داستان در ایستگاه اتوبوس کوتاهترین داستان در کتاب قصه کوچ نوشته عباس صحرائی است که که بتازگی کپی گرفته ام.
این داستان فقط دو صفحه است و من آن را در چند دقیقه خواندم. عجب داستان گیرا و گویا و بهتر است بگویم با مزه ای است.
تمام که شد، در فکر رفتم که گاه نویسنده ها می توانند در کوتاهترین بیان داستانی بنویسند که خواننده بسیار بیش از زمانی که صرف خواندن آن کرده است، در مورد آن، جملات، صحبت ها
و حتا سوژه اش فکرکند.
در ایستگاه اتوبوس، داستانی است با سوژه ای که امکان وقوعش برای همه هست، اما فکر نمی کنیم که ارزش نوشتن داشته باشد. این داستان را که خواندم متوجه شدم که می توان معمولی ترین پیش آمده ها را نیز بصورت داستانی در آورد که برای خواننده جالب باشد.
برای خود من به دفعات چنین ماجراهائی پیش آمده است، اما حالا که این داستان را خوانده ام متوجه شدم که اگر ننوشته ام نمی توانسته ام

در ایستگاه اتوبوس داستانی است با سه شخصیت که کمتر از پانزده دقیقه با هم در سرمائی کشنده در یکی از ایستگاه های اتوبوس به نوبت صحبت می کنند، ولی خدای من چقدر جمع و جور نوشته شده است و چه جملات قشنگی در آن به کار رفته است و چه نگاه درستی به خصوصیات مردها دارد. مثل یک پرده نمایش است که هر بازیگر فقط چند دقیقه فرصت دارد. و بازیگران این داستان چه خوب خود را جمع و جورمی کنند. چه خوب حرف می زنند و چه حاضر جوابند.
جالب است که در همین دو صفحه هم زیبائی را می نمایاند هم مخ زنی را و هم سوز سرما را و بخصوص حسادت را…و هم مزاحمینی را که همیشه مانع وصال می شوند…
از خواندنش لذت بردم