مهر شروع و هفدهم آبان تمام میشود . باقی همه سرما و ظلمتِ زمستانیست . خوب قاعدهگی من هم چنین است و درست نوزده روزِ تمام ادامه مییابد . در این مدت دیوانهتر از هر زمان دیگر هستم ، یک دیوانهی غیرقابل کنترل .
مشاور عزیزم درست بیستودو سال از آن آبان ماه و آن یکشنبهی کذایی گذشته است . ظاهرا به جز من همه چیز روبهراه است . “اوی دوم” ازدواج کرده است و پسری دارد با دو متر قد و یک زندگیِ خانوادگی شاد و آرام و مرفه و موفق!
در زندگی شغلیاش هم پیشرفت ، پشت پیشرفت . فکر میکنم در بیمارستانی سرپرست بخش باشد یا چیزی شبیه این . افسوس که در بیمارستانی نه در تیمارستانی . “شاید روزی به هم باز رسیم” ، چرا که فاصله از تیمارستانِ من تا بیمارستانِ او ، تنها یک “نقطه” است .
و اما “اوی اول” هم ، یعنی همسرم ، جدای از من در فاصلهای چهارصد کیلومتری ، همراه کودکانی که با شراکت فعال من پا به این دنیا گذاشتهاند ، در میان همولایتیهای خود زندگی شاد و شلوغی را میگذراند .
ولی اینجا در تهران ، در تیمارستان و در اتاقِ من باز هم پاییز است و در پاییز دیگر هر دارو و درمان و مشاوره و شوکی بر من بیتاثیر است . چند هفتهی قبل کتابی را که در همین تیمارستان نوشتهام ، از طریق یکی از این پنجرهها برای دوست ناشری فرستادم . حالا ناشر که کار را پسندیده و مقدمات چاپ را فراهم کرده ، تنها منتظر من است تا برای بستن قرارداد سری به دفترش بزنم . البته او از بستری بودن من اطلاع دارد . اما چیزی که نمیداند این است که بد زمانی را انتخاب کرده است . چرا که پاییز است و من سخت دلام گرفته .
چاپ شدن یا نشدن این کتاب با وجود زحمات شبانهروزیام ، کوچکترین اهمیتی برایام ندارد . آیا این کتاب یا اصلا همهی کتابهای دنیا روی هم میتوانند حتی به اندازهی یک اپسیلون در این دنیا و مردماناش تغییری ایجاد کنند؟
بالاخره پنجرههای اتاقام به کاری آمدند ، هر چند که من مدام تقاضایام را برای انتقال به اتاقی بدون پنجره ، و بیدریچهای رو به جهانِ بیرون تکرار میکنم . تختام را مرتب میکنم و از پنجرهای که رو به غروبِ خورشید باز میشود ، بیرون میزنم .
دنیا هنوز همانیست که بود . من هم هنوز همانام ، همانقدر غریب و تنها که بیستودوسالِ قبل . بوی پاییز میآید ، بویی آشنا . در هوا چیزی دردآور و حزنآلود موج میزند . من کیستم؟ در چه حالام؟ به دفترچهی نامههایام به “اوی دوم” میاندیشم و این که اکثر نامههای آن دفتر به تاریخ همین روزها هستند . همه در پاییز نوشته شدهاند . در یکی از روزهای پاییزی عمرِ من ، حتی آنها که تاریخهای دیگری دارند .
خوب سالها گذشته است و همه چیز به پایان رسیده است . ولی دفتر این ناشر به شکل مشکوکی نزدیک محلِکار “اوی دوم” است . به دفتر ناشر که میرسم اتاقاش پٌر از صداست . صدایِ یک مترجم و روشنفکرِ ظاهرا کهنهکار ، سرویراستار یک انتشاراتِ کوفتیِ مشهور انگار . ناشر بیصبرانه منتظر است . ولی من هیچ چیز برایام اهمیت ندارد ، نه چاپ شدن کتاب ، نه شهرت و نه پول . اما روشنفکر کهنهکار لاینقطع میگوید و میگوید . به من حتی نگاه هم نمیکند ، حتی زمانیکه مخاطباش من هستم .
حس میکنم کلماتاش از چسبندهگی خاصی برخوردارند که به محض خروج از حفرهی کثیف و آلودهی دهاناش بر پوست و جان من میچسبند . ولی چه اهمیتی دارد ، میتوانم بعدا خود را یک قَشوی حسابی بکشم . اما روشنفکر کهنهکار دستبردار نیست ، یکریز حرف میزند . از جامعهی سرمایهداری و بیرحمی آن میگوید . از این که در چنین جامعهای حرف اول و آخر را پول میزند .
