مهدی آذریزدی را پرتیراژترین نویسنده‌ی تاریخ ادبیات کودک و نوجوان ایران می‌دانند؛ از او در مجموع بیش از ۲۰ عنوان کتاب برای بچه‌ها نوشته شده است. به او به پاس تلاشش برای ادبیات کودکان لقب قصه‌گوی «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» داده اند
بزرگ‌ترین لذت زندگی آذریزدی، کتاب خواندن بود و می‌گفت، هراسم از این است که عمرم به ‌پایان برسد و حسرت کتاب‌های نخوانده را با خود به ‌همراه داشته باشم.
قصه‌گوی بچه‌ها، هیچ‌گاه مدرسه نرفت و در ۵۴ سالگی وقتی برای اولین‌بار یک کلاس درس دید، نتوانست جلو گریه‌اش را بگیرد. مهدی آذریزدی الفبا را از پدر یاد می‌گیرد که موافق رفتن او به مدرسه نبود، پای منبرهای مذهبی بزرگ می‌شود و خسته از قصه‌های تکراری، وقتی بعد از بافندگی، در کتاب‌فروشی مشغول به کار می‌شود، می‌بیند که دنیا از خرمشاه هم بزرگ‌تر است و چند سال بعد، زمان تصحیح «کلیله و دمنه»، متوجه جای خالی این «قصه‌های خوب» می‌شود.
پس از این که آذریزی، کار بازنویسی‌اش با استقبال مواجه می‌شود. دکتر پرویز ناتل خانلری به مدیر انتشارات امیرکبیر می‌گوید:
« کار خوبی است، بگویید ادامه دهد»
و مهدی آذریزدی بعدها فکر می‌کرد کارش خوب بوده است.
می‌گفت، اخلاص داشته؛ نه شهرت می‌خواسته و نه پول؛ فقط نوشتن برای بچه‌هایی که کتاب نداشتند، برایش مهم بوده است و برکت کار را به ‌خاطر اخلاصش می‌دانست. شعر
« قند و عسل »
او ، آن سال‌ها جای خود را باز می‌کند و محمدعلی جمالزاده‌ در سال ۴۶، نامه‌ی بلندی را در تأیید این مجموعه از ژنو می‌نویسد.
مهدی آذریزدی که عمرش را برای کتاب گذاشت و کتاب‌هایش همه برای بچه‌ها بود، به این موضوع اشاره می‌کرد که دوستان غایب زیادی در سراسر ایران دارد که گاهی یک تلفن‌شان قند توی دلش آب می‌کند.
این نویسنده‌ی پیشکسوت کودکان و نوجوان کتاب‌هایش را به کتابخانه اهدا کرده بود؛ اما علاقه‌اش به کتاب به گونه‌ای بود که مثلا اگر ۵۰۰هزار تومان بن کتاب می‌گرفت، ۵۰۶هزار تومان کتاب می‌خرید؛ کتاب‌هایی را که لازم داشت؛ مثل فرهنگ لغت.
نام آذریزدی همیشه همراه است با «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب»… می‌خواسته برای بچه‌هایی که مثل خودش کتاب نداشتند، کاری بکند، که این قصه‌ها را می‌نویسد.
اولین مجموعه قصه هایش را در سال ۱۳۳۵ منتشر می‌کند که با گذشت سال‌ها همچنان مورد توجه است.
مهدی آذریزدی که هرگز ازدواج نکرد، خاطره‌ای را بازگو می‌کرد از سخنرانی در یک دبیرستان دخترانه. آن‌جا به پرسشی درباره‌ی ازدواج نکردنش دو پاسخ داده؛ یکی شوخی و دیگری جدی. شوخی این‌که: من با زن دیوانه نمی‌توانم زندگی کنم؛ چرا که زن اگر عاقل باشد، زن من نمی‌شود! و جواب جدی این‌که: پیش نیامده؛ با استناد به این گفته‌ی آناتول فرانس که پیشامدهای حساب‌نشده‌ی زندگی، خدایان روی زمین‌اند.
آذریزدی تکیه‌گاه سال‌های پایانی زندگی‌اش را از سال‌های ۱۳۲۷، ۱۳۲۸ داشت. زمانی در یک عکاسی کار می‌کرده و یک پسربچه‌ی هفت، هشت‌ساله‌ی بی‌سواد برای کار آن‌جا می‌رود. وقتی به‌خاطر سواد نداشتن، ناامید از گرفتن کار روی پله‌ها گریه می‌کرده، آذریزدی با پیشنهاد همکارش، او را پسر خود می‌داند. «بهش گفتم پسر من و حالا بچه‌هایش به من می‌گویند پدربزرگ ”
مهدی آذریزدی آخرین‌بار به کرج آمده بود تا نوشتن را سر بگیرد و دو کارش را کامل کند و به چاپ بسپرد که راهی بیمارستان شد و اجل مهلتش نداد…
مهدی آذریزدی، به گفته‌ی خودش، متولد آخرین روزهای سال ۱۳۰۰ در خرمشاه یزد بود، که‌ ۱۸ تیرماه سال ۸۸ در سن ۸۸سالگی در بیمارستان آتیه‌ی تهران درگذشت و ۲۱ تیرماه پس از تشییع از مسجد حظیره، در حسینیه‌ی خرمشاه یزد در نزدیکی محل زندگی‌اش به خاک سپرده شد.
آثاری از جمله:
” قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب»، ”
قصه‌های تازه از کتاب‌های کهن»،
«گربه‌ی ناقلا»،
«گربه‌ی تنبل»،
«مثنوی» (برای بچه‌ها)،
«مجموعه‌ی قصه‌های ساده»
و تصحیح «مثنوی» مولوی (برای بزرگسالان) از او به یادگار مانده‌اند. است. یادش ماندگار