این دومین شبی بود که ساعت نه و هفت دقیقه دستی پنجره اتاق را باز می‌کرد و با انگشتان فرورفته در دستکش‌های سیاه و تاریکی چرم شده، موها و مچ پر از النگوی زنی را می‌گرفت. او را روی قالی می‌کشید و در فریادی که هوای اتاق را جر می‌داد از پنجره به خیابان و روی باران نیمه‌شب پرت می‌کرد.

ناخن‌های زن در تاریکی فرومی‌رفت و بی آن‌که پاهایش بتواند پلکانی را روی باران و آب پیدا کند، تن نیمه برهنه و پر از ترسِ باور نشده‌اش در گودال سیاه بین پنجره و آسفالت، به طرف جاذبه‌ی مرگ‌آلود زمین می‌رفت.

لحظه‌ای کف دستهایش پر از کلمه می‌شد. درختان دو طرف پیاده‌رو روی ریشه‌های‌شان می‌چرخیدند و شاخه‌های‌شان را با سرطان به طرف دست‌ها و پاهای از هم بازشده زن می‌فرستادند. هوا کنار می‌رفت. زن به باران اطرافش چنگ می‌زد و دندان‌هایش به چند اسم غریبه می‌چسبید.

بالکن‌ها و پنجره‌های روشن دور می‌زدند و ساختمان‌های وارونه در هوا معلق می‌شد. زن صدای فریادش را از ته خیابان می‌شنید. و همین که روی آسفالت می‌آفتاد، دلش با دانه‌های خون می‌ترکید. پیشانی‌اش با کاشی‌ها تکه‌تکه می‌شد. چشم‌هایش با آینه می‌شکست. موهایش به خونابه و مغز لیز و ریخته‌اش می‌چسبید و مرتضی شانه‌هایش را کوچک می‌کرد، پاهایش را به هم می‌فشرد و خودش را در مخمل کهنه صندلی سینما مچاله می‌کرد و در موسیقی دلشوره‌آوری که از پشت آژیر اتومبیل‌های پلیس به گوش می‌رسید، با دیدن اسم فیلمساز که روی پرده می‌افتاد، آهسته می‌گفت: خدا لعنتت کنه.

شب دوم دیدن فیلم، مرتضی با این لذتِ کِش آمده در در ذهنش که دیگر از هیچ چیز نمی‌ترسد به جزئیات روشن و پهناور روبرویش خیره شد. حالا او از تقدیر همه‌ی آدم‌ها تا آخرین لحظه زندگی آن‌ها و هر فاجعه‌ای پیش از آن که اتفاق بیفتد با خبر بود. در حالی که شب قبل، کابوسی را با خودش از سینما به خانه برده، ساعت‌ها در خوابی که او را از کنار ریشه گیاهان و جمجمه‌های پر از لبخند در گودالی پایین می‌برد (نه یک تکه آسمان، نه اسم کسی، نه پنجره، نه آسفالتی که بر آن پرت شود) به خودش گفته بود:

ـ همه بیگناه بودند، همه . . . اولش خیال کردم قاتل همان مردی‌ست که نصف سورتش سوخته بود و به سوال‌های پلیس جواب نمی‌داد.

بعد از بازجویی‌های طولانی به درازای خیابانی تا بازداشتگاه و پایان‌ناپذیرتر از راه رفتن بازپرس دور صندلی چوبی، درست در لحظه‌ای که مردِ صورت سوخته به گریه افتاد و فقط روی نیمه سوخته صورتش اشک ریخت، مرتضی بی‌گناهی او را باور کرده بود. کاش می‌توانست دستش را در تاریکی مه‌آلود سینما دراز کند و شانه‌های آن مرد را بگیرد و تکان دهد.

(من باور می‌کنم، حاضرم قسم بخورم کار تو نیست.)

حالا به زن سرایدار که با گردنی بدون گردنبند و دستهای بدون طلا اعتراف کرده بود که هفته‌ای دو روز رخت چرک مقتول را می‌شست و هر هفته دوبار در آینه به گردن لختش دست می‌کشید (تصویر صابون و کف و کثافت و مفصل‌های ورم کرده و انگشتان رماتیسمی از آینه می‌ریخت و گلهای کاغذ دیواری را خیس می‌کرد) شک کردهبود. هر بار که زن سرایدار نمی‌توانست به سوال‌ بازپرس جواب دهد نمایی درشت و دردآور از دستهای او روی پرده می‌افتاد که تکه‌ای از دامنش را روی زانوانش مشت می‌کرد و آن را به هم می‌پیچاند.

