دو چهره از: فریدالدین عطار نیشابوری
عطار در تذکره الاولیا

عطار در منطق الطیر

کوتاه در باره او
” فریدالدین محمد نیشابوری، که او را با نام عطار، یا شیخ فریدالدین عطار نیشابوری شناخته ایم، از شاعران پر مایه زبان فارسی و از مردم ارجمندخراسان بوده است. در سده ششم و آغاز سده هفتم هجری می زیسته و به کار پزشکی و دارو فروشی می پرداخته و بدین سبب ” عطار ” نامیده شده است.افسانه ای در مورد او چنین می گوید:”…عطار، یک پیشه ور دنیا دوست بود. روزی درویشی به داروخانه او آمد . چیزی خواست. عطار که سر گرم کار بود روی خوش نشان نداد. درویش گفت:( تو با این دلبستگی به دنیا، چگونه خواهی مرد؟ )عطار پاسخ داد:( همانگونه که تو خواهی مرد )درویش کاسه چوبین خود زیر سر نهاد دراز کشید و مُرد.عطار با دیدن این بازی شور انگیز، تکان خورد. سرمایه خود را به تاراج داد وبه این و آن بخشید و صوفی شوریده سری شد…” از تذکره الاولیا همین افسانه سازی ها ست که بزرگان ما را در هاله ای از ابهام غیر راستین فرو می برد. برای اساطیرشاهنامه لازم و ضروری است، ولی برای قهرمانان راستین، سمی است در جام اعتماد.
و اما در منطق الطیر آمده است:”…شیخ فریدالدین عطار ( ابو محمد ابن ابوبکر، ابراهیم ابن اسحاق عطار کدکنی نیشابوری ) معروف به شیخ عطار. که از نام آوران قرن ششم و هفتم هجری است.آنچه از بیانات خود شیخ بر می آید، طبیب و دارو ساز بوده و در حین انجام این وظایف، انقلاب روحی و فکری و باطنی در او به وجود آمده است، واز آن پس جوشش های درونی خود را با سرودن شعر و نوشته های ادبی بیان می داشته و اندیشه های عرفانی را به نظم می کشیده است.عطار آثار فراوانی دارد و تا یکصد و نود اثر را به او نسبت داده اند. البته نسبت تعدادی از این آثار به او جای تردید دارد، اما مشخص است که مردی پُرکار بوده است.
دو کتاب:تذکرهالالیا ومنطق الطیربدون شک از آثار برجسته و شاخص او می باشند.دو کتابی که عطار با دو چهره کاملا متفاوت در آن ها ظاهر شده است.در یکی با عطار مفتون مذهب با کار برد جملاتی پُرطمطراق و القابی زمینی!و گاه سر شار ازغلو روبرو هستیم، و در دیگری، با عطاری شیفته و مفتون عرفان، و اشعاری سکر آور، که از خود بی خود می کند. و از عشق می گوید و هفت شهرش.” هفت شهر عشق را عطار گشت/ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم ”
در تذ کره الالیا می گوید:” آن سلطان ملت مصطفوی، آن برهان حجت نبوی، آن عالِم صدیق، آن عالَم تحقیق، آن میوه دل اولیا، آن گوشه جگر انبیا، آن ناقل علی، آن وارث نبی….”
ولی در منطق الطیر در وادی دوم می سراید:بعد از این وادی عشق آید پدید/غرق آتش شد کسی کانجا رسید/کس در این وادی بجز آتش مباد/وانکه آتش نیست عیشش خوش مباد/عاشق آن باشد که چون آتش بود/گرم رو، سوزنده، و سر کش بود
روش و سبک تمجید و تعریف و بیان کلمات و جملات سجع در توصیف شخصیت های مورد نظر ( هر قدر شخصیت های متعالی ) نا متعارف است و بوی غلو می دهد، آنچنان که زیبنده انسانی والا چون عطار نیست. توجه کنید. از تذکره الالیا:” آن پرورده نبوت، آن خوکرده ی فتوت، آن کعبه ی عمل و علم، آن قبله ی ورع و حِلم، آن سَبق برده به صاحب صدری، صدر سنت، حسن صدری…”یا” آن متمکن هدایت، آن متوکل ولایت، آن پیشوای راستین، آن مقتدای راه دین، آن سلطان طیار، مالک دینار…”نا گفته نماند که به دنبال شروعی چنین، اطلاعی بسیط از معرفی شده می آید، که می تواند گوشه هائی از تاریخ باشد. و مجموعه این نوشته ها از توانائی یگانه ای حکایت دارد که از اسطوره ای چون عطار نیشابوری بر می آمده است.
اما عطار منطق الطیر حکایتی دیگر است.عطر کوچه باغ های ” هفت شهر عشق ” او، تاریخ ادبیات ما را معطر و چراغانی کرده است. در این ” وادی ” ها نه پرسه زدن، که وارد شدن نیز کار هر کسی نیست. زائران این ” شهر ” ها همان هائی هستند که در تذکرهالالیا معرفی شده اند.”…آن قتیل الله فی سبیل الله، آن شیر بیشه ی تحقیق، آن شجاع صفدر صدیق، آن غرقه ی دریای مواج: حسین ابن منصور حلاج…”
و برای منصور حلاج، این اسطوره شهامت و گذشت، حافط می گوید” آن یار کز او گشت سر دار بلند/جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد ”
و منطق الطیر است که ما را به مرحله هفتم؛ به آخرین وادی که رسیدن به اوج فقر و فنا ست رهنمون می شود.بعد از این، وادی فقر است و فنا/ کی بود این جا سخن گفتن روا/ عین این، وادی فراموشی بود/گنگی، و کری، و بیهوشی بود
مولانا جلال الدین رومی، عطار را که ” سیمرغ ” ادبا و عرفا است، پیشوای عاشقان و قدوه ی عارفان دانسته است. و در بیتی عطار را به منزله ی روح و ” سنائی ” را چون چشم می نامد.” عطار روح بود و سنائی دو چشم او /ما از پی سنائی و عطار آمدیم ”
چهره عطار، بر خلاف آنچه که در تذکرهالیا، می نمایاند در منطق الطیر، در تک تک اشعار و تمثیل ها، نمایان، خندان، و مهربان است. و زندگی را در عشق، این شکوفا ترین گل هستی، می بیند. عطار در منطق الطیر، قیود را می شکند وبال و پر عشق را می گشاید. حتی برای زاهدی چون شیخ صنعان.شیخ صنعان، پیر عهد خویش بود/در کمال ازهرچه گویم بیش بود…..هم عمل، هم علم، با هم یار داشت /هم عیان هم کشف هم اصرار داشت
و با آن همه مریدان و پای منبری ها، و با سالها ریاضت و زهد، پای عشق که به میان می آید، حتا اگر ” ترسا ” دختری باشد، پشت پا به همه داشته ها می زند. هر که جان در لعل آن دلبر نهاد/پای در ره نا نهاده سر نهاد و با همه وجود عشق را پاس می دارد…و چنین است عطار در منطق الطیر.
حکایات منطق الطیر، یکی بعد از دیگری، فهیمی را به ما می نمایاند که از شور و شعف و نگاه شادمانه به زندگی، سرشار است. و می تارد به آنهائی که عشق را پاس نمی دارند و نمی دانند که چه گوهر دردانه ایست.چون تو در عشق از سر جهل آمدی/خواب خوش بادت، که نا اهل آمدی
هر چند عطار در تذکرهالالیا سخت مذهبی است و بسیار در مناقب آن گفته است، ولی در منطق الطیر تابو شکن، مهربان و با ” حال ” تر و به ما نزدیک تر است