سیمین بهبهانی از ۱۴ سالگی تا ۸۷ سالگی، یک نفس و بی وقفه شعر نوشت. در ۷۳ سال فعالیت خلاقانه ادبی، هم از خودش سرود و هم از پیرامونش. او هم به مقتضای سن و سال و تجربه هایش و هم تحت تاثیر حوادث دوران و جامعه اش، شعرهایی متفاوت نوشت، با این حال، شاید بتوان همه کارهایش را در دو واژه که عمیق اند و پهناور، خلاصه کرد: عشق و مردم. و خود می دانست که حدیث هر دو را زبانی باید تا نامکرر بماند این قصه.

در این نوشته، نه فرصتی است و نه قصدی که با مقایسه اشعار سیمین بهبهانی با شاعران هم عصرش، به جایگاه و مقام ادبی او در شعر معاصر بپردازم. تنها می کوشم در این مجال، نیم نگاهی به مسیری بیندازم که او طی کرد تا به آنجا رسد که رسید و نیمای غزل و بانوی شعر فارسی لقب گرفت.

می کوشم نشان دهم آن چنان که خودش می گفت، اگرچه عشق و سرودن برای خود و از خود؛ و مردم و سرودن از آنان و برای آنان از همان آغاز محور و عصاره کارش بوده، اما درک و برداشتش از این دو، هر چه جلوتر آمد، ژرف تر و متعالی تر شد و متناسب با آن تخیل و عاطفه و اندیشه و زبانش چنان پر و بال گرفت که نه تنها نمونه هایی از شعرهای درخشان معاصر را آفرید، بلکه در کالبد غزل نیز، به عنوان قالبی رو زوال، جانی تازه دمید.

۱) شعر های مردمی

شاید امروز، مهم ترین کارهای سیمین، شعرهایی که با زندگی اجتماعی او در سه دهه گذشته در هم آمیخته، غزل هایی باشند که هر کدام روایت لحظه ای از روزگاری اند که زیسته ایم، روایتی شاعرانه از شادی های اندک و دردهای بسیار، حسرت ها و آرزوهای جمعی ما. اما او در مسیری طولانی و دشوار به این غزل ها رسید.

اولین شعرهای سیمین بهبهانی که در همان ۱۴ سالگی او در روزنامه نوبهار ملک الشعرا بهار منتشر شدند، گرایش او به چنین روایتی را آشکار می کنند، هرچند با زبانی عاریتی و وام گرفته از شاعران اوایل قرن. غزل اول چنین شروع می شود:

اولین شعرهای سیمین بهبهانی در ۱۴ سالگی او در روزنامه نوبهار ملک الشعرا بهار منتشر شد

ای توده تیغ کینه بکش از نیام خویش

از دشمن پلید بگیر انتقام خویش

و غزل دوم چنین:

ای توده گرسنه و نالان چه می کنی

ای ملت فقیر و پریشان چه می کنی

شکی نیست که دختری ۱۴ ساله، تحت تاثیر آنچه خوانده و آنچه در شب های شعری که مادرش برگزار می کرد شنیده، چنین سروده. او اما در این زبان نمی ماند و پیش می آید.

در نخستین کتابش سه تار شکسته، شعرهایی از این دست عمدتا در چهارپاره های او، که یکی از قالب های محبوب و رایج دهه های بیست تا چهل بود، جای می گیرند و غزل ها، بیشتر به تغزل و عاشقانه هایش اختصاص می یابند که بعدا به آنها خواهم پرداخت.

به عنوان نمونه، یکی از موفق ترین شعرهای اولیه سیمین بهبهانی که در همان زمان بازتاب بسیار یافت نغمه روسپی است که چنین پایان می یابد:

آه این کیست که در می کوبد؟

همسرِ امشب من می آید

وای ای غم ز دلم دست بکش

کاین زمان شادیِ او می باید

*

لبِ من ای لبِ نیرنگ فروش

بر غمم پرده ای از راز بکش

تا مرا چند درم بیش دهند

خنده کن، بوسه بزن، ناز بکش…

موفقیت این شعر باعث می شود که او شعرهای بسیاری در توصیف تیپ های اجتماعی و عموما از طبقه فرودست مانند روسپیان، جیب برها، رقاصه ها، مطرب ها، کارمندان و دیگر اقشار جامعه بسراید و یا مضامینی مانند فقر، مشکلات خانوادگی، وضعیت زنان و شبیه اینها را دستمایه کار خود قرار دهد. ویژگی مشترک این شعرها، سادگی زبان، روایتی در مجموع احساسی و ماندن در سطح این روایت است. مثلا در شعر مشهور «فعل مجهول» یکی از آخرین چهارپاره هایش در کتاب رستاخیز که ۲۲ سال بعد از انتشار اولین کتابش منتشر شده می خوانیم:

