مارکز بی‌تردید مشهور و محبوب‌تر از آن است که خبر درگذشتش را نشنیده باشید. حتی کسانی که با ادبیات بیگانه‌اند هم بعید است نام او و رمانی که با آن زبان قصه‌پردازی را در همه‌ی زبان‌ها دگرگون کرد نشنیده باشند. از اینکه جایزه نوبل ادبیات در شهرت جهانی‌اش نقش بسیار داشت بحثی نیست ولی واقعیت این است که او رمان “صدسال تنهائی” را پانزده سال قبل از آن نوشته و از همان اولین چاپ به شهرتی باورنکردنی رسیده بود. رمان بسیار مشهور دیگرش “پائیز پدرسالار” نیز هفت سال قبل از جایزه نوبل منتشر شده بود.
یکی از نکاتی که کمتر در مورد مارکز ممکن است شنیده باشید این است که بر خلاف اغلب برندگان نوبل ادبیات، خلاقیت او با دریافت این جایزه روبه‌پایان نرفت و آثار بعدی‌اش به اعتقاد بسیارانی از کارهای قبلی نیز قدرتمندترند: “عشق در سال‌های وبا”، “ژنرال در هزارتوی خویش”، و به اعتقاد شخص من “از عشق و شیاطین دیگر” که اوج خلاقیت قصه‌پردازی مارکز را به نمایش می‌گذارد.
دو اثر آخر مارکز، یکی زندگی‌نامه‌ی بلندش با عنوان “زندگی برای بازگوئی” و یکی کوتاه‌ترین رمانش “خاطرات فاحشه‌های غمگین من” نیز همچنان جزو آثار ادبی برجسته‌ی زمانِ مایند.
اما آنچه در مورد گارسیا مارکز کمتر دانسته شده نقش فعال و خلاق او در حمایت از سینمای نوین قاره‌ی پهناور آمریکای‌لاتین است. مارکز با درآمد سرشاری که پس از دریافت جایزه نوبل نصیبش شد به همراه دو سینماگر آگاه از کوبا و آرژانتین دست به تاسیس دو مرکز مرتبط با سینما زد که تاثیری شگرف بر هنر سینمای آمریکای‌لاتین گذاشت. درست ده‌سال پیش در همین زمینه مطلبی نوشتم که در آن آمده است:
“شاید باور نکنید که گابریل گارسیا مارکز بیش از اینکه در عرصه ادبیات فعال باشد در زمینه سینما فعالیت دارد. مارکز نه تنها یکی از بنیانگزاران و مدیرعامل فعال‌ترین نهاد سینمائی آمریکای‌لاتین یعنی “بنیاد سینمای نوین آمریکای‌لاتین” است بلکه بعنوان مربی فیلمنامه‌نویسی در بزرگ‌ترین مدارس سینمائی آن خطه به طور منظم کار می‌کند. اجازه‌ی شرکت در کلاس‌های درس او در “مدرسه بین‌المللی سینما و تلویزیون کوبا” به جایزه‌ای بدل شده است که سال‌هاست به فارغ‌التحصیلان ممتاز مدارس سینمائی اسپانیا و مکزیک و برزیل اهدا می‌شود. هم‌شانه و هم‌ردیف او در سینمای امریکای‌لاتین کم نیستند ولی دو نفر از آن‌ها بیش از دیگران نام آورند و همسنگ مارکز در تربیت فیلمساز آگاه و حرفه‌ای فعالند: یکی اهل کوباست به نام “خولیو گارسیا اسپینوزا” و دیگری اهل آرژانتین است به اسم “فرناندو بیری”. این سه تفنگدار (!) تقریبا نیم‌قرن پیش، در عنفوان جوانی، برای تحصیل سینما به رم (ایتالیا) رفتند و در کلاسهای “مرکز سینمای تجربی رم” شرکت کردند.”
نکته دیگری که در مورد مارکز گاهی از ذهن‌ها دور می‌ماند گرایش انسان‌گرایانه او در زندگی اجتماعی است که به دور از هرگونه وابستگی حزبی و گروهی اما بی‌وقفه ادامه داشته است. ممکن است شنیده باشید که رابطه نزدیک مارکز با فیدل کاسترو بارها مورد اعتراض برخی منتقدان او بوده است. آن‌ها می‌گویند فیدل کاسترو از این ارتباط نزدیک با یک نویسنده‌ی آزاده و به‌شدت محبوب برای پوشاندن چهره‌ی سانسورگر خود و رژیمش سوء استفاده کرده است.
پاسخ مارکز همواره این بوده که رابطه صمیمانه بین او و فیدل به آغاز پیروزی انقلاب کوبا برمی‌گردد که او بعنوان یک روزنامه‌نگار جوان برای پوشش خبری انقلاب به کوبا رفته بوده. او معتقد است که فیدل انسانی واژه‌شناس و اهل ادب است و همین خصلت ادامه‌ی چند دهه دوستی بین آنان را علیرغم مخالفت در بسیاری از موارد، ممکن ساخته است.
