گرفتاری عجیبی است، به هیچکی نمی توان اعتماد کرد.
در هر مقام و هر لباس و هر پیشه و در چهره های گوناگون و هر گونه ارتباط اعم از دوست و خویش، کسانی را دارند هم در لباس ترقص هم در قامت روزنامه نگار، هم در پست دانشجو و هم در مقام سیاستمدار هم مستقیم و هم غیر مستقیم کسانی را دارند. در محاصره ایم باید هوشیار بود.
گناه عمده گردن جیفه است که همه را به دنیال خود می کشد. همه ذلیل شده پولند. اما به قول افیونی ی گویا زغال خوب هم بی تاثیر نیست و آن ذات است وخمیره آدم ها.
احساس امنیت نمی کنم. اعتمادم را از دست داده ام. این فضا و آدم ها مرا بیاد داستانی می اندازد که می دانم به دفعات شنیده اید.

مردی حدود ساعت پنج صبح ِ یک شب ِ زمستانی به حمام خزینه داری رفت. در حمام مشتری دیگری نبود. مرد علاوه بر غسلی که بخاطرش صبح به آن زود ی به حمام رفته بود، هوس مشت مال و کیسه کشی هم به جانش افتاد.
کیسه کش طلبید، و نشست زیر دستش تا پوستی تمیز کند و استخوانی نرم، و به تمدد اعصابی برسد.
کیسه کش کارش را که شروع کرد و این ور آن ور حاج آقا ورجه وورجه را شروع کرد تا به تمامی اندام او دسترسی داشته باشد، حاج آقا را متوجه صدائی کرد که از پریدن های او به گوش می رسید، تعجب کرد:
کیسه کش که پایش برهنه است پس این صدا ازچپیست؟
خوب که دقت کرد متوجه شد که طرف سُم دارد و چون می دانست که یکی از زیستگاههای اجنه حمام است آن هم در صبح های بسیار زود. وحشت سراپایش را گرفت. رنگ از صورتش پرید و چیزی نمانده بود که قالب تهی کند. فورن از زیر دست کیسه کش خودش را بیرون کشید و در حین سفت کردن لنگش با هراس خودش را به ” اوسا ” که سر بینه نشسته بود رساند با لکنت گفت:
“….اوسا، حمامت جن دارد …من به چشم خودم دیدم…دارم قبض روح می شوم به دادم برس…”
اوسا با خونسردی کامل جواب داد:
“…جن؟ ….جن دیگه چیه….از کجا فهمیدی حمام جن دارد؟…جن را که نمی شود دید….”
حاج آقا که توان بریده بود با صدائی چون ناله ادامه داد:
” اوسا، خودم دیدم. کیسه کشی که آمده بود مشت مالم بدهد سُم داشت سُم!…صدای تق و تقش را هم شنیدم…”
اوسا با همان خونسردی در حالیکه یکی از پاهایش را با لا می آورد و می گرفت جلوی صورت حاج آقا، گفت:
“….نکند منظورت این است؟ ”
و مرد که متوجه شد اوسا هم سُم دارد و اوسا خودش یک جن دیگر است، ناله ای سر داد و غش کرده به زمین افتاد.