آقای صحرائی، کتاب جدید شما را که از زبان ” عمه فاطمه ” آن را ” لفط الله “ نامیده اید خواندم.
نه بر پایه و روال نقد که این کاره نیستم، ولی برای سوالی در مورد یکی از داستان های این کتاب مزاحم اوقات جنابعالی می شوم که خواهید بخشید.
هر نوشته ای در هر ژانری، هم خواننده خاص دارد، که صاحب نامند و نظر و حرفشان در مورد هر اثری خریدار دارد، و هم خواننده خاموش، که برای دل خودشان و بر پایه میل و رغبتشان می خوانند، و کسی هم آنها را نمی شناسد و آنها نیزنه نیاز به شناخته شدن دارند و نه علاقه ای…
مگر حالا که بنا بر ادعای خودتان در یاد آوری صدمین شماره گذرگاه هزار ها خواننده دارید، همه آنها را میشناسید؟ من یکی از آنها هستم و کتاب لفط الله شما را مثل سایر کارهایتان خواندم.
اجازه بدهید چند پرسش مطرح می کنم.
در اشاره خانم صفیه ناظر زاده که با نام ” چهره ای دیگر ” در اول کتابتان آمده است گفته شده:
” من قبلن داستان کمی سانسور نشده! غنچه را در سایت ایرانیان خوانده بودم “ �
متاسفانه من آن را نخوانده ام.
جناب صحرائی عزیز! چرا شما داستانی را که نوشته اید، و در یکی از سایت های مهم و پر خواننده هم کامل و بدون سانسورش منتشر شده است در کتابتان سانسور کرده اید؟
اگر نمی شود، یا نمی خواهید، یا مناسب ندانسته اید، یا عیب دارد که آن قسمت منتشر شود، چرا آن را در داستان خود آورده اید؟ و چرا آن را در سایتی منتشر کرده اید ولی در کتابتان نه؟
اگر اشاره ای نشده بود، همانی که از داستان غنچه در کتابتان آورده شده، کامل، خواندنی، زیبا و پذیرفتنی بود. اما حالا این احساس به خواننده ای چون من دست می دهد که داستان ناقص است و جائیش پارگی دارد که شما آن را وصله کرده اید.
از نویسنده تابو شکنی چون شما بعید است.