ناله ی من به ناله اش آمیخت

که: «غلط بود آنچه من گفتم

درسِ امروز، قصه ی غم توست

تو بگو! من چرا سخن گفتم؟

*

فعلِ مجهول، فعلِ آن پدری است

که تو را بی گناه می سوزد

آن حریقِ هوس بوَد که در او

مادری بی پناه می سوزد…»

می بینیم که در این فاصله در نگاه و طبیعتا در زبان اتفاقی نیفتاده است. در حقیقت، رستاخیز شعری سیمین بهبهانی پس از انتشار کتاب رستاخیز آغاز می شود. اگرچه او طبع آزمایی در اوزان جدید، و یافتن زبانی تازه را همچون برخی از غزلسرایان این دوران، در این زمان آغاز و یک نمونه از غزل های تازه اش را هم در این کتاب با مقدمه ای مفصل به عنوان اولین مانیفست غزل نوآیین فارسی منتشر کرده است.

با این همه، سیمین بهبهانی هم به زمان احتیاج دارد و هم تحولات بزرگی که او و جامعه اش را به کلی دگرگون کند. انقلاب و جنگ، آنچه را شعرِ در آستانه تحول بنیادین سیمین لازم داشت، برای او فراهم کرد. از نظر شکلی، سیمین بهبهانی چهارپاره سرایی در معنای رایج آن را کنار گذاشت، اما جوهره و حتی ساختار آن را حفظ و آنها را به غزل هایش منتقل کرد.

به این ترتیب، نه تنها غزل های او سرشار از مضامین اجتماعی شد یا آن طور که خودش می گفت مردمی، بلکه از نظر وزن و زبان هم، تجربه چهارپاره ها اولین سکوی پرش او به سوی اوزان عروضی تازه یا مهجور را فراهم آورد. یک علت اینکه بسیاری از غزل های تازه او اوزانی دوری دارند و هر بیت مرکب از چهار نیم مصراع است، همین است. درواقع، او هر بند چهار مصراعی چهارپاره را به دو مصراع یک غزل کاهش می دهد و با قوافی پایان مصراع چهارم، به ساختار غزل وفادار می ماند. البته جست و جوها و نوآوری های او در ادامه راه دامنه ای گسترده تر می یابد و حتی غزل هایی در دو وزن نوشته می شود.

یکی از اولین غزل های جدیدی که به این شکل سروده شده چنین آغاز می شود:

من روح می فروشم‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌ ‌ کالای من همین است

وز هرچه نارواتر ‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ این نارواترین است

در شهرِ خود پرستی ‌ ‌ ‌‌ در چارسوقِ پستی

سودا و سودِ خلقی ‌ ‌ ‌ دیری است کاینچنین است

در شعرهای این دوره که در فاصله سال های ۱۳۵۲ تا ۱۳۵۷ سروده شده اند، رگه هایی از زبان و تخیلی نو به چشم می آید، فریادی است که می خواهد جار کشیده شود اما هنوز رها نشده و از زبان کهن منت می کشد:

باد، فتحِ غروب را ‌ ‌ ‌ ‌در فضا جار می کشد

روز، اندامِ خسته را ‌ ‌ ‌ ‌ سوی دیوار می کشد

آه، خورشید را ببین ‌ ‌ ‌ با شکیبی مسیح وار

تا به سر تاج برنهد ‌ ‌ ‌ ‌ منت از خار می کشد

همزمان با روزهای تب و تاب و التهاب انقلاب چند غزل در همراهی می نویسد و می گوید:

سازش مپسندید ‌ ‌ ‌‌ با هیچ بهانه

کز خون شهیدان ‌ ‌ رودی است روانه

اما خیلی زود، می فهمد که آنچه روی می دهد آن نیست که آرزو می کرده. جرقه های شعری که او را به صدر می کشاند این چنین زده می شود وقتی در اولین روزهای بعد از پیروزی انقلاب، اعدام ها را می بیند:

