قلمه…
کوچک بود با قدی در حدود یک وجب، اما بنظر جاندار و سر حال می آمد.
سال ها قبل که خیلی حوصله ” و شاید شوق ” باغبانی داشتم با توانی در حد باغچه کوچک خانه مان، کار هائی می کردم وکمکی سیفی پرورش می دادم. و عین تخته نرد باز ها کلی هم برای محصولات اندکم کرکری می خواندم.اما اینجا فضای بسیار بزرگتری دراختیارم بود. همت کردم و در گوشه ای کاشتمش. تا آنجا بودم ” با اینکه خیلی نیاز نداشت ” تمشیتش می کردم. با این همه روزی که سفر موقت و کوتاه مدتم تمام شد و داشتم بر می گشتم، بنظر نمی رسید حتا یک سانت هم بزرگتر شده باشد.
رفتم و با غرق شدن در کار هایم و مشکلات کم و بیشی که پیش می آمد، کاملن فراموش کردم که روزی نهال کوچکی از ” انار ” را در کشور دیگری کاشته ام.
شرایط جور شد پس از بیش از سه سال مجددن به این کشور آمدم. به دیدار قلمه یک وجبی ام رفتم، و با چه شوقی.
سال ها با نو زادی فاصله یافته و برای خودش نو جوانی شده بود هر چند لاغر و ترکه ای ولی قدش بنظر بیش از سه متر می آمد.
با این شاخه و قد و قواره تکیده آیا می تواند میوه سنگینی چون انار را تحمل کند؟
کاش ” گیلاس ” یا ” البالو ” کاشته بودم تا تحمل بارش را که سبکتر است داشته باشد. این صحبت دوماه پیش یعنی اوایل آمدنم است. ولی امروز با تعجب دیدم که گل های فراوان داده است، و حاصل گلی که همان اوایل دیده بودم ” بچه اناری ” است که ملاحظه می کنید:
و بسیاری گل که بایستی به تدریج میوه بشوند.
می دانم که انار میوه تابستان نیست، ولی افسوس که تا انار بشوند در اینجا نیستم چون باید مدت کوتاهی دیگر بر گردم، ولی بسیار خوشحالم که ببار نشستنش را دیدم