:

هجده سال است با ناشران سر و کار دارم. هجده سال است هم منشی و نمونه خوان بوده ام، هم ویراستار و هم نویسنده. ناشران ناشناخته و شناخته زیادی را از نزدیک دیده ام. امروز بعد از هجده سال شنیدن هزارباره این جمله تکراری که بسان یک شعار مقدس اکثریت قریب به اتفاق ناشران را زیر یک چتر حمایتی گرد می آورد، برایم ملال آور است. اگر شما هم در گذر عمرتان با ناشری سر و کارتان افتاده باشد، غیرممکن است این جمله را در شکل های مختلف نشنیده باشید: «کتاب نمی خرند. دیگر مردم کتاب نمی خوانند. بازار کتاب کساد است.» و من هجده سال است که این سوالات بی جواب را از خودم می پرسم: چرا ناشری که تا این حد کارش کساد است، تعطیل نمی کند؟ لااقل چرا نمی رود دنبال یک شغل بی ضررتر؟! چرا فلان ناشر چند ساختمان اداری دارد؟ چرا دفترهای زواردررفته و در و پنجره چوبیِ کوچه پس کوچه های میدان انقلاب، به ساختمان های نوساز خوش و آب و رنگ تبدیل می شوند؟ یادم هست ناشری قدیمی و معروف در حوزه کتاب کودک (و حتما می دانید که چاپ کردن کتاب کودک -از هر نوع- واقعا چه کار پُر زیانی ست!!) وقتی می خواست نالان تر و بدبخت تر و ورشکسته از از همیشه جلوه کند، کلمه زیبا و پرطرفدار «کساد» را با پوزخندی چرک به ضم کاف ادا می کرد. چشم در چشم نویسنده محتاج نان شب و درگیر وحشت اجاره خانه، می نالید: «آقای… کار ما از کِساد گذشته، کُساد است!» یادم هست همان سال های کساد، آن ناشر خانه کلنگی اش را در نارمک با یک خانه ویلایی در زعفرانیه تاخت زد و آن نویسنده قدیمی کتاب کودک همچنان در سوئیت سی و پنج متری اجاره ای اش، در فکر قافیه حسنی و مملی است. بله، هجده سال است که به معنای حقیقی کلمه کساد نزد ناشران فکر می کنم!

پی نوشت: شکی نیست که در این مورد هم حتما استثنائاتی وجود دارند. مثل همه احکام جزمی و کلی و مطلق که سرشار از استثنائات امیدوارکننده اند. پیشاپیش از استثنائات دلگرم کننده صنف ناشران پوزش می خواهم.