نمی توانم ببینم جنازه ای بر زمین است

که بر خطوط مهیبش گلوله ها نقطه چین است

این گونه است که تردیدهایش به ماهیت آنچه در حال استقرار است، آغاز می شود:

تردید، تردید، تردید ‌ ‌ ‌ ‌ در گرگ و میش و سحرگاه

چون پرتوی زرد و بیمار ‌ ‌ ‌ ‌ لغزیده بر خاکِ درگاه

خطی است خاکستری فام ‌ ‌‌ ‌ آیا چه بر ما دمیده است؟

این سربِ کذبِ شبانه است؟ ‌‌ ‌ ‌ یا سیمِ صدقِ سحرگاه؟

و تنها دو سالی از این روزها نگذشته که دیگر جای تردیدی باقی نمی ماند:

خشک، خشک، بی جان، خشک ‌ ‌ ‌‌‌‌ زُهد خشک و زِهدان خشک

خشک هم نخواهد زاد ‌‌ ‌‌ ‌ زین سِتروَن و زان خشک

و چنین غزلش را در حسرت و ناامیدی به پایان می برد:

تشنه ام مسلمانان ‌ ‌ ‌ پاسِ دین اگر دارید

آب، آب می جویم ‌ ‌ ‌ در کویرِ سوزان، خشک

در این میان، اما جنگ پیش می آید و شاخک های حساسش او را متوجه عرصه دیگری می کنند. سیمین بهبهانی از اولین شاعران مستقلی است که جنگ در شعرشان بازتابی شاعرانه می یابد. اگر خشونت جنگ را می بیند و سرزنش می کند:سیمین و عماد خراسانی

ما نمی خواستیم، اما هست

جنگ، این دوزخ، این شررزا هست

گفته بودم که «هان مبادا جنگ!»

دیدم اکنون که آن «مبادا» هست

اما در عین حال، در ثبت پایداری وطن و فرزندانش هم درنگ نمی کند:

بنویس، بنویس: اسطوره ی پایداری

تاریخ، ای فصلِ روشن، زین روزگاران تاری….

بنویس از آنان که گفتند یا مرگ یا سرفرازی

مردانه تا مرگ رفتند بنویس بنویس آری

جنگ، مایه بسیاری از تاثیر گذارترین و ماندگاترین شعرهایی می شود که گرچه به قالب غزل خوانده می شوند، اما در معنا دیگر فرسنگ ها از غزل در معنای صرفا تغزلی آن فاصله گرفته اند و علاوه بر همه اینها، او توصیه نیما برای حرکت به سوی دکلاماسیون طبیعی کلام را اینک در غزل اجرا می کند:

شلوارِ تا خورده دارد ‌ ‌ ‌ ‌‌ مردی که یک پا ندارد

خشم است و آتش نگاهش ‌ ‌ ‌ ‌ یعنی تماشا ندارد

این چنین است که او با فراهم آوردن این اسباب و زمینه، اوج می گیرد و شعری می سراید که بر دل و زبان همگان می نشیند و ماندگاریش از همان لحظه سرودن تثبیت می شود:

دوباره می سازمت وطن ‌‌ ‌ ‌ اگرچه با خشتِ جانِ خویش

ستون به سقفِ تو می زنم ‌‌ ‌ ‎ اگرچه با استخوانِ خویش

حوادث پس از جنگ نیز در شعر سیمین بازتابی شاعرانه می یابند اکنون. آن چنان که خودش می گوید تاریخ پس از انقلاب را از روی شعرهایش می توان نوشت. مثلا شیوه رایج برای تهمت زدن به شاعران و نویسندگان را چنین باز می گوید:

وقتی که تهمت می گذارند ‌‌ ‌ ‌ ‌ در جیب های بی گناهت

یک آسمان قطران و نفرت ‌ ‌ ‌‌ ‌ می بارد از چشمِ سیاهت

ابر است و غم، انبوه انبوه ‌ ‌ ‌‌ ‌‌ دیوار و وحشت کوه در کوه

کی دم توانی زد ز اندوه ‌ ‌‌‌ ‌ ‌ بسته است حاکم راه ِ آهت

و یا از قتل های زنجیره ای چنین می سراید:

همیشه همین طور است ‌ ‌ ‌‌‎ ‌ کمی به سحر مانده

که دلهره می ریزد ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ درین دلِ درمانده