انگار که بخواهد هرطور شده ناشر را از چاپ کتاب من منصرف کند ، از قانون کپیرایت و حق و حقوقی میگوید که همهگی بیربطاند . من ساکت چون کودک گنگی نشستهام و فقط گوش میدهم . ناشر به هر پرسش و کلام او پاسخی درخور میدهد ، هرچه باشد هر دو از یک قماشاند . سرانجام روشنفکر کهنهکار عینک ذرهبینیاش را برمیدارد و در حالی که شیشهی آن را پاک میکند ، حرف دلاش را میزند . پس این همه مقدمه بود .
شروع میکند به تحقیر من و بیارزش کردنِ کارم . من که در رویاهای پاییزی خود سیر میکنم حس میکنم این بابا بدجوری دارد همه چیز را به گند میکشد . واقعا نمیفهمم چرا تا این اندازه از من متنفر است . مگر من با او چه کردهام . من حتی اسماش را هم نمیدانم .
قبلا هم گفتهام که من از آن دیوانههای بیخطرم و در ضمن تحت درمان ، در غیر این صورت مطمئنا آن روشنفکر و مترجم و سرویراستارِ ضد دنیای بیرحم سرمایهداری در همان لحظات اول و با همان چند جملهی نخستین ، راهی دیار عدم شده بود . ولی با این وجود حس میکنم گند و کثافتی که این آقای روشنفکر از خود ساطع میکند ، درونام رسوب میکند و در جانام مینشیند و رویاهای پاییزیام را آلوده میکند . بالاخره بلند میشوم کتاب را از روی میز ناشر برمیدارم و میگویم از چاپ آن صرفِ نظر کردهام .
ناشر میپرسد : کجا میری ، نکنه ناشر دیگهای پیدا کردی؟
در حالی که صدایام میلرزد میگویم : خودت چی فکر میکنی؟ نه بابا میخوام برگردم به غارم . من ماموتیام که هرچند ده سال یه بار از غارش به بیرون سَرکی میکشه . ولی وقتی میبینه که دنیا و مردماش هنوز همون گُهیی هستند که بودند ، دوباره به غار خود پناه میبره .
ناشر میگوید : خب برگرد به غارِت ، چرا کتاب رو با خودت میبری؟
با بغض میگویم : وقتی تصمیم گرفتی به غارِت برگردی ، بهتره که هیچ ردّی از خودت جا نذاری .
به خیابان برمیگردم ، این بار از پنجرهای دیگر . خیابانی شلوغ و پرهیاهو که هیچ به خیابانهای خلوت و پاییزیِ آن شهر کوچک نمیماند . بغض امانام را بریده . دریای اشکی میخواهد از چشمانام انگار فواره بزند . باید جایی بنشینم و قبل از رسیدن به غار ، یک دلِ سیر گریه کنم . ولی مگر میشود بیتکیه بر شانهای گریه کرد . فقط یک دوست ، تا بتوانی با خود بگویی که در این جهانِ بی در و پیکر ، تنها نیستی . فقط یک دوست ، تا فریادِ خاموشات را به گوش جان بشنود و سرگشتهگی جانِ بیقرارت را به چشمِ دل ببیند . در تیمارستان تمام تلاش خود را کردهاند تا به من بفهمانند که “دوست نردبانیست که نجات از گودال را ، پا بر گردهی او میتوان نهاد” و بس . ولی من باور نکردهام و هرگز باور نخواهم کرد .
تصور میکنم که تِلوتِلوخوران در حالِ رفتن به سوی تیمارستان هستم ، ولی در واقع پاهایام مرا به جانب دیگری میکشانند که خوب میدانم کجاست . “اوی دوم” و بیمارستانِ محلِکارش ، آن هم پس از این همه سال . نمیتوانم مقاومت کنم . دردیست که راه بر نفسام بسته ، و سیلابهی اشکی که دامن اعتمادی میجوید :
“اکنون زمان گریستن است ، اگر تنها بتوان گریست
یا به رازداریِ دامان تو ، اعتمادی اگر بتوان داشت .”
از میان جمعیت میگذرم بی آن که چیزی ببینم و جمعیت از میانام میگذرد بی آن که چیزی ببیند . مثل آن است که در جادهای تاریک با سرعتی افسار گسیخته و با چراغهایی خاموش پیش میروم و هر آن منتظرم تا برخوردِ ناگهانی شییای سخت با پیشانیام مرا به واقعیت بازگرداند . انگار تا فرسنگها در اطرافام از جانی شنوا خبری نیست . حس میکنم در مسیری خلاف جهت تمامی آدمهای پیرامونام در حرکتام ، حتی برخلاف جهت آنهایی که به ظاهر دوش به دوش در کنارم در حرکتاند یا تنهزنان از کنارم میگذرند .