ـ من باید برم دستشویی.

بازپرس گفته بود: چند وقت بود برایش کار می‌کردی؟

ـ کار نمی‌کردم، فقط لباس‌هاشو می‌شستم. من باید برم . . .

ـ چقدر بهت می‌داد؟

ـ پول‌هاش هم مثل رخت‌هاش نجس بود. من باید برم آقا. برم دستشویی.

در راهرو پر از موزائیک، بین اتاق بازپرس و دستشویی، زن سرایدار یکی از شانه‌هایش را به دیوار تکیه داد و روی همان دیوار پایین آمد. با استخوان دنده و آرنجش روی موزائیک‌ها افتاد. بعد از آنکه او را روی زمین تا کنار توالت بردند، مرتضی موزائیک‌های روی پرده سینما را دید که از پاشنه کفش زن سرایدار تا لنگه‌های باز توالت خیس می‌شد.روی همان تصویر خیس و غمبار کف راهرو، مرتضی فهمید که زن سرایدار حتی نمی‌تواند یک پیراهن چرک‌مرده یا ملافه مچاله شده‌ای را از پنجره‌ای به خیابان پرت کند.

از آن لحظه به بعد احساس کرد در جهانی پر از بیگناهان زندگی می‌کند. مردم پشت سوختگی، کف صابون، رماتیسم و گریه‌هایشان پنهان شده‌اند. مردان و زنان بیگناهی که اگر پیراهن‌شان را کنار بزنند، پوستی از معصومیت‌شان دیده می‌شود که روی استخوان‌هایشان پوشیده‌اند. حتی لحظه‌ای که در پایان فیلم، قاتل فریاد می‌کرد:

ـ من کشتمش، اگه جنازه‌اش را به من بدهید، باز هم می‌کشمش . . .

سایه درختان بازداشتگاه را دید که روی زمین پیش می‌رفت تا از زیر پای مرد دستگیر شده بگذرد. فیلم تمام شد.

مردم از دالان باریک پشت سالن بیرون رفتند. گاهی تن آنها به شانه‌های مرتضی می‌چسبید. حتی در خیابان هم که دانه دانه شدند و لذت شنیدن صدای پای آنها با خیابان رفت، مرتضی به پنجره‌های روشن ساختمان‌ها با لبخند پنهان شده‌ای نگاه می‌کرد. در تمام راهی که بین او و حیاط خانه‌اش افتاده بود، هیچ جسدی در پیاده‌رو دیده نمی‌شد. آن شب مرتضی با شرمساری کسی که پیشانی دیگران را با لب‌های ذغال شده بوسیده باشد به رختخواب رفت و بی‌آنکه چراغ را خاموش کند آنقدر به گچ دیوارهای اطرافش نگاه کرد و آنقدر به سکوت دلشوره‌آوری که در گوشه‌های اتاق روی هم ریخته شده بود گوش داد، تا این که بالاخره زیر پلک‌هایش دفن شد. خوابید. همان شب تا صبح، سینماها یک تاریک را نمایش دادند که که مستطیل سفید و جذام گرفته‌ای را پوسته پوسته می‌کرد و ارواح مردان و زنانی که سال‌ها روی پرده‌های سفید مرده بودند صندلی به صندلی روی صندلی‌ها می‌رفتند و هر بار که یکی از آن‌ها بار دیگر می‌مرد دیگران برایش کف می‌زدند.

مرتضی در سرتاسر روز بعد سعی کرد خوابهای دیشبش را به یاد نیاورد. خواب دیده بود از درختی نوارهای فیلم آویزان است و او آن را دور گردن مردانی که نیمی از صورتشان سوخته بود می‌پیچد و صندلی‌های زیر پایشان را با لگد کنار می‌زند. این بود که شب بعد باز هم به دیدن همان فیلم رفت. بیگناهان در ذرات پراکنده نوری به رنگ صبح شناور بودند و از سوراخ ته سالن به طرف پرده می‌رفتند و آنجا گریه‌ها و ادرارشان بند نمی‌آمد.