چگونه؟ چه می دانم ‌‌ ‌ ‌ ‌ یکی مثلا اینکه

از آنچه که باید کرد ‌ ‌ ‌‌ ‌ هزارِ دگر مانده

یک مثلا اینکه ‌‌ ‌ ‌ چگونه نگه دارم

امانتِ یاران را ‌ ‌ ‌ ‌‎ به چنگِ خطر مانده؟

یکی مثلا اینکه ‌ ‌ ‌ ‌‌ به خاک فرو خفتند

و خونِ قلم هاشان ‌‌ ‌ ‌ به کوی و گذر مانده

جنگ و حوادث تلخ پس از آن که بر مردمان رفت، اما تاثیری فراتر از این نیز بر سیمین بهبهانی دارد و از جمله نگاه مادرانه او را وسعتی تازه می بخشد چندان که پس از جنگ هم، این نگاه مادرانه به رویدادها، به یکی از ویژگی های اصلی شعرهایش بدل می شود و او را همگام با آنچه در زندگی اجتماعی اش انجام می دهد، به گمان من به تصویری مثالی از مام میهن و مادر همه فرزندان ایران، فارغ از هر گرایش فکری و سیاسی بدل می کند:

اما اگر صدبارم ‌ ‌ ‌ مادر بزاید از نو

من خود همین خواهم شد ‌ ‎‌‌ ‌همواره در نوزایی

در نوجوانی، مادر ‌ ‌ ‌ هنگامِ پیری، مادر

با مهرِ فرزندان خوش ‌ ‌ ‌‌ ‌ با قهرشان سودایی

حتی اگر یک آهم ‌ ‌ ‌‌ ‌ در سینه باقی باشد

تکواژه ای خواهد شد ‌ ‌‌‌ ‌ ‌ از آخرین لالایی…

و درست به همین دلیل است که پس از همه تلخی ها که می بیند و دشنام ها که می شنود، شکیبایی می کند و می گوید:

مار اگر مار خانگی است ‌ ‌‌‌ ‌ ‌ در امان می گذارمش

گرچه بیداد می کند ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ همچنان دوست دارمش

یا در غزلی به مطلع:

یک متر و هفتاد صدم ‌ ‌ ‌ ‌ ‌افراشت قامت سخنم

یک متر و هفتاد صدم ‌ ‌ ‌‌ ‌ از شعرِ این خانه منم

می گوید:

ای جملگی دشمنِ من ‌ ‌ ‌ ‌ جز حق چه گفتم به سخن

پاداشِ دشنامِ شما ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ آهی به نفرین نزنم

انگار من زادمتان ‌ ‌ ‌ ‌ ‎ ‌ کژتاب و بدخوی و رمان

دست از شما گر بکشم ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ مهر از شما برنَکَنم

انگار من زادمتان ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ماری که نیشم بزند

من جز مدارا چه کنم ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ با پاره ی جان و تنم؟

هفتاد سال این گله جا ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ماندم که از کف نرود

یک متر و هفتاد صدم ‌ ‌ ‌‌ ‌ گورم به خاکِ وطنم

۲) عاشقانه ها

سیمین بهبهانی و عماد خراسانی، از غزلسرایان سنتی و نامدار معاصر

شعرهای تغزلی و غزل های عاشقانه سیمین نیز تجربه مشابهی را از سر گذرانده اند. تغییر نگاه او، تجربه های تازه زبانی اش و یافته های جدیدش، خواه ناخواه، زبان عاشقانه و در نتیجه تعریف و دریافت او از عشق را هم دگرگون می کند.

مهم ترین ویژگی عاشقانه های سیمین بهبهانی تا پیش از انقلاب این بود که در بیان احساسات و عواطف عاشقانه زن پروا نمی کرد، نگاه مسلط مردانه در یک رابطه عاشقانه را پس می زد و به بیان جهانی ناگفته مانده و ممنوع میدان می داد، با این همه، زبان تغزلی او در این دوره، در مجموع زبانی ساده با تعابیر و ترکیب هایی نه چندان بدیع است. یعنی جدا از آن تفاوت بنیادین در ابراز عاطفه زنانه، در حوزه غزل گامی بزرگ بر نمی دارد یا خرق عادتی نمی کند:

