مرگ شاهزاده علیرضا پهلوی، چه باز تاب باور نکردنی و گسترده ای در همه ی ایرانی ها چه در برون و چه در درون کشورمان را سبب شد….چرا؟
چرایش به مردم و احساسشان، به نظرشان و ارتباط درونی شان مربوط است، و شاید جوانی و تحصیلکردگی و
چهره ی همیشه خندان او ” لا اقل در عکسهائی که از او منتشر شده است ” این همه اندوه عمیق را سبب گردید، و یا خواست او که گفته است:
خاکسترم را بر دریای مازندران بپاشید….. تا با آبهای ایران، با هر قطره آن هم آعوش شوم، که بوی شدید وطنپرستی می دهد، مزید شده است…..هرچه هست مردم را تکان داد و بر بسیاری از احساس ها ضربه زد. مردم کشورشان را دوست دارند و آنهائی را که بهر نحو ” بر عکس حکومت ضد ایرانی، از شوق به وطن می گویند ارج می نهند.
و در این میان یکی از نویسندگان سر شناس کشورمان نیز نظرش را بیان کرد. و صحبت من در مورد باز تابی است که این نظر در دیگران ایجاد کرده است. و متاسفانه این باز تاب بر این پایه ای بوده و هست که:
تو حق نداشته ای نظری غیر از آنچه ما می خواهیم بروز بدهی
که بوی شدید اگر با من ” ما ” نیستی پس بر مائی می دهد و همان زخم کهنه ای را می نمایاند که که ما را به این روز کشاند.

زیاد در این مورد خواندم، ولی وقتی روز یکشنبه ۲۶ دیماه در گرد هم آئی وسیعی که در کالیفرنیا ترتیب داده شده بود شنیدم که باز یکی از صحبتگران در مورد نظر همین نویسنده با ناراحتی و عدم رضایت حرف می زند، دریافتم که هیهات ….هنوز همانجائی هستیم که بودیم و کمترین قدمی برای اصلاح خود بر نداشته ایم.
این نویسنده سر شناس در اول صحبت هایش چنین زیبا و اثر گذار می گوید:

( این اشک‌های شور
از کجا می‌آید مادر؟
-آب دریاها را
من گریه می‌کنم آقا.
– دل من و این تلخی بی‌نهایت،
سرچشمه‌اش کجاست؟
– آب دریاها
سخت تلخ است آقا؟
دریا خندید در دوردست،
دنداهایش کف و
لبهایش آسمان.
(لورکا، ترجمه احمد شاملو)

جوان تحصیل‌کرده‌ای از وطنم، پس از سال‌ها زندگی در غربت و انزوا، خودش را کشته است. و من برای این که اندوه یادش را در خودم بکاهم می‌نویسم. می‌نویسم تا در ذهن مخاطبانم پرسش ایجاد کنم. می‌نویسم تا بپرسم مسئول این مرگ ایرانشناس ایرانی کیست؟ می‌نویسم تا باری را از شانه‌‌ام بر شانه‌های شما بسُرانم تا همراهی‌ام کنید. می‌نویسم تا بیش‌تر رنج نبرم.

می‌دانم، می‌بینم، می‌خوانم و می‌خوانم هر روز که چگونه فوج فوج گروه گروه جوانان‌های مملکتم را به بهانه‌های واهی به جوخه‌ی اعدام می‌سپارند. و برای این کار مردم را هم سهیم می‌کنند و از مردم می‌خواهند که گوشه‌ی کار را بچسبند، سر طناب را نگه دارند، گلوله را لمس کنند، چهارپایه را بکشند، و گاه کسی را که به صلیب تدریجی مرگ بسته‌اند، در حضور دیگران از دیگران می‌خواهند که تعداد شلاق‌ها را بشمارند، نفس بگیرند، بلند و شمرده بشمارند. یک، دو، سه…

در سوگ آن‌ها نیز غمگین‌ام.
و حالا در غربت جوان ارجمندی خودش را کشته است و من می‌نویسم نه برای این که پسر شاه بود و در خانواده‌ی سلطنتی متولد شده، با تربیتی شاهانه بزرگ شده بود، فقط برای تنهایی‌ها و انزوا و علامت‌های ممنوعی که یک انسان را به مسلخ برد می‌نویسم.

پروا ندارم، هراس ندارم، بیم ندارم که دیگران چه می‌گویند و روزنامه‌های هنگ خوجه‌ی اعدام چه می‌نویسند. من غمگینم و برای تنهایی و انزوای این آدم می‌نویسم.به گوهر انسانی‌اش فکر می‌کنم، به کودک درونش، به شادی‌هایش، به آرزوهایش، به زمانی که در کودکی آواره شد و هرگز ندانست چرا مِهر پدری و عاطفه‌ی مادری، آن هیاهوها، آن تکریم‌ها، چرا یکباره به نکبت و ذلت بدل شد.