این موضوع با ربط یا بیربط ، کابوسی را در خاطرم و پشت پلکهای بستهام زنده میکند :
زمان به عقب برگشته بود . درست به سی و یک سال قبل ، سال ۱۳۵۷ بود و اوج انقلاب . من بودم و “اوی دوم” . مثل این بود که ما هر دو با هم آرزو کرده باشیم که زمان به عقب بازگردد تا بتوانیم اشتباهات گذشته را جبران کنیم . هر دو انگار مصمم بودیم . روزهای مدرسه بود و هیاهو و تظاهرات . مدرسه تعطیل شده بود و بچهها دستهدسته به تظاهراتهای خیابانی میپیوستند . هنگامهی گلوله بود و نعره و خون . و من و “اوی دوم” در بطن و مرکز هیاهو .
تنها ما دو نفر بودیم انگار ، که میدانستیم این ماجرا و این قیام چه روزهای سیاهی را به دنبال خواهد داشت و سادهدلانه عزم کرده بودیم که روند تاریخ را تغییر دهیم . خود را به زمین و زمان میزدیم اما هیچکس باورمان نمیکرد . تمام تلاش خود را کردیم ولی بیثمر بود . تاریخ بیرحمانه روند خود را طی میکرد و از موجودات حقیری چون ما ظاهرا کاری ساخته نبود .
به دنبال راه چارهای میگشتیم . پس چون نیافتیم ، سعی کردیم حداقل خود را از دیدرسِ غول تاریخ و هیولایی که میخواست همهچیز همچون قبل بار دیگر تکرار شود ، پنهان کنیم . میخواستیم فرار کنیم . انگار میخواستیم به طریقی از سیرِ تاریخ جا بمانیم یا که از خودآگاه تاریخ ، این قادر مطلق ، به ناخودآگاه آن بگریزیم . ولی مگر این امکانپذیر بود .
کاش میشد از جلوی چشمانِ دریدهاش دور شویم و توجهاش را از خودمان به جانبی دیگر منحرف کنیم . به همین دلیل بود شاید که شروع کردیم خلاف جهت دیگران ، خلاف جهت هیاهو و غوغا ، دیوانهوار دویدن به جستجوی پناهگاهی که میدانستیم نیست . بعد برای لحظهای ایستادیم در میان غلغلهی جمعیتی که شتابان پیش میتاخت . فقط برای لحظهای ایستادیم و در چشمان هم خیره شدیم . چنان معجزهای که ما به دنبالاش بودیم اگر شدنی بود ، تنها و تنها به نیروی عشق میسر بود .
پس در میان ولولهی غوغاییان ، در اوج کشاکشها ، همزمان به آغوش هم پناه بردیم . سخت در آغوشاش گرفتم و به خود فشردماش . سخت در آغوشام گرفت و به خود فشردم . لبهایمان بر هم و دستهایمان در هم قفل شد . و دیگر اشک بود و اشک ، از سرِ ناتوانی و عجز . چرا که خود انگار میدانستیم که به زودی جبر تاریخ برای همیشه جدایمان خواهد کرد . و دیگر پس از آن ما خواهیم بود و تداومِ پاییزهای همیشه . . .
وقتی چشم باز میکنم که مقابل بیمارستانام . بر نیمکت سیمانیِ و سردِ جلوی بیمارستان مینشینم . باید ببینماش . این بار با همیشه فرق دارد ، با همهی بیستودو پاییز گذشته . خوب میدانم که اگر کار به گفتگو بکشد ، به دنبالاش سوءتفاهم خواهد بود و جز آن که یکدیگر را بیازاریم ، ثمری نخواهد داشت .
“شاید بهتر آن باشد که فقط برای دقایقی دست به دستِ یکدیگر دهیم ، بیسخنی .”
شمارهی بیمارستان را میگیرم . تلفنچی وصل میکند . صدایی ناآشنا جواب میدهد . صدای “اوی دوم” را نمیشناسم . او هم صدای مرا از یاد برده است . خودم را معرفی میکنم . با خوشحالی میگوید : سه نقطه تویی؟ چهقدر صدات عوض شده ، پاک پیر شدی انگار .
ـ : آره پیر شدیم . صدای تو هم عوض شده .
میپرسد : الان کجایی؟
ـ : همونجایی که همهی این سالها بودم .
با تعجب میپرسد : یعنی کجا؟
ـ : همیشه دور و برِ تو .
اول میگوید : میتونی یه ساعت صبر کنی؟ سخت گرفتار یه مریضام .
ـ : برای دیدناِت ده ساعت هم میتونم صبر کنم .
بعد میگوید : نه ، اذیت میشی . برو خونه . رسیدی خونه زنگ بزن .
