اشرف الدین حسینی (نسیم شمال)

آهای آهای نسیم شمال،
مثال شیر ارژنه
گاه زنی به میسره،
گاه زنی به میمنه
زلزله ها فکنده ای،
به کوه و دشت و دامنه
آسته برو آسته بیا
که گربه شاخت نزنه
**
سیداشرف الدین قزوینی، معروف به گیلانی، فرزند سید احمد حسینی قزوینی، به سال ۱۲۸۷ هجری قمری در قزوین به دنیا آمده و شش ماهه بوده که یتیم مانده و در یتیمی ملک و مال و خانه اش را غصب کرده اند و او دچار فقر و تنگدستی شده است. در جوانی به عتبات رفته و چندی در کربلا و نجف زیسته اما شور میهن پرستی او را به ایران کشیده است. سید به قزوین آمده و از آنجا در بیست و دو سالگی به تبریز رفته و با پیری روشن شده است. دوره تحصیلات ابتدایی را در تبریز گذرانده و هیئت و جغرافیا و صرف و نحو و منطق و هندسه و علوم متداول دیگر را آموخته و چندی بعد به گیلان آمده و در رشت اقامت گزیده و از رشتیان نوازش ها و مهربانی ها دیده و نخستین شعرهای خود را همانجا سروده است.
سید اشرف در سال ۱۳۲۵ هجری قمری روزنامه ادبی و فکاهی کوچکی به نام «نسیم شمال» در رشت منتشر کرد که تا انحلال مشروطه دایر بود. در سال ۱۳۲۶ که مجلس بمباران و روزنامه ها و انجمن ها برچیده شده، نسیم شمال نیز متوقف گشت و در سال ۱۳۲۷ پس از فتح تهران دوباره انتشار یافت. سید اشرف الدین در سال ۱۳۳۳ به تهران آمد و روزنامه نسیم شمال را در تهران دایر کرد تا اندکی از رنج های میهن خویش را بازنماید:
گردیده وطن غرقه‌ی اندوه و محن وای ای وای وطن وای
خیزید و روید از پی تابوت و کفن وای ای وای وطن وای
از خون جوانان که شده کشته در این راه رنگین طبق ماه
خونین شده صحرا و در و دشت و دمن وای ای وای وطن وای
او شاه و شیخ را دشمن مردم می دانست و با بانگ بلند می سرود:
حاجی بازار رواج است رواج
کو خریدار حراج است حراج
می‌فروشم همه‌ی ایران را
عرض و ناموس مسلمانان را
یزد و خوانسار حراج است حراج
کو خریدار حراج است حراج….

سیداشرف محبوبترین و معروفترین شاعر ملی عهد انقلاب مشروطه است. وی اشعار فکاهی، طنز و انتقادی خود را هر هفته در روزنامه اش چاپ می کرد و به دست مردم می داد. هنگامی که روزنامه فروشان دوره گرد فریاد را سر می دادند و روزنامه را اعلان می کردند، مردم از زن و مرد و پیر جوان و باسواد و بی سواد هجوم می آوردند و روزنامه را دست به دست می گرداندند. در قهوه خانه ها، در سرگذرها و در جاهایی که مردم گرد می آمدند، باسوادها برای بی سوادها می خواندند و مردم حلقه می زدند و روی خاک می نشستند و گوش می داند. نام این روزنامه به اندازه ای بر سرزبان ها بود که همه جا سیداشرف الدین را آقای «نسیم شمال» صدا می زدند.