بعد از باز شدن چشم‌های زن سرایدار کنار دیوار دستشویی و شرم خیسی که به جورابش چسبیده بود، وقتی که خانمی در ردیف پشت مرتضی گفت:

ـ کثافت خودشو زده به موش‌مرده‌گی.

مرتضی سرش را برگرداند و آهسته گفت:

ـ اصلا اینطور نیست.

مردی که کنار خانم نشسته بود گفت:

ـ چی؟

ـ اون کسی را نکشته، قاتل یکی دیگه‌س.

ـ حرف نزن آقا.

ـ باشه، ولی خانمتون . . .

روی پرده برای زن سرایدار لیوانی پر از آب آورده بودند.

ـ خانم من چی؟

کنترلچی سینما چراغ قوه‌اش را روشن کرد. مرتضی گفت: خانمتون اشتباه می‌کنه.

یک نفر داد زد: خاموش کن.

مرد گفت: خفه شو مرتیکه.

مرتضی گفت: باشه من خفه می‌شم ولی خانمتون به اون بدبخت فحش داد.

زن سرایدار را دوباره به اتاق بازپرسی می‌بردند.

ـ داد که داد به تو چه؟

خانم گفت: کدوم بدبخت؟

ـ شما بهش گفتین کثافت، مگه نگفتین.

حالا مرتضی پشت به پرده ایستاده. نوک انگشتش به طرف چهار انگشت زن سرایدار بود که سیاه شده بود و همان انگشتان سیاه شده رماتیسمی را به مقوای انگشت‌نگاری می‌مالید.

کنترلچی روی دنباله چراغش مرتضی را پیدا کرد. بازپرس چیزی گفت که در همهمه سینما شنیده نشد.

ـ بشین بابا . . . آقا بشین! مرتضی نشست.

کنترلچی گفت: بیا بیرون.

مرتضی گفت: چرا؟

ـ گفتم بیا بیرون.

مرتضی گفت: آخه چرا؟ اینا دارن مفت می‌گن، من بیام بیرون؟

مرد به خانمش گفت: شیطون می‌گه همچین بزنمش.

مرتضی سرش را برگرداند.

ـ بزنی؟ منو؟

بعد از تکان خوردن هوا و صدای یک دست، دهان مرتضی پر از خونی شد که از لثه و دندانش بیرون زده بود. زنی جیغ کشید. پرده سینما به طرف دیوارها رفت. سیاهی سالن از بالکن ریخت. و مرتضی با نگاه فراموش شده‌ای روی دسته صندلیش افتاد.

صورتش روی تاریکی که حالا زمخت شده بود پایین آمد. از اطرافش صدای دویدن مردم و تا شدن صندلیها به گوش می‌رسید. و او بدون باز شدن پنجره‌ای با پیشانی به طرف کف سالن رفت. پوست صورتش به مشتی پوست خیس تخمه چسبید. مرد صورت زخمی بر پلکان دادگستری ایستاده بود و به تاریکی سالن نگاه می‌کرد و با هر دو گونه‌اش اشک می‌ریخت. زن سرایدار چشم‌هایش را با آرنج ماسیده‌اش پوشانده بود.

نگاه مرتضی کنار پایه‌های صندلی سینما افتاده بود. یکی از چشم‌هایش باز نمی‌شد. همان چشمی که به کف سیمانی سالن چسبیده بود و تمام بیگناهان از آن رفته بودند.

چراغ‌های سالم روشن شد. تصویر رنگ‌پریده‌ی زنی که کشته شده بود، روی تختخواب کالبدشکافی و در محاصره چراغ‌های سالن، رنگ‌پریده‌تر به نظر می‌آمد. مرتضی روی زانوان و کف دست‌هایش زور می‌زد که خودش را از زمین بلند کند. دسته یکی از صندلی‌ها را گرفت و توانست در موسیقی دلشوره‌آوری که از بلندگوها پخش می‌شد آب دهان و خون مالیده بر زبانش را تف کند و از خودش بپرسد: من چه‌م شده؟

تازه داشت سوزش دهان و دردی که یکی از چشم‌هایش را بسته بود پیدا می‌کرد و زبانش را روی زخم لثه‌اش می‌کشید که از سالن بیرونش بردند.

صبح روز بعد او خودش را دید که با چشمی تنگ شده و نوار چسبی که از گوشه لب‌ها تا شقیق‌اش رفته بود در آینه اتاقش ایستاده و مرد صورت زخمی با صورتی بدون زخم به شیشه آینه مشت می‌زند.