میپرسم : دست به سرم میکنی؟
با عجله میگوید : یه ساعت دیگه زنگ بزن حتما ، باشه؟
ـ : خیلی خراب و داغونام . اصلا نمیدونم یه ساعتِ دیگه ، چه حالی داشته باشم . اگه زنگ نزدم ناراحت نشو .
اصلا کدام خانه . من باید به تیمارستان برگردم ، ولی این را به او نمیگویم . به ساعتام نگاهی میاندازم ، درست ساعت شش است . در یک آبان ماهِ پاییزی دیگر . شبی دیگر و ظلماتی دیگر . او از بغضی که دارد خفهام میکند بیخبر است و این گناه او نیست . دیگر گریه امانام نمیدهد . گریهای که میدانم تا هفدهام آبان ماه ادامه خواهد داشت .
یک ساعتِ بعد را مدام با خودم حرف میزنم . دچار آن حالت بیمارگونهای شدهام که در آن آدم احساس میکند که بیدلیل مورد ظلم واقع شده است . از جانب همه . از جانب دیگران . از جانب او ، “اوی اول” یا “اوی دوم” ، چه فرق میکند . آخر چهگونه ممکن است انسانی که این گونه عشق میورزد ، انسانی که این چنین جنونآسا همواره عشق ورزیده است و بیشائبه “انسان را رعایت کرده است” ، تا این اندازه تنها بماند .
به اتاقام در تیمارستان برمیگردم . پنجرهها همه بسته است و پردههای کلفت و تیرهرنگ کشیده . چراغی روشن نمیکنم . دارویی نمیخواهم . درمان نمیخواهم . پرستار و مشاوری نمیخواهم . در این لحظه حتی خانم علیزاده را هم نمیخواهم . میخواهم بیمار باشم و برای همیشه بیمار بمانم . اصلا خودِ بیماری باشم .
در تاریکی اتاق نشستهام . بیرون و درونام جز ظلمت و سیاهی نیست . اصلا که گفته است که برای گریستن آغوش اعتمادی لازم است . من میگریم . با صدای بلند زار میزنم و نیازی هم به سینهی مهربانی ندارم تا مثلا سرم را در آغوش بگیرد و با سرانگشتانِ نازنیناش موهایام را نوازش کند . نه ، برای گریستن به هیچ چیز نیاز ندارم .
این تاریکی و این سیلابهی بیامان اشک کابوسی دیگر را به خاطرم میآورد . کابوسی که بیستوسه سال قبل دیدهام :
خود را ضجهزنان در اتاق تاریکی میبینم که لحظاتی قبل در آن با “اوی دوم” خوابیدهام ، یعنی جفت شدهام . یعنی وجودمان و پیکرهایمان درهم آمیخته است . در یکدیگر غوطه خوردهایم و حالا “اوی دوم” برخاسته است و با تابش اولین پرتوی بیروح خورشید عزم رفتن کرده است . من فریاد میزنم :
نرو . . . من قلبام را ، همه هستیام را ، هدفام را ، در تو جا گذاشتهام . نه ، نرو . . . قلبام را کجا میبری . . . ولی او به این همه نمیاندیشد . میرود و من چه آسان میمیرم .
درست سر ساعت ، تلفن به صدا در میآید . تلفنچی بیمارستان است که میگوید : لطفا چند لحظه صبر کنید .
و بعد صدای “اوی دوم” است که عذرخواهانه میگوید : متاسفم ، بیماری بود که باید بهش میرسیدم .
ولی من دیگر ، مرزها را پشتِ سر گذاشتهام . من گریهام را کردهام و حالا جز خشم چیزی در من باقی نیست . پس میگویم : امیدوارم بیمارِت جونِ سالم در نبره . اصلا دلام میخواد همهی مریضهات زیر دستت بمیرن .
با تعجب میگوید : خدا نکنه! آخه چرا؟
میگویم : چون اولین بیمار تو من بودم . تو حق نداشتی من رو همینجور به امان خدا ول کنی و سراغ بیمار دیگهای بری . اول از همه باید من رو معالجه میکردی .
با خندهای مصنوعی میگوید : تو هنوزم تو اون حال و هوایی؟ ول کن همهی اینا رو . همه چی تموم شده .
دیگر پاک دیوانهام و عصبی . خوب بیدلیل نیست که اینجا هستم . ولی در این لحظات همهی زجر و عذاب یک عمر در مقابل دیدهگانام زنده شده است و دوست دارم او را عامل همهی این رنجِ چهلوپنج ساله بدانم . میدانم که بیانصافی میکنم ولی سیل کلمات بیارادهی من از دهانام بیرون میریزد : آره . گفتن این حرفا برای تو خیلی راحته . میدونی؟ برای تو آدما فقط چیزی شبیه یه دستمال کاغذیان که اشکاِت رو باهاش پاک میکنی ، توش فین میکنی ، بعد هم مچالهاش میکنی و میندازی تو سطل آشغال .