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
خواهی که شود بخت تو فرخنده و پیروز
خواهی که شود عید سعیدت همه نوروز
خواهی که شود طالع تو شمع شب افروز
خواهی که رسد خلعت و انعام به هر روز
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
امروز به جز مسخره رندان نپسندند
علم و هنر و فضل بزرگان نپسندند
ادراک و کمالات به تهران نپسندند
جز مسخره در مجلس اعیان نپسندند
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
خواهی که شوی با خبر از کار بزرگان
شکل تو کند جلوه در انتظار بزرگان
چون موش زنی نقب به انبار بزرگان
خواهی که شوی محرم اسرار بزرگان
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
نه درس به کار آید و نه علم ریاضی
نه قاعده مشق و نه مستقبل و ماضی
نه هندسه و رسم و مساحات اراضی
خواهی که شوی مجتهد و مقنی و قاضی
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
صد سال اگر درس بخوانی همه هیچ است
در مدرسه یک عمر بمانی همه هیچ است
خود را به حقیقت برسانی همه هیچ است
جز مسخرگی هر چه بدانی همه هیچ است
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
وافور بکش تا بودت ممکن و مقدور
از باده مکن غفلت از چرس مشو دور
بنشین به خرابات بزن بربط و تنبور
خواهی که شوی پیش خوانین همه مشهور
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
در مجلس اعیان همه شب مست گذر کن
اول چو رسیدی دم در عرعر خرکن
پس گنجفه را از بغل خویش به درکن
از باده دماغ همه را تازه و ترکن
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
هر چند که ریش تو سفید است و قدرت خم
رندانه بزن چنگ بر آن طره خم خم
از دولت مشروطه شدی میر مفخم
ای ارفع و ای امجد و ای اکرم و افخم
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
زنهار از عدلیه و اعضاش مزن دم
گر نان تو تلخ است زنانواش مزن دم
گر کفش گران است ز کفاش مزن دم
تا هست کباب بره از آش مزن دم
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
خواهی تو اگر در همه جا راه دهندت
ترفیع مقام و لقب و جاه دهندت
زیبا صنمی خوبتر از ماه دهندت
خواهی که زرو سیم شبانگاه دهندت
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
خواهی که شوی محرم آن بزمگه خاص
دوری مکن از مطرب و بازیگر و رقاص
اسباب ترقی شودت گنجفه و آس
خواهی که شوی زینت بزم همه اشخاص
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
خواهی تو اگر راحت و آسوده بمانی
رخش طرب اندر همه تهران بدوانی
خود را به مقامات مشعشع برسانی
هم داد خود از کهتر و مهتر بستانی
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
قسمتی از اشعار وی، اقتباس یا ترجمه آزدای است از اشعار میرزا علی اکبر طاهرزاده صابر، گوینده قفقازی، که سیداشرف الدین آنها را در اختیار فارسی زبانان آن روز، که تشنه آزادی و خواهان برانداختن رژیم کهنه و فرسوده احتماعی بودند، قرار می داد. دفاع از استقلال ایران و دشمنی با تجاوزکاران بیگانه بزرگترین هدف هنری او بوده است که همه در قالب اشعار گرم و آتشین و با روش هزل آمیزی که از صابر آموخته بود، نمایش می داد. در این سروده ها وطن فروشان، خیانتکاران، ریاکاران، دینمداران و دشمنان آزادی به باد استهزا و ریشختند گرفته شده اند.
زبان سرخ
آهای نسیم شمال این قدر مکش فریاد
تو را چه کار به شیراز و بصره و بغداد
برای حفظ لسان خوب گفت آن استاد
به پای شمع شنیدم ز قیچی فولاد
زبان سرخ سر سبز می دهد برباد
تو را چه کار که سنگک سیاه یا تلخ است
تو را چه کار که امروز غره یا سلخ است
همان حکایت دیوان قاضی بلخ است
گناه کردن علاف و کشتن حداد
زبان سرخ سرسبز می دهد برباد
تو کیستی که سخن از لباس و جامه کنی
هزار مسخره بر خرقه و عمامه کنی
به شهر هر چه شود درج روزنامه کنی
از آن بترس که ناگه بیفتی از بنیاد
زبان سرخ سرسبز می دهد برباد
تو را چه کار که مخلوق واله و ماتند
برهنه اند تمامی گرسنه و لاتند
زلات و لوت چه خواهی که جزو امواتند
ز مردگان مطلب عقل و علم و استعداد
زبان سرخ سرسبز می دهد برباد
تو را چه کار فلانی دروغ خورد قسم
نداشت شمع چراغش فروغ خورد قسم

سیداشرف مردی ساده، مهربان، بخشنده و دوستدار زحمتکشان بود. همواره درتب فردای بهتر می سوخت، اما دل به رویا نمی بست و در جستجوی راه مبارزه و ساختن این فردا بود:

صبر کن آرام جانم، صبر کن!
بعد از این تهران گلستان مى شود
در دکان ها نان فراوان مى شود
گوشت هاى شیشک ارزان مى شود
مشکلات از صبر آسان مى شود
صبر کن آرام جانم، صبرکن!
غم مخور، سال دگر نان مى خورى
میوه ى شیرین به شمران مى خورى
گوسفند و مرغ بریان مى خورى
در سر سفره فسنجان مى خورى
صبر کن آرام جانم، صبرکن!
•بزک نمیر، بهار میاد
گریه مکن عزیز من!
موسم نوبهار من!
بلبل مست نغمه خوان
بر سر شاخسار میاد
غله ز «خوار» مى رسد
گندم شهریار میاد
بزک نمیر، بهار میاد
خربزه با خیار میاد
دخترک عزیز من،
از غم نان به سر مزن!
طفلک با تمیز من،
شعله به خشک و تر مزن!
طوطى اشک ریز من،
بر دل من شرر مزن!
سال دگر براى تو
شوهر غمگسار میاد
بزک نمیر، بهار میاد
خربزه با خیار میاد
سال دگر به خوشدلى
نان و پنیر مى خورى
گوشت، کباب مى کنى
دیزى سیر مى خورى
روغن زرد مى خورى
شربت و شیر مى خورى
بر در خانه ات همى
خربزه بار بار میاد
بزک نمیر، بهار میاد‎/خربزه با خیار میاد
شیفته و شیدای آزادی بود و این همه در شعر و زندگی او جاری بود:
دست مزن ! چشم ! ببستم دو دست راه مرو ! چشم ! دو پایم شکست
حرف مزن ! قطع نمودم سخن نطق مکن! چشم ! ببستم دهن
هیچ نفهم ! این سخن عنوان مکن خواهش نا فهمی انسان مکن
لال شوم ! کور شوم ! کر شوم ! لیک محال است که من خر شوم .

لطایف بسیار به یادداشت، قصه های شیرین می گفت، هر چه می سرود، بدون یادداشت از بر می خواند. در سراسر زندگی مجرد زیست تا سرانجام در سال ۱۳۴۵ هجری قمری شایع شد که وی به بیماری جنون مبتلا شده است. بدین بهانه او را به تیمارستان کشاندند. چند سالی به حال فقر و تنگدستی و بیماری زنده بود تا در ذیحجه سال ۱۳۵۲ هجری قمری چشم از جهان فروبست. و بدین سان اندیشمندی بزرگ و شاعری برجسته را در میان دیوانگان کشتند، تا دمی ستم و سیاهی بر اریکه ی قدرت بماند. گویی همین است سرانجام عاشقان از پرومته تا نسیم!

