منتظر ایستاده بودم ، تا به حال سابقه نداشت بیش از ۳ دقیقه طول بکشد ، از فرصت استفاده کردم تا با روش ” مشاهده “!!! افراد زیادی را که در حال انتظار !!! بودند را نگاه کنم ! اشتباه نکنید من آدم فضولی نیستم! اما به علم “مردم شناسی و ارتباطات علاقه دارم “!!! ” بزرگان می گویند جامعه دانشگاهی است که ما را به شناخت خوب و بد و یا مسئولیت های خودمان آشنا می کند . بنابرین خوب به تماشا مشغول شدم ، پرسش هائی از خود کردم ! و به دنبال جواب، حدس هائی زدم . به راستی این همه آدم های جور واجور اهل کجا هستند ؟ در سرها شان چه می گذرد ؟! برای چه به این کشور آمدند ؟! مگر خودشان کشور ندارند ؟! تازه بومی هر جا که باشند ، حتما برای خود اصل و نسب و کیا و بیائی دارند !!! هر کدام از این ها با شکل و شمایل متفاوت و نژاد های گوناگون ، زرد ، سیاه ، سیاه تر و سیاه سیاه مثل قیر ! سفید ، سفید سفید مثل برف! چشم های پف کرده درشت ، ریز ، بادامی ، آبی ، سبز ،میشی ، مشکی … و به خودم نگاه کردم من هم گندمی بودم ! و… یکی بلند بود ، یکی کوتاه . یکی ریزنقش و یکی درشت مثل غول ، چاق و گنده! یکی متوسط . زیر این آسمان کبود هر کس یک رنگی بودو یک شکلی ، و هر کس کاری می کرد وحرکتی . هر کدام یک جوری بودند، و به نظرم خیلی تماشائی و جالب و دیدنی ! همه رفتار و ادا و اصول خاص خودشان را داشتند . مثلا آن مرد جوان بیست و چند ساله ریز نقشی که موهای سیاه و لخت داشت و کمی از آن ها را دربالای سرش مدل شاخ شاخ درست کرده بود و فاق شلوارش تا سر زانوهایش آمده بود ، و جیب های عقب شلوار ش پشت زانو ها را می پوشاند و بیشتر بلندی شلوار روی مچ پا و کفش ها جمع شده بود ، از چشم های بادامی وقدو قواره ریزه میزه اش فهمیدم چینی است ! خیلی راحت برا ی خودش این طرف و آن طرف می رفت و در برخورد با دیگران لبخند آشنائی می زد . اما به غیر از من کسی به او” نگاه نمی کرد” !!! و یا زن جوان و جذاب و زیبای سیاه پوست ، و باریک اندامی که در چند قدمی او ایستاده بود و موهای فر فری افریقائیش را آنقدر با دقت و سلیقه صاف کرده بود که به احتمالی مورچه روی آن لیز می خورد ، بادست و پای کشیده و خیلی سیاه، و بادندان های سفیدوردیف شده ی مرتب خود که به طرز با نمکی از میان دو لب پهن و گوشت آلودش دیده می شد، آدم رو به یاد”ونوس الهه زیبائی ” می انداخت ! صبور و استوار منتظر ایستاده بود و گاه به گاه بند بلند کیفش را روی شانه جا به جا می کرد و مسافری که با فکل و کراوات شیک و مدرنی خود را آراسته بود با او گفتگو می کرد . وآن طرف تر چند نوجوان دختر وپسر با گفت و شنود و خنده و صدای بلند ماجراهای روز شان را رد و بدل می کردند، و چیز هائی که به عنوان کاردستی ویا “اختراع “در مدرسه درست کرده بودند به هم نشان می دادند .