زباناش بند آمده است انگار . فقط میگوید : من؟ من اینطوریاَم؟!
میفهمم که بدجوری دلاش را شکستهام ولی خوب ، “حرفی که دلِ دیگران را میشکند از دلِ شکسته خبر میدهد” .
از طرفی در این خیالام که تمام شب را فرصت دارم تا جبران کنم ، فعلا باید کمی خودم را سبک کنم . اما درست در همین لحظه بوقی چند بار به صدا در میآید و تلفن قطع میشود و من تازه میفهمم تلفن محلِکارِ “اوی دوم” از این تلفنهای سه دقیقهای است و من تنها سه دقیقه فرصت داشتهام . سه دقیقه فرصت پس از بیستودو سال سکوت . فرصتی که دیگر از دست رفته بود . و من حالا فقط فریاد میکشم . فریاد . فریاد .
پرستارها به اتاقام هجوم میآورند ولی من فقط فریاد میکشم . یک نفس تا صبح فریاد میکشم ، حتی اگر چند دقیقهی بعد از آمپولی که به زور به من تزریق کردهاند ، بیهوش شده باشم . . .
روز بعد دوباره زنگ میزند . نگران شده است . میخواهد بداند که امروز حالام بهتر شده است یا نه . من که هنوز تحت تاثیر تزریق شب گذشته و داروهای امروز گیج و گنگام ، تقریبا آرامام . سعی میکنم حرفهای شب قبل را جبران کنم . کسی چه میداند شاید تلفنی که این بار با آن تماس گرفته اصلا یک دقیقهای باشد .
آرام میگویم : دیشب ناراحتاِت کردم . منو ببخش . خیلی داغون بودم .
میگوید : میفهمم ، انگار اصلا خودت نبودی .
میدانم که این گفتگو اگر ادامه پیدا کند به کجا میانجامد . جز آزردن یکدیگر راه به جایی نخواهیم برد . واژهها سرمنشا تمام سوءتفاهماتاند . من فقط میخواستم برای چند دقیقه او را ببینم ، همین و بس . ولی انگار چارهای نیست و باز گرفتار شدهام .
آرام میگویم : اشتباه میکنی . اتفاقا دیشب یکی از معدود اوقاتی بود که من در مقابلِ تو ، خودِ واقعیام بودم . اینی که امروز با تو صحبت میکنه و حالاِش به ظاهر خوبه ، در واقع منام ولی با ماسکی به صورت و پردهای بر دلام .
و صد البته با یک رودخانه داروی آرامبخش در رگهای خشکیدهام . برخلاف میلام صحبت کِش میآید و من حس میکنم که بار دیگر پایانی وحشتناک در انتظارم است . اصلا گور پدر آن کسی که گفته “یک پایان وحشتناک بهتر از یک وحشتِ بیپایان است .” من همان وحشتِ بیپایان را هزار بار به آن پایان ترجیح میدهم. چون خوب میدانم که برای من هرگز یک “پایانِ” وحشتناک وجود نخواهد داشت و تمام زندگیام انباشته از “پایانهای” وحشتناکِ بیشمار بوده است .
میگوید : ببین سه نقطه جان بیست سال گذشته . تو الان یه زنِ خیلی خوب داری با بچههایی نازنین . من هم همینطور . خانوادهی خودم رو دارم .
پوزخندی میزنم : خانواده ، آره هر دو خانواده داریم . اصلا یادم نبود! ولی این چه ربطی به این داره که من نتونم فقط چند دقیقه تو رو ببینم . مگه من از تو چی میخواستم ، که کانون گرم خانوادگیاِت رو ازت بدزدم؟ دنیا از گند این خانوادههای خوب پره . و از زن و مردهای خوب با روابطی البته خارج از واحد هستهای گرمشان که من حتی از تصورش هم حالام به هم میخوره . به دور و برت یه نگاهی بنداز ، خوب که نگاه کنی ، میبینی هر کسی هر غلطی که دلاش میخواد انجام میده بدون اون که حتی کوچکترین عذاب وجدانی حس کنه . خوب حتما برای اینه که همه چی خیلی طبیعیه . خودت بهتر از من میدونی که در کانون گرم خانوادگیشون هم آب از آب تکون نمیخوره . اشتباه میکنم؟ نه ، این منام که غیر طبیعیام .