جالب است بدانیم که یکی از دوستان نزدیک مارکز بیل کلینتون رئیس‌جمهور اسبق آمریکا بوده است. در زمان ریاست جمهوری او مارکز به شکل غیررسمی رابط کاسترو و کلینتون بود و تسهیلات بسیاری که در زمان کلینتون در رابطه با مهاجرین کوبائی مقرر شد حاصل مستقیم این میانجی‌گری بوده است.
کسانی که مثل من با “مدرسه بین‌المللی سینما و تلویزیون کوبا” در تماس بوده‌اند می‌توانند شهادت دهند که حضور گارسیا مارکز در میان هیئت امنای این دانشکده تضمینی بود برای کوتاه کردن دست مامورین حزب کمونیست حاکم که هر کجا در عرصه‌ی هنر و خلاقیت پا می‌گذارند جز سانسور و یکسویه‌نگری و کلیشه‌سازی در کولبار کَمبارشان ندارند.
در پایان این نوشته که به پایان زندگی پربار مارکز مرتبط است جا دارد نگاهی گذرا داشته باشیم به گوشه‌ای از زندگی او از زبان و قلم خودش:
“زندگی آنی نیست که آدم گذرانده بلکه آنی است که به یاد می‌آورد تا بیانش کند.” این جمله‌ای است که بر پیشانی زندگینامه گابریل گارسیا مارکز با عنوان “زندگی برای بازگوئی” نقش بسته است. این کتاب که نزدیک به ششصد صفحه حجم دارد مملو از خاطرات شنیدنیِ نامدارترین قصه‌گوی جهان است. آنچه در این کتاب بیش از همه برای من لذت‌بخش است جاهائی است که مارکز رابطه کاراکترهای قصه‌هایش را با آدم‌های واقعی دوروبرش رو می‌کند. خالقِ سبک واقعگرائی جادوئی در این کتاب نشان می‌دهد که اصلی‌ترین شخصیت‌های قصه‌هایش را از نزدیکترین آشنایانش گرفته است، حتی شخصیت‌های غیرواقعگرایانه‌ی رمان بزرگش “صد سال تنهائی” را. او تک‌تک این افراد را با نام و نشانِ واقعی‌شان معرفی می‌کند و دیدار و آشنائیش با آن‌ها را به تفصیل شرح می‌دهد. جالب‌تر از همه دو عاشق و معشوق عجیبِ رمان “عشق در سال‌های وبا”یند که کسی جز پدر و مادر خود او نیستند.
این کتابِ خاطرات، ساختاری چنان قصه‌گونه و زبانی چنان روان دارد که بسیاری از منقّدین آنرا بهترین “رمان” مارکز نامیده‌اند. با بیان گوشه‌ای از خاطرات مارکز شما را به دنیای او که جائی میان دنیای واقعی ما و دنیای ذهن خلاق او معلق است دعوت می‌کنم.
در صفحات صدونه و صدوده متن اصلی، مارکز خاطره‌ای را که از پنج‌سالگی به یاد دارد بازگو می‌کند. مقدمتا باید بگویم که در آن سال‌ها او همواره با پدربزرگش که سرهنگ باز‌نشسته بود (کاراکتری که در بسیاری از رمان‌هایش حضور دارد) به این طرف و آن طرف می‌رفت، از جمله به خانه یک پیرمرد بلژیکی‌الاصل که حریف شطرنج پدر بزرگ بوده است. مارکز تنها خاطراتی که از این خانه دارد سکوت وحشتناک دو پیرمرد است که بی‌توجه به این کودک که حوصله‌اش به شدت سر رفته است ساعت‌ها به صفحه شطرنج خیره می‌ماندند.
یک روز پس از بازگشت از مراسم تدفین این پیرمرد، که کاراکتر خود او و ماجرای خودکشی‌اش با سیانور سخت شنیدنی است، گابر‌یل کوچک با اشاره به کسالت‌بار بودن دیدارهایشان به پدر بزرگ می‌گوید: “بلژیکی دیگه شطرنج بازی نمی‌کنه.” باقی را از زبان خودش بشنوید:
” یک اظهار عقیده ساده بود ولی پدربزرگم آنرا برای همه فامیل بعنوان یک نشانه نبوغ تعریف کرد. زن‌های خانه با چنان هیجانی آنرا پخش می‌کردند که من برای مدتی از هر مهمانی‌ای می‌گریختم چرا که می‌ترسیدم جلو من دو باره آنرا بگویند یا از من بخواهند آنرا تکرار کنم.
همین جریان مسئله‌ای را در مورد بزرگترها برای من روشن کرد که بعدها در نویسندگی خیلی برایم مفید واقع شد: هر کدام ماجرا را با جزئیات تازه‌ای بیان می‌کردند تا جائی‌که روایت‌های مختلف دیگر رابطه‌ای با اصل قضیه نداشتند. هیچکس باور نمی‌کند از آنروز به بعد چه احساس همدردی‌ای می‌کنم با آن بچه‌های بیچاره‌ای که پدر و مادرهاشان آنها را نابغه معرفی می‌کنند و بچه‌ها مجبور می‌شوند در مهمانی‌ها بخوانند، صدای پرندگان را تقلید کنند و حتی برای سرگرمی آن‌ها دروغ بهم ببافند.
با اینهمه همین امروز متوجه شدم که آن جمله‌ی به آن سادگی اولین توفیق ادبی من بود.”