برای کودک درون این انسان می‌نویسم. به من چه که مادرش کیست، پدرش چکاره بود. و اگر از من بپرسند یا چیزی بگویند که در سوگ شاهزاده‌ای گریسته‌ام، تنها می‌توانم بگویم بله! من در اندوه زن بازجویی که زندگی را بر من حرام کرد و وطنم را از من گرفت، شبی را تا صبح گریسته‌ام. این تیره‌بختی من و امثال من است که اینجا در غربت برای زن بازجوی‌مان هم باید زار بزنیم و فریاد بکشیم که سوزن زیر ناخن فلان عرب تروریست فرو نکنید، شقاوت نکنید، جنایت نکنید، این همه جوان‌های وطن را به گورستان هدایت نکنید. رها کنید، بگذارید زندگی نفس بکشد.

و اگر قرار باشد که کودکان را به جُرم پدران و مادران‌شان به مجازات بسپارند، لابد کار این جهان تا به امروز غلط بوده و لابد رسم براین شده است که آدم‌ها تفنگ بردارند، کودکان و خان و مان همدیگر را برچینند تا نسلی از هیچ انسانی نماند.

از خودم می‌پرسم این جوان تحصیلکرده‌ی ایرانی که از دانشگاه هاروارد دکترای ایران‌شناسی گرفته، چرا تاکنون کسی به سراغش نرفته تا از او بپرسد که چی در چنته دارد، از ایران چه می‌داند، چه امیدها و راهکارهایی دارد، چقدر از آنچه خوانده و نوشته و آموخته به کار دیگران می‌آید. پایان‌نامه‌اش درباره‌ی چیست و چرا تاکنون کسی، رسانه‌ای از او نپرسیده نظرش درباره‌ی ایران چه بوده است؟ ….”
تا اینجای نظر و صحبت او گمان نمی کنم اشکالی وجود داشته باشد که اگر وجود داشته باشد دیگر واویلاست.

و به دنبال این صحبت است که سؤالهائی را مطرح می کند.
و حتا واقعیاتی را زیر سؤال می برد
بنظر من بجای حمله و تاختن بی منطق به این سئوالها ونظر او، که شاید سؤال های دیگران هم باشد، درستش این بود ” و هست ” که با بیان نظر خود به او پاسخ داده می شد و کار را به دست انداختن و اعتراض متعصبانه نمی کشیدند، و در ئی میل ها و نشست های یاد بود این همه به او نمی پرداختند.
تا مخاطبین او با پاسخها نیز آشتا شوند، و خود به قضاوت بنشینند، و چه بسا که بابی، خلاق و مفید باز می شد.
و تا چنین نباشد در بر همین پاشنه خواهد چرخید.
مگر نه خود ولیعهد در کتاب ” زمان انتخاب ” به دفعات و جای جای آن از ” دیالوگ ” و نه ” منولوگ ” صحبت می کند. یادم می آید وقتی این کتاب منتشر شد نامه ای از یکی از جوانان تحصیلکرده کشورم دریافت کردم که خواسته بود به نحوی به رویت ایشان رسانده شود و همین بیان صریح ایشان در این کتاب بسیاری را که بعد از انقلاب متولد شده اند و یا مغز شوئی های رژیم روبرو بوده اند به تفکر واداشت و چشمانشان را باز کرد. ولی اقسوس که طرفداران او دارند دوستی خاله خرسه را اجرا می کنند که بدون شک به جائی نخواهد رسید.
ما باید دیگر از سیستم حمله و هتاکی و فقط حرفهای خودمان را قبول داشتن گذشته باشیم و حالا وقتش است که اگر حق با ماست با راستائی آفراشته از آن دفاع کنیم و حتمن بر پایه دیلوگ و منطق جلو برویم. صحبت من در مورد هوچیگران و عمله های رژیم نیست که آ نها را حرجی نمی باشد.
اجازه بدهیم همه حرفهایشان را بیان کنند و نظریاتشان را بنمایانند، و چنان عمل کنیم که ملت آگاه ما متوجه واقعیت بشود ….و با اسلحه خرد به جنگ تحمیق و تعصب خشک و ترفند و حتا تهدید برویم و جلوی بر افروختگی خود را بگیریم و از هر تریبونی برای کوبین هم بهره نگیریم.