کمکم صدایام بالا میرود . بیماران اتاقهای دیگر از لای در به اتاقام سرک میکشند . من همچنان تحریک شده ادامه میدهم : فقط منِ بیشعور و احمقام که تنها برای یک لحظه دیدن تو یا حتی شنیدن صدای تو ، برای کاری که ذرهای ناپاکی و عمل غیراخلاقی در اون وجود نداره ، باید هفتهها و ماهها و سالها سرگردونی بکشم ، با خودم و با وجدانام کلنجار برم ، زمین و زمان رو به هم ببافم تا شاید بالاخره بتونم خودم رو راضی کنم و قدمی بردارم . آخه لعنتی مگه من از تو چی میخواستم؟
میگوید : ببین ، اصلا بین ما هیچ چی نبوده . مگه ما با هم رابطهای داشتیم؟ یا با هم بیرون میرفتیم؟ اگر هم فرضا چیزی بوده مربوط به دوران بچهگی بوده . ما هر دو بچه بودیم . حالا بزرگ شدیم . اینا همه دیگه گذشته و باید ریختِشون دور .
منظورش از “نداشتن رابطه” را خوب ، خیلی خوب ، درک میکنم . به روشنی میفهمم که به چه نوع رابطهای اشاره میکند و با این که در این مورد ، من در اعماق وجودِ خود همیشه حق را به او دادهام ، ولی پیش کشیدن این موضوع و یا یادآوری آن همیشه مرا حتی از مرزهای جنون هم ، البته اگر بتوان برای جنون مرزی قائل شد ، فراتر میبرد .
میگویم : سال شصتوشش ما هر دو بیستوسه ساله بودیم . تو حتما بیستو سه سالهگیات رو هم جزء دوران کودکیاِت به حساب میآری . پس لااقل بگو از کی بزرگ شدی؟
اینجاست که دیگر نبرد واقعی آغاز میشود . ستیزِ حافظه و فراموشی . برای لحظهای سکوت میکند . انگار عقبنشینی آغاز میشود ولی من نمیفهمم که برای حملهای سهمگینتر آماده میشود .
“میلان کوندرا” میگوید : “ستیز انسان با قدرت ، ستیز حافظه است در برابر نسیان” . و اکنون اوست که سر تا به پا ، قدرت است و من همه ، عجز و ناتوانی . پس پیشاپیش باید میفهمیدم که پیروزی نهایی با نسیان است و فراموشی ، و حافظه محکوم به نابودی است .
به تندی میگوید : تو همیشه احساساِت با رفتارت متناقض بود ، با هم همخونی نداشت .
با خشونت و به کنایه میپرسم : اما احساسِ تو چی ، با رفتارت خیلی همخونی داشت؟
و در اینجا چیزهایی را که هرگز قصد گفتناش را نداشتم ، با صدای بلند فریاد میزنم . چیزهایی که بیش از بیست سال است هم چون خوره از درون و بیرون وجودم را میخورد و هرگز دربارهی آنها با کسی صحبت نکردهام ، و همیشه به طرق مختلف آنها را از ذهن خود پس زدهام .
چیزهایی که “اوی دوم” حتی نمیتواند باور کند که من از همهی آنها ، حتی از کوچکترین جزئیاتشان در تمام این سالها با خبر بودهام . به نظر میرسد دیگر “مات” شده است . فقط صدایی از گلویاش خارج میشود که من مفهوم آن را در نمییابم . چیزی شبیه یک “آهِ” کوتاه یا فقط صدای نفسی که مدتی طولانی در سینه حبس شده باشد و بعد ناگهان بیاراده و با فشار آزاد شود .
او “مات” شده بود . اما زندگی یرخلاف نظر بسیاری دیگر ، از نظر من هیچ شباهتی به بازی شطرنج ندارد و اویِ “مات” شده ، نه تنها میتواند هم چنان به بازی ادامه دهد بلکه حتی میتواند با مهارت دست به حملهی متقابل هم بزند .
پس ناگهان صدای او هم بالا میرود : تو از سنگ بودی . مقصر اصلی تو بودی . هیچ وقت پیگیر نبودی؟ چرا رفتی و ازدواج کردی؟
حالا دیگر من هیچ نمیشنوم ، هیچ نمیفهمم . فقط سرم را از پنجرهی اتاقام بیرون گرفتهام و در حالی که باد پاییزی اشکهایام را در آسمانِ خاکستری شهر و بر فراز خیابانهای پر از انسانهای سالم و کامل به هر سو میپراکند ، جملاتی را فریاد میکشم . برای همیشه “اوی دوم” را بدرود میگویم و قسم میخورم که دیگر هرگز تلاشی برای دیدناش یا شنیدناش انجام ندهم .