مرتضی نیم‌رخش را به آینه چسباند. آنها همدیگر را بغل کردند و تا باز شدن گیشه تمام سینماهای دنیا آنقدر با هم حرف زدند تا این که بالاخره مرتضی با تنی که بوی جیوه می‌داد خودش را از آینه دور کرد. پیراهن سفیدش با لکه‌های خشک خون از شانه تختخواب آویزان بود. آن را برداشت و بو کرد.

ـ این بوی خون نیست . . . پس چیه؟ تنهایی؟

با همان پیراهن تا لنگچه دستشویی رفت و با دست‌های زن سرایدار پیراهن را شست. بیرون باران ماتم‌زده‌ای می‌بارید. مرتضی هر چه بیشتر می‌شست سفیدی پیراهن کمرنگ‌تر و لکه‌های خون، شفاف‌تر می‌شد و صدای آب در لنگچه نمی‌گذاشت که او باران را بشنود. دست‌هایش در آب پیر شده بود و رماتیسم یخ کرده و بدون دردی از مفصل انگشتانش می‌گذشت. پیراهن را چلاند و با اطو خشکش کرد. پوشید. و به احترام بارانی که می‌بارید بدون چتر، بیرون زد.

کوچه‌ای او را به طرف سیگارفروشی برد (دود تلخی از کوچه به خیابان پیچید.)

برای این که شانه‌اش به کسی نخورد، بیرون از پیاده‌رو، کنار لجن جوی خیابان راه رفت. شاید هم برای این که اجسادی را که از پنجره‌ها روی آسفالت نمی‌افتاد لگد نکند.

ویترین مغازه‌ها تصویر درشتی از مرتضی را شیشه به شیشه راه می‌بردند.

خونی که قطره قطره در رگ‌هایش راه بازمی‌کرد، ضربان قلب او را به طرف مچ پاهایش می‌برد.

گاهی مرتضی با یک دست مچ دست دیگرش را می‌گرفت ضربان قلبش را مشت می‌کرد و آن را یکی یکی می‌شمرد. باران دست مرتضی را گرفته بود و او را به سینما می‌برد.

فردی که بلیط‌ها را پاره می‌کرد گفت.

ـ کجا؟

ـ یعنی چی کجا؟

ـ یه دقه صبر کن.

رفت و با مدیر سینما برگشت.

ـ باز هم می‌خوای شر به پا کنی؟

مرتضی گفت: چه شری؟ من می‌خوام . . .

ـ نه.

عده‌ای دور و بر آن‌ها جمع شدند.

ـ برو یه سینمای دیگه . . . این فیلمو جاهای دیگه هم نشون می‌دن.

مرتضی نیم‌رخش را به مدیر سینما نشان داد و گفت.

ـ ولی توی سینمای شما بود که منو زدن. نگاه کنین.

ـ خیال می‌کنی اون یارو که تو رو زده حالا توی سالن نشسته؟

ـ نه.

ـ پس اومدی که چی؟

مرتضی گفت: اومدم همون اول فیلم به مردم بگم که قاتل کیه.

ـ ببین بچه . . . تو حسابی زده به سرت.

و توی صورت مرتضی لبخند زد. لبخندی بدون مهربانی که فقط به درد آگهی‌های خمیردندان می‌خورد.

مرتضی برای این که از سردر و پاگرد سینما وارد خیابان شود بلیطش را جر داد و تکه‌های آن را روی چل و گل پیاده‌رو ول کرد و کنار مردم، شانه به شانه‌ دیوار، رفت.

خیلی زود خیابان از مرتضی خالی شد. موسیقی دلشوره‌آور باران و برق اتومبیل‌ها و رفت و آمد مردم آن قدر ادامه یافت تا این که باز هم پشت لکه‌های سرخ پیراهنش، مرتضی، لاغر، با موهای ریخته روی گوش‌هایش، چشم‌های غمگین و تنگ و ترکمنی، گونه‌های استخوانی سرد و سرمازده و زخم و خونمرده‌گی بدون نوارچسب صورتش پیدایش شد. روبه‌روی گیشه و مردم، توی صف، کنار پیاده‌رو نشست. مقوای بزرگی را به سینه‌اش تکیه داده بود که روی آن اسم بیگناهان نوشته شده بود . . . و قاتل.