آن ها از نژاد ها ی مختلف بودند اما با یک زبان مشترک گل می گفتند و گل می شنیدند و پوشش های عجیب و غریب شان تشابهی با هم نداشت ، و چندان توجهی به اطراف خود نمی کردند ، و چند جوان دیگر که سیخ و سنجاق های رنگی و براق در گوش و بینی خود فرو کرده بودند . و یا آدم هائی که از فرق سر تا نوک پا خالکوبی داشتند ، ومرد و زن شیک و خیلی مدرنی که کنارشان نشسته بودند ، هیچیک کاری به هم نداشتند و تفاوت ها ی شان را به رخ یکدیگر نمی کشیدند . تنها من بودم که به آن ها نگاه می کردم!!! با گذشت دقایقی طولانی صدای غرش لکومتیو ترن در تونل پیچید و واگن ها رقص کنان در جای خود ایستادند . من هم چنان به مشاهداتم مشغول بودم !!! سیل منتظران جلو می رفتند، مادری با کالسکه ونوزاد و کودک خردسالش، زن بار دار آرام و سنگین ، و پیر مرد بیمار با ویلچر ، کارگری با لباس کار و کفش های ضخیم ، و دختر جوان هندی با لباس ساری و موهای کلفت و سیاه بافته شده به درازای اندامش ! دختر و پسری شیدا در آغوش هم و در حال نوازش یکدیگر و…! و من! همگی را از دریچه دوربین نگاهم می پائیدم ! اصلا کسی را با دیگری کاری نبود . اما گوئی همه از هم مراقبت می کردند ، تا کسی جا نماند ، از روی پله لیز نخورد و دست کودک همچنان به دامن مادرآویخته باشد ، این را وقتی فهمیدم که مرد جوان سیاه کالسکه را بالا می داد ، و یا ویلچر مرد معلول، با کمک مرد تمام خالکوبی شده سفید پوست در حال لبخند به پیر مرد به داخل واگن هدایت می شد . و کودک گریان با شکلک نوجوان به خنده افتاد و دامن مادر را گرفت ،و دست توانای جوانی به پشت پیرزن سالخورده حایل شده بود ….! و تنها من به این حرکت ها نگاه می کردم!!! به آن ها و به وظایف شهر وندی نا نوشته شان ، به سخاوت شان در لبخند زدن و خوشروئی و مهر ورزی به هم ، به این که آنان هر یک باز آمده از فرهنگ و نژاد وآب و خاک متفاوتی هستند ! اما اصول بازی و مشترکات انسانی وجمعی را می شناختند !!! و عدسی دوربین چشمان من همه را می گرفت و ضبط و ثبت می کرد !!! وه که !چه لذت بخش بود وقتی انسان ها یار یکدیگر بودند ! با هم می خندیدند ، نه به هم !!! و چه جای دریغ و افسوس است که آن طرف تر ها ، از ما بهتران آزمند آنقدر تیشه به ریشه مردم و فرهنگ ناب دیرینه جامعه زده اند وباارعاب و کینه توزی رزق و روزی و مال و اموال وتوانائی امرار معاش ، و حق شاد زیستن را بر آنان دریغ کرده اند و خنده را از لب جوا نه های نو شکفته و آزاده برداشته اند واندر خم یک کوچه و نا باور به هر آنچه در دهکده جهانی می گذرد گوش و هوش بسته اند وفغان و غوغا را نمی شنوند و مرهمی بر جراحات قلب شکسته ای نمی گذارند و دست نوازشگری بر پشت پیر مردی ویا لبخند دلنشینی بردیدگان کودک گلفروش و نهیب پدرانه ای بر سر دختران و پسران رها شده از فرط بی پناهی نمی زنند تا به راه سلامت بازشان گردانند !!! و این چنین است که روز ها و شب ها به سرعت برق و باد سپری می شوند و همه به سوی بیگانگی با یکدیگر و خشم و کینه توزی و یا تعدی و ظلم در مقابل یکدیگر می ایستند ، و کسی از خود نمی پرسد ، اما
” گون از نسیم پرسید به کجا چنین شتابان ” ؟