جملاتام انکاندک نامفهوم میشوند و فقط فریاد است که میماند . آخرین جملهی شاید قابلِ درکی که در میان فریادهایام و قبل از آن که “اوی دوم” پنجرهاش را برای همیشه به رویام ببندد ، از دهانام خارج میشود این است : لعنت به تو که حسرت فقط یک بار شنیدنِ جملهی”دوستت دارم” رو برای یه عمر به دلام گذاشتی .
باز هم هجوم پرستارها با سرنگهای همیشه آمادهشان که مرا از پنجره دور میکنند و به تختام برمیگردانند . باز هم تزریق ، بدنام کرخ میشود . مغز آرام میگیرد . چشمانام سنگین و سنگینتر میشود و اندوهی رخوتناک یا رخوتی اندوهناک همراه با تصویری پاییزی از چشمانِ زیبا و غمگینِ “اوی دوم” سراسر وجودم را فرا میگیرد و در سکوتی دلچسب اندکاندک از هوش میروم و به کابوسی قدیمی با تصاویری کهنه باز میگردم . . .
باز هم پاییز است و من در خیابانی هستم کم عرض با شیبی تند ، فرو رفته در سایهی وهمآلود درختان . خیابانی ناآشنا و غریب . در دو سوی خیابانِ باریک خانههایی صف کشیدهاند که من نمیبینمشان . فقط میدانم که هستند . من فقط حیاطهایی سبز میبینم که پر از گل و گیاهاند . بین حیاطها دیواری نیست ، بارویی نیست . تنها ردیفهای منظم شمشادها هر حیاط را از دیگری مشخص میکنند .
خیابان نه انتهایی دارد انگار و نه ابتدایی . من از شیب تند آن بالا میروم . دیگر جوان نیستم و نفسهایام به شماره میافتند . ولی باز هم بالا و بالاتر میروم تا به جایی میرسم که دیگر امکان و توان جلوتر رفتن ندارم . همانجا میایستم و به اطراف نگاه میکنم . تا چشم کار میکند حیاط است و حیاط ، درخت هست و درخت . و کودکانی بیشمار که گروه گروه و دسته دسته ، اینجا و آنجا در گوشه و کنار به چشم میآیند . در سایهی دلنشین خیابان به پایین دست نگاه میکنم . میبینم که خیابان پلهپله است ، سکّو سکّو . و پلههای آخرین کمکم در مهای غلیظ و سفید فرو رفتهاند . آن پایین جز مه و ابر و بخار انگار چیزی نیست .
به کودکانِ اطرافام نگاه میکنم که توجهی به من ندارند . عجیب آن که در سرتاسر خیابان آدم بزرگسالی به چشم نمیآید . همه کوچکاند و خردسال . همه پاک و معصوم . و هرچه پاکترند ، کوچکترند و کم سن و سالتر . به گمانام پاکترینشان نوزدای باشد که هنوز نطفهاش در رحمی بسته نشده و شگفتا که او هم انگار در کناری نشسته .
در حیاطی کودکان ، دختر و پسر ، مشغول بازیاند . یکسره شوق و شور . غرق در شادمانیِ بیغشِ خود . فارغبال و آسوده فقط بازی میکنند . از حیاط شادی و طراوت به بیرون نشت میکند و در خیابان جاری میشود . جویها پر است از طراوت و تازهگی . اما افسوس که برای من فرصتی برای شرکت در بازیشان نیست، و نه حتی فرصتی برای ماندن و تماشا کردن . تمام وجودم حسرت است و درد . با تمام نیرو جفت میزنم به پلهای پایینتر و همزمان گوشهای از ذهنام خالی میشود در حالی که با خود میگویم : یک آرزو پَر .
و با همین پَرِش اول است انگار که همه چیز تمام میشود . دیگر باید رفت . باید تا به آخر رفت . پَرِشی از پیِ پَرِشی . جفت از این پله به پلهای فروتر . نزولی تند ، سرازیر میشوم . پایین و پایینتر میروم . امانی برای ماندن و دیدن نیست . با پاهای خویش سقوط میکنم به قعر خیابان ، به سوی حجمی سفید و سیالی غلیظ . و با هر پَرِش گریان میگویم : رویایی دیگر پَر .
در هر سکّو چیزهایی نامفهوم میبینم . مانند فیلمی که با سرعتی بیش از حدِ معمول از مقابل دیدهگانِ ما عبور کند . تنها تک تصویرهایی در ذهنام میماند . نه ، نمیماند ، فقط از جلوی دیدهگانِ مات و مبهوتام عبور میکند و نه تنها نقشی در مغزم بر جای نمیگذارد بلکه همزمان تصویری را هم از حافظهام پاک میکند . پنداری فیلم به صورت معکوس به نمایش درآمده است و به جای پیش رفتن ، به عقب باز میگردد ، در حالی که من تنها فرو میروم .
