قورباغه ای در برکه ای زندگی می کرد …دریا طوفانی شد و امواج قد کشیدند…فرو که نشست ماهی خوش قد و بالائی در برکه افتاد…از دید و وسعت دریا به چار دیواری برکه ای کوچک …و شد همدم قورباغه…
پکر و مغبون و دلتنگ در گوشه ای از برکه کز کرد.
قورباغه برای دلجوئی به سراغش رفت و پس از سلام و احوالپرسی مفصل از او پرسید دوست عزیز چرا درهم و پکری؟، ساکت ماند و نمی دانست به قورباغه ی سر خوش چه بگوید، و پس از تکرار پرسش ماهی بود که بی اعتنا و ارام گفت:
چیزی نیست…کمی حال ندارم.

اصرار مکرر قورباغه وادارش کرد که زبان! بگشاید و بگوید:
دوست عزیز من از دریا به این برکه فتاده ام در نتیجه دلم گرفته.

دریا چیست و چه فرقی با اینجا دارد؟
دریا آبش زیاد و پراست از موج و فراز و نشیب…
قورباغه که نمی توانست درک کند با تعجب گفت:
یعنی دریا آبش از اینجا هم بیشتر است؟
ماهی آهی کشید و گفت:
بله! دریا خیلی از اینجا و محدوده آبش بزرگتر و بیشتر است
قورباغه با تلاش زیاد خود را از دیواره برکه بالا کشید، بر لبه ی برکه ایستاد و با تمام نیرو خود را به وسط آب برکه پرت کرد و مقداری آب را هم به اطراف پراکند و با غرور رو به ماهی کرد و گفت:
یعنی دریا از این هم بزرگتر و پر آب تر است؟
ماهی که دید نمی تواند دریا را برای قورباغه تشریح و مجسم کند، ناچار گفت:
نه، دریا ازاین بزرگمر نیست، و خیال خودش و قورباعه را راحت کرد.