خیالِ رویِ تو در خاطرم درآویزد

چو کودکی که به دامانِ مادر آویزد

ز انتخاب فرو مانده ام که عشق و عفاف

دو کفهّ ایست که با هم برابر آمیزد

یا:

شب چو هوایِ بوسه و آغوش می کنی

دزدانه جامِ یادِ مرا نوش می کنی

عریان ز راه می رسم و پیکرِ مرا

پنهان به بوسه های گنه جوش می کنی

یا چنانکه قدما می گفتند در غزلی واسوخت، این بار زن است که از مرد روی می گرداند:

یارب مرا یاری بده تا خوب آزارش کنم

هجرش دهم، زجرش دهم، خوارش کنم، زارش کنم….

هر شامگه در خانه ای، چابک تر از پروانه ای

رقصم برِ بیگانه ای، وز خویش بیزارش کنم….

و البته در این غزل ها گاه ابیاتی به راستی پرشور و زیبا می توان خواند. غزلی به مطلع:

ای با تو در آمیخته چون جان، تنم امشب

لعلت گلِ مرجان زده بر گردنم امشب

سیمین بهبهانی و نادر نادرپور از مشهورترین عاشقانه سرایان معاصر

یک نمونه از این غزل هاست که در ادامه اش می خوانیم:

گلبرگ نیم، شبنمِ یک بوسه بَسَم نیست

رگبار پسندم که ز گل خرمنم امشب

آتش نه، زنی گرم تر از آتشم ای دوست

تنها نه به صورت، که به معنا زنم امشب

پیمانه ی سیمین ِ تنم پر میِ عشق است

زنهار ازین باده که مردافکنم امشب…

اما یکی دو دهه بعد، زبان و نگاه سیمین چنان متحول شده است که وقتی از عشق می سراید، چنین است:

همیشه در خیالِ من ‌ ‌ ‌ ‌‌ زشعله گرم تر تویی

چه گرم دوست دارمت ‌ ‌ ‌‌ ‌‌ اجاقِ سرد اگر تویی

یا در غزلی به مطلع:

انگار گربه ی ملوسی ‌ ‌‌ ‌ ‌خوابیده روی دامنِ من

خودکام و راضی و تن آسا ‌‌ ‌ ‌‌ ‌ گرمی دوانده در تنِ من

می خوانیم:

گویی تنفسی به نرمی ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ مرطوب کرده گیسویم را

پیچیده در مِهِ لطیفی ‌ ‌‌‌ ‌ آویزه های سوسنِ من

باغی پر از نوازشم من ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ سر تا به پای خواهشم من

یک دشت بوسه غنچه غنچه ‌‌‌‌ ‌ ‌ سر می زند ز گلشنِ من

آری و باری، حالا غزل عاشقانه سیمین بهبهانی، غزلی نوست، زبانی نوست و زبان نو را حلاوتی است دگر وقتی می گوید:

در زیر چادری از ابر ‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ با آفتاب خوابیدم

خندید و گفت:”می سوزی” ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ گفتم چه باک و خندیدم

دستش چه شعله ای می زد ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ چشمش چه آتشی می ریخت

حیران و خیره رویش را ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ می دیدم و نمی دیدم

آغوش آتشینش را ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌بر من گشود سرتا پا

بیرون ز خود نهان در وی ‌ ‌ ‌ ‌ از شور عشق لرزیدم

انگار گفت:”می ترسی؟” ‌ ‌ ‌ ‌ گفتم که ترس و من؟ هیهات

تا عشق سوی من آمد ‌ ‌ ‌ ‌ تنها ز ترس ترسیدم

خلاصه اینکه، این دو خط موازی در او به هم می رسند و این تلاقی فرخنده، غزل و شعری تازه می زاید، خواه غزل بدانیمش، خواه نه. سیمین بهبهانی، گام به گام جلو می آید، اندیشه و عواطف، و تجربه ها و مکاشفات شاعرانه اش عمق می یابد و همزمان، زبانش را نو می کند و کاشف عرصه های تازه ای می شود در قلمرویی بارها پیموده شده با پیشینه ای هزار ساله و قله هایی برافراشته. سیمین بهبهانی به ساحتی متفاوت در شعر معاصر می رسد. تصویر او و تصویر زنانه او در شعر معاصر ما، یکه می شود تا نیمه دیگر و مکمل نقشی شود که پیشتر، فروغ زده بود.