آخ عجب سرماست ….
آخ عجب سرماست امشب ای ننه ما که می میریم در هذا السنه
تو نگفتی می کنیم امشب الو تو نگفتی میخوریم امشب پلو
نه پلو دیدم امشب نه چلو سخت افتادیم اندر منگنه
آخ عجب سرماست امشب ای ننه
این اطاق ما شده چون زمهریر باد می آید زهر سو چون سفیر
من ز سرما می زنم امشب نفیر می دوم از میسره بر میمنه
آخ عجب سرماست امشب ای ننه
اغنیا مرغ مسما می خورند با غدا کنیاک و شامپا می خورند
منزل ما جمله سرما می خورند خانه ما بدتر است از گردنه
آخ عجب سرماست امشب ای ننه
اندرین سرمای سخت شهر ری اغنیا ژیش بخای مست می
ای خداوند کریم فرد و حی داد ما گیر از فلان الطزنه
اخ عجب سرماست امشب ای ننه
خانباجی می گفت با آقا جلال یک قرن دارم من از مال حلال
می خرم بهر شما امشب زغال حیف افتاد آن قرآن در روزنه
آخ عجب سرماست امشب ای ننه
می خورد هر شب جنا مستطاب ماهی و قرقاول و جوجه کبات
ما برای نان جو در انقلاب وای اگر ممتد شود این دامنه
آخ عجب سرماست امشب ای ننه
تجم مرغ و روغن و چوب سفید با پیاز و نان گر امشب می رسید
می نمودم اشکنه امشب ترید حیف ممکن نیست پول اشکنه