در جایی که نمیدانم سکوی چندم است . دختر و پسری میبینم که با هم “رابطه” دارند انگار . دست در دستِ هم ، در حاشیهی شمشادها در گوش هم به نجوا رازِ دل میگویند . آنها هم کودکانی بیش نیستند . ساده و پاک ، و بیهیچ تناقضی میانِ احساس و رفتارشان . من سراپا حسرت و درد پایینتر میروم و هر دَم ذهنام خالیتر و تهیتر میشود .
به پایین نگاه میکنم . فاصلهی چندانی تا مه ندارم . تمام آرزوهایام ، تمام رویاهایام در ذهنام آب میشوند انگار و همه آب یکسر در کاسههای خونین چشمانام جمع میگردد ، حلقه میزند ، و من با آهی ، نه حتی بدون آهی ، زار میگریم . آرزوها ، رویاها ، امیدهایام را از دریچهی چشمها فرو میبارم . خاکِ زیرِ پایام خیس از رویا و آرزوست و من پا برخاک میگذارم و میگذرم . شاید اگر دانهای کاشته بودم ، سالها بعد ، هزاران سال بعد جوانهای میزد . ولی افسوس که دیگر فرصت از دست رفته است و برای همه چیز دیر است . و من هم چنان میروم با شتابی بیدلیل ، تا خود را در مه و ابر و دود گم سازم . میروم تا تهی از هرچیز ، خالی از هر آرزو و رویایی ، در مه غلیظ فرو روم و همهچیز را به فراموشی سپارم . وجود سراپا حسرتام را ، سراپا دردم را به خالیِ مه میسپارم و تن میسایم به هیچ ، به حجم سفید تا دیگر هیچ چیز را به یاد نیاورم . تا پس از این هرگز نگویم : دیگری هم پَر . تا وجودِ پَرپَر شدهام را برای همیشه از خاطر ببرم . . .
از دور ، از فاصلهای بعید صداهایی میشنوم . صداهایی نامهربان . باید بهیارها باشند یا زندانبانهایام . اصلا چه فرقی میکند . من پیش از این دیوانهی بیآزاری بودم . بعد از این را نمیدانم . بهیارها گله میکنند . از خودم میپرسم چرا اینقدر همه از من بیزارند .
نمیدانم در حال از هوش رفتنام یا به هوش آمدن . ولی صدای بهیار خستهای را میشنوم که شکایت میکند : معلوم نیست چه مرگشه . تو این پونزده روز ، روزی سه چار بار ملافههای تختاِش رو عوض کردیم . اشکاش انگار بند نمیآد لعنتی . . .
هم چنان که در نقطهای برزخی در حالِ بیهوش شدن یا به هوش آمدنام ، فقط به این میاندیشم که اگر من فقط یک روز زدتر به دفتر ناشرم رفته بودم ، اگر یک روز زودتر یا حتی ساعاتی زودتر یا دیرتر به بیمارستانِ محلِکارِ “اوی دوم” میرسیدم . اگر تلفنِ محلِکارِ “اوی دوم” سه دقیقهای نبود ، بدین ترتیب آیا الان همه چیز ، همه چیز ، به گونهای دیگر نبود؟
میگویند نزدیک به هشت میلیارد انسان بر روی این کرهی خاکی زندگی میکنند . شاید نزدیک به هشتاد میلیون نفر از این هشت میلیارد در کشور من و شانزده میلیون نفرشان در شهر من زندگی کنند . از میان این همه ، من اما فقط “اوی دوم” را میخواستم و نه هیچ کسِ دیگر را . آن هم فقط برای چند دقیقه و نه بیشتر . تا کنارش مینشستم و اگر پس از این همه سال ، عاقبت جرأتی مییافتم ، دست گرماش را در دستان یخزدهام میگرفتم . و باز هم فقط برای چند دقیقه میگریستم . چرا که اگر اصلا آغوشی باشد که بتوان به آن اعتماد کرد ، تنها آغوش اوست و نه هیچ کس دیگر . ولی افسوس که من قواعد “بازی” را نمیدانم و شرکت در “بازی”های مسخرهی امثال “اریک برن” هم که بخشی از پروسهی درمانی اینجاست ، هیچ کمکی به من نمیکند .
* * *
راستی مشاور عزیزم یک چیزِ شاید مهم که “اوی دوم” همان ابتدا گفت و من نشنیده گرفتم و تا الان هم به تو نگفتهام این بود که آن بیماری که از او حرف میزد و در لحظهی رسیدن من ، مشغول تیمار او بود ، پدرش بود که پس از یک جراحی دشوار ، تازه از اتاق عمل خارج شده بود . راستی خندهدار نیست؟
پاییز ۸۸