این شرح جانگداز و زیبا را از استاد سخن، سعید نفیسی در باره ی نسیم شمال بخوانیم و اشک در دیدگان بگردانیم که در این سرزمین چه نازنین انسان هایی را در خاک نهادیم و هنوز که هنوز است، درد همان درد وووو
هرکه نامخت از گذشت روزگار
نیز ناموزد ز هیچ آموزگار
از میان مردم بیرون آمد، با مردم زیست، در میان مردم فرو رفت، و شاید هنوز در میان مردم باشد. این مرد نه وزیر شد، نه وکیل شد، نه رییس اداره شد، نه پولی به هم زد، نه خانه ساخت، نه ملک خرید، نه مال کسی را با خود برد، نه خون کسی را به گردن گرفت. شاید روز ولادت او را کسی جشن نگرفت و من شاهدم که در مرگ او ختم هم نگذاشتند.
ساده‌تر و بی‌ادعاتر و کم‌آزارتر و صاحبدل‌تر و پاکدامن‌تر از او من کسی ندیده‌ام.
«مردی بود به تمام معنی مرد، مؤدب، فروتن، افتاده، مهربان، خوش‌روی و خوش‌خوی، دوست‌باز، صمیمی، کریم، بخشنده، نیکوکار، بی‌اعتنا به مال دنیا و به صاحبان جاه و جلال. گدای راه‌نشین را بر مالدار کاخ‌نشین همیشه ترجیح داد. آنچه کرد و گفت برای همین مردم خرده‌پای بی‌کس بود.
روزی که با وی آشنای نزدیک شدم، مردی بود پنجاه و چند ساله، با اندامی متوسط، چهارشانه، اندکی فربه‌شکم، سینه‌ی برجسته‌ای داشت، صورت گرد، ابروهای درهم‌کشیده، چشمان درشت، پیشانی بلند، لبهای پرگوشت. ریش و سبیل جوگندمی خود را از ته می‌زد. دستار کوچک سیاهی بر سر می‌گذاشت. قبای بلند می‌پوشید، در وسط آن شالی به کمر می‌بست که برجستگی شکمش از زیر آن پیدا بود.
لباسهای بسیار ساده می‌پوشید، بیشتر لباس نازک در بر می‌کرد و تنها در سرمای سخت، عبای کلفت‌تر بر روی آن می‌انداخت. یک دست لباس متوسط را سالها می‌پوشید، بیشتر گیوه بر پا داشت.
هنگامی که با ما می‌نشست، دستهای پرگوشت و انگشتان کوتاه خود را روی شکم می‌گذاشت. هنگامی که قهقه و به بانگ بلند نمی‌خندید، لبخند از لبان او جدا نمی‌شد.
بسیار آهسته حرف می‌زد، چنان‌که از چند قدمی بانگش شنیده نمی‌شد. من بارها در اوقات مختلف شبانه‌روز، در حالات مختلف، در غم و شادی او را دیدم و هرگز وی را تندخوی و مردم‌آزار ندیدم. با خوش‌رویی و مهربانی عجیبی با همه‌کس روبرو می‌شد. با آنکه بضاعت او بسیار کم بود، همیشه در دو جیب بلند گشادی که در دو سوی قبای خود داشت، مقدار زیادی پول سیاه آماده بود. به هر گدای راه‌نشینی که می‌رسید، دست در جیب می‌کرد و نشمرده هرچه به دستش می‌آمد از آن پول سیاه در مشت او می‌ریخت.
اشعار خود را با صدای بسیار مردانه‌ی بم با حجب و حیای عجیبی برای ما می‌خواند، و در هر مصرعی خنده‌ای می‌کرد و گاهی هنوز نخوانده خنده را سرمی‌داد. هر روز و هر شب، شعر می‌گفت و اشعار هر هفته را چاپ می‌کرد و به دست مردم می‌داد. نزدیک بیست سال هر هفته روزنامه‌ی «نسیم شمال» او در «مطبعه‌ی کلیمیان» که یکی از کوچک‌ترین چاپخانه‌های آن روز تهران، در خیابان جباخانه‌ی آن روز و دنباله‌ی خیابان بوذرجمهری امروز نزدیک سبزه‌میدان، در چهار صفحه‌ی کوچک به قطع کاغذهای یک‌ورقی امروز چاپ شد و به دست مردم داده شد. هنگامی‌که روزنامه‌فروشان دوره‌گرد فریاد را سرمی‌دادند و روزنامه‌ی او را اعلان می‌کردند، راستی مردم هجوم می‌آوردند. زن و مرد، پیر و جوان، کودک و برنا، باسواد و بی‌سواد این روزنامه را دست به دست می‌گرداندند. در قهوه‌خانه‌ها، در سرگذرها، در جاهایی که مردم گرد می‌آمدند، باسوادها برای بی‌سوادها می‌خواندند و مردم دور هم حلقه می‌زدند و روی خاک می‌نشستند و گوش می‌دادند.
این روزنامه نه چشم‌پرکن بود، نه خوش‌چاپ. مدیر آن ویل و سناتور و وزیر سابق نبود، پس مردم چرا آن‌قدر آن را می‌پسندیدند؟ از خود مردم بپرسید. نام این روزنامه به اندازه‌ای سر زبانها بود که سید اشرف‌الدین قزوینی مدیر آن را مردم به نام «نسیم شمال» می‌شناختند و همه او را آقای «نسیم شمال» صدا می‌کردند. روزی که موقع انتشار آن می‌رسید، دسته‌دسته کودکان ده دوازده ساله که موزعان [=پخش‌کننده] آن بودند، در همان چاپخانه گرد می‌آمدند و هر کدام دسته‌ای بزرگ از او می‌گرفتند و زیر بغل می‌گذاشتند. این کودکان راستی مغرور بودند که فروشنده‌ی نسیم شمالند.
هفته‌ای نشد که این روزنامه ولوله‌ای در تهران نیندازد. دولتها مکرر از دست او به ستوه آمدند. اما با این سید جلنبر آسمان‌جل وارسته‌ی بی‌اعتنا به همه‌کس و همه‌چیز چه بکنند؟ به چه دردشان می‌خورد که او را جلب کنند؟ مگر در زندان آرام می‌نشست؟ حافظه‌ی عجیبی داشت که هر چه می‌سرود بدون یادداشت و از برمی‌خواند. در این صورت محتاج به کاغذ و قلم و مرکب و مداد هم نبود و سینه‌ی او خود لوح محفوظ بود.
سید اشرف‌الدین در ضلع شرقی مدرسه‌ی صدر در جلوخان مسجد شاه حجره‌ای تنگ و تاریک داشت. اثاثیه‌ی محقر پاکیزه‌ای از فروش «نسیم شمال» تدارک کرده بود. زمستانها کرسی کوچک یک‌نفری پاکیزه‌ای می‌گذاشت. روی آن جاجیمی سبز و سرخ می‌کشید. در گوشه‌ی اطاق یک منقل فرنگی داشت، و در کماجدان کوچکی برای خود و گاهی برای ما ناهار و شام می‌پخت. بیشتر روزها خوراک او طاس‌کباب یا آبگوشت تنک آب بود که در آن لیمو عمانی بسیار می‌ریخت و با دست خود آنها را له می‌کرد و آب آن را در آبگوشت خود می‌فشرد و نان ترید می‌کرد و نان را می‌غلطاند و در میان انگشتان نرم می‌کرد و به دهان می‌گذاشت.
بی‌خبر و بی‌مقدمه هم که می‌رفتیم، آبگوشت یا طاس‌کباب او حاضر بود. در شعر خود همه‌جا نام خوراکیها را می‌برد و منظومه‌ای نسرود که کلمه‌ی «فسنجان» در آن نباشد، اما کجا فسنجان نصیب او می‌شد!
من کودک یازده ساله بودم که اشعار او را به ذهن سپردم. در آن گیرودار و گیراگیر اختلاف مشروطه‌خواهان و مستبدان به میدان آمد. اشعار معروفی در نکوهش زشت‌کاریهای محمدعلی شاه و امیربهادر و اعوان و انصار ایشان گفته بود که دهان‌به‌دهان می‌گشت. در این حوادث هیچ‌کس مؤثرتر از او نبود.
من هر وقت که عکس و شرح حال سران مشروطه را این‌سوی و آن‌سوی می‌بینم و نامی از او نمی‌شنوم و اثری از وی نمی‌بینم، راستی در برابر این حق‌ناشناسی کسانی که از خوان نعمت بی‌دریغ او بهره‌ها برده و مالها انباشته و به مقامها رسیده‌اند، رنج می‌برم.
یقین داشته باشید که اجر او در آزادی ایران کمتر از اجر ستارخان پهلوان بزرگ نبود. حتی این مرد شریف بزرگوار در قزوین تفنگ برداشته و با مجاهدان دسته‌ی محمدولی خان تنکابنی، سپهدار اعظم و سپهسالار اعظم، جنگ کرده و در فتح تهران جانبازی کرده بود.
در حیرتم که مردم چرا این‌قدر حق‌ناشناسند!
ضربتهایی که طبع او و قلم او و بی‌باکی و آزادمنشی و بی‌اعتنایی و سرسختی او به پیکر استبداد زد، هیچ‌کس نزد.
با این همه، کمترین ادعایی نداشت. شما که او را می‌دیدید، هرگز تصور نمی‌کردید که در زیر این دستار محقر و در این جامه‌ی متوسط، جهانی از بزرگی و بزرگواری جای گرفته است.
من و یحیی ریحان و سید ابوالقاسم ذره و سید عبدالحسین حسابی تنها معاشران او بودیم. در همان کنج مدرسه به دیدارش می‌رفتیم. خنده‌ی بی‌گناه او پیش از هر باد بهاری و نسیم نیم‌شبان طبع ما را شکفته می‌کرد. اشعار پرشور، پر از زندگی و پر از نشاط خود را که هنوز چاپ نکرده بود، برای ما می‌خواند و هر مصرعی از آن باخنده‌ای و تبسمی همراه بود. سماور حلبی پاکیزه‌ی خود را روشن می‌کرد. دم‌به‌دم برای ما و برای خودش چای می‌ریخت. قندی را که به دانه‌های کوچک شکسته بود، از میان دستمال ابریشمی یزدی خانه‌خانه بیرون می‌آورد و پیش ما می‌گذاشت.
آزادگی و آزاداندیشی این مرد عجیب بود. همه‌چیز را می‌توانستی به او بگویی. اندک تعصبی در او نبود. لطایف بسیار به یاد داشت. قصه‌های شیرین می‌گفت. خزانه‌ای از لطف و رأفت بود. کینه‌ی هیچ‌کس را در دل نداشت. از هیچ‌کس بد نمی‌گفت، اما همه را مسخره می‌کرد و چه خوب می‌کرد! ای کاش باز هم مانند او پیدا می‌شدند که همین کار را با مردم این روزگار می‌کردند. جایی که مردم عبرت نمی‌گیرند، پند و اندرز نمی‌پذیرند، زشت و زیبا نمی‌شناسند، شهوت گوش و چشمشان را پر کرده است، باید سید اشرف‌الدین بود و همه را استهزاء می‌کرد.
این یگانه انتقام مردم فرزانه‌ی هشیار از این گروه ابلهان بی‌لگام است.
گاهی که در راه با او مصاحبت می‌کردم، بی‌اغراق از ده تن مردم رهگذر یک تن سلام خاضعانه‌ای به او می‌کرد. معمولش این بود که در جواب می‌گفت: «سلام جانم». راستی که جان عزیز او نثار راه ملتی بود.
این سید راستگوی بی‌غل و غش، این رادمرد فرزانه‌ی دلیر، این مرد وارسته‌ی از جان گذشته، بزرگترین مردی بود که ایران در این پنجاه سال از زندگی خود در دامن خود پرورده است.[این متن در سال ۱۳۳۴ نوشته شده است.]
اشعار او از هر ماده‌ی فراری، از هر عطر دلاویزی، از هر نسیم جان‌پروری، از هر عشق سوزانی در دل مردم زودتر راه باز می‌کرد. سِحری در سخن او بود که من در سخن هیچ‌کس ندیده‌ام. این مرد جادوگری بود که با ارواح مردم طبقه‌ی سوم این کشور، این مردمی که هنوز زنده‌اند و هرگز نخواهند مرد، بازی می‌کرد. روح مردم در زیر دست او خمیرمایه‌ای بود که به هرگونه که می‌خواست آن را درمی‌آورد، هر شکلی که می‌خواست به آن می‌داد.
بزرگی او در اینجاست که با این همه نفوذی که در مردم داشت، هرگز در صدد برنیامد از آن سود مادی ببرد. نه هرگز در موقع انتخابات از کسی رأی خواست، نه به خانه‌ی صاحب‌مسندی و خداوند زر و زوری رفت، و نه ماجراجویی را هرگز به همان حجره‌ی تنگ و تاریک خود راه داد.
خاندان خود شده و پدر و مادر دختر از پیوند با این سیدِ بی‌اعتنا به همه‌چیز، خودداری کرده‌اند. از آن روز، ناکامی عشق را در دل در زیر خاکستری که گاهی گرم می‌شد، پنهان کرده بود. به همین جهت، در سراسر زندگی مجرد زیست. سرانجام، گرفتار همان عواقبی شد که نتیجه‌ی طبیعی و مسلم این‌گونه مردان بزرگست.
او را به تیمارستان «شهرنو» بردند که در آن زمان «دارالمجانین» می‌گفتند. اطاقی در حیاط عقب تیمارستان به او اختصاص دادند. بارها در آنجا به دیدن و دلجویی و پرسش و پرستاری او رفتم. من نفهمیدم چه نشانه‌ی جنون در این مرد بزرگ بود!؟ همان بود که همیشه بود. مقصود از این کار چه بود؟ این یکی از بزرگترین معماهای حوادث این دوران زندگی ماست.
خبر مرگ او را هم به کسی ندادند. آیا راستی مرد؟ نه، هنوز زنده است و من زنده‌تر از او کسی را نمی‌شناسم. اگر دلهای مردم را بکاوید، هنوز در دلهای هزاران هزار مردمی که او را دیده‌اند و شعرش را خوانده‌اند، جای دارد. در پایان زندگی که هنوز گرفتار نشده بود، مجموعه‌ی اشعار خود را در دو مجلد در همان مطبعه‌ی کلیمیان چاپ کرد و با سرعتی عجیب نسخه‌های آن تمام شد. دوبار در بمبئی، در آن هزاران فرسنگ مسافت از ایران، آن را چاپ کردند و باز تمام شد….
***
نسیم شمال بنیانگذار ادبیات کودکان در ایران نیز هست.
نسیم شمال همراه میرزا علی اکبر صابر، میرزا یحیی دولت آبادی، ایرج میرزا و بهار از نخستین پیش آهنگان ادبیات کودکان این سرزمین و از نخستین سرایندگان شعر های کودکانه ادبیات پارسی بود.
نسیم شمال با الهام از صابر و به پیروی از او، به فکر سرودن شعرهایی ویژه کودکان افتاد. پیش از او، صابر اشعار کودکانه خود رابه زبان ترکی سروده و منتشر کرده بود. شعرهای «هدیه به اطفال دبستان»،« کلاغ و روباه»،«عنکبوت و کرم ابریشم»،«گاو میش و سیل»،تشویق به مدرسه»،«تاجری که در خریدن زیاد می گرفت و در فروختن کم می داد»،«ملانصرالدین و دزد»،« روزهای بهار» و« لحاف ملانصرالدین» نمونه هایی از اشعار کودکانه صابرند که درهوپ هوپ نامه او گردآوری شده اند. نسیم شمال از یک طرف تحت تاثیر این شعرها، و از طرف دیگر با الهام از حکایت های منظوم قصه پردازان مشهور فرانسوی تصمیم به سرودن شعرهایی مخصوص کودکان گرفت.

شعرهای مشهوری چون « ای ننه» و « مامان جون» و همینطور دو لالایی مشهور او، بهترین گواهان عشق بی پایان او به کودکان و نوجوانان محروم در خانواده های رنجبر و زحمتکش این سرزمین اند.
نسیم شمال به هر زبانی که می دانست نوباوگان را به آموختن فرا می خواند، از ایشان می خواست جستجوگر و پویا باشند. دانش را بر هر چیز دیگر برتری نهند.
شد مدرسه ها ایجاد، هر کوچه به هر گوشه
آماده شد از مکتب، هم راحله هم توشه
چیدند همه طفلان، از علم و هنر خوشه
دارند به کف « دیپلم» با دفتر منقوشه
نقاش فراوان شد، چشم همه روشن باد
او خواستار ایجاد مدارس دخترانه و فرستادن دختران به دبستان بود:
دختران مدرسه ها درس بخوانند مدام
پسران از ره تحصیل شده نیکونام
به جوانان شده نان خوردن بی علم حرام
دختران هم شده از علم همه ماه تماl
پسر از علم هواخواه به دختر گردد
عنقریب است که این دوره ورق برگردد
ای پسر گر تو ز اوضاع جهان با خبری
روز و شب درس بخوان تا که نبینی خطری
از برای فقرا علم ندارد ضرری
بعد از این دوره علم است نه چیز دگری
مرد با علم ، خردمند و هنرور گردد
عنقریب است که این دوره ورق برگردد
بهشت برای او ایرانی آباد و آزاد و پر از مدرسه و کتابخانه بود:
شهر قزوین شده از مدرسه ها مثل بهشت
می رود مدرسه هر کودک پاکیزه سرشت
از همین مدرسه زیبا غلبه کرده به زشت
کودکی با خط خوش بهر من این شعر نوشت
شهر آباد شده به به از این مدرسه ها
خلق آزاد شده به به از این مدرسه ها
*
طفل معصوم چه خوش درس ریاضی می خونه
علم جغرافی و منطق همه را خوب می دونه
به سوی مدرسه هر روز دو اسبه می رونه
موقع درس به علامه قزوین می مونه
شهر آباد شده به به از این مدرسه ها
خلق آزاد شده به به از این مدرسه ها
در ستایش خرد و دانش، شوریده وار می سرود:
در حقیقت روح انسانی همان علم است علم
رسم و دستور مسلمانی همان علم است علم
فرق انسانی ز حیوانی همان علم است علم
رفع بدبختی و نادانی همان علم است علم

صفحه دل ها مزین می شود از مدرسه
ای جوانان روح روشن می شود از مدرسه

آدمی را علم و دانش در جوانی لازم است
با خبر بودن از اسرار نهانی لازم است
گلرخان را با رفیقان مهربانی لازم است
دوستان را میوه جات اصفهانی لازم است

میوه ها شیرین به دامن می شود از مدرسه
ای جوانان روح روشن می شود از مدرسه

دختران باید ز علم و معرفت زینت کنند
تا که با علم و ادب بر شوهران خدمت کنند
با سلیقه جمله اهل خانه را راحت کنند
نه که روز و شب همین آرایش صورت کنند

صورت دختر چو گلشن می شود از مدرسه
ای جوانان روح روشن می شود از مدرسه

گر پسر بی علم شد دختر از او بالاتر است
دختر باهوش و دانا از پسر بالاتر است
بلکه از هر آدم بی علم خر بالاتر است
شعرهای اشرف الدین از شکر بالاتر است
و باز هم برای آموزش دختران و پسران دارد:
آن دختر ده ساله اگر درس بخواند
با عصمت و عفت شود و خانه بماند
رخش طرب از گنبد گردون بجهاند
مثل پسرت اسب به کوچه ندواند
در مدرسه از خواب شود یکسره بیدار
از عاقبت کار کسی نیست خبردار
چون صبح شود دختر والاگهر تو
با شادی و لبخند بیاید به بر تو
بوسه زند از عشق به بند کمر تو
بعد از تو، از آن طفل بماند اثر تو
خوب است که با علم شود وارث آثار
از عاقبت کار کسی نیست خبردار

هان ای پسرک درس بخوان فصل بهار است
از بهر تو حاضر ز شعف شام و نهار است
روی تو چراغ پدرت در شب تار است
آماده فسنجان و پلو بر سر بار است
انداخته ام لای پلو دنبه ی پروار
از عاقبت کار کسی نیست خبردار

گر درس در این فصل بهاران تو بخوانی
لذت ببری با همه در فصل جوانی
خود را به همان دولت و عزت برسانی
از لطف خدا گر به جهان زنده بمانی

گل دسته بچینی تو از این گلشن و گلزار
از عاقبت کار کسی نیست خبردار

نسیم شمال خرد و دانش را با زبانی ساده، رسا و موزون، به صورت حکایت های دلکش منظوم در آورده و مجموعه ای از این اشعار کودکانه را در دفتری آورده است.نام این دفتر « گلزار ادبی» است.
گلزار ادبی دفتری است شامل سی و سه قطعه شعر با فرم مثنوی، که با زبانی دلنشین و لحنی طنزآمیز برای کودکان سروده شده است. نسیم شمال قصد داشت، در صورتی که مجموعه شعرهای کودکانه اش با اقبال عمومی مواجه شود، دفترهای دوم و سوم آن را نیز بسراید و منتشر کند، کاری که به دلایل گوناگون موفق به انجام آن نشد، و نتوانست به قولی که در پیشگفتار گلزار ادبی داده بود عمل کند. نسیم شمال در دیباچه گلزار ادبی خود چنین نگاشته است:
« صاحبان علم و معرفت می دانند که یکی از لوازم تعلیمات مدارس جدیده، خصوصاً مبتدیان، حفظ اشعار است که نه تنها باعث ازدیاد قوه حافظه شاگردان است، بلکه این قبیل اشعار حاوی مطالب اخلاقی می باشد، یک درس اخلاقی خیلی سهل و ساده به اطفال تعلیم می نماید که هرگز فراموش نمی شود و همیشه در ذهن و خاطر است.»

« متاسفانه کتابی که جامع حکایات منظومه و اشعار آن آسان باشد،دسترس شاگردان مدارس نبوده و اغلب از این تعلیمات بی بهره مانده اند. به این ملاحظه بنده « اشرف الدین الحسینی» این مختصر کتاب را ترتیب داده، تقدیم معارف نمودم. امیدوارم که محققین اهل نظر و صاحبان منظر قبول فرمایند. اغلب این حکایات از قصص لافونتنو فلوریان که از قطعه نویسان فرانسوی و مشهور جمیع فرنگستان می باشند استخراج شده و به فارسی منظوم کردم.آنان که به ادبیات خارجه پی برده اند، می دانند این دو شاعر ماهر چه شهرتی از خود در عالم،یادگار گذارده اند و از زبان حیوانات صحرایی و دریایی با چه فصاحت وحکمت داد سخن وری داده اند.»
***
نسیم در تمام گوشه های جامعه سر می کشید. با درد و رنج مردم آشنا بود. دشمنان مردم را که با فریب و ریا بر گرده ی آنان سوار و به نام دین تسمه از گرده ی آنان می کشیدند، می شناخت و دلاورانه رسوایشان می کرد. پنجه در پنجه ی همه ستمکاران و تبهکاران جهان انداخته بود:
خبر تازه دگر چیست در این گوشه‌کنار
یارو امروز چه می‌گفت میان بازار؟
“جان آقا سخن از نشر معارف می‌گفت
نقل مشروطه و از خرج مصارف می‌گفت”
پس یقین آن سگ بی‌دین عملش قلّابی است
ایها‌الناس بگیرید که این هم بابی است
حسن آقای معمم به سرش دستار است؟
یا که برداشته عمامه فرنگی‌وار است؟
“جان آقا چه دهم شرح که حالش زار است
کلهش یک‌وجب و در یقه‌اش زنار است”
پس یقین آن سگ بدبین عملش قلّابی است
ایها‌الناس بگیرید که ملعون بابی است
یارو از مسکو و تفلیس چه سوقات آورد
“جان آقا دو د‌و‌جین تلخی اوقات آورد”
صحبتش چیست به هر مزبله و ویرانه؟
“سخنش مدرسه و علم و قرائت‌خانه”
پس یقین آن سگ بدبین عملش قلّابی است
نشود لخت به حمام که معلون بابی است
“گر نجس می‌شود از هیکل بابی حمام
چیست تکلیف من قهوه‌‌چی پیر غلام؟
تو برو باد، بخور تا برود تشویشت”
آخ آخ این چه کلاسی ست که تف بر ریشت
ای ملاعین خفه‌‌شو کار تو هم قلابی است
ایهاالناس بگیرید که این هم بابی است
*
مشروطه ی پوچ و در هم شکسته

… گداها را همه مسرور دیدم
شکمها را همه معمور دیدم
به فضل عید جشن و سور دیدم
زدم فی‌الفور طبل شادمانه
شتر در خواب بیند پنبه‌دانه
بدیدم اغنیا کرده حمایت
ز کوران و شلان کرده رعایت
به‌یادم آمد آن‌دم این حکایت
که جنّت می‌دهد حق با بهانه
شتر در خواب بیند پنبه‌دانه
به دل گفتم عجب کشکی خریدم
عجب بهر فقیران سفره چیدم
عجب خیری از این مشروطه دیدم
عجب تقسیم شد و چه اعانه
شتر در خواب بیند پنبه‌دانه
عجب اصلاح شد اوضاع ایران
عجب آباد شد این خاک ویران
عجب جمع‌آوری شد از فقیران
عجب بی‌جا زدیم این‌قدر چانه
شتر در خواب بیند پنبه‌دانه
*
این درشکه شکسته
این درشکه شکسته لایق سواری نیست
این سگ گر مفلوک تازی شکاری نیست
این خر سیاه ‌لنگ قابل مکاری نیست
این حریف تریاکی پهلوان کاری نیست
در جبین این کشتی نور رستگاری نیست
مقصد وکیلان را عاقلانه سنجیدیم
مشرب وزیران را عالمانه فهمیدیم
خاک پاک ایران را عارفانه گردیدیم
هر چه را نباید دید ما یگان‌یگان دیدیم
این زمین بی‌حاصل جای آبیاری نیست
در جبین این کشتی نور رستگاری نیست
هست مدت نه‌سال ، خلق پارلمان دارند
هم به آسمان عدل بسته‌ریسمان دارند
اندرین بهارستان کعبه امان دارند
باز هرچه می‌بینم خلق‌الاهان دارند
کار ملت مظلوم غیر آه و زاری نیست
در جبین این کشتی نور رستگاری نیست
جای بلبل مسکین در چمن کلاغ آمد
جای باده شیرین زهر در ایاغ آمد
بهر خوردن انگور خرس تَردَماغ آمد
باغبان بیا بنگر اجنبی به باغ آمد
چشم و گوش را بگشا روز می‌گساری نیست
در جبین این کشتی نور رستگاری نیست…
*
داخل آدم
ای فعله چرا داخل آدم شدی امروز
بیچاره چرا میرزا ؟ شدی امروز
در مجلس اعیان به خدا راه نداری
زیرا که زر و سیم به همراه نداری
ما راحت و آسوده شما لات و گدائید
عریان و فلاکت‌زده جزء فقرائید
در نعمت و دولت همه محتاج به مائید
هر چند ز مشروطه ؟ شدی امروز
ما صاحب طبل و عَلم و جاه و جلالیم
ما وارث گاو حشم و مال و منالیم
ما داخل اعیان و بزرگان رجالیم
با ما تو چرا همسر و همدم شدی امروز
هرگز نکند فعله به ارباب مساوات
هرگز نشود صاحب املاک دموکرات
بی‌پول تقلا مزن ای بوالهوس لات
زیرا که تو در فقر مسلّم شدی امروز…
به‌هم‌ریختگی اوضاع و بر باد رفتن دستاوردهای مشروطه:
از گرمی تابستان بعضی به سفر رفتند
در شهر رفیقان را ناکرده خبر رفتند
داماد و عروس از ترس هنگام سحر رفتند
این مردم بیچاره از دست به در رفتند
مشروطه و استبداد هر دو به دَدَر رفتند
یک مدتی استبداد از ظلم عذابم کرد
مشروطه چو پیدا شد از غصه کبابم کرد
آن قحطی و این حصبه خوب خانه‌خرابم کرد
افسوس ز دست من آن هشت‌‌پسر رفتند
مشروطه و استبداد هر دو به دَدَر رفتند
امروز نه مشروطه است نه دوره استبداد
نه جلوه شیرین است نه کشمکش فرهاد
این کوسه و ریش پهن هرگز نرود از یاد
هر چند که از خاطر ارباب هنر رفتند
مشروطه و استبداد هر دو به دَدَر رفتند

*میهن پرستی، آزادی خواهی، دفاع از حقوق رنجبران، مبارزه با ستم و بی سوادی و جهل و خرافات؛ پایه و بنگاه اندیشه های شاعرانه ی نسیم بود.
* نسیم عاشق ایران و مردم و از شاه و شیخکان ریاکار بیزار بود.
* وی استبداد ، جهل ، تعصبات دینی و ریا، را دشمنان داخلی مردم و استعمار را دشمن خارجی آنان می دانست.
*او خواستار آزادی ایران، دست یابی زنان و دختران به آموزش و پرورش، گسرش قانون و دانش در ایران بود.
*او طنز و زبان شاعرانه را برگزید تا با مردمان ساده و کوچه بازار نزدیک شود و با آنان هم سخن و همراه شود.
*وی در اشعار ساده ی خویش زبان مردم، دنیای واژگان و فرهنگ آن ها را به کار گرفت.
* نسیم از پایه گذاران ادبیات کودکان در ایران است.
* نسیم شمال روزنامه نگاری برجسته و دانشورزی دلیر بود.

آرامگاه سید اشرف الدین الحسینی « نسیم شمال » رو بروی مزارسپهدار رشتی در ابن بابویه « شهر ری » قرار دارد .
آرامگاه را« آقای ابراهیم فخرائی » در سال ۱۳۶۴ به کمک پسر یکی از پخش کنندگان روزنامه نسیم شمال پیدا نمود و به شش نفر از گیلانیان ساکن تهران نشان دادند.
با هزینه آقای « مهدی آستانه ای » روی سنگ قدیمی آن ، سنگی از مرمرگذاشته شد که نام مدیر روزنامه نسیم شمال بر آن نگاشته است. همین!!!!

سبز باشید
در باره ی زندگی و کارهای نسیم شمال این کارهای ارجمند نیز بسیار در خور توجه هستند:
از صبا تا نیما: یحیا آرین پور
یادنامه سید اشرف الدین حسینی: علی اصغر محمد خانی
ادوار شعر فارسی از مشروطیت تا سقوط سلطنت: شفیعی
کدکنی
بخش نسیم و ادبیات کودک بر گرفته از متنی است که به مناسبت هفتادمین سالگرد درگذشت نسیم در تارنمای زیر آمده و خود شعرها نیز از این کتاب است:
« کلیات سید اشرف الدین گیلانی ـ نسیم شمال» با مقدمه و اهتمام احمد